جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« اشتباه : قسمت سیزدهم | بازگشت | اشتباه : قسمت پانزدهم و پایانی . »


اشتباه : قسمت چهاردهم


مامان تا جلوی در باهاشون رفت منم رفتم کنار پنجره ای که رو به کوچه بود از اونجا ببینمشون عاطفه ایستاد جلوی در و داشت با مامان صحبت کرد رضا ماشین رو یه کمی پایین تر پارک کرده بود ماشینو آورد و عاطفه در جلو رو باز کرد و سوار شد واسه مامان دست تکون داد و رفتن ..سرم داشت گیج می رفت دیگه مطمئن شدم رضا از عاطفه خوشش میاد حس زنونه ای که داشتم بهم می گفت بیشتر مواظب باشم ...چرا یهو همه چی بهم ریخت رضا که منو دوست داشت ...یعنی دیگه از من خوشش نمیاد ..چشمام سیاهی می رفت احساس خوبی نداشتم رفتم رو مبل نشستم چشمام رو بستم و سرمو تکیه دادم به مبل در باز شد و مامان خنده کنان اومد تو و گفت رفتن ...کاش عاطفه هم شام می موند طفلی همش تنهاست.. شیرین ! چیه مامان ؟! حالت خوب نیست ؟ حوصله جواب دادن نداشتم اومد طرفم و از صداش معلوم بود نگران شده ...دستشو گذاشت روی پیشونیم و گفت تب داری یه کم شیرین جان چته ؟ بغضم ترکید و با صدای بلند هق هق گریه ام راه افتاد ..واسه اولین بار بود که اونجوری پر صدا جلوی مامان گریه می کردم نمی تونستم خودمو کنترل کنم دلم نمی خواست مامانو ناراحت کنم اما حال روحیم خوب نبود داشتم از بغض خفه می شدم مامان نگرانیش بیشتر شد کنارم زانو زد و دستاشو گذاشت رو پاهامو گفت شیرین مردم دختر چت شده ؟ چیه عزیزم ؟ دستاتو بردار از روی صورتت ببینم چی شده ؟ داد کشیدم این عاطفه چی می خواد از زندگیه ما ؟ چرا همش اینجاست ؟ چرا می خواد همه چی رو خراب کنه ؟ مامان بهت زده گفت چی میگی تو ؟ شیرین چی شده ؟ مگه عاطفه چی کار کرده ؟ گریه ام نمی ذاشت حرف بزنم بلند شدم و به سرعت رفتم طرف اتاقم مامان دنبالم می دوید و می پرسید چی شده آخه ؟ شیرین چرا اینجوری شدی یهو ؟ رفتم تو اتاقم و در رو محکم بستم و قفلش کردم ..مامان می زد به در رو التماس می کرد در رو باز کنم اما من متوجه هیچی نبودم صدای گریه ام تو اتاق تاریک و ساکتم می پیچید ..احساس می کردم دارم رضا رو از دست میدم رضایی که اون همه واسه بدست آوردنش زحمت کشیدم...اون همه قهر و دعوا و اعتصاب ...باور نمیشه اون چشمای جذاب که همیشه به صورت من خیره می شد و می گفت دوستت دارم حالا به یکی دیگه خیره بشه و برق شهوت توش بدرخشه...صدای التماس مامان با بغض قاطی شده بود می دونستم اینجوری پس می افته با صدایه گرفته ای گفتم برو مامان می خوام تنها باشم ..حالم خوبه نترس.. فایده نداشت بازم داشت التماس می کرد در رو باز کنم ..رفتم قفل در رو باز کردم تا اومد تو منو دید گفت دق کردم شیرین چی شده ؟ عاطفه چی کار کرده ؟ خودمو انداختم تو بغلشو داد کشیدم از عاطفه بدم میاد مامان ترو خدا دیگه نذار بیاد اینجا...مامان موهامو نوازش می کرد و منو برد طرف صندلی و گفت بشین اینجا من الان میام..خودش سریع رفت پایین و چند دقیقه بعد با یه لیوان آب اومد بالا به زور یه کمی رو بهم خوروند و گفت من که نمی فهمم چی میگی شیرین ...یه کمی آروم باش بگو ببینم مشکلت با عاطفه چیه ؟ صورتم از اشکام خیس شده بود با دستام صورتمو پاک کردم نمی دوستم چی بگم به مامان ...بگم رضا از عاطفه خوشش اومده ؟ بگم کسی که من اونقدر به خاطرش سر سختی کردم بعد از دوماه عاشقه یکی دیگه شده ؟ آخه چی بگم ؟!! سکوت کردم دستشو کشید روی موهامو و نوازش کنان گفت شیرین اگه به من نگی به کی می خوای بگی ؟ وسط گریه هام که حالا یه ذره آرومتر شده بود گفتم چیزی نیست مامان نپرس...نگران شده بود می دونستم تا نفهمه جریان چیه ولم نمی کنه روم نمی شد تو چشماش نگاه کنم احساس خجالت داشتم مامان دوباره پرسید شیرین جون به لب شدم خب بگو دیگه چرا یهو اینجوری شدی ؟ این گریه ها واسه چیه ؟ چشمام باز نمی شد حس می کردم باید خیلی قرمز شده باشه من من کنان گفتم مامان ...رضا انگار از عاطفه خوشش اومده ...دوباره گریه ام بلند شد ...فکر کردم الان مامان خیلی ناراحت میشه ...عصبانی میشه آماده بودم صدای اعتراض و ناراحتیش رو بشنوم که بر خلاف فکر من صدای خنده اش اومد..نگاش کردم واقعا داشت می خندید با اخم بهش گفتم خنده دار بود ؟!!!! در حالیکه می خندید گفت دختر تو دیوونه ای مگه ؟ منو بگو فکر کردم چی شده دیگه این حرفو نزنی ها اگه رضا بفهمه دیگه باهات حرفم نمی زنه عاطفه رو بگو..اگه بفهمه چه فکری کردی دیگه پاشم اینجا نمی ذاره تو عقلت کجا رفته شیرین ؟ مگه بچه ای ؟ حالا رضا رو دوست داری درست ..شوهرته درست...مواظبشی درست..دیگه قرار نیست دیوونه بازی دربیاری که ...طفلک اومده لطف کنه عاطفه رو برسونه اون وقت تو میگی از عاطفه خوشش اومده ..میدونه عاطفه جای مادرشه ؟ تو عاطفه رو نمی شناسی ؟ رضا چی ؟ مگه رضا رو نمی شناسی ؟ واقعا که شیرین...زهره ترک شدم ..پاشو دست و صورتتو بشور دیگه هم از این حرفا نشنومااا تهمت خیلی بده...از جاش بلند شد که بره خواستم بهش بگم اونجوریا که تو فکر می کنی نیست اما ترسیدم ..نمی دونم چرا ..شاید به خاطره اینکه مامان نمی تونست حس منو بفهمه من با تموم وجودم حس می کردم که رضا از مصاحبت با عاطفه لذت می بره اونقدر که نمی تونه این موضوع رو قایم کنه..دست خودش نیست نمی تونه رفتارش رو با عاطفه تغییر بده نمی خواستم مامان اذیت شه اما آخرش چی ؟ بالاخره که می فهمید زبونم نمی چرخید حرفی بزنم داشتم داغون میشدم ..نمی دونستم به کی بگم و چی کار کنم...نمی تونستم دست رو دست بذارم و چیزی نگم ..ولی راهی هم به ذهنم نمی رسید دست و صورتم رو شستم و خواستم برم تو اتاقم که در باز شد و بابا اومد تا منو دید دستاشو باز کرد و گفت بابایی سلام ..رفتم طرفشو یه بغل و ماچه حسابی با هم کردیم تو صورتم نگاه کرد و گفت گریه کردی ؟ نمی دونم چرا یهو گفتم نه خوابیده بودم ..باور نکرد یه کمی نگام کرد و رفت لباساشو عوض کنه ..چند دقیقه بعدم شاهین اومد دلم واسه اذیت کردنش تنگ شده بود تا اومد دوباره شروع کردیم به سر به سر گذاشتن با هم ..نمی تونستم جلوی پکری و در به داغونیم رو بگیرم کاملا واضح بود که یه مشکلی دارم ...با اینکه خیلی از رضا ناراحت بودم اما هنوزم دوسش داشتم مثل اونوقتا عاشقش بودم ..با همه ناراحتی که ازش داشتم بازم دلم واسش پر می زد..دل تو دلم نبود تا برگرده مامان تو آشپزخونه داشت شامو آماده میکرد منم پیش بابا و شاهین بودم بالاخره صدای زنگ اومد و شاهین رفت آیفونو جواب داد..رضا بود ..می خواستم حسابی حالشو بگیرم در باز شد و رضا اومد تو داشت با شاهین و بابا سلام و احوالپرسی می کرد من عمدا بلند شدمو از کنارش رد شدم رفتم تو آشپزخونه پیشه مامان ...اونم رفت پیشه بابا و شاهین نشست یه ربعی تو آشپزخونه بودم تا میزو چیدیدیم ومامان صدا زد بچه ها بیاید شام ..نشستم رو صندلی کنار مامان ..مامان یه چشم غره بهم رفت و گفت شیرین دیگه از اون فکرا نیاد تو سرتا ...اومدم جواب بدم که بابا اینا اومدن حتی یه کلمه هم حرف نزدم رضا داشت صحبت می کرد با مامان ...مامان گفت دستت درد نکنه رضا جون...خیلی خب شد رسوندیش ..رضا گفت خواهش می کنم کاری نکردم ..اینقدر عاطفه خانوم خوش صحبته که نفهمیدم کی رسیدیم ...شاهین گفت آره خیلی حرف می زنه..حتما تا اونجا مختو کار گرفته نه ؟ رضا خندید و گفت نه بابا ..اتفاقا با پسراش هم آشنا شدم ..وقتی رسوندمش خواستم برگردم که به زور اصرار کرد برم تو یه چایی بخورم منم رفتم یه چند دقیقه ای نشستم ...پسراشم مثل خودش زود با آدم قاطی می شن خیلی خونگرمن. ..مامان اینا داشتن حرف رضا رو تایید می کردن من داشتم از حسادت می ترکیدم ..می خواستم بهش بگم شبم میموندی پیش عاطفه جون ...ازش می پرسیدی من چه جوری مثل اون یه کمی تپلتر بشم..هیچ حرفی نمی تونستم بزنم ..لقمه های غذا رو به سختی قورت می دادم..حالم شده بود مثله شبه تولدم ...سر شام اینقدر عصبی بودم که نمی تونستم نفس بکشم..کاش شب تولدم عاطفه اینا رو دعوت نکرده بودیم ...کاش رضا هیچ وقت عاطفه رو نمی دید ..اصلا کاش همه اینا یه خواب بود بغضم گرفته بود...با صدای مامان به خودم اومدم شیرین کجاییییی ؟ سرمو بردم بالا همه با تعجب بهم نگاه می کردن گفتم چیه ؟ حواسم نبود چی شده ؟ بابا گفت شیرین جان چته ؟ همش تو فکری ...غذامو با بدبختی تموم کردم و گفتم هیچی ...خیلی خسته ام ..میرم بالا یه کمی استراحت کنم شما غذاتونو بخورید ..بدون اینکه منتظر جوابشون باشم راه افتادم طرفه اتاقم ..سکوت افتاد تو جمعشون فقط صدای قاشق چنگالوش میومد...از پله ها که می رفتم بالا دوباره بغضم گرفته بود اما نمی خواستم گریه کنم ..جلوی خودمو گرفتم ..رفتم تو اتاقم یه سی دی گذاشتم ..خودم رفتم جلوی پنجره و بازش کردم هوای پاییز بود..آسمون ابری و گرفته بود مثل دل من..صدای آهنگ چقدر آشنا بود...داشتم تحریک میشدم ...بغض تا توی حلقم اومده بود می خواستم داد بزنم باد سردی توی صورتم می خورد ...این همون آهنگ بود خدایا..همون آهنگی که آخرین بار تو بغله رضا گوش داده بودم ..اون موقع چقدر دوستم داشت اما الان چی...اما من هنوزم زمزمه می کردم : با تو هر نفس غنیمت...با آهنگ می خوندم اشکام پایین می ریخت دیگه نمیتونستم کنترلش کنم...داشتم خورد می شدم می خواستم داد بزنم من رضای خودمو می خوام..همونی که فقط شیرین رو دوست داره.. صدای باز شدنه در اتاقم اومد دوست نداشتم برگردم ببینم کیه سریع اشکامو پاک کردم از پشت سرم گفت : پنجره رو ببند سرما می خوری صدای رضا بود چراغو روشن کرد فورا داد زدم خاموشش کن ! اونم فوری چراغو خاموش کرد ...گفت شیرین چی شده ؟ یه چیزیت هست به من بگو ..از لرزیدنه شونه هام فهمید دارم گریه می کنم ..بازومو گرفت و منو برگردوند روبه روی هم ایستادیم ...پرسید واسه چی گریه می کنی ؟ فریاد زدم تو نمی دونی ؟ متعجب نگام می کرد..بهش گفتم خونه عاطفه جون خوش گذشت ؟ اخماش رفت تو هم قیافش عصبی شد رفت کنار تخت ایستا د وگفت منظورت چیه ؟ مگه من واسه خوشگذرونی رفته بودم اونجا ؟ مزه شور اشکام اومده بود تو دهنم ...رفتم جلوشو گفتم پس واسه چی رفته بودی ؟ واسه اینکه عاطفه جون واست چیزای قشنگ تعریف کنه ؟ یا شایدم رفتی با پسراش آشنا شی نه ؟ فریاد زد بسه دیگه شیرین ...تو دیوونه ای ..دیگه داری با این حرفات خستم می کنی ...تو چشماش خیره شدم و گفتم رضا اون همه عشق و علاقه ات همین بود ؟ به همین زودی دلتو زدم ؟ چرا ؟ ما همش دو ماه با هم عقد کردیم رضا...چرا داری همه چیو خراب می کنی ؟ منو زد کنار و رفت طرف پنجره همونجوری که داشت پنجره رو می بست گفت کلافه ام کردی شیرین...خب عاطفه زنه خوبیه من چی بگم ؟ بگم بده ؟ اینو بگم راضی میشی ؟ نمی فهمم از چی ناراحتی ؟ از اینکه من گفتم یه کمی مثله عاطفه بشی ؟ یا از اینکه عاطفه رو رسوندم خونه اش ؟ به نظرت علت ناراحتیت مسخره نیست شیرین ؟! بس کن دیگه این مسخره بازیا رو اااااااه جلوی گریه ام رو گرفتم و گفتم خودت می دونی من از چی ناراحتم ..تو از این کارات منظور داری رضا خودتم بهتر از هر کسی می دونی ..چرا فکر می کنی من خرم و معنی نگاههای پر از کنجکاوی و شهوت تو رو نمی فهمم ..تو از همون شبه تولدم یه حس دیگه ای به عاطفه پیدا کردی ...صدامو بردم بالاتر و گفتم حتی نمی تونی واسه حفظ ظاهر رفتارتو با عاطفه رسمی تر کنی ...رضا من خر نیستم ..عصبانی شد عربده زد آآآآآآآآاره اصلا ازش خوشم میاد...تو راست میگی حالا می خوای چی کار کنی ؟ اگه میتونی جلومو بگیر...منم فریاد کشیدم خفه شووووو...خیلی پستی رضا ..گم شو بیرون ..تا اینو گفتم در اتاقم باز شد و مامان اومد تو ...صورتش نگران بود یه نگاه به من کرد و یه نگاه به رضا ..گفت چی شده ؟ صداتون تا سر کوچه میره...من و رضا هر دو ساکت شدیم جوابی نداشتیم به مامان بدیم رضا به سرعت از اتاقم رفت بیرون مامان یه نگاه به من کرد و گفت چی گفتی بهش ؟ جوابشو ندادم سریع رفت پایین صداشو می شنیدم هی می گفت رضا جان چی شده ؟ نفهمیدم پایین چه اتفاقاتی افتاده دلمم نمی خواست بدونم چی شده دراز کشیدم رو تختم که مامان اومد بالا و در رو بست با اخم بهم گفت اینجا چه خبره شیرین ؟ چی گفتی به رضا که یهو گذاشت رفت ؟ پشتمو کردم و به پهلو خوابیدم گفتم هیچی ...حقیقتو گفتم ...حقیقت همیشه تلخه...مامان کنار تختم نشست و گفت پاشو ببینم مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی نکنه این چرت و پرتایی که به من گفتی رو به اون تحویل دادی ؟ پوزخندی زدم و گفتم آره ..حقیقته اینا مامان...می خوای چه جوری بهت ثابت کنم ؟ من زنشم بهتر می فهمم...مامان عصبانی شد و گفت آخه این حرفاتو رو چه حسابی داری می زنی ؟ حوصله کل کل با مامان نداشتم پتو رو کشیدم رو سرمو گفتم مامان خودت می فهمی...فقط کافیه بیشتر رو رضا دقت کنی مامان داشت یه ریز حرف می زد اما من نمی شنیدم تو عالم خودم غرق بودم اصلا نفهمیدم کی مامان رفت بیرون ..


ادامه دارد ....


نويسنده :الهام

خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.


Posted by Ema87 at November 18, 2008