« اشتباه : قسمت هفتم | بازگشت | اشتباه : قسمت نهم »
اشتباه : قسمت هشتم
بعد از حرفهای سمیه یه کمی به خاطر سمیه ناراحت شدم ..دلم نمی خواست بهترین دوستم رو اینجوری بی حوصله ببینم می دونستم حالش خوب نیست اما نمی خواد نشون بده که مبادا من ناراحت شم ..می شناختمش خیلی حساس بود ..چند تا بد وبیراه هم به فرشید نثار کردم ..صدای زنگ که اومد سریع خودمو آماده کردم و پریدم پایین ...مامان در رو باز کرده بود رضا بود..اومدش تو و گفت سلاااام... آماده ای شیرینم ؟ گفتم سلام..آره عزیزم اول یه چیزی بخور یه کمی خنک شی بعد میریم ..گفت نه دیگه بپر بریم که خرید داریم دیر میشه... رفتم کنارش و گفتم بریم من آماده ام... مامان داشت با مهربونی بهمون نگاه میکرد... بهش چشمک زدم و گفتم ما رفتیم..گفت برید ...مبارکتون باشه .. مواظب خودتون باشید..
چند ساعتی با رضا تو مغازه های مختلف چرخیدیم و اینقدر گشتیم تا بالاخره حلقه هایی که می خواستیم رو انتخاب کردیم ...به نظر خودمون که خیلی خیلی خوشگل بود مخصوصا اون نگینهای خوشگل و سفیدی که روشون بود... وقتی انداختمش تو دستم باورم نمیشد که عروس شدم ..من..شیرین...دختر کوچولوی لوس و یکی یه دونه ...از این فکرا خنده ام گرفت ...لباس جشنم رو قبلا انتخاب کرده بودم واسه همین مشکلی بابت انتخاب کردن و از این حرفا نداشتیم یه راست رفتیم و من پروش کردم و خریدیم... مدلش پرنسسی پفکی بود ..آبی خیلی خیلی ملایم..با سنگ دوزیهای ظریف و زیبا... موقع پرو نذاشتم رضا ببینه گفتم باید تو جشن ببینی الان مزه اش میره...گفت بد جنس... تا اون موقع که من مر..پریدم وسط حرفشو گفتم رضا اینو نگو حتی به شوخی...من آلرژی دارم به این حرف ...
خندید و گفت باشه بابا ...چشم.. بیشتر وقتمون واسه خرید رضا رفت که می خواست کت و شلوار بخره...مثل دخترا بود اینقدر سخت می گرفت و این مغازه اون مغازه می رفت که می گفتم خدا رو شکر تو دختر نشدی وگرنه تا صبح باید می چرخیدیم ... بالاخره با کمک من موفق شد اونی که می خواد رو انتخاب کنه ...کرمی رنگ بود و خیلی رنگش به لباس من میخورد ...یه کراوات طوسی هم خرید به نظرم خیلی خوشگل میشد ..دلم می خواست زودتر جمعه از راه برسه...
شب که رسیدیم خونه با کوله باری از لباس و وسایل خسته و کوفته اومدیم تو...رضا چند دقیقه ای نشست هر کاری کردیم شام بخوره بعد بره نموند...گفت بعدا میام چند تا کاردیگه دارم سر فرصت میام .. من تا جلوی در باهاش رفتم .. گفت مواظب خودت باش عروس خانوم...زیاد خودتو خسته نکنی .. گفتم نه خیالت راحت عزیزم...مواظبم ...سرشو آورد جلو و پیشونیمو بوسید و با هم خدافظی کردیم...
و بالاخره روز جمعه از راه رسید...روزیکه منو رضا قراربود زن و شوهر بشیم و تا ابد کنار هم باشیم ...روزیکه دیگه همه نگرانی ها و ترسیدنم تموم میشه و برای همیشه کنار هم هستیم...بهترین روز زندگی هر دومون
جمعه 27 مرداد... از صبح توی آرایشگاه هستم ..تقریبا کار تموم شده و من آماده رفتنم ..خیلی خوشگل شدم اونقدر که شاید رضا منو نشناسه... جلوی آینه بزرگ وشیک آرایشگاه ایستاده بودم و به خودم نگاه می کردم واااااااای یعنی اینی که تو آینه داره بهم نگاه می کنه همون شیرینه ..یعنی این منم ..چقدر تغییر کردم ..دلم یه لحظه واسه شیرین قبلی تنگ شد..ولی چقدر الان خوشگل شده بودم..موهام با اون گلهایی که همرنگ لباسم بود ..لباسم که با این صورت آرایش کرده دو برابر قشنگم کرده بود ...همه و همه باعث شده بود حسابی تغییر کنم ...چند دقیقه بعد رضا اومد دنبالم و با همراهی چند تا از فامیلها رفتیم به طرف تالار..اینقدر تو ماشین ازم تعریف کرد که داشتم سرگیجه می گرفتم می گفت دلم می خواد همین الان بغلت کنم و اینقدر بوست کنم تا از حال بری ...گفتم خب حالا مواظب باش تصادف نکنیم ..این همه زحمت کشیدیم ...خندید و گفت باشه بابا حواسم هست ..خیالت راحت. رضا هم خیلی خوش تیپ شده بود..واقعا هر کی ما رو میدید حسرت می خورد حداقل به نظر من که اینطور بود چون ما چیزی کم نداشتیم... هر دو تکیمل بودیم...
بعد از یه زدن و رقصیدن و خوردن حسابی بین من و رضا خطبه عقد جاری شد و من و رضا رسما زن و شوهر شدیم... نمی تونم اون حس رو بیان کنم اما مطمئن بودم دیگه چیزی از خدا نمی خوام ..چون مهمترین خواسته ام رو قبول کرده بود رضا واسه من همه چیز بود پس دیگه چیزی نمی خواستم ...رضا آروم تو گوشم زمزمه کرد دوستت دارم شیرین خیلی زیااااد...نگاش کردم و گفتم منم دوستت دارم رضا ...هر لحظه که میگذره به عشقم اضافه میشه..لبخندی زد و نگاهمون هنوز بهم گره خورده بود که با سرو صدای اطرفیانمون به خودمون اومدیم ..
یک ماه بعد ....
من و رضا بهترین روزهای زندگیمون رو می گذرونیم ..رضا به قولی که به بابام داده بود عمل کرد و یه کار پیدا کرد که البته پارتیش هم برادرش بود ..توی یه شرکت خصوصی بود و حقوقش به اون صورت بالا نبود ولی بازم واسه اینکه صدای بابام درنیاد خوب بود..صبح تا عصر حدودای 6 سرکار بود و بعدش که میامد یا با هم میریم بیرون ..یا تو خونه خوش می گذرونیم.. هر دو احساس خوشبختی می کنیم ما به خانواده هامون ثابت کردیم که همدیگرو خوب می شناختیم و هیچ مشکلی با هم نداریم... به اونا ثابت کردیم که بچه نیستیم و می تونیم از پس مشکلات بربیاییم... امشب هم رضا شام خونه ماست ...اتاقمو مرتب کرده بودم و گفتم تا رضا بیاد یه زنگ به سمیه بزنم ..چند وقتی میشد خبری نداشتم ازش...شمارشو گرفتم خودش گوشی رو برداشت.. سلام سمیه خوبی ؟...شییییریییین تویی..سلام جیگرم.. خوبی ؟ ای بی معرفت ما رو دیگه از یاد بردی ها ...اینه دیگه آره ؟ گفتم قربونت برم... مگه میشه سمی رو از یاد ببرم ؟..به خدا خیلی وقته می خوام بهت زنگ بزنم اما هر دفعه موردی پیش میاد و جور نمیشه... خندید و گفت اشکالی نداره درکت می کنم بالاخره دوران نامزدی اینجوریاست دیگه... منم چند بار زنگ زدم اما خونه نبودی..یه هفته ای میشه با هم حرف نزدیم حرفام باد کرده ..چی کار کنیم ؟!! خندیدمو گفتم فردا بیا خونمون ..دلم خیلی واست تنگ شده ..گفت باشه اگه اومدنی شدم بهت خبر میدم...وسط حرفمون بود که از سرو صداها متوجه شدم رضا اومده...چند دقیقه ای با سمیه حرف زدم و قرار شد بیاد خونمون خدافظی که کردیم رفتم پایین پیش رضا ... بلند گفتم سلاااااااااام... خندید و گفت به به سلام ...دست به سینه ایستاد و گفت 5 دقیقه دیر اومدی چی کار می کردی ؟ گفتم ببخشید داشتم با سمیه حرف می زدم ..دستشو انداخت دور گردنمو آروم تو گوشم گفت می بخشمت اما شرط داره...آروم زدم به پهلوشو گفتم من که میدونم شرطت چیه ...باشه قبول ..مامان تو آشپزخونه بود و داشت شربت آماده میکرد...گفت خب پس بیا تا مامانت نیومده..صورتشو آورد جلو و لباشو گذاشت رو لبام.. داشت آهسته لبام رو می خورد که خودمو کشیدم عقب و گفتم فعلا بسه ..الان مامان میاد..بقیه اش باشه وقتی رفتیم تو اتاق خودم ..چشمکی زد و گفت باشه به امید اون لحظه...هر دو خندیدیم..
چند دقیقه ای نشستیم ..رضا و مامان داشتن صحبت می کردن ..اول شاهین اومد بعدم بابا..یه کمی که صحبت کردیم وقت شام شد ..من و رضا لحظه شماری می کردیم که بریم بالا و به کارمون برسیم !!! جفتمون هم خیلی داغ بودیم ...من بعد از ازدواج اینجوری شده بودم ولی رضا قبلش هم داغ بود...سکس با عشق یه لذت دیگه ای داشت ...
شام رو که خوردیم مامان نذاشت دست به ظرفها بزنم گفت تو برو پیش رضا خودم جمع می کنم ...منم از خدا خواسته به بهانه کامپیوتر با رضا رفتیم بالا ..سکوت اتاق داشت تشویقمون می کرد زودترشروع کنیم ..هردو داغ کرده بودیم و آمپرمون رفته بود بالا ..رضا چراغ خواب اتاقم رو روشن کرد و گفت برق رو خاموش کن اینجوری بهتره با نورملایم ..عاشق این خل بازیاش بودم ...همیشه دوست داشت توی یه محیط رمانتیک شروع کنیم ..منم خیلی با این اخلاقش حال می کردم .. کلید برق رو زدم و رفتم طرفش ..ایستادیم رو به روی هم..چشم تو چشم ..یه قدم بهم نزدیک شد ..چسبیده بودیم بهم ..دستش رو انداخت دور کمرم رفتم تو بغلش دستامو انداختم دور گردنش ..گفت خب شرطت نصفه مونده بود ..لباشو گذاشت رو لبهام ...وااااااای چقدر داغ بود ..همه لبهام رو کرده بود تو دهنش ..با زبونش می کشید دور لبهام ..یه گاز آروم از لبام گرفت و دوباره صدای نفسهاش شنیده میشد ..نفسهای تند و بلند ...همیشه میگفت شیرین لبهای تو کارسازه ...به محض لب گرفتن اینجوری قاط میزد..دستشو از کمرم کشید روی باسنم و می مالیدش...محکمتر داشت لبام رو می خورد حس می کردم الان کنده میشه لبام...لبشو از لبام جدا کردو رفت سمت گردنم..آهسته می بوسید و رفت سمت گوشام...نفسش که می خورد به گوشم قلقلکم می اومد...دستشو گذاشت زیر رونمو یه پامو داد بالا و خودشو می مالید بهم ..سست شده بودیم..دیدیم اینجوری نمیشه رفتیم طرف تختم ...منو خوابوند و خودش اومد روم ..چشمم خورد به شلوارش که حسابی باد کرده بود ..خندیدمو گفتم رضا شلوارتو دربیار اونو کشتی ...با صدایی حشری گفت من نکشتمش که تو داری می کشیش ...بلندتر خندیدم ..گفت جوووونممم..دستاشو گذاشت روی سینه هام و از روی تاپم می مالیدشون... منم خیلی داغ کرده بودم..دستامو گذاشتم روی دستاشو همزمان با هم سینه هامو می مالیدیم...چند دقیقه بعد تاپمو در آورد و سینه هامو از روی سوتین می خورد...صدام داشت بلند میشد..آآآآآخ...یواشتر..گاز نگیر رضا...آها با زبون...آآآآره خوبه ..فقط صدای نفسهای رضا شنیده میشد..سوتینم از جلو باز میشد سریع بازش کرد و سینه هام که افتاد بیرون حمله کرد بهشون ...نوکشو کرد توی دهنشو و با دهنش می کشیدش..درد می گرفت ولی خیلی حال می کردم..زبونش روی سینه هام می کشید همه سینه ام خیس شده بود..از زور شهوت داشتم می ترکیدم..دیگه طاقت نداشتم زدمش کنار و افتادم روش ...یه کمی سینه اش رو گاز گرفتم خیلی به این کار حساس بود..دیوونه میشد با این کار ...کمر شلوارشو باز کردم و دکمه هاشو خیلی آروم باز می کردم ..با چشمهای خمار نگام کرد و گفت کشتی منو شیرین درش بیار دیگه ...شلوارشو در آوردم و از روی شورت مشکی که پاش بود کیرشو می مالیدم...معلوم بود حسابی بزرگ شده ..خیلی کلفت شده بود و داغ بود..تو دستم جا نمی شد ..شورتش رو کشیدم پایین و از پاش درآوردم.. اووووه رضا ببین چی شده...پیرهنشو از تنش درآورد و گفت تقصیره تو دیگه...زود باش از دلش دربیار..دولا شدم و شروع کردم به ساک زدن..کیرشو بردم تو دهنمو فشار لبم رو بهش بیشتر کردم ..عقب و جلو می کردمش تو دهنم.. واااای داشتم خفه میشدم از بس کلفت بود..چقدر این دفعه بزرگ شده بود..زبونمو کشیدم رو نوکشو اول یه فشار بهش دادم که داد رضا دراومد می دونستم خیلی داغ کرده ..نمی تونست چشماش رو باز کنه ..تنش حسابی داغ بود.. زبونمو می کشید روی کیرشو تا بیضه هاش میرفتم .. می کردمشون تو دهنمو همه جاش رو لیس می زدم... می خواستم غرق لذتش کنم...چند دقیقه که واسش ساک زدم گفت آآآآخ بسه...الان میادا...فعلا کافیه...بلند شد و منو خوابوند.. شلوارمو در آورد و یه نگاه به شورتم کرد ..دستشو کشید روی کسم و گفت بذارمنم از دل این دربیارم اینجوری خیس شده..شورتمو درآورد و پاهامو باز کرد ...سرشو که برد جلو و نفسش خورد به کسم شهوتم دو برابرشد ...طاقت نداشتم گفتم زود باش دیگه رضا ...واااااااای دارم میمیرم...انگار منتظر حرف من بود حمله کرد..همه کسم رو برد توی دهنش ..زبونش رو میکشید روی چاکشو تا بالای کسم لیس می زد.. نوک زبونشو فرو کرده بود تو کسم ..صدای آه و ناله ام پیچیده بود تو اتاق نمی تونستم خودمو کنترل کنم ..با تمام وجود لذت می بردم.. زبونش که خورد به چوچولم داشتم دیوونه میشدم خودمو عقب جلو می کردمو کسم رو فشار میدادم به لباش و زبونش...واااای دیگه نمی تونم رضا...آآآآآآآآخ ...دستشو برد روی کسم و شروع کرد به مالیدنش .. داد میزدم محکمتر...ااااااااای تندتر...بازم تندتر...دستشو برد کنار و کیرشو می مالید روی کسم...چشمام رو باز کردم و دیدم داره کیرشو می ماله به کسم ..تو حاله خودم نبودم ..شهوت همه تنم رو پر کرده بود...سر کیرش قرمز شده بود..تمام رگهاش زده بود بیرون..با کیرش آروم می کوبید روی کسم ...انگار هر دومون داشتیم دیوونه می شدیم...کیرشو که گذاشت جلوی کسم گفتم فشار بده...بکن توش رضا.... هیچی حالیمون نبود...سر کیرشو فشار داد و یه آآآآآه بلند کشید و گفت جوووون چه تنگی... آآآآخ کیرم داره می ترکه...خودمو فشار دادم به کیرش که یهو تا دسته رفت تو ..جیغم رفت هوا...وااااااااای احساس سوزش تمام تنم رو پرکرد انگار از تو داغ شدم...با جیغی که زدم رضا بی حرکت سر جاش مونده بود...با تمام درد و سوزشی که داشتم اما از ورود کیرش توی کسم احساس لذت می کردم ...رضا یه تلمبه آروم زد و گفت آآآآآآآآآخ چقدر داغه ...جوووون چه کسی داری شیرین...اااااخ ..وای که چقدر تنگه...سرشو برد پایین که نگاه بندازه به کسم یهو انگار برق گرفته باشدش کیرشو کشید بیرون و گفت خووون ...شیرین خون..نیم خیز شدم و گفتم پرده افتاد ! رضا با نگرانی گفت ای بابا چی کار کردیم ما...؟؟؟ بلند شد و رفت چند تا دستمال آورد واسم و کشید دور کسم که کاملا خونی شده بود...درد داشتم ..گفتم بده خودم پاک کنم ...خیلی درد می کنه..کنارم نشست و گفت همش تقصیره منه...شیرین ببخش..گفتم یعنی چی تقصیره تو ..خودم اینقدر داغ کردم که فشار آوردم بهت ...ما دیگه زن و شوهریم نباید بترسیم.. لبخندی زد و گفت نمی ترسم ..ناراحتم آخه خیلی درد داری ...به کسی هم که نمیشه گفت ..خودمو تمیز کردم و بلند شدم و گفتم اشکالی نداره ..دردش طبیعیه ..یواش یواش خوب میشه ..خوب نمی تونستم راه برم...احساس می کردم یه چیزی توی بدنم بوده ولی حالا دیگه نیست..انگار کسم خالی شده بود..رضا کمکم کرد لباسام رو بپوشم ..می خواستم برم تو دستشویی و خودم رو تمیز کنم ...با دستمال نمیشد...رفتم و خودمو شستم و تمیز کردم ...آخ مامان!... چه دردی دارم ..از تو احساس درد می کنم ..راه رفتنم که یه کمی ضایع بود..
ادامه دارد ....
نويسنده :الهام
خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.
Posted by Ema87 at November 11, 2008

