« اشتباه : قسمت یازدهم | بازگشت | اشتباه : قسمت سیزدهم »
اشتباه : قسمت دوازدهم
شب رضا اومد دنبالم و منو برد خونشون هر چی گفتم تو بمون اینجا قبول نکرد گفت باید تو بیاد بمونی منم شال و کلاه کردم و راه افتادم رفتیم با هم موقعی که رسیدیم دیگه وقت شام بود و مامانه رضا میز و چیده بود و منتظر ما بودن ما هم سریع لباس عوض کردیم و رفتیم سراغه شام ... روحیه ام خیلی خوب بود گردش صبح تا عصر با سمیه خیلی بهم چسبیده بود و کلی انرژی گرفته بودم همه اتفاقات و فکرای شب گذشته از ذهنم پاک شده بود فکم راه افتاده بود و هی حرف می زدم و تعریف می کردم شادابی تو صورتم کاملا دیده می شد .
بعد از شام منو رضا رفتیم تو اتاق رضا یه آهنگ ملایم گذاشت و دراز کشید رو تختش منم رفتم کنارش و ولو شدیم ..گفت شیرین امروز خوش گذشته بهت نه ؟ گفتم آره جات خالی ...با سمیه کلی گشتیم و تفریح کردیم خیلی روز خوبی بود ...بغلم کرد و گفت خدا کنه همیشه اینجوری سرحال باشی دیگه نبینم مثل دیشب بی حال و حوصله بشی ها..نمی دونم چرا یه دفعه اون جمله اومد رو زبونم گفتم : دیشب که بی حوصله نبودم پکر بودم زل زد تو چشمام و گفت پکر ؟ چرا پکر بودی ؟ موندم چی بگم ..این چه حرفی بود من زدم آخه ..گفتم هیچی من کلا روز تولدم که میشه پکرم یه کمی ..لبخندی زد و گفت آآآآها حتما واسه اینکه سنت میره بالا آره ؟ گفتم آره...واسه اینم هست دلم می خواست بحثو عوض کنم نمی خواستم دوباره این فکرا بیاد تو ذهنم گفتم کاش تو فردا نمی رفتی سرکار تا شب پیش من بودی ...از خدا خواسته گفت میخوای مرخصی بگیرم فردا رو ؟........اوووه نه بابا مرخصی واسه چی بگیری ؟ حالا من یه چیزی گفتم ..منو شب ببر خونه رضا حوصله ام سر میره اینجوری تو هم که نیستی اخم کرد وگفت حالا یه شب نمی شه بمونی اینجا ؟ گفتم باور کن از خدامه بمونم ولی فردا چی حوصله ام سرمیره تا شب چی کار کنم ؟ یه کمی فکر کرد و همونجوری که دستشو می کشید روی موهام گفت باشه امشب رو تا صبح باید بغل من بخوابی ولی فردا زودتر میام خونه و می برمت خوبه ؟ از لبخندم فهمید که موافقم لباشو گذاشت رو لبهام و مکیدنش شروع شد همیشه با لب گرفتن داغ می کرد و حتی اگه یه ذره دیگه ادامه پیدا می کرد ارضا هم میشد واسم جالب بود رضا اینجوری با لب گرفتن اینقدر لذت می برد لباشو برد طرف گوشم داشت لاله گوشم رو با نوک زبونش لیس می زد نفسش که می خورد تو گوشم لرزم می گرفت از شدت قلقلکی که میومد ..می دونست خیلی قلقلکیم عمدا نفسشو بیشتر می داد داخله گوشم خنده های ریزه من نشون میداد دارم میمیرم از قلقلک و صدای آروم و زمزمه وار رضا : جووووونم...بخند عزیزم...جوووون.. خوابید رومو سرشو آورد سمت سینه هام یکیشو گرفت تو دستشو یه کمی که مالیدش گفت شیرین میگم سایز 75 یه کمی کوچیک نیست ؟ چشمامو باز کردمو گفتم کوچیک ؟ نمی دونم ...چه سایزی خوبه ؟ یه گاز آروم از روی لباسم ازشون گرفت و گفت نمی دونم من که از سایزای ممه شما سر در نمیارم ولی یه کمی بزرگتر بود وااااااای چه حالی میداد ..شیرین یه کم چاق شو خیلی لاغری ..داشتم شاخ درمیاوردم تا حالا از این حرفها نشنیده بودم از رضا گفتم چاق شم ؟ حالت خوبه ؟ من که الانش لاغر نیستم متوسطم ...اینجوری خوبه دیگه ...چاق دوست داری ؟ یه بوس از گونه ام کرد وگفت نه بابا ...چاق نه...یه کمی تپلتر ...مثل عاطفه ..انگار برق بهم وصل شده باشه اخمام رفت تو هم و گفتم عاطفه ؟ چیه نکنه خیلی از هیکل و قیافه عاطفه خوشت اومده نه ؟ شرمنده من نه چاق میشم نه سینه هام درشتر میشه نه مثل اون بلدم ادا اطوار دربیارم ..بلند شو از روم خفم کردی ...برو کنار دیگه ..به زور رضا رو از روم زدم کنارو خودم با عصبانیت بلند شدم و نشستم ..رضا که خشکش زده بود از این عکس العمل من اصلا ا نتظار چنین برخوردی رو نداشت با قیافه متعجبی گفت شیرین چی شده یهو ؟ من که چیزی نگفتم ..حرف بدی زدم ؟ می دونم نباید کسی رو با کسی مقایسه کرد...ولی من فقط مثال زدم که تو بهتر متوجه بشی منظورم چیه ...شیرینم ..قهر کردی باهام ؟ پشتم بهش بود و نشسته بودم رو لبه تخت رضا اومد کنارمو دستشو انداخت دور گردنم و گفت شیرین ببخشید...من معذرت می خوام...بابا من که منظوری نداشتم ...خودمو کشیدم کنار و گفتم دیدم چه جوری به عاطفه نگاه می کردی دیشب پس واسه همین بود ...خوشت اومده بوده ازش...اختیار زبونم رو نداشتم اینقدر عصبی بودم که نمی فهمیدم چی میگم فقط دلم می خواست حرفایی که تو دلم مونده خالی شه ..حالا رضا بهترین بهانه رو دستم داده بود..همین جور که داشتم این جمله ها رو می گفتم همون لحظه هم از زدن این حرفها پشیمون می شدم اما کنترلی رو زبونم نداشتم انگار داشت کار خودش رو می کرد و همه چی رو بازگو می کرد دستام می لرزید حالم داشت بد می شد ...رضا نمی دونست چی بگه فقط داشت منو نگاه میکرد انگار زبونش بند اومده بود ...از جاش بلند شد و روبه روم ایستاد گفت شیرین ! این چرت و پرتا چیه میگی یعنی چی ؟ چون من به عاطفه نگاه کردم یعنی ازش خوشم اومده ؟ بابا خب همه به هم نگاه می کنن ...تو خیابونم که دارم راه می رم هزار تا زن و دختر از کنارم رد میشه که من ناخواسته بهشون چشمم می خوره همه اینجورین خوده تو مگه میری بیرون چشمت به هیچکس نمیفته ؟!!! یعنی تو هم از اونا همه خوشت اومده ؟ این مزخرفات از تو بعیده ...ما رو باش فکر می کردیم تو اونقدر بهمون اعتماد داری که حد نداره نمی دونستم با چند بار نگاه کردن اینجوری میشی دستت درد نکنه ...خوب حرفایی بهم زدی شیرین رفت جلوی پنجره ...پشتم به پنجره بود و نمی دیدم از بوی دود سیگارش فهمیدم داره سیگار میکشه...می دونستم کار خوبی نکردم اون حرفا رو به رضا زدم ته قلبم پشیمون بودم...رضای من ...امکان نداره منظوری از نگاهای قشنگش داشته باشه من اشتباه کردم این حرفهای احمقانه چی بود گفتم ...بغضم گرفته بود آروم و بی صدا اشک می ریختم اینقدر زور زدم تا تونستم با صدایی که از ته چاه در میاد بگم : معذرت می خوام ! حتی نتونستم سرمو برگردونم ببینم داره چی کار می کنه همونجوری دستام زیر چونه ام بود و اشک می ریختم ...یه دست رو روی شونه ام احساس کردم دستای مهربونه رضا...سرمو گذاشتم رو دستش با انگشتاش کشید روی صورتم و نوازش کنان گفت من فقط شیرین رو دوست دارم . صدای گریه ام بلند تر شد نمی دونم شاید به خاطر اینکه احساس امنیت می کردم احساس اینکه رضا فقط با منه ..تا همیشه با منه.. از خوشحالی زیاد ..اومد جلومو اشکامو با دستش پاک کرد و گفت گفتم فقط تو رو دوست دارم گریه میکنی ؟ نگاش کردم داشت می خندید ...منم خنده ام گرفت ..گفت پاشو برو صورتت رو بشور آرایشتم خراب شده گریه کردی ...فراموش کن ..دیگه به این چیزا فکر نکن ...
با اون چرت و پرتایی که من گفتم و حرفایی که زدم فضای سکسی که داشت به وجود میامد بهم ریخت و انگار هر دو خود به خود بی خیال سکس شدیم خیلی آروم تو بغل هم خوابیدیم ...اصلا انگار نه انگار چند دقیقه پیش قرار بود یه اتفاقاتی بیفته ..درسته که از حرفایی که زدم پشیمون بودم درسته که حرف رضا از یه لحاظ منطقی بود درسته که هیچ منظوری نداشته اما یه چیزی منو آزار میداد یه چیزی هی میامد توی فکرم و هیچ جوری نمی تونستم واسش جواب پیدا کنم و خودمو قانع کنم ...چون منطقی تر بود . اونم این بود که اگه رضا از نگاهاش منظوری نداشته ، اگه حرفاش درسته ، چرا بدنه منو با بدنه عاطفه مقایسه کرد ؟ چرا درست از همون وقتی که عاطفه رو دیده بود می خواست من بیشتر شبیه اون باشم ؟ چرا تا قبل از اون راجع به هیکل من این نظر رو نداشت ؟ این چراها نمی ذاشت به خودم بقبولونم که رضا منظوری نداشته ..پس رضا به عاطفه جور دیگه ای نگاه کرده که می خواد منم یه کمی تغییر پیدا کنم... عاطفه واسه رضا خوشایند بوده ..نمی دونم چرا حس بدی به عاطفه داشتم ازش بدم میومد .. احساس حسادت و کینه بهش پیدا کرده بودم ..
صبح که از خواب بیدار شدم رضا کنارم نبود یه نگاه به ساعت انداختم : 9:42 حسابی خوابیده بودم...بلند شدمو یه کش و قوس به خودم دادمو رفتم جلوی آینه و خودمو مرتب کردم و رفتم بیرون...رضا و باباش که سرکار بودن از توی آشپزخونه صدای سرو صدا میومد انگار یکی داشت ظرف می شست ...یه آبی به دست و صورتم زدم و با یه سلامه بلند رفتم تو آشپزخونه مادر رضا تنها بود حدسم درست بود داشت ظرف می شست ...برگشت نگام کرد و گفت سلام خانومه خواب آلود..خوب خوابیدی دیشب ؟ دیشب ! از یادآوردی دیشب دوباره دمغ شدم ...خدایا منو از شر این افکار مسخره خلاص کن ظاهرمو حفظ کردمو گفتم آره ...عالی
تا ظهر خودمو سرگرم کردم نزدیکای ساعت 1 بود که زنگ زدم به رضا چون می دونستم اون موقع وقته ناهارشونه و می تونه خوب صحبت کنه سعی می کرد جوری حرف بزنه که هیچ موردی بینمون نبوده...منم می خواستم همین جوری باشم..تازه داشتم همه چی رو فراموش می کردم که رضا با اون مثال همه چی رو خراب کرد با شناختی که از خودم داشتم می دونستم تا مطمئن نشم این فکرا از سرم بیرون نمیره بهم گفت ساعت 4 میام خونه
تا ساعت 4 چی کار می کردم حالا ؟! تا همین الانشم به زور خودمو سرگرم کرده بودم رفتم سراغ مادر شوهرم که به اونم می گفتم مامان داشت سالاد درست می کرد بهش گفتم بدید به من درست کنم حوصله ام سر میره بیکارم ..لبخند زد و گفت بفرما سالاد با شما باشه منم برم ببینم غذا در چه حاله همین جور که داشتم کاهوها رو خورد می کردم هدفم این بود که بحثو بکشم به شب تولدم گفتم مامان مهمونی تولدم خوش گذشت ؟ خندید وگفت عالی بود..جات خالی خندیدم و گفتم عاطفه جون از شما خیلی تعریف می کرد می گفت مادرشوهر خوبی داری لبخند زد و در قابلمه رو گذاشت و اومد نشست صندلی روبه رویی من و گفت لطف داره.. عاطفه خانوم چند سالشه ؟ 38 سال چطور مگه ؟ خوب مونده ؟ دوباره خندید و گفت هر کی اونجوری بگرده خوب می مونه ...مثل تازه عروسا می گرده دیدم بهترین فرصته واسه زیر زبون کشیدن گفتم آره همیشه اون تیپیه فرقی هم نداره کجا باشه و کی باشه کلا اون مدلی می گرده یه کمی مکث کرد و گفت خوب نیست ...آدم همه جا نباید اونجوری بگرده من که دوست ندارم ...چه معنی داره جلوی همه آدم اون شکلی بگرده ..به شوخی گفتم ای بابا مامان الان دیگه همه اینجورین تازه تو ایران این چیزا بده تو اروپا چی که اون شکلی میرن بیرون ؟! گفت وا ! اینجا ایرانه و مرداش فرق می کنن با مردای اونجا زود از راه بدر میشن باید چهار چنگولی بهشون چسبید خنده ام گرفت گفتم نکنه می ترسید بابا ( پدرشوهرم ) از راه بدرشه یه نگاه به ظرف سالاد کرد وگفت آره والا ..ترسم داره ، خوبه دیگه شیرین جان کافیه دیگه خورد نکن ...ظرف رو برداشت که ببره بذاره تو یخچال منم پا شدم برم بشقابها رو بشورم طاقت نیوردم تازه داشت جالب می شد گفتم خب چی کار میشه کرد دیگه...نمی شه بهش گفت اونجوری نگرد که ممکنه ناراحت بشه ..ما که به این اخلاق عاطفه جون عادت کردیم خیلی زنه خوبیه...دستمال برداشت بکشه رو میز و گفت آره خوبیش که خوبه ...اما خب ...چی میدونم والا ..حرفشو ادامه نداد چی می خواست بگه ؟!! ای بابا اینم که نصفه نیمه حرف می زنه بدتر آدم میره تو خماری شیر آب رو بستم و خواستم چیزی بگم که گفت دستت درد نکنه بریم بشینیم تا غذای من دم بکشه .. اینقدر راجع به چیزای مختلف حرف زد و حرف اومد تو حرف که دیگه دیدم صحبتا رو ادامه ندم بهتره ممکن بود شک کنه...
ادامه دارد ....
نويسنده :الهام
خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.
Posted by Ema87 at November 16, 2008

