« اشتباه : قسمت دوازدهم | بازگشت | اشتباه : قسمت چهاردهم »
اشتباه : قسمت سیزدهم
ساعت از 4 گذشته بود که رضا اومد خونه اینقدر حوصله ام سر رفته بود که رفته بودم تو اتاقش و ولو شده بودم یه گوشه و منتظر بودم بیاد صداشو که شنیدم بلند شدم برم بیرون تا دستگیره در رو چرخوندم خودش جلوم ظاهر شد گفتم سلام ..خسته نباشی سلاااااام مرسی خانومی...حوصله ات که سر نرفت ؟ خودمو انداختم تو بغلشو با لحنه لوسی گفتم چرا خیلی حوصله ام سر رفت صورتمو بوسید و گفت خدا مرگم بده .. دوتایی خندیدیمو رفتیم تو اتاق پیرهنشو درآورد و با رکابی که زیرش پوشیده بود نشست رو صندلی کنار تخت و گفت بیا بشین بغلم ببینم چه خبر از صبح تا حالا ؟ رفتم نشستم رو پاهاشو یه دستمم انداختم دور گردنشو گفتم هیچ خبر ..من که همه خبرا رو ظهر تلفنی بهت دادم لبخند زد و گفت آره راست میگی می خوای بریم بیرون یه دور بزنیم دلت باز شه بعد ببرمت خونتون ؟ مثل بچه ها ذوق زده شدم و گفتم آره آره بریم اول یه کمی استراحت کن بعد بریم
نیم ساعت بعد هر دو از خونه زدیم بیرون همش یه روز تو خونه مونده بودم داشتم می مردم احساس می کردم یک ساله تو خونه ام اصلا عادت نداشتم یه جا بند شم ...رفتیم پارک و یکی دو ساعتی گشتیم خیلی حالم بهتر شد دیگه شل و ول نبودم و سرحال شده بودم با موبایل رضا زنگ زدم به مامان و گفتم ما تا نیم ساعت دیگه میاییم خونه خیلی خوشحال شد فکر کرده بود من امشبم می مونم اونجا گفت باشه بیایید عاطفه جون هم اینجاست ...ما دو تا هم اینقدر حوصله مون سر رفته بود نمی دونستیم چی کار کنیم از اون ور خط صدای عاطفه شنیده می شد می خندید و سلام می داد..اااه خیلی حالم گرفته شد باز اسمه این عاطفه اومد اصلا چرا اینقدر میامد خونه ما حتما باز دوباره اون شکلی ولو شده تو خونمون کاش رضا من و می رسوند و خودش می رفت اصلا کاش اینقدرلفتش می دادم تا عاطفه بره ولی نمی شد رضا شک می کرد نمی خواستم دوباره این بحث لعنتی پیش بیاد دلم می خواست تمامه سوالهایی که تو ذهنمه پاک شه با مامان که خدافظی کردم همش تو فکر بودم که چی میشه...رسیدیم جلوی خونه من زودتر پیاده شدم تا رضا ماشین و پارک کنه و بیاد من دویدم بالا..مامان که در رو باز کرد پریدم بلغشو گفتم سلاااام ...انگار چند ساله همدیگرو ندیدیم اونم از من بدتر با خوشحالی گفت سلاااام دختر خانومه خودم.. بیا تو عزیزم بیا که خونه بدون دخترم به درد نمی خوره رضا کو پس ؟ صدای عاطفه از توی اتاق میامد : پس وقتی عروسی کرد می خوای چی کار کنی ؟ دیگه از شنیدن صداش خوشحال نمی شدم ..دلم واسش تنگ نمی شد اصلا دیگه دوسش نداشتم انگار داشت همه چی رو خراب می کرد با مامان رفتیم تو عاطفه تا منو دید بلند شد و اومد طرفم یه لباس آستین حلقه ای سفید تنش بود با شلوار جین تنگ و خوشرنگش رونای درشتش بدجوری تو دید بود موهاشو باز گذاشته بود و چند تا سنجاقه کوچیک و خوشگل کنار موهاش بود کاش میشد بهش بگم تو حتما باید جلوی همه این شکلی باشی ؟ دستشو دراز کرد طرفمو گفت سلام عروس خانوم خوش گذشت ؟ با لبخند مصنوعی جواب دادم مانتو و روسریمو در آوردم و نشستم کنار مامان و عاطفه ، مامان پرسید نگفتی رضا کو پس ؟ تا اومدم جواب بدم صدای زنگ اومد بلند شدم و گفتم رضاست داشت دنبال جا پارک می گشت من زودتر اومدم بالا بعد دکمه رو زدم و در رو باز کردم ...چند دقیقه بعد رضا اومد تو عاطفه رو که دید یه کمی جا خورد شاید کار واسش سخت شده بود آخه من هی حواسم به اون دو تا بود ببینم چه جوری با هم برخورد می کنن عاطفه بلند شد و سلام داد به رضا ...رضا هم یه کمی که رفت جلوتر هر دو همزمان دستشونو دراز کردن به طرف هم و دست دادن داشتم از عصبانیت می ترکیدم ...مامان به رضا خوش اومد گفت و رفت تو آشپزخونه میوه بیاره.. اینقدر عصبانی بودم که نتونستم برم بشینم یه راست رفتم تو اتاقم ...دوباره سر درد گرفته بودم این رضا منو مسخره کرده با اینکه مید ونه من رو عاطفه حساس شدم که باعثش هم خودشه اما بازم نمی خواد مواظب رفتارش باشه اعصابم خورد بود رفتم جلوی پنجره و به بیرون خیره شدم هوا تاریک شده بود و شهر با اون نور ملایم خونه ها و خیابونها دیدنی شده بود دوست نداشتم برم پایین کاش عاطفه زودتر بره کاش دیگه هیچ وقت نبینیمش صدای مامان میامد از پایین : شیریییییین کجا رفتی ؟ بیا میوه آوردم انتظار داشتم رضا ازم بخواد برم پایین یا صدام بزنه اما خبری نشد به اجبار رفتم پایین از پله ها که می رفتم پایین عاطفه و مامان کنار هم نشسته بودن رضا هم روبه روشون بود عاطفه لنگاش رو انداخته بود رو هم و نیمی از موهای بلندش ریخته بود روی سینه اش برای اولین باراحساس کردم ازش متنفرم باید بهش یه چیزایی رو حالی می کردم ..اما چه جوری ؟! رفتم رو مبل یه نفره ای که کنار مامان بود نشستم که بهتر بتونم رضا رو ببینم ..رضا که اصلا انگار نه انگار ما دیشب یه بحثی داشتیم سر این موضوع انتظار داشتم یه کمی بهتر برخورد کنه اما کاملا راحت بود و مشغول صحبت و خنده بود ..خیره شدم بهش حواسش به من نبود و داشت حرف میزد مامان سیبی رو که پوست کنده بود رو گذاشت تو بشقابم و گفت خب خوش گذشت شیرین ؟ سرمو بردم بالا عاطفه و رضا ساکت شده بودن و منتظر جواب من بودن نگاهها به من بود ...عمدا خودمو زدم به بیحالی و گفتم اااای ...بد نبود..دلم خیلی واسه خونمون تنگ شده بود.. نگاهم چرخید به طرف رضا داشت بهم نگاه می کرد لبخند زد من جواب لبخندش رو ندادم رو به مامان گفتم شاهین و بابا نیومدن هنوز ؟ مامان گفت نه الان دیگه پیداشون میشه...با لحنه خاصی گفتم عاطفه جونم که شام پیشه ما هستن !!! عاطفه خنده کوتاهی کرد و گفت نه عزیزم باید برم...به آرش ( پسر کوچیکش ) گفتم بیاد دنبالم نمی دونم چرا دیر کرده الانا دیگه پیداش میشه...اومده بودم اینجا آخره هفته دعوتتون کنم شام تشریف بیارید منزله ما ...گفتم ممنون..باشه یه وقته دیگه میاییم خونتون من آخر هفته یه کمی کار دارم مامان به جای عاطفه گفت ای بابا ...چی کار داری ؟ من به جای تو به عاطفه جون قول دادم که جمعه شام خونشونیم ..بعد از اونم عاطفه گفت بله خانوم خانوما...هیچ بهانه ای قبول نیست باید بیایید شما و آقا رضا حتما باید باشید ..به افتخار شما مهمونی گرفتم بعدم صدای خنده ملیحش... دیگه حالم از خنده ها ش بهم می خورد دلم نمی خواست برم..اما ظاهرا مامان قبل از من برنامه رو ردیف کرده بود چیزی نمی تونستم بگم یه تیکه از سیبی که توی بشقابم بود رو برداشتم و گذاشتم تو دهنم رضا داشت پرتقال پوست می کند ...صدای زنگ موبایل عاطفه اومد رفت طرف کیفشو موبایلشو درآورد و شروع به صحبت کرد : سلام مامانی ... آره عزیزم..نیومدی هنوز ؟...خب ؟ خب ؟ یعنی چی ؟ آرش من یه ساعته نشستم تو بیای دنبالماااا.... خب ؟ من که بهت گفته بودم باید بیای دنبالم حالا من چی کار کنم ؟ خب عزیزم نمی رفتی ...خیلی خب ..باشه..خودم میام خدافظ مامان پرسید چی شده عاطفه جون ؟ عاطفه اومد نشست کنار مامانو گفت آرشه..میگه من کرجم رفتم خونه یکی از دوستام بهش سر بزنم تا بخوام بیام دنبالت خیلی دیر میشه خودت برو خونه ..پسره سر به هوا حالا خوبه بهش سپرده بودم ساعت 8 بیاد دنبالم... مامان با خوشحالی گفت خب بهتر ...شام بمون بعد از شام شاهین می رسوندت... عاطفه بلند شد و رفت سمت آینه همونجوری که داشت موهاشو میبست گفت نه دیگه قربونت فریده جون...برم دو تا پسره دیگم خونه تنهان...برم یه چیزی واسه شام درست کنم تا مسعود بیاد..یه وقت دیگه میام ..فقط اگه میشه یه زنگ بزنید آژانس یه ماشین بیاد من برم... مامان کلید کرده بود عاطفه بعد از شام بره..پریدم وسط حرفه مامانو گفتم خوشحال شدم عاطفه جون...زحمت کشیدی خیلی ممنون..مامان با تعجب نگام کرد و چیزی نگفت . عاطفه داشت مانتوش رو می پوشید رضا گفت اگه بخواید من می تونم برسونمتونا ماشین که هست منم که بیکارم ...عاطفه داشت دکمه های مانتوشو می بست گفت نه مرسی آقا رضا مزاحم نمیشم ..با آژانس میرم ..با عصبانیت به رضا نگاه کردم متوجه نگاه معنی داره من شد و دیگه چیزی نگفت سرشو انداخت پایین ولی مامان همه چی رو خراب کرد گفت آره آره راست میگه ...با رضا برو ما که با هم تعارف نداریم عاطفه جون...تا وقتی وسیله هست که نباید با آژانس بری ...عاطفه لبخندی زد و گفت آخه...مامان دوباره گفت آخه نداره...رضا هم مثله شاهینه..رضا لبخند زد و از جاش بلند شد و گفت پس من میرم شما هم تشریف بیارید بعد رو به من کردو گفت شیرین جان من زود بر میگردم با اخم رومو برگردوندم و چیزی نگفتم ...مامان و عاطفه چپ چپ نگام کردن ..عاطفه گفت پس من جمعه منتظرماااا اومد به مامان دست داد و خدافظی کرد منم گرفت تو بغلشو بوسید رفت .
ادامه دارد ....
نويسنده :الهام
خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.
Posted by Ema87 at November 17, 2008

