جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« اشتباه : قسمت نهم | بازگشت | اشتباه : قسمت یازدهم »


اشتباه : قسمت دهم


جای سمیه خیلی خالی بود طفلی نتونسته بود بیاد عصر قبل از اینکه بقیه بیان اومده بود و بهم تبریک گفته بود...
صدای زنگ که اومد مامان از تو آشپزخونه پرید بیرون و گفت عاطفه ست من باز می کنم ..مثل بچه ها ذوق زده می شد عاطفه رو می دید خب حق داشت اونم دوست جون جونیه مامان من بود دیگه مثل من و سمیه ...مامان در رو باز کرد و خودش رفت استقبالشون چند دقیقه بعد صدای صحبت و تعارف کردن عاطفه جون و شوهرش مسعود شنیده شد هممون از جا بلند شدیم ..به محض بلند شدن ما در باز شد و مامان گفت بفرمائید خوش اومدین ..بعدم عاطفه و مسعود اومدن...پریدم بغل عاطفه و یه ماچمالی راه انداختیم اینقدر قربون صدقه ام رفت که دیگه احساس کردم صورتم سرخ شده ...من که از بغلش اومدم بیرون رفت طرف مامان رضا و با اونم دست داد وقتی دستشو به طرف بابای رضا دراز کرد تعجب رو میشد تو چشمای بابای رضا دید جالبتر قیافه مادر رضا بود که با حالتی که می خواست نشون بده واسش مهم نیست داشت بهشون نگاه می کرد ...ما که دیگه عاطفه جون رو می شناختیم و واسمون عادی شده بود حتی چند بار که با شاهین شوخی می کرد صورتشو می بوسید هممون می دونستیم که منظوری نداره بهر حال عاطفه جای مامانه شاهین بود ... رضا برعکس پدر و مادرش خیلی واکنشش عادی بود راحت دست دادن و احوالپرسی کردن ...بعد از نیم ساعت که دیگه تعارفات و تبریکاتو این مراسم ها تموم شد و مجلس از اون حالت رسمی در اومد عاطفه جون رفت لباساشو عوض کرد..یه پیرهن خوشگل تنش بود رنگش به یاسی می زد و خیلی ناز بود تا بالای زانوش بود و آستیناش هم حلقه ای بود و بازوهای سفید و تپلش بیرون بود.. موهاشو دم اسبی بسته بود لخت و طلایی انگار تازه رنگ شده بود ...مثل همیشه خوشگل بود و شیک ..ما به این ظاهر عاطفه عادت داشتیم واسه همین نه تعجب می کردیم که ای وای چه لباسی پوشیده و فلان ...اما تو جمع ما چند نفر انگار عادت نداشتن ...پدر و مادر رضا خیلی دیدنی بودن بابای رضا وقتی عاطفه حرفی می زد یا سوالی می کرد حتی روش نمی شد سرشو بیاره بالا و نگاش کنه خیلی وضعیت خنده داری شده بود... رضا آروم تو گوشم گفت این عاطفه جون شما عجب شوهر لارژی داره ها نه ؟ گفتم به شوخی گفتم آره یاد بگیر...خندید و چیزی نگفت مسعود عاطفه رو خیلی دوست داشت با اینکه خانواده هاشون با هم فرق داشتن ..اوایل اینجوری گشتن و این رفتارهای عاطفه باعث دعوا و اختلاف شده بود چون خانواده مسعود خیلی رعایت می کردن اما به مرور واسشون عادی شد چون خود مسعود عاطفه رو همین جوری قبول داشت ..
عاطفه و مسعود و بابا روی یه مبل رو به روی من و رضا نشسته بودن شاهین که سینی شربتو آورد وقتی عاطفه دولا شد برداره کاملا چاک سینه اش و نیمی از سوتینش دیده شد یه سوتینه گیپوری که با رنگ لباسش ست بود نمی دونم چرا حس بدی بهم دست داد..خب کاملا تو دید ما بود چون رو به روی ما نشسته بود رضا هم ناخواسته دیده بودش چون خیلی رضا رو دوست داشتم روش حساس بودم دلم می خواست فقط بدنه خودمو ببینه ...بابا و مسعود هم شربتو برداشتن و شاهین از جلوشون رد شد عاطفه پای راستشو بلند کرد و انداخت روی پای چپش تا بالای رونش دیده شد ..تصویری که ازش می دیدیم سینه های برجسته و سفید ی که از بالای لباسش بیرونه و پاهای خوش تراشی که حسابی صیقل داده شده و براقه تازه اپیلاسیون شده بود روناش بیرون بود ..برای اولین بار از اینکه عاطفه اینجوری جلوی ما نشسته بدم اومد...نمی دونم چرا ..عاطفه خیلی ماه بود هیچ منظوری نداشت شاید اگه اون لحظه می فهمید من زیاد خوشم نیومده فورا مانتوشو می پوشید ...تو صورت مادر رضا هم اخم کمرنگی دیده میشد شاید اونم مثل من روی شوهرش زیادی تعصب داره ...اصلا این فکرا چیه میاد تو سرم..دیوونه شدم انگار ...عاطفه داشت از جشن عقدمون صحبت می کرد زیر چشمی یه نگاه به رضا انداختم چشماش روی سینه های عاطفه متمرکز بود بهش حق دادم وقتی یه خانومه خوشگل اینجوری جلوی آدم بشینه خب معلومه آدم سحر میشه..طاقت نیوردم واسه اینکه جلوی نگاهشو بگیرم خیلی آهسته زدم به پهلوش و گفتم رضا کاش سمیه هم می تونست بیاد ، الان اینجا کناره ما بود...انگار از توی یه عالم دیگه اومده باشه بیرون گفت چی ؟ سمیه ؟ ...آره...حیف شد کاش میومد...
موقع شام شده بود..آخی شاهین به جای من داشت مثل دختر خونه ها به مامانم کمک میکرد میز شام رو می چید بابا هم رفته بود کمکشون ..نمی ذاشتن من برم می گفتن تو بشین امشب تولدته گفتم کاش هر شب تولدم بود..همه خندیدن صدای خنده های قشنگ و ظریف عاطفه جون پیچید توی اتاق ..شاید به نظرمن صداش اونجوری میومد اونشب آخه اون همیشه اینقدر قشنگ می خندید...ای وای من چرا دیوونه شدم امشب...خدایا چه مرگمه ؟...رفتیم سر میزه شام ااااااه لعنتی عاطفه رو به روی رضا نشسته بود چرا هی می افتاد رو به روی ما ؟! خدایا چه جوری جلوی نگاههای فضول و گیجمو بگیرم ؟...باید عادی باشم ..این همون عاطفه جونیه که همیشه می بینمش همون که اینقدر خوبه که لنگه نداره...اینم رضاست ..بهترین همسره دنیا ..همونی که اگه یه روز منو نبینه به قول خودش روزش شب نمیشه.. این فکرا خیلی آرومم کرد حالا دیگه سر میز بودیم و پاهای عاطفه دیده نمیشد مثل احمقا از این فکر خوشحال بودم ولی سینه هاش دیده میشد موقعی که دولا شد و لیوان رو برداشت جالب بود که همه سرشون به غذا گرم بود اما من مدام حواسم به عاطفه و رضا بود...آخه هر بار که به رضا نگاه می کردم داشت چشم چرونی می کرد ..عاطفه می خواست پارچ آب رو برداره اما دستش نمی رسید تا خواست چیزی بگه رضا دستش رو دراز کرد و پارچ آب رو بهش داد دستای تپل عاطفه پارچ آب رو گرفتن ..یه نگاه به بقیه انداختم ..بابا و مامان و شاهین که سرشون پایین بود و داشتن غذا می خوردن... پدر و مادررضا هم همین طور گهگاهی یه نگاه به تلویزیون که روشن بود می انداختن...همه چیز عادی بود ..مسعود گاهی زیر لب با عاطفه صحبت می کرد و عاطفه لبخند و می زد و احتمالا جواب صحبتش رو می داد..من سمت راست رضا نشسته بود و تلویزیون سمت چپ بود به بهانه نگاه کردن به تلویزیون هر بار که سرمو بر می گردوندم یه نگاه خیلی کوتاه و سریع به رضا می انداختم ..چند بار که نگاش کردم : بار اول زیر چشمی حواسش به سینه های عاطفه بود ..بار دوم داشت آبی که توی لیوانش بود رو سر می کشید بازم حواسش به سر و صورت عاطفه بود...بار سوم سرش پایین بود و یه قاشق غذا برد تو دهنش...بار چهارم دیس برنج رو گرفت جلوی مسعود و عاطفه ...بار آخر هم که نگاش کردم عاطفه داشت صحبت می کرد که رضا خیره شده بود رو صورتش...احساس بدی داشتم ..میلی به غذا نداشتم و به زور داشتم میچپوندم تو دهنم که عادی به نظر بیام ..هیچ طعمی رو حس نمی کردم ..دلم شور می زد چرا رضا همش حواسش به عاطفه است ؟ یعنی اینقدر بی جنبه است ؟ من که هر بار نگاش کردم حواسش به عاطفه بود...اصلا چرا عاطفه لباسش اینقدر بازه ؟ مگه اینجا عروسیه ؟ ولی عاطفه همیشه این شکلیه ...اون که طبیعیه ..رضا چی ؟ شاید منظوری نداره این که دلیل نمیشه خب عاطفه رو به روی ماست معلومه که نگاهش می افته روی عاطفه این امل بازیا چیه شیرین ؟ این که دلیل نمیشه حالا رضا به عاطفه نگاه کرده یعنی خبرایی شده ...عاطفه جای مادره رضاست حتما اونم منظوری نداره از این نگاهها ...اما چرا شاهین هیچ وقت اینجوری به عاطفه نگاه نمی کرد من جنس نگاههای رضا رو می شناختم شاهین هیچ وقت خیره به عاطفه نگاه نمی کرد هیچ وقت روی یه قمست بدن عاطفه زوم نمی کرد بابا هم همین طور اصلا هیچ وقت ندیده بودم که تو نخ عاطفه باشه.. چرا رضا با اونا فرق می کنه ؟
بسه دختر از این فکرا بیا بیرون داری بیخودی به همه چیز بد بین میشی هر کسی یه اخلاقی داره بابای سمیه هم موقع حرف زدن کاملا زل می زنه به صورتت و چشم از صورتت برنمی داره می دونی که عادتشه پس اونم منظور داره ؟!! حالا دیدی بی خودی بد بین شدی..شاید اینم عادت رضاست ..دیگه از این فکرا نکن ..رضا با همه فرق داره ..هیچ وقت عشق و علاقه رضا به خودت رو فراموش نکن...رضا از یه جنس دیگه است ..می دونی اگه بفهمه داری این فکرا رو می کنی راجع بش چه حالی میشه ؟ اینه دیگه...اعتمادت به رضا اینقدره... از اینکه راجع به رضا این فکرا رو کرده بودم پشیمون شدم ...من که اینقدر عاشقه رضام حالا ببین چه فکرای احمقانه ای اومده بود تو ذهنم ..

ادامه دارد ....


نويسنده :الهام

خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.


Posted by Ema87 at November 14, 2008