داستان http://www.avizoon.com/stories/ en Copyright 2008 Wed, 23 Jan 2008 19:39:13 +0000 http://www.sixapart.com/movabletype/ http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss من پولدارم هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين» كاغذ باطله نداشتم... http://www.avizoon.com/stories/2008/01/post_44.html http://www.avizoon.com/stories/2008/01/post_44.html داستان کوتاه Wed, 23 Jan 2008 19:39:13 +0000 چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟ چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟ ( اسپنسر جانسون) روزگاری, در زمان های بسیار قدیم, در سرزمینی بسیار دور, چهار موجود کوچک زندگی می کردند که در جستجوی پنیر به درون هزارتوی پر پیچ و خمی راه یافتند تا غذا... http://www.avizoon.com/stories/2007/12/post_43.html http://www.avizoon.com/stories/2007/12/post_43.html داستان کوتاه Wed, 05 Dec 2007 20:03:41 +0000 قصه عشق - فصل چهل و سه (فصل پایانی ) قصه عشق ـ فصل چهل و سوم (اخرين فصل) ********************************** بيش از يك هفته بود كه از نازنين خبر نداشتم............ زنگ ميزدم هيشكي جواب نميداد..............با خودم گفتم : خيلي بايد خوش گذشته باشه ......... كه بر نگشتن............. از همون صبح... http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_42.html http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_42.html رمان Mon, 01 Oct 2007 02:27:54 +0000 قصه عشق - فصل چهل و دو قصه عشق ـ فصل چهل و دوم ************************ زنگ تلفن رشته افكارم رو پاره كرد ...............صدايي از اونطرف خط گفت : سلام بابا احمد................ نازنين بود .............. گفتم : سلام عزيزدلم..............خوبي ؟ ............چي ميگي؟............ گفت : سلام همسرم ........... سلام... http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_41.html http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_41.html رمان Mon, 01 Oct 2007 02:22:18 +0000 قصه عشق - فصل چهل و بک قصه عشق ـ فصل چهل و يكم ********************** روز ها يكي بعد از ديگري ميومدن و ميرفتن...........من و نازنين دل خوش به گذشت زمان و رسيدن موعد با هم بودن ، شديدا تلاش ميكرديم تا به موفقيت هاي مورد... http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_40.html http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_40.html رمان Mon, 01 Oct 2007 02:10:24 +0000 قصه عشق - فصل چهلم قصه عشق ـ فصل چهلم ****************** به خودم مسلط شدم و با لبخندي كه خيلي هم از سر رضايت نبود جواب سلامش رو دادم...............توي اين موقعيت اين يكي رو كم داشتم.............خيلي آروم و مودبانه گفت : سوار شو........... و در... http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_39.html http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_39.html رمان Mon, 01 Oct 2007 02:06:45 +0000 قصه عشق - فصل سی و نه قصه عشق ـ فصل سي ونهم ****************** همه چيز به خوبي پيش ميرفت . من توي كالج شروع به فراگيري زبان فرانسه كردم . هرچي ياد ميگرفتم بلافاصله به نازنين هم ياد ميدادم. بيست و هشتم شهريور فرا رسيد و... http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_38.html http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_38.html رمان Mon, 01 Oct 2007 02:03:38 +0000 قصه عشق - فصل سی و هشت قصه عشق ـ فصل سي و هشتم ************************* بعد از ساعتها بحث و با اصرار نازنين و تاييد خانواده من ناچار شدم قبول كنم كه به پاريس برم و درسم رو شروع كنم. دايي قول داد كه نازنين هر شب... http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_37.html http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_37.html رمان Mon, 01 Oct 2007 01:59:33 +0000 قصه عشق - فصل سی و هفت قصه عشق ـ فصل سي و هفتم *********************** حسابي فكرم رو مشغول كرده بود . در حالت طبيعي و عادي اين يه موقعيت فوق العاده بود . اما در وضعيتي كه من داشتم .......نه ....نه ......اصلا . من نميتونستم دل... http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_36.html http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_36.html رمان Mon, 01 Oct 2007 01:39:49 +0000 قصه عشق - فصل سی و شش قصه عشق ـ فصل سي وششم ************************ براي انجام كار هاي استخدام مدركم رو به قسمت نار گزيني دادم . اونها قبلا همه چيز رو آماده كرده بودند.به همين دليل خيلي زود ابلاغ من به عنوان تهيه كننده راديو بهم... http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_35.html http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_35.html رمان Mon, 01 Oct 2007 01:38:40 +0000 قصه عشق - فصل سی و پنج قصه عشق - فصل سي و پنجم ************************ در حاليكه از جاشون بلند شده بودن ، يكي يكي با من دست دادند و تبريك گفتن . رييس منطقه رو بين اونا شناختم اما بقيه رو نه. هنوز براي من روشن... http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_34.html http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_34.html رمان Mon, 01 Oct 2007 01:36:51 +0000 قصه عشق - فصل سی و چهار قصه عشق ـ فصل سي و چهارم ************************ نگاهاش ، روز اول كمي اذيتم ميكرد . اما با نزديك شدن به شب ، كم كم اين حالت از بين رفت. سحر با بچه ها قاطي شده بود و داشت خوش... http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_33.html http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_33.html رمان Mon, 01 Oct 2007 01:35:04 +0000 قصه عشق - فصل سی و سوم قصه عشق ـ فصل سي سوم ********************** تصميم گرفته بودم همه ماجرا رو براي نازنين بگم.......دلم نميخواست توي زندگي مشتركمون نقطه تيره اي وجود داشته باشه كه بعدا ناچار به توضيح و خداي نكردهتيره گي خاطر بشه......واسه همين وقتي از... http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_32.html http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_32.html رمان Mon, 01 Oct 2007 01:33:28 +0000 قصه عشق - فصل سی و دو قصه عشق ـ فصل سي و دوم ********************** ساعت هشت شب بود اما هوا هنوز كاملا روشن بود . اف اف خونه سپيده رو فشار دادم . ازپشت اف اف گفت : كيه؟.......... گفتم : اگه اجازه ميفرماييد والاحضرت وليعهد.......ميخواي... http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_31.html http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_31.html رمان Mon, 01 Oct 2007 01:31:48 +0000 قصه عشق - فصل سی و یک قصه عشق ـ فصل سي يكم ********************* حالا نوبت من بود........امتحانات نهايي با همه مسائل مربوط به خودش شروع شد.........من و نازنين طبق قرار قبلي كه گذاشته بوديم به خونه خودمون نقل مكان كرده تا من راحت بتونم به محل... http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_30.html http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_30.html رمان Mon, 01 Oct 2007 01:29:19 +0000 قصه عشق - فصل سی قصه عشق ـ فصل سي ام ********************* ساعت چهارو نيم بود كه مامان ، بابا و بچه ها به خونه دايي اينا اومدن...... من خبر شون كرده بودم ....... يه جعبه شيريني و يه دسته گل زيبا براي نازنين........همراه با... http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_29.html http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_29.html رمان Mon, 01 Oct 2007 01:26:20 +0000 قصه عشق - فصل بیست و نه قصه عشق ـ فصل بيست و نهم *********************** روزهاي پاياني فروردين و پس از اون ارديبهشت و پشت سر ميذاشتيم در حاليكه بشدت تمام مشغول خوندن درسها مون بوديم. طبق يه برنامه تنظيم شده من ضمن مرور درسهاي خودم به... http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_28.html http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_28.html رمان Mon, 01 Oct 2007 01:24:50 +0000 قصه عشق - فصل بیست و هشت قصه عشق ـ فصل بيست و هشت ************************* صورت به صورت سحر وايساده بودم . هرم نفسش رو توي صورتم حس ميكردم............. بي اغراق زيبا بود ، قد بلند ،................ چشم و ابرو و موهاي مشكي................. و اندامي كشيده و... http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_27.html http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_27.html رمان Mon, 01 Oct 2007 01:22:49 +0000 قصه عشق - فصل بیست و هفت ************************* ساعت هشت بود و كم كم دوستان نازنين يكي بعد از ديگري از راه ميرسيدن. نيم ساعت نگذشته بود كه تقريبا همه مهموناي نازنين رسيده بودند. ليلا و سپيده يكي يكي با اونا سلام عليك ميكردن و به... http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_26.html http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_26.html رمان Mon, 01 Oct 2007 01:21:16 +0000 قصه عشق - فصل بیست و شش قصه عشق ـ فصل بيست و شش ************************* بعد از روز اول مدرسه همه چيز داشت به روال عادي خودش بر ميگشت . من طبق توافقي كه با آقاي ضرغامي كرده بودم ، ساعات آخر مدرسه رو خارج ميشدم و... http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_25.html http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_25.html رمان Mon, 01 Oct 2007 01:19:41 +0000 قصه عشق - فصل بیست و پنج قصه عشق ـ فصل بيست و پنجم ************************* دم در ، با اولين كسي كه برخورد كردم . مش كريم بود . سلام كردم ، عليكي داد و بطرفم اومد . خيلي جدي بود ، هيچكس جرات نميكرد سمتش بره... http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_24.html http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_24.html رمان Mon, 01 Oct 2007 01:17:19 +0000 قصه عشق - فصل بیست و چهار قصه عشق ـ فصل بيست وچهارم ************************** ساعت چهار ونيم بود كه سرو كله سپيده و ليلا هم پيدا شد يه كيسه زرشكي رنگ بزرگ دست سپيده بود و محكم چسبيده بودش ....... نازنين به طرفشون رفت و با هاشون... http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_23.html http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_23.html رمان Mon, 01 Oct 2007 01:15:02 +0000 قشه عشق - فصل بیست و سوم قصه عشق ـ فصل بيست وسوم ************************ نزديكي هاي چهار بود ، ميهماني به انتهاي خودش نزديك ميشد. كه سپيده تو يك فرصت كوتاه كه نازنين براي انجام كاري به طبقه بالا رفته بود ، خودش رو به من... http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_22.html http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_22.html رمان Mon, 01 Oct 2007 01:13:35 +0000 قصه عشق - فصل بیست و دوم قصه عشق ـ فصل بيست و دوم ************************ مامان و بابا قرار بود شب رو خونه دايي اينا بمونن . براي رسوندن اونها تا تجريش رفتيم. مامان ازمن خواست كه كمي ديرتر به مراسم بريم . و توضيح داد معمولا... http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_21.html http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_21.html رمان Mon, 01 Oct 2007 01:11:18 +0000 قصه عشق - فصل بیست و یک قصه عشق ـ فصل بيست ويكم ************************ بالاخره پنجشنبه موعود از راه رسيد . همه چيز آماده و مهيا بود براي آغاز يك زندگي خوب و شيرين...... صبح ساعت ده نازنين و مامان رو بردم خونه دايي اينا .... http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_20.html http://www.avizoon.com/stories/2007/10/post_20.html رمان Mon, 01 Oct 2007 01:08:58 +0000 قصه عشق - فصل بیستم قصه عشق - فصل بيستم ******************** دنبال نازنين رفتم و بعداز سوار كردن اون به طرف بانك حركت كردم كه تا قبل از تعطيل شدن اون مازاد پول ماشين رو به حسابم برگردونم. اين كار رو كردم . براي... http://www.avizoon.com/stories/2007/09/post_19.html http://www.avizoon.com/stories/2007/09/post_19.html رمان Sat, 29 Sep 2007 03:22:36 +0000 قصه عشق - فصل نوزدهم قصه عشق ـ فصل نوزدهم ********************** نازنين رو دم در مدرسه پياده كردم و به طرف جام جم رفتم. اداره نميخواستم برم. فقط ميخواستم سري به بانك بزنم و براي ماشين پول از حسابم بردارم . با رييس بانك رفيق... http://www.avizoon.com/stories/2007/09/post_18.html http://www.avizoon.com/stories/2007/09/post_18.html رمان Sat, 29 Sep 2007 03:13:17 +0000 قصه عشق - فصد هجدهم قصه عشق ـ فصل هيجدهم ********************* ماشينم رو ميخواستم عوض كنم.، يكي از بچه ها به هم خبر داده بود خواهر زاده آقاي دكتر اقبال وزير نفت يه جگوار آبي خيلي قشنگ داره و ميخواد بفروش . باهاش هماهنگ كردم... http://www.avizoon.com/stories/2007/09/post_17.html http://www.avizoon.com/stories/2007/09/post_17.html رمان Sat, 29 Sep 2007 03:10:07 +0000 قصه عشق - فصل هفدهم قصه عشق _ فصل هفدهم. ×××××××××××××××× چند دقيقه اي معطل شدم تا نازنين از مدرسه اومد بيرون . سوار شد و بعد از بوسيدن من پرسيد : خب چيكاره ايم امروز ؟ گفتم : بازم عاشق و معشوق ............. خنديد... http://www.avizoon.com/stories/2007/09/post_16.html http://www.avizoon.com/stories/2007/09/post_16.html رمان Sat, 29 Sep 2007 03:06:37 +0000 قصه عشق - فصل شانزدهم قصه عشق ـ فصل شانزدهم ******************** صبح ، بعد از رسوندن نازنين به مدرسه . ميخواستم برم پيش هوشنگ آرايشگرم بايد كمي به وضع موهام ميرسيدم و براي پنجشنبه هم باهاش هماهنگ مي كردم، آرايشگاش توي ميدون ونك بود .... http://www.avizoon.com/stories/2007/09/post_15.html http://www.avizoon.com/stories/2007/09/post_15.html رمان Sat, 29 Sep 2007 03:00:15 +0000