« داستانهای ممد ترکه - بخش 1 | بازگشت | شروع به کار رسمی رادیو آویزون »
مصاحبه با خواننده ها در خصوص ملاقاتشون با احمد مولا
دانلود این برنامه
احمد مولا کیست؟
یکی از شخصیت های فراموش نشدنی، معروف و خطرناک شیراز، احمد مولا بود.
آن روزها آدمهای زیادی نظیر سیروس قهرمانی، خلیل عقاب، عباس مالو، آسو دهبزرگی، سید محمود گود عربونی، حسن چراغعلی، حبیب فسایی، رضا تیغی، رسول شپش، غلام زنجیرکش، .... در کوچه و محله های قدیمی شیراز میگشتند و برای خودشان اسم و رسمی به هم زده بودند.
ولی اسم احمد مولا که به میان می آمد، از وحشت و ترس مو را بر اندام تمام بچه های شیراز سیخ میکرد. تنها خاطره من از احمد مولا به زمانی برمیگردد که من ۱۱ سالم بود. با دوستم رضا رفته بودیم دروازه کازرون انار بخریم. موقع برگشتن درست جلو در اداره بهداشت بود که داشتیم میگفتیم و میخندیدیم که یک دفعه رضا ایستاد، پاکت اناری را روی زمین انداخت و فریاد زد: یا ابوالفضل. یا قمر بنی هاشم...
و بعد عین اینکه استارت فینال دو صد متر قهرمانی جهان را شلیک کرده باشند، مثل گلوله شروع به دویدن کرد. من که احساس کرده بودم جایی چیزی خطری در حال وقوع هست، بی اختیار پشت سر رضا شروع به دویدن کردم. در حالیکه میدویدیم، هر چه من التماس میکردم رضا، رضا چی شده، رضا بدون اینکه سرش را بچرخاند، فقط جواب میداد: بدو علی. بدو.
بعد سه تا کوچه پایین تر وقتی برای نفس تازه کردن پشت دیواری ایستادیم، رضا در حالیکه پشتش را محکم به دیوار چسبانده بود و سرش را پایین انداخته بود و نفس نفس میزد، با انگشتش به سر کوچه اشاره کرد و گفت: ا... ا... احمد. ا... ا... احمد مولا. خیلی خدا رحم کرد، علی. ... خیلی به خیر گذشت.
بیچاره رضا احمد مولا را دیده بود که داشت دو قدمی اش از در اداره بهداشت بیرون می آمد. احمد مولا کاری به کار کسی نداشت ولی جریانات و داستانهایی که از او تعریف کرده بودند او را برای همه شهر معروف و خطرناک کرده بود.
پاتوق احمد مولا اکثرا جلو دبستان های پسرانه شیراز بود. یک قوطی خالی روغن نباتی زیر پایش میگذاشت و همانجا توی باغچه مینشست و آجیل و تخمک میخورد. توی جیبش هم همیشه آدامس و شکلات داشت. راست و دروغ افسانه های احمد مولا برای همیشه در پشت پرده ابهام باقی ماند، چرا که هیچکس جرات نداشت داستانهای احمد مولا را تایید کند و بگوید که هرچه در مورد او میگویند راست هست و خودش آنها را از نزدیک دیده.
برای ما بچه های آن روزها مهم نبود که این داستانها حقیقت دارد یا نه. احمد مولا برای ما هیولایی بود که ما اجازه نداشتیم به او نزدیک بشویم، با او حرف بزنیم و یا حتی به او نگاه کنیم. سایه اش را میدیدیم باید فرار میکردیم. مردم شیراز اسم احمد مولا را خوب به خاطر دارند. هنوز هم بعد از گذشت این همه سال، اگر از کوچه پس کوچه های دروازه کازرون شیراز رد بشوید میتوانید اسم احمد مولا را روی دیوارهای کهنه و کاهگلی قدیمی که با ذغال و میخ نوشته اند پیدا کنید.
بچه های قدیمی شیراز هم هنوز در میهمانی ها گاهی از داستانهای احمد مولا برای یکدیگر تعریف میکنند و از یکدیگر احوالش را میپرسند ولی هیچکس شخصا جرات نمیکند که بگوید احمد مولا را از نزدیک ملاقات کرده و یا با او جایی برخوردی داشته. یکی از شوخی های بچه های شیراز این است که از هم میپرسند: آقا شما که شیرازی هستید، جریان احمد مولا به گوشتون خورده؟ اینجاست که شخص باید زرنگ باشد و برای حفظ آبروی چندین ساله خودش، بدون فکر کردن باید جواب بدهد: نخیر قربان. بنده ایشان را اصلا نمیشناسم.
من خودم تا حالا نه احمد مولا را از نزدیک دیده ام و نه با او آشنایی چیزی دارم. چند سال پیش وقتی با بچه های قدیمی یک شب در شیراز دور هم جمع شده بودیم و از گذشته ها تعریف میکردیم، به رضا گفتم: رضا یادت هست چطور از دست احمد مولا در رفتی. رضا با خنده جواب داد: راستش را بخواهی من بیشتر نگران تو بودم. بین ما دو تا، تو یکی تپل مپل و خوشگل بودی.
شما چطور؟ کسی از شما ها احمد مولا را میشناسد؟
شایعه شده بود که این جمله آخرین جمله وصیتنامه احمد مولاست:
برایت دام عشق پهن کردم، و رویش دانه ریختم که به دام من بیفتی.
اما تو دانه رو خوردی و گفتی میگ میگ* و رد شدی!
* صدای Road Runner
با تشکر از بچه های باحال انجمن آویزون.
نظرات، پیشنهادات در خصوص این برنامه
Posted by admin at January 19, 2008

