« اشتباه : قسمت دهم | بازگشت | اشتباه : قسمت دوازدهم »
اشتباه : قسمت یازدهم
غذامون که تموم شد با کمک رضا و مامان و شاهین میز و جمع کردیم و رفتیم نشستیم...با دلداریهایی که به خودم می دادم یه کمی بهتر بودم اما بازم نمی تونستم جواب قانع کننده ای واسه نگاههای رضا بیارم تنها کسی که متوجه شد یه کمی پکرم مامان بود که هی با چشم و ابرو می پرسید چیه ؟ منم سرمو تکون میدادم یعنی هیچی بعد از تموم شدن مهمونی و رفتن مهمونها دیگه فقط خودمون بودیم و رضا که اونم داشت آماده می شد کم کم بره رفتم بالا تو اتاقم که لباسامو عوض کنم اینبار بر خلاف دفعه های قبل اصلا به رضا نگفتم بیا بریم بالا نشسته بود کنار بابا و شاهین که منم بلند شدم و راه افتادم طرف اتاقم احساس کردم با تعجب نگام کرد اما چیزی نگفت رفتم جلوی آینه ایستادم و یه نگاه کلی به خودم انداختم من که خوشگل بودم پس چرا رضا همش داشت به عاطفه نگاه می کرد ؟ موهامو باز کردم از بس سفت بسته بودمشون سرم درد گرفته بود یه کمی سرمو ماساژ دادم و یه شونه به موهام زدم داشتم لباسم رو در می آوردم که رضا اومد تو اتاق ...پشتمو کردم بهش و پیرهنمو در آوردم اومد نزدیکم و گفت می خوای من درش بیارم واست ؟ گفتم نه خودم درمیارم...صدای تکون خوردن صندلی اومد انگار نشست روی صندلی ..می دونستم الان داره با چشماش منو دید می زنه همون چشمایی که تا چند دقیقه پیش داشت عاطفه رو دید می زد ..نمی دونم شایدم اشتباه می کردم ...دلم نمی خواست بهش فکر کنم ...پیرهنمو از تنم درآوردم و گذاشتمش تو کمدم تازه یادم اومد لباسای خودم رو تختمه حالا باید اینجوری با شورت و سوتین از جلوی رضا رد بشم دلم نمی خواست الان با این حاله خرابم بیاد سراغم ولی چاره ای نبود باید می رفتم لباسم رو برمی داشتم برگشتم و رفتم طرف تختم که پشت رضا بود..از کنارش که رد شدم دستمو گرفت و کشید طرف خودش افتادم تو بغلش گفتم بذار لباسامو بپوشم خسته ام ..گفت بشین بغلم خستگیت درمیره منو نشوند رو پاهاش و خودش داشت نگام می کرد سرم پایین بود و موهام ریخته بود تو صورتم ...می ترسیدم نگاش کنم گریه ام بگیره ..از دوست داشتنه زیاد دیگه دیوونه شده بودم چون به یکی نگاه کرده بود ازش ناراحت بودم...عشقه زیادم دردسره انگار بازومو بوسید و گفت برگرد ببینمت صورتمو برگردوندم طرفش و تو چشمام نگاه کرد ..آهسته لبام رو بوسید و زبونشو می کشید روی گردنم خودمو کشیدم عقب و گفتم رضا الان خسته ام باشه بعد با تعجب نگام کرد و گفت من که کاری نکردم ! گفتم می دونم می خوای چی کار کنی محکم بغلم کرد و گفت خب شیطون بگو ببینم می خواستم چی کار کنم ؟! دستشو کشید روی رونام و می مالیدشون داشتم سست می شدم انگار فهمید گفت می خوای ماساژت بدم ؟ گفتم اوهووممم منو بغل کرد و گذاشت رو تخت گفت دمر بخواب..منم برگشتم و دمر خوابیدم از کتفم شروع کرد و تا پایین کمرم ماساژ داد حس کردم داره خوابم می گیره دستاشو گذاشته بود روی باسنمو داشت اونا رو می مالید وسطای کارش دستشو می کشید لای باسنم..صدای نفساشو می شنیدم ولی دوست داشتم کارشو ادامه بده...تمام خستگی و بی حالیم انگار داشت از تنم می رفت بیرون اینقدر تنم رو مالید که خسته شدم و گفتم خوبه...بیا دراز بکش پیشم اومد کنارمو به پهلو خوابید کنارم با دستش می کشید روی کمرم داشت قلقلکم میومد اما لذت داشت..زل زده بودم بهش نمی دونم چی شد که یه دفعه پرسیدم : رضا منو دوست داری ؟ جا خورد ...با اخم نگام کرد و گفت معلومه خب ...خیلی زیاد ..این چه سواله بچگانه ای بود پرسیدی ؟ سرمو بردم جلوتر فهمید میخوام برم بغلش طاقباز خوابید و منو کشید رو خودش سرمو گذاشتم رو سینه اش و گفتم همین جوری خواستم جوابتو بشنوم... داشت با موهام بازی می کرد گفت جوابش خیلی روشنه... این سوال رو آدم موقعی می پرسه که یا جوابش رو نمی دونه یا به دوست داشتنه طرف مقابل شک داره تو که اینجوری نیستی نه ؟ سینه اش رو بوس کردم و گفتم نه ..منو برگردوند و خودش افتاد روم داشت لبامو می خورد خودشو می مالید روم...می دونستم چی می خواد اما واقعا نمی تونستم .. خودشم فهمیده بود بی حالم چند دقیقه لب گرفت و گردنم رو بوسید و دوباره دراز کشید کنارم گفت شیرین چرا بی حالی ؟ امشب باید خیلی خوشحال باشی و سرحال ...چی شد یهو آخر شبی اینجوری شدی ؟ گفتم نمی دونم ...خوابم میاد با دستش می کشید روی صورتمو بازی می کرد دستشو گرفتم تو دستمو بوسش کردم اونم دستمو گرفت و می بوسیدشون انگشتام رو آروم گاز می گرفت با این کاراش بیشتر بی حال میشدم دلم میخواست همونجوری تو بغلش بخوابم ...یهو به ساعتش نگاه کرد و گفت اوه اوه..صبح شد که من پاشم برم که فردا خواب می مونم ..دلم واسش سوخت انگار اونم بی حال کرده بودم ..چقدر من احمقم آخه چرا یهو اینجوری میشم ..رفت جلوی آینه و موهاش رو مرتب کرد منم بلند شدمو لباسامو که لبه تخت بود برداشتم و پوشیدم.. با هم رفتیم پایین و بدرقه اش کردم رفت ...
وقتی برگشتم تو اتاقم نشستم رو تختم و آروم گریه می کردم ...می ترسیدم از دست بدمش..می ترسیدم عاشقه یکی دیگه بشه دیگه منو دوست نداشته باشه..دیگه اینجوری من واسش مهم نباشم ، دیگه دلش واسم تنگ نشه... اینقدر گریه کردم تا چشمام دیگه خسته شد و خوابم برد...
صبح که بیدار شدم یه کمی سرم درد می کرد ولی بعد از صبحونه دیگه خیلی بهتر شده بودم و اثری از ناراحتی و بی حالی دیشبم نبود دلم می خواست برم بیرون انگار تو خونه بند نمی شدم زنگ زدم به سمیه و گفتم ناهار با هم دیگه بریم بیرون اونم مثل من یه جا بند نمی شد قبول کرد و گفت تا یک ساعت دیگه اونجام ..... ساعت حدودا 11 بود که سمیه اومد نیم ساعتی نشست و یه کمی با مامان گپ زد تا من آماده شدم و رفتیم ..اول با هم رفتیم همون پارکی که با رضا و فرشید می رفتیم مثل نی نی کوچولوها دو تا بستنی خرید ه بودیم و چون قیفی بود نیم متر زبونمون رو می دادیم بیرون و لیسش می زدیم ...خودمون هم به قیافمون می خندیدم ..روی یه نیمکته دنج که دور تا دورش درخت بود و خلوت بود نشستیم ، رفتیم تو اون قبلترا.. از هر دری حرف می زدیم سمیه تنها کسی بود که همه حرفام رو می تونستم بهش بزنم یه سری از حرفها هست که آدم حتی به مادرش هم نمی تونه بگه اما به یه دوست خوب میشه گفت ...مثل همون اپن شدنم که بهش گفته بودم حالا هم می خواستم قضیه دیشب رو بهش بگم...به دقت گوش می داد سمیه هم عاطفه رو می شناخت می دونست چه جوریه کل ماجرا رو که واسش تعریف کردنم زد زیره خنده و گفت بابا تو دیوونه ای...چه ربطی داره ؟ فقط واسه اینکه نگاش کرده ؟ من خودم یه پسر خوشگل که می بینم هیپنوتیزم می شم چشم ازش برنمی دارم ...حالا اون بنده خدا هم به عاطفه زیادی نگاه کرده باشه به نظر من که هیچ ایرادی نداره... تازه اونجوری که عاطفه می گرده هر مردی نگاه نکنه باید تعجب کرد نگاه به بابات و شاهین نکن اونا عادت کردن و دیگه واسشون عادیه ...رضا طبیعیه که از روی کنجکاوی هم نگاه کرده باشه ...بیخودی داری از این فکرا می کنی.. ول کن دختر یه ذره روشنفکر باش رضا هم آدمه دیگه ...حرفهای سمیه خیلی آرومم کرد به نظرم منطقی میامد...ناهارو یه جای سنتی خوردیم و دیگه اثری از این فکرای مالیخولیایی تو ذهنم نبود همون شیرین قبلی شده بودم...
ادامه دارد ....
نويسنده :الهام
خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.
Posted by Ema87 at November 15, 2008

