جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« اشتباه : قسمت چهاردهم | بازگشت | فریب : قسمت اول »


اشتباه : قسمت پانزدهم و پایانی .


صبح که از خواب بیدار شدم مثل آدمای گیج بودم احساس می کردم از یه جای دیگه اومدم انگار تازه اولین بار بود خونمونو میدیدم ..اثرات بیحالی دیشب هنوز تو تنم بود از جام بلند شدمو در اتاقمو باز کردمو رفتم پایین ...یه آبی به دست و صورتم زدم و یه نگاه تو اتاقا انداختم کسی خونه نبود..پس مامان کجاست؟ حتما رفته خرید..میلی به صبحونه نداشتم..ساعت 10 و خورده ای بود دلم واسه سمیه تنگ شده بود..چقدر بهش احتیاج داشتم الان یه زنگ باید بهش می زدم ..گوشی رو برداشتم و شمارشو گرفتم مامانش جواب داد یه ربعی داشت احوالپرسی می کرد تا بالاخره سمیه اومد پای تلفن ..نمی تونستم تلفنی باهاش حرف بزنم بهش گفتم پاشه بیاد پیشم می خوام باهاش حرف بزنم..نگران شده بود از طرز حرف زدنم هی می پرسید چی شده مگه ؟ گفتم تو بیا همه چی رو میگم
نیم ساعت بعد سمیه اومد..احتیاجی نبود چیزی بگم قیافم داد میزد چه حال و روزی دارم ..تا منو دید گفت وااااااای چی شده ؟ تو چرا این شکلی شده ؟ کلی هم تو بغله سمیه گریه کردم اصلا آروم نمی شدم ...احساس می کردم دنیا واسه من به آخر رسیده دیگه چیزی ندارم که بهش دلخوش باشم...کسی که قرار بود تا چند ماهه دیگه زندگی مشترکم رو باهاش شروع کنم بدجوری بهم نارو زده بود..واسه یه زن هیچی بدتر از این نیست که ببینه شوهرش از یه زنه دیگه خوشش میاد ذره ذره وجودم می سوخت همه چی رو واسه سمیه گفتم از اول شب تولدم تا آخرش..به نظر اونم رضا بعضی از کاراش خوب نبود..مخصوصا نگاهاش..طرز جواب دادن دیشبش...خیلی چیزا بود که من دیده بودم و می فهمیدم اما سمیه چون تو موقعیت من قرار نداشت نمی تونست درک کنه ...گفت سعی کن توجه رضا رو بیشتر به خودت جلب کنی حالا که اتفاقی نیفتاده..تو الان می تونی جلوشو بگیری بهش گفتم آخه چه جوری وقتی هیچ کس باور نمی کنه حرفامو حتی مامانم فکر می کنه من دارم اشتباه می کنم
سمیه ناهار پیش ما موند تا عصر صحبت می کردیم مامان طاقت نیورد و بعد از ناهار اومد تو اتاقم و سر صحبت رو باز کرد و هی به سمیه می گفت شیرین دیوونه شده ببین چه حرفایی میزنه..وقتی شیرین حرفای منو تایید کرد مامان یه کمی نرم شد اما هنوزم معتقد بود من اشتباه می کنم و ماجرا به اون صورت که من فکر می کنم نیست و از این حرفا تصمیم گرفتم هر جوری شده به مامان ثابت کنم که من بچه نیستم و متوجه رفتارهای رضا میشم...

جمعه ...امروز روزیه که باید شام بریم خونه عاطفه اینا از صبح که بیدار شدم حس بدی دارم و همش فکر می کنم قراره اتفاقاته بدی بیفته فکرای مختلف استرس و سرگیجه ولم نمی کنه تو کل هفته از بس به مامان اصرار کرده بودم مهمونی رو کنسل کنه دیگه خسته شده بودم جواب مامان منطقی تر بود می گفت حتی اگه حق با تو باشه بازم نباید عقب بکشی باید واقعیت رو با چشمت ببینی ..رضا فردای روزی که دعوامون شده بود اومد خونمون و با یه دسته گل همه چی رو می خواست از دل من دربیاره هر چند یه کمی بهتر شدم اما بازم مطمئن بودم احساسم دروغ نمیگه ..بهم گفت اونشب عصبیش کردم اونم اونجوری حرف زده می دونستم بهانه است تصمیم داشتم امشب تو مهمونی کار و یه سره کنم ..چه جوریش رو خودمم نمی دونستم فقط می دونستم باید همه چیز معلوم شه...همون کارایی که سمیه بهم گفته بود رو کرده بودم خیلی بیشتر به خودم می رسیدم اما رضا مثل قبل به ظاهر و تیپم توجه نداشت..قبلا راجع به رنگ آرایشم نظر میداد اما حالا هیچ نظری نداشت و فقط میگفت خیلی خوبه ! حتی سکسمون خیلی کم شده بود و همیشه اونی که شروع می کرد و نشون میداد که نیاز داره من بودم رضا مثل شبهای قبل که منو گیر میاورد و اونقدر با حوصله کارشو شروع می کرد نبود خیلی سریع بدون اینکه از سرو سینه ام شروع کنه یه راست شلوارمو درمیاورد و دیگه درد کشیدنه من مهم نبود واسش ...قبلا اگه یه کمی دردم می گرفت فورا سرعتش رو کم می کرد و مرتب می پرسید خوبه ؟ اینجوری راحتی ؟ اما حالا دیگه هر چی داد و هوار می کردم رضا فقط به فکر لذته خودش بود.. انگار تا قبل از این ماجرای عاطفه من کور بودم و چیزی نمی دیدم حالا تازه چشمام باز شده بود ..حالا دیگه می دیدم وقتی میریم بیرون رضا به هر زنه خوشگلی که از کنارمون رد میشه چه جوری نگاه می کنه...اونقدر که من به جای رضا خجالت می کشیدم...یاد روز عقدمون افتادم توی تالار همه داشتن میرقصیدن ..خاله ام یه شلوار لی تنگ پوشیده بود با یه تاپ پشت گردنیه باز موقع رقصیدن پشتش به من و رضا بود .. رضا ازم پرسید این خانومه کیه ؟ گفتم خالمه...اون موقع فکر می کردم چون خالمو بار اوله می بینه واسه همین اینجوری بهش خیره شده اما حالا با شناختی که ازش پیدا کرده بودم فهمیدم دلیلش یه چیزه دیگه بود...دلیلش باسنه بزرگ خالم بود که اونجوری با اون شلواره تنگ تابلو شده بود...دلیلش لباس بازی بود که خالم پوشیده بود و می رقصید.. از سادگیم خندم گرفته بود...شایدم گریه ام گرفته بود..
بعد از ناهار یه دوش گرفتمو آرایش ملایم و قشنگی کردم می خواستم با یه تاپ آستین دار و یه دامن نسبتا کوتاه باشم ..ممکن بود شاهین یه کمی گیر بده جلوی پسرای عاطفه واسه همین نخواستم کسی بفهمه چه لباسی می خوام با خودم ببرم..عصر رضا اومد سعی می کرد با من مهربون باشه اما من دیگه احمق نبودم اگرچه مثل قبل دوسش داشتم و بازم از عشقی که بهش داشتم کم نشده بود من چون عاشقش بودم فقط خوبیاشو می دیدم حتی کارای بدش باعث نمی شد از عشقم کاسته بشه..این علامته عشق واقعیه من بود کاش قدرش رو بدونه همگی با هم راه افتادیم ..اینقدر پکر بودم که توی ماشین هر چی شاهین و رضا سر به سرم می ذاشتن خنده ام نمی گرفت و یه لبخند مصنوعی الکی میزدم مامان با اشاره بهم می گفت این قیافه رو به خودم نگیرم..اما نمی تونستم از عاطفه متنفر بودم ..یه ساعت بعد خونه عاطفه اینا بودیم..رفتم تو یکی از اتاقاشونو لباسمو عوض کردم یه تاپ یقه باز که دکمه هاش تا وسط سینه ام بود با یه دامن که تقریبا تا بالای زانوم بود..عاطفه و مسعود با پسراش یه طرف نشسته بودن و رضا و شاهین و بابا یه طرف دیگه نشسته بودن...کنار مامان جا بود واسه یه نفر دیگه..وقتی وارد اتاق شدم تنها کسی که یه چشم غره بهم رفت شاهین بود مامان یه کمی تعجب کرد ...یه روسری خیلی نازک و کوچیک رو سرم انداخته بودم که اگه برمیداشتمش سنگینتر بودم...نمی دونم چرا اونجوری لباس پوشیدم شاید واسه جلب توجه ...شاید فکر کردم رضا ناراحت میشه شاید می خواستم یه کمی روی من غیرتی بشه...اما نشد..فقط یه نگاه بهم انداخت و لبخند زد ...عاطفه گفت واااای چه لباسه خوشگلی پوشیدی عروس خانوم...خودش که مثله همیشه یه پیرهنی پوشیده بود که انگار اومده عروسی ...دو تا بند نازک رو سر شونه هاش بود و لباسش تا زیر زانو بود یه چاک کوتاه هم بغلش بود ..انگار می خواستم جلوش کم نیارم..سعی کردم حواسمو بدم به تلویزیون اما نمی تونستم دلم می خواست رضا و عاطفه رو نگاه کنم...چشمام نمی رفت به طرف تلویزیون مسعود داشت راجع به بازار صحبت می کرد با بابا ...عاطفه جاشو با آریا پسر بزرگش عوض کرد تا بتونه به مامان نزدیکتر بشه...به شاهین نگاه کردم صورتشو آورد سمت گوشم و آروم گفت همه جات معلومه روسری انداختی رو سرت ؟!!! جوابشو ندادم یه لبخند بهش زدم ..به خودم گفتم رضا چیزی نمی گه این غیرتی شده واسه من ! مامان و عاطفه داشتن با هم صحبت می کردن حواسم رفته به سرسینه های عاطفه که از بالای لباسش زده بود بیرون درشت و سفید همه مشغول صحبت بودن ...شاهین اشاره کرد بهم برم کنار رضا بشینم تا اومدم حالیش کنم نمی خواد بلند شد واومد کنارم دیگه ضایع بود اگه نرم..بلند شدم و نشستم کنار رضا آهسته گفت به به چه لباسه خوشگلی پوشیدی لبخنده مسخره ای زدم و جواب ندادم همون موقع چشمم خورد به عاطفه که داشت ساق پاشو می خاروند مثل احمقا یهو برگشتم و به رضا نگاه کردم دیدم داره نگاش می کنه خواستم چیزی بگم بهش که دسته پیش گرفت پس نیفته فورا گفت چیه ؟ رد نگاه منو می گیری ؟ بهش حق دادم عصبی بشه اما دسته خودم نبود کوچیکترین حرکته رضا منو عصبانی می کرد بیش از حد حساس بودم به خصوص که علته نگاهش رو می دونستم می دونستم یه نگاه معمولی و بی غرض نیست و منظور داره واسه همین طاقت نمی آوردم..یه ربعی وضعیت همونجوری بود تا عاطفه رفت توی آشپزخونه و چند دقیقه بعد با یه ظرف میوه اومد آرش داشت بشقاب و چاقو می ذاشت رو میز عاطفه اومد و اول از طرف بابا شروع کرد به تعارف کردن از جلوی همه ما که رد شد رفت طرف مامان...موقع دولا شدن باسنه بزرگش اومده بود بیرون لباسش یه کمی رفته بود بالا و روناش معلوم بود...نگاه من و شاهین خورد بهم با خنده به من اشاره کرد : رضا رو ببین ..برگشتم رضا رو نگاه کردم حریصانه زل زده بود به رون و باسن عاطفه ..شاهین به شوخی به من اشاره کرد و می خواست سر به سر من و رضا بذاره اما نمی دونست چه کاری می کنه با این شاره به ظاهر شوخی آهسته ولی عصبی به رضا گفتم خیلی بی جنبه ای رضا ...شاهین حتی یه بار مثل تو خیره نشد به پرو پاچه این و اون تو حتی خجالت هم نمی کشی اینجوری زل زدی به لنگای عاطفه ...اخم کرد و گفت آره من بی جنبه ام ..ولی بدون تو از من بی جنبه تری..اصلا می دونی چیه ؟ تو حسودی.. نمی تونی یکی از خودت خوشگلتر و ببینی ...فشارم رفت بالا و حسابی عصبانی شدم...بلند تر از قبل گفتم تو فکر می کنی من به این زنی که همسنه مامانمه حسودی می کنم ؟!!!! رضا با حرص گفت فکر می کنی نمی دونم چرا اینجوری اومدی تو مهمونی ؟ خواستی ادای عاطفه رو دربیاری ؟ چون من چهار دفعه بهش نگاه کردم یعنی خبریه ؟ داشتم از عصبانیت می ترکیدم که نمیدونم حرف به کجا رسیده بود که مسعود گفت آقا رضا بابته اون روز عاطفه رو رسوندین ممنونم ...واقعا زحمت کشیدین ایشالا تو عروسیتون جبران کنیم...رضا با خوشحالی گفت خواهش می کنم..عاطفه خانوم به گردنه ما حق دارن..عاطفه لبخندی زد و نشسته بود کنار مامان گفت ممنونم رضا جان...به مامان نگاه کردم که داشت با چهره ای که یه لبخند ساختگی داشت به عاطفه نگاه می کرد..چقدر مامانم ساده بود که تا حالا متوجه چیزی نشده بود از طرز صحبت کردنه من با رضا شاهین فهمیده بود من بهم برخورده بهم اشاره می کرد شوخی کرده و سخت نگیرم ...اونم نمی دونست من مشکلم چیه...رضا از لج من مرتب با عاطفه صحبت می کرد و هی یه حرفی می انداخت وسط تا با عاطفه بیشتر لاس بزنه..هیچ کس نمی تونه بفهمه من اون موقع چه حالی داشتم اما واسه حفظ ظاهر که کمتر حرص بخوردم با شاهین و بابا شروع کردم به حرف زدن اصلا نمی فهمیدم چی می گم فقط می خواستم وانمود کنم که واسم مهم نیست رضا چی کار می کنه ..می خواستم خودش بفهمه که کاراش واسم اهمیتی نداره اما انگار موفق نبودم اون خوب منو می شناخت...بابا از حرفهای بی ربط من تعجب کرده بود...تا موقع شام تقریبا اوضاع همین طور بود خیلی عصبی بودم حالت صورتم نشون میداد عصبانی هستم هر کاری می کردم نمی تونستم اخمامو باز کنم عاطفه و دو تا پسراش رفتن سراغه چیدن میز شام...سر شام جوری نشسته بودیم که عاطفه اصلا تو دید رضا نبود...یعنی چون توی یه ردیف نشسته بودن رضا نمی تونست دید بزنه..میلی به شام نداشتم واسه حفظ ظاهر چند تا قاشق خوردم..مامان می دونست علت ناراحتیم چیه...تو نگاهش دلسوزی رو می دیدم...چه مهمونی مسخره ای بود.. من و رضا به عنوان عروس و داماد مجلس بودیم اما رضا همش می خواست از فرصت استفاده کنه و عاطفه رو دید بزنه...مهمونی به هر ترتیبی بود تموم شد..من و رضا چند بار دیگه هم با هم مشاجره کردیم ...از حرفای رضا دلم می شکست ..کسی که من عاشقش بودم چه راحت تو چشمام نگاه می کرد و می گفت تو به عاطفه حسودی می کنی ..
وقتی برگشتیم خونه رضا باهامون اومد خونه فکر می کردم حتما میره چون صبحش باید می رفت سرکار اما اومد تو رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم بقیه پایین بودن صدای صحبت کردنشون رو می شنیدم.. فکر کردم شاید رضا می خواد شب بمونه خونمون..صورتمو شستم و آرایشمو کامل پاک کردم خیلی احساس خستگی می کردم ...ولو شدم رو تخت مامان از پایین صدام می زد برم پیششون چون نرفتم خودش اومد بالا سراغم ..گفت شیرین خوابیدی ؟ نمیای پایین پیشه ما ؟ گفتم نه...خوابم میاد..اومد کنار تختم ایستاد و گفت بازم ناراحتی ؟ بغض داشتم صدام میلرزید گفتم آره..رفتاره رضا رو ندیدی مامان ؟ نشست کنارمو گفت حواسم بهش بود ...این دفعه بیشتر دقت کردم رضا بیرون چه جوریه ؟ کلا وقتایی که دختر یا زن می بینه همین جوریه یا فقط واسه عاطفه اینجوریه ؟ بغضم ترکید و با گریه گفتم همیشه اینجوریه..مامان من تازه فهمیدم رضا چشم چرونه...تازه بهش دقت کردم و فهمیدم یه خانومه خوشگل ببینه همه هوش و حواسش می پره...مامان با قیافه گرفته ای نگام می کرد و گفت گریه نکن..شیرین رضا انتخابه خودته..چقدر بابا بهت گفت بچه است هنوز نمی تونه از پس زندگی بربیاد...فریاد کشیدم ولی من هنوزم دوسش دارم مامان...رومو برگردوندم و پرصدا گریه کردم...مامان گفت می خوام با بابات صحبت کنم شیرین..دیگه هر چی رو به حرف تو گوش دادیم کافیه باید معلوم شه این وسط چه خبره تو که نمی خوای یه عمر با مردی زندگی کنی که چشم چرون و هیزه و همش حواسش به زن و دختراست ؟! جوابی نداشتم بدم .. چیزی نگفت و رفت بیرون ...باید تکلیفم رو با رضا روشن می کردم دیگه خسته شده بودم تو این بلاتکلیفی ...باید می فهمیدم من اشتباه می کنم یا رضا از پایین صدای خدافظی می شنیدم انگار رضا داشت می رفت چون نرفته بودم پایین بهش برخورده بود دلم می خواست برم پیشش اما روحیه ام داغون بود دلم می خواست تا صبح گریه کنم تا دلم باز شه..
فردا صبح تنها کاری که دلم می خواست بکنم صحبت با سمیه بود...یک ساعتی با هم صحبت کردیم اونم با من موافق بود می گفت رک با رضا حرف بزنم..تصمیمم جدیتر شده بود ..بعد از صحبت با سمیه شماره رضا رو گرفتم سلام علیک سردی با هم کردیم و بهش گفتم می خوام باهاش صحبت کنم انگار حدس زده بود صحبتم راجع به چیه گفت می دونم چی می خوای بگی شیرین اونی که باید اخلاقش رو عوض کنه تویی نه من...بهش گفتم تومی تونی تحمل کنی من همش حواسم به پسرای دیگه باشه ؟ مکثی کرد و گفت من با تو فرق می کنم شیرین من مردم...دلیل نمیشه به یکی نگاه کنم یعنی منظوردارم ..تو هم اگه اینقدر که میگی منو دوست داری سر به سرم نذار..من اخلاقم همینه شیرین خوب فکراتو بکن و بهم جواب بده...نذاشت جواب بدم گوشی رو قطع کرد...باید فکر می کردم..فکر ..فکر..آخه مگه میشه آدم عشقش واسش مهم نباشه..می دونستم جوابم چیه..من رضا رو واسه خودم می خواستم طاقت نمی آوردم حریصانه زل بزنه به بدنه یه زنه دیگه...اما انگار نمی تونستم جلوشو بگیرم...هر چی بیشتر فکر می کردم بیشتر موردهایی از چشم چرونیه رضا میامد تو ذهنم شب و روزم شده بود گریه...به خودم گفتم دیگه بهش زنگ نمی زنم حتما خودش دلش طاقت نمیاره و به من زنگ می زنه ...
امروزیک هفته از آخرین صحبت من و رضا گذشته..همون روزی که بهش تلفن زدم و اون به سردی جوابمو داد...رضا هنوز به من زنگ نزده...من تو این یه هفته به اندازه 10 سال پیر شدم..همه چیزمو از دست دادم ..من دیگه دختر نبودم اما رضا چقدر ساده به من می گفت فکراتو بکن و جواب بده..شاید داشت از این وضعیتم سواستفاده می کرد..کاش به حرف سمیه گوش میدادم و اجازه نمیدادم از جلو باهام سکس داشته باشه..کاش اونشب بیشترحواسم و جمع می کردم...بی تفاوتی رضا از یه طرف و این مشکل زن شدنم از یه طرف ...تنها کسی که میدونست چقدر عذاب می کشم سمیه بود..چون از همه چیز خبر داشت..مامان با بابا هم صحبت کرد بابا وقتی فهمید رضا چه جوری به من جواب داده و تو این یه هفته حتی سراغی ازم نگرفته خیلی عصبانی شد...مقصر خودم بود..بابا گفت به رضا زنگ نزن خودم باید با خانواده اش صحبت کنم ..اما من طاقتم تموم شده بود یه هفته بود که صدای رضا رو نشنیده بودم یاد اون وقتا می افتادم که اگه یه روز همدیگرو نمی دیدیم دیوونه می شدیم...یواشکی دور از چشم مامان زنگ زدم به رضا صداشو که شنیدم اشکام سرازیر شد..سلام رضا...خوبی ؟ بی معرفت کجایی ؟ .....سلام شیرین تویی ؟ پس فکراتو کردی که بهم زنگ زدی نه ؟ خب من منتظر نتیجه ام ...گفتم رضا بس کن..من بدونه تو نمی تونم زندگی کنم اگه بهت گیر میدم واسه اینه که دوستت دارم..هیچ زنی نمی تونه هیزی شوهرشو تحمل کنه..بخدا منم نمی تونم...پرید تو حرفمو گفت مواظبه حرف زدنت باش شیرین...من هیزم ؟ تو املی ..من نمی تونم با کسی زندگی کنم که حتی به نگاه کردنم هم کار داشته باشه..من اینجا کلی همکار زن دارم که رابطه ام باهاشون خیلی صمیمیه...با زنها و دخترای فامیل هم رابطم خیلی نزدیکه و همون رفتاری رو باهاشون دارم که با عاطفه دارم...تو زیادی حساسی ..اگه منو دوست داری و نمی تونی بدونه من زندگی کنی نباید به من گیر بدی...من اینجوری زندگی کردن رو دوست دارم حتی تو جشن عقدمون می خواستم با دخترای فامیلمون برقصم اما نخواستم تو ناراحت شی ..الان دیگه باید عادت کرده باشی اما انگار تو هی داری بدتر میشی ...هیز یا هر چیزه دیگه ای که می خوای اسمشو بذار دیگه حرفات واسم مهم نیست ..همه چی باید معلوم شه.......صدای بوق ...قطع کرد..گوشی رو گذاشتم و رفتم جلوی آینه..دلم واسه خودم می سوخت ..به خودم گفتم حقته ..خیلی احمقی شیرین...رضا از تو سیر شده..رضا بعد از دوماه از تو سیر شده تو عاشق رضا بودی اما هیچ وقت نفهمیدی اون چقدر دوستت داره هیچ وقت اندازه عشقشو نفهمیدی ..
یک ماه بعد....بابا اینا با خانواده رضا صحبت کرده بودن ظاهرا رضا همه چیز رو انداخته بود گردنه من..چون کسی که طلبکار بود خانواده رضا بودن که دختره شما می خواد رضا بدونه اجازه اون آب نخوره و زور میگه...حرفای خانواده رضا واسم مهم نبود من فقط حرفه رضا رو قبول داشتم که اونم جوابشو بهم داده بود...می دونستم دیگه منو نمی خواد...دوباره مریض شده بودم اینبار افسرده شده بودم عشق من و رضا بعد از دو ماه به بن بست رسید..به همین زودی ..سمیه هر روز میامد خونمون و تا شب کنارم بود...مثلا می خواست منو آروم کنه اما دل من هیچ جوری آروم نمیشد صبح تا شب گریه بود و یاد رضا...
همه چیز روشن بود...خود به خود همه چیز پیش می رفت .. چند ماه بعد من و رضا از هم جدا شدیم ..به همین راحتی ..به همین راحتی روزهای خوش من تموم شد..هیچ کس باورش نمیشد در عرض چند ماه من و رضا از هم جدا شدیم..کسی تو خونه به روم نمیاورد مقصر خودم بودم اما خودم اون روزایی که اعتصاب کرده بودمو حرف هیچ کس رو گوش نمیدادم رو خوب یادم بود..اون روزایی که می گفتم رضا با همه پسرا فرق داره...روزایی که هیچی جز رضا نمی خواستم حتی یه لحظه هم فکر نمی کردم یادم بود اما دیگه دیر شده بود..بدتر از همه روزی بود که مامان فهمید دخترش اپن شده ...باید واسه طلاقم میرفتم پزشک قانونی اگه دختر بودم برگه بهم میدادن و می تونستم شناسناممو عوض کنم...هر کاری کردم به مامان بگم نشده بود...وقتی دکتر معاینم کرد و جواب رو گفت مامان نزدیک بود غش کنه..باورش نمی شد..من فقط سرمو انداخته بودم پایین و آروم گریه می کردم..حال مامان هم بهتر از من نبود..تا دو روز باهام سر سنگین بود اگه به خاطر حال خرابم نبود شاید اصلا باهام قهر می کرد اما می ترسید یه بلایی سرخودم بیارم..
رابطه ما با عاطفه اینا خیلی کمرنگ شده بود البته به قوله مامان عاطفه مقصر نبود اما من هر وقت عاطفه رو میدیدم یاد شب تولدم می افتادم واسه همین خیلی کم باهاشون رفت و آمد می کردیم...عاطفه نمی دونست قضیه چیه دوست داشت ما بیشتر بریم پیشش اما من از اسم عاطفه حالم بد میشد فقط مامان باهاشون رابطه داشت اونم بیشتر در حد تلفنی
دو ماه بعد از طلاقمون سمیه رضا و فرشید رو با دو تا دختر تو ماشین دیده بود...من بازم به یاد رضا گریه می کردم...

پايان


نويسنده :الهام

خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.



Posted by Ema87 at November 20, 2008