« اشتباه : قسمت هشتم | بازگشت | اشتباه : قسمت دهم »
اشتباه : قسمت نهم
اومدم تو اتاقم رضا نشسته بود رو تختمو پتو رو کشیده بود تا روی شکمش منو که دید بلند شد و نشست گفت شیرین خوبی ؟ خیلی ناراحتم هر چی فکر می کنم می بینم کارمون درست نبود ...چرا اینجوری شد یهو ؟ رفتم کنارش و نشستم لبه تخت گفتم خوبم بابا...طوری نشده که فقط یه چند ماه جلوتر خانوم شدم ..با نگرانی نگام کرد و گفت خانوم که بودی خانومتر شدی ..ولی شیرینم کاش...پریدم وسط حرفشو گفتم دیگه ولی و کاش و اما..اینا نداره کاریه که شده ..واسه جفتمون هم که بد نشده ..خندیدمو رضا لباشو آورد جلو و لبام رو بوسید ...پریدم کنارشو دراز کشیدم کنارش بغلم کرد و شروع کرد به لیسیدن گردن و سینه هام..حس و حالمون که پریده بود اما رضا دوباره داشت شروع می کرد ..اینقدر با هم ور رفتیم تا دوباره داغ کردیم... اما اینبار من به زور هم نمی تونستم پام رو باز کنم واسه همین ناف به پایین رو بی خیال شدیم ...رضا گفت اینجوری که نمیشه پس تو چی ؟! گفتم من فعلا نمی تونم یه کمی دردش خوب شه بعد هنوزم یه کمی خونریزی داره ...کیرشو گرفتم تو دستم و شروع کردم به ساک زدن ...دستاشو برد توی موهامو گفت نمی خواد خوشگلم..بلند شو بیا بشین بغلم ..به تو خوش نگذره منم نمی خوام... امشب رو بی خیال
یه ساعتی تو بغل هم بودیم و مثل زمان دوستیمون عشق بازی کردیم تا حالمون یه ذره بهتر شد ..رضا نمی تونست شب بمونه مسیرش از خونه ما تا محل کارش خیلی دور می شد ومی گفت دیر می رسم واسه همین آخر شب با هم خدافظی کردیم و رضا رفت ... تا صبح به خودم فحش دادم این چه کاری بود که کردم ؟.. آخه دختر منگول حشر هم حدی داره ..چرا اینجوری کردی ...الان که موقعش نبود..وااااای چرا دردش خوب نمیشه ...
تا دیر وقت بیدار بودم وفکر می کردم که یواش یواش پلکام سنگین شد و خوابم برد...صبح سمیه زنگ زد و گفت میام پیشت عصر بریم به یاد اون وقتا یه گشتی بزنیم...
سمیه حدودای ساعت 4 بود که اومد خونمون اینقدر با همدیگه حرف داشتیم که نمی دونستیم از کجا شروع کنیم... خیلی دلمون واسه هم تنگ شده بود..از دم در که سمیه اومد تو یه ماچمالی حسابی با هم راه انداختیم و کلی قربون صدقه هم رفتیم ..مامان خونه نبود..سمیه رو بردم تو اتاقم و کلی با هم صحبت کردیم..بعد از فرشید دیگه با کسی دوست نشده بود می گفت دیگه به پسرا بدبین شدم ...از رضا پرسید که چه جوریه ..گفتم مثل همون موقع ها ماهه ...آلبوم عکسامون رو واسش آوردم و تا دو سه ساعتی با فیلم جشنمون و عکسا سرگرم بودیم ...سمیه تنها کسی بود که می تونستم موضوع رو بهش بگم ...دلم میخواست بهش بگم با اینکه یه کمی خجالت می کشیدم اما تصمیم گرفتم بهش بگم.. یه کمی مقدمه چینی کردم و گفتم سمیه من یه کاری کردم نمی دونم چه جوری بگم بهت ...گفت چی کار کردی مگه ؟ بگو ...روم نمیشد بگم ..من..یعنی من و رضا ..خب ؟ تو و رضا چی ؟ بگو دیگه بابا ..سمیه بین خودمون بمونه ها...نمی دونم چه جوری این اتفاق افتاد ..خیلی با رضا سکس داشتیم اما اینبار نمی دونم چرا اینجوری شدیم... آلبومی که جلوش بود رو بست و گفت چی کار کردین ؟ نکنه نی نی کاشتید ؟!! گفتم نه بابا ...خدا نکنه ..اونقدر هم دیگه گند نزدیم سمیه من اپن شدم.. یه کمی نگام کرد وگفت دیووونه ...زرتی اپن شدی ؟! چی بگم دیگه از گند هم اونورتر رفتی ..دختر آخه آدم بعد از یه ماه عقد اپن میشه ؟ سرمو انداختم پایین و گفتم خب دست خودمون نبود ..اصلا آخرش که چی ؟!!! حالا یه ذره دیرتر و زودتر فرقی نداره..فکری کرد و گفت خونریزی داشتی ؟ گفتم آره بابا ...چقدر هم درد داشت تا همین دیشب هم خونش بند نیومده بود ..گفت خب پس ..کاملا اپن شدی ..دیگه کاریه که شده..حالا مواظب باش مامان نشی ..گفتم نه حواسمون به اون هست ..سمیه چی کار کنیم حالا ؟ .... هیچی ...پیش اومده دیگه فقط به نظر من زیاد نذار رضا از جلو باهات سکس کنه..واسش عادی میشه بذار واسه بعد از عروسیتون گفتم نمیشه که..مگه میشه آدم زنش اپن باشه بعد از یه راه دیگه باهاش سکس کنه ..نمی تونم ..خندید وگفت خب پس خودتم نمی تونی انگار ..این نظر من بود سعی کن این کاررو بکنی اولش سخته ولی بعدا عادی میشه واستون...با خودم فکر کردم سمیه تو شرایطش قرار نداره واسه خودش نظریه میده..مگه میشه من این کار رو بکنم ؟!! خب من زن رضا هستم اونم حق داره حالا که این وضعیت پیش اومده دیگه از جلو باهام سکس داشته باشه ...تازه خودم باعث این کار شدم رضا که نمی خواست اینجوری بشه.. بی خیالش .. یه کمی با سمیه صحبت کردیم و بعدشم که آماده شدیم به یاد اون موقع ها بریم بیرون و یه گردش حسابی بکنیم با هم...
غروب که من برگشتم خونه مامان هم اومده بود.. گفتم مامان پیش عاطفه بودی ؟ گفت آره ...طفلک اونم تنهاست تو خونه اش...پسرا که خونه بند نمیشن ..شوهرشم که سرکاره ..خودش اکثر وقتا تو خونه تنهاست گفتم منم دلم واسش تنگ شده خیلی وقته ندیدمش تقریبا از بعد جشن عقد من و رضا عاطفه رو ندیدم ..مامان گفت دفعه بعد با هم میریم ببینش..گفتم خب مامان بگو اون بیاد اینجا این هفته ..مامان بلند شد و راه افتاد سمت آشپزخونه و گفت فکر نمی کنم وقت کنه بیاد..آخر این هفته داره میره شهرستان یه سری به خواهرش بزنه..احتمالا هفته دیگه بیاد..رفتم جلوی تقویم و یه نگاه به روزهای هفته انداختم ..ای مامان شیطون ! پس فکر همه چی رو کرده که میگه عاطفه هفته دیگه بیاد...لبخندی زدم و به روز دوشنبه هفته بعد نگاه کردم 7 مهر ..روز تولد من بود . اصلا یادم نبود..
رضا به خاطر اپن شدنم اوایل یه کمی ناراحت بود اونم بهش حق می دادم دوست نداشت تو این وضعیت پیش بیاد اما خب خودمم نمی دونستم یهو چه مرگم شد که اون کاررو کردم خب آدم تو اون موقعیت که چیزی حالیش نیست ..می خواست منو ببره دکتر تا یه معاینه بشم اما خودم نذاشتم گفتم وقتی همه چیز روشنه مگه دیوونه ایم بیخودی بریم دکتر.. اما یواش یواش عادی شد و فراموشش کردیم تازه بعضی وقتا خیلی هم خوشحال بودیم که این مانع نیست..همونطور که حدس می زدم نمی تونستم به حرف سمیه گوش کنم..همین که با رضا شروع می کردیم و آمپرا می رفت بالا دیگه نمی تونستیم خودمونو کنترل کنیم خصوصا این که واسه زن سکس از جلو یه لذته دیگه ای داره ...باید اعتراف کنم که خودمم نمی خواستم جلوی رضا رو بگیرم چون هم دلم می خواست رضا بیشتر و بیشتر لذت ببره هم واسه خودم خیلی عالی بود...بعد از اون تازه فهمیده بودم سکس یعنی چی ..هر دومون دیگه عادی شده بود واسمون حتی خود رضا گاهی وقتا می گفت کاش زودتر این کاررو می کردی ..دیگه باید حواسمون رو جمع می کردیم تا به قول سمیه مامان نشم ..وگرنه دیگه نمی شد کاریش کرد و آبرومون می رفت..حتی از فکرشم می ترسیدم خیلی ضایع بازی میشد..
دوشنبه 7 مهر ماه ...امروز روز تولدمه...یه جشن خیلی خودمونی و کوچیک تو خونمون قراره بگیریم..فقط خانواده رضا و خانواده عاطفه دعوت هستن .. خانواده رضا زودتر اومده بودن چون راهشون هم نزدیکتر بود ..به خودم رسیدم آماده شده بودم و منتظر بقیه بودم..کنار رضا نشسته بودم و داشتیم با هم صحبت می کردیم و می خندیدیم ..یاد جشن تولده خود رضا افتاده بودیم که چهار نفری رفته بودیم بیرون...از یادآوری اون روز می خندیدیم ..رضا هم از قطع رابطه فرشید و سمیه با خبر شده بود..فرشید عوضی بهش گفته بود سمیه به دردم نمی خورد..خیلی ترسو بوده... خوبیش این بود که رضا خودش فرشید رو می شناخت و به حرفاش اهمیت نمی داد... تو همین صحبتها بودیم که شاهین از تو آشپزخونه اومد بیرون و گفت شیرین مگه تولده تو نیست ؟ گفتم چرا ..گفت خب ! پس چرا من باید همه کارها رو بکنم ؟ به جای من رضا جواب داد آآآآهای شاهین خان من نمی ذارم شیرین دست به سیاه و سفید بزنه ها...یه قیافه واسه شاهین گرفتم و گفتم..دیدی ؟! حالا برو به ادامه کارت برس ..به شوخی زبونشو در آورد بیرون و یه ادا در آورد و برگشت تو آشپزخونه..از صبح مامان و شاهین هی واسه من جشن من تدارک دیده بودن وقتی فکر می کردم آخرین جشن تولدیه که تو خونه مامانم هستم دلم می گرفت یعنی از سال بعد دیگه جشن تولدم این مدلی نیست.. با این همه قصه که از مادرشوهر و عروس شنیدم واقعا مادرشوهر من خوب بود حد اقل نمی شد ایراد زیادی ازش گرفت خیلی تو کار من و رضا دخالت نمی کرد سعی می کرد بی طرف باشه ..پدرشوهرمو خیلی بیشتر دوست داشتم خیلی شوخ و سرحال بود و هر وقت منو می دید حسابی با هم شوخی می کردیم خیلی مهربون بود اندازه بابای خودم دوستش داشتم ..شاهین و رضا هم خیلی با هم عیاق بودن ..خوشحال بودم از اینکه همه چیز همون جوریه که من فکرشو می کردم یه بار دیگه به انتخابم افتخار کردم و از اینکه رضا رو دارم خدا رو شکر کردم ..
ادامه دارد ....
نويسنده :الهام
خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.
Posted by Ema87 at November 13, 2008

