« اشتباه : قسمت ششم | بازگشت | اشتباه : قسمت هشتم »
اشتباه : قسمت هفتم
نمی دونم چقدر تو حال و هوای خودم بودم که از پایین صدای سر و صدا شنیدم گوشام رو تیز کردم انگار مامان بود بلند شدم و رفتم پایین ..تو پله ها که رسیدم دیدمش نشسته بود رو مبل و دکمه های مانتوشم باز کرده بود و داشت خودش رو باد میزد گفتم سلام مامان کجا بودی ؟... گفت سلام ..تو کجا بودی یادداشت گذاشتی جلوی آینه ...یادم افتاد یادداشتم رو برنداشتم گفتم خوندیش که حوصله ام سر رفته بود..یه گشتی زدیم با سمیه..تو کجا بودی..خیلی دیر کردی ...گفت اول یه لیوان آب بهم بده نفسم بالا بیاد...اااااااوه چقدر هوا گرمه ... رفتم از توی یخچال یه لیوان آب تگری واسش آوردم و دادم بهش یه کمی خورد و انگار گلوش تازه شد ..گفت رفته بودم پیش عاطفه ..عاطفه دوست جون جونی مامانم بود همونجوری که من با سمیه خیلی جور بودم مامانم هم با عاطفه خیلی جور بود..چند سال پیش که توی یه محل دیگه بودیم با اونا همسایه بودیم از اونجا با هم دوست شدن و ارتباطشون رو حفظ کردن ..عاطفه تقریبا همسن مامانم بود منتهی خیلی سرزنده تر خیلی جوون تر از سنش نشون میداد... اخلاقش مثل مامانم بود مهربون و دوست داشتنی بود و خیلی من و شاهین رو دوست داشت اما یه فرق با مامانم داشت اونم این بود که اعتقادی به حجاب و از این حرفا نداشت وقتی میامد خونه ما یا یه پیرهن تنش بود که پاهاش معلوم بود و سینه اش باز بود و با اون موهای بلند و پریشون رژه میرفت تو خونمون ...( اینم بگم که اصلا منظوری نداشت خیلی این چیزا واسش عادی بود ) یا یه بلیز و شلوار می پوشید.. بابا زیاد خوشش نمیامد ..ولی وقتی می دید مامان و عاطفه چقدر با هم خوبن و همدیگرو دوست دارن چیزی نمی گفت ...شاهین هم اخلاقش مثل بابا بود ..ولی من خیلی عاطفه رو دوست داشتم ...اونم دختر نداشت فقط سه تا پسر داشت واسه همین منو خیلی دوست داشت .. خونه عاطفه از ما نسبتا دور بود خب پس طبیعی بود که مامان دیر برسه..پرسیدم خب مامان چه خبر؟ عاطفه جون خوب بود ؟ گفت آره بد نبود... رفتم باهاش راجع به تو و رضا صحبت کنم ..مشورت کنم ..تحقیق کنیم راجع به اونا ..اخمام رفت تو هم ..رومو برگردوندم و گفتم : مامان چه مشورتی ؟ چه تحقیقی ؟ بابا ترو خدا اینقدر دنبال بهونه نگردین.. ااااااااه من نمی فهمم یه حرف و چند بار باید تو این خونه گفت اصلا کاش همون شبهایی که غذا نمی خوردم و حبس شده بودم می مردم ..بعد بلند شدم و رفتم طرف پله ها هنوز دو تا پله نرفته بودم بالا که مامان گفت وایسا ببینم ..حرف می زنی بیا جوابتم بشنو...وایساده بودم سر جام...مامان دوباره گفت شیرین نشنیدی ؟ با اکراه برگشتم و در حالی که سرم پایین بود و به مامان نگاه نمی کردم همونجا به نرده های کنار پله تکیه دادم ...مامان یه کمی عصبی بود ولی مشخص بود سعی میکنه خودش رو کنترل کنه اما زیاد موفق نبود...شروع کرد : شیرین دیگه خسته شدم .. شب تا صبح خوابم نمی بره...آخه مگه من چند تا دختر دارم ..چرا اینجوری می کنی ؟ مگه میشه نشناخته تو رو بدم دست اونا و بری..باید بفهمم چه جورین و چی کارن ما که اونها رو نمی شناسیم ...اسم محل و کوچشون رو که بهم گفتی منم به عاطفه گفتم اونم گفت زنداداشش تو اون محل میشینه .. می تونن تحقیق کنن..فریاد کشیدم نننننننننه...بیخود کرده نمی خوام کسی راجع به رضا تحقیق کنه ...من اونو می شناسم چرا از من نمی پرسید هرچی می خوای بدونی از من بپرس ..مامان بلند شد و اومد جلوم ایستاد و گفت باشه ..بگو ببینم خانواده رضا چه جورین ؟ پدر و مادرش چه جور آدمایین ؟ اخلاقشون چه جوریه ؟ اصلا شیرین خانوم بگو ببینم شما چند وقته اونا رو می شناسی ؟ کم آوردم ..گفتم مامان من حرف آخرم رو زدم..امروز دوشنبه است و رضا اینا چند شب دیگه میان اینجا ...به خدا مامان اگه کسی بخواد سنگ بندازه ..بهانه بتراشه..به اسم تحقیق بخواد ما رو سر بدونه..چه میدونم از این کارا بکنه من دیگه طاقت ندارم با رضا میرم از اینجا..مامان چشاش گرد شد صورتش قرمز شد ..عصبانی بود...خودمو آماده عکس العملش کردم معمولا وقتی عصبانی میشد فریاد می کشید : برو تو اتاقت ریختتو نبینم ..اما اینبار چیزی نگفت و خودش رفت تو اتاقش..
منم رفتم بالا و به خودم گفتم آفرین ..خوب آب پاکی رو ریختی رو دستشون..بلند شده این همه راه بره پیش عاطفه که زنداداش اون پلیس بازی دربیاره ..حالا می فهمن که من شوخی ندارم...
دیگه نمی گم که اون چند روز رو چه جوری گذروندم...هر روز به یه بهانه رضا رو میدیدم همدیگرو دلداری میدادیم که همه چی درست میشه...اونم از طرف خونوادش مطمئن بود..منم مطمئن بودم با این کارایی که من تو خونه کردم دیگه کسی جرات نداره چیزی بگه و همه اوکی رو میدن.. می دونستم مامان داره زیرزیرکی یه کارایی می کنه چون عاطفه خیلی بیش از حد زنگ می زد خونمون ...اما واسم مهم نبود ...می دونستم با تهدیدی که من کردم مامانم قید سر دوندنه من و رضا رو زده ..
بالاخره پنج شنبه از راه رسید..همون پنج شنبه رویایی که منتظرش بودم همونی که قراربود آینده شیرینه ما توش رقم بخوره.. از صبح که بیدار شدم خیلی سرحال بودم و همش سربه سر بقیه می ذاشتم ....شاهین اون رو تعطیل کرده بود و خونه بود بابا هم تا عصر سر کار می موند و زودتر میامد.. اینقدر تو خونه شوخی می کردم و می خندیدم که شاهین گفت والا ندیده بودیم عروس اینقدر ذوق زده باشه ..زشته یه کمی خودتو کنترل کن ..خندیدمو گفتم بذار موقع زن گرفتنه خودت بشه ببینم می تونی خودتو کنترل کنی ...گفت عمرا من زن بگیرم مگه عقلم کمه..بیام زن بگیرم خودمو اسیر کنم که چی ..اصلا حرفشم نزن..گفتم اوووه ..باشه می بینیم..
بعد از ناهار من رفتم حموم و یه دوش گرفتم ...حسابی به خودم رسیده بود..لباسم به آلبالویی می زد و یه روسری خوشگل کوچیک هم سرم بود که رنگش به لباسم می خورد ..رفتم جلوی آینه و یه آرایش ملایم کردم ..مامان اومد تو اتاقم منو که اون شکلی دید لبخندی زد و گفت امیدوارم خوشبخت باشی شیرین.. چشماش پر از اشک شده بود گفتم ماماااااان ...من که هنوز نرفتم ...حالا حالاها اینجام...اشکشو پاک کرد و گفت آره ..ولی اینجور که تو گرفتی فکر کنم هفته دیگه عروسی کنی و بری...صورتمو بوسید و رفت ..تازه یادم افتاده بود که با ازدواج کردنم باید از خونه جدا شم ..از اتاقم ..مامانی خودم..شاهین ..بابا...این خونه ...بغضم گرفت ..می خواستم گریه کنم که دیدم ممکنه صورتم بهم بریزه به زور جلوی خودم رو گرفتم ..
شب بود..صدای زنگ اومد ...من مثل دفعه قبل تو اتاق شاهین بودم.. همه چیز داشت مثل دفعه قبل تکرار می شد ..رضا و خونواده اش اومده بودن اما اینبار فقط خودشون سه نفر بودن و برادرش نبود..کمی صحبت ...بعد صدا زدن مامان که چایی ببرم...رفتن من ..شروع صحبتهای رسمی ..هر دو خونواده می دونستن که من ورضا قبلا همه حرفامون زده شده و هیچی نباید باعث بشه که جلوی ازدواج ما گرفته بشه ..ولی انگار داشتن یه رسم رو به جا می آوردن ...من رفته بودم تو آشپزخونه که صداشون رو می شنیدم مبارکه... ایشالا خوشبخت بشن...بعد صدای دست زدنشون...و صدا زدن مامان که شیرینی ببرم...از خوشحالی دلم می خواست بپرم بیرون و رضا رو همونجا بغل کنم ..باورم نمی شد اینبار دیگه همه چیز همونی شده بود که منو رضا می خواستیم...خدایا بالاخره این آرزوم براورده شد.. هوراااااااا... ظرف شیرینی رو برداشتم و رفتم پیش اونا همشون دست زدن و مادر رضا بلند شدو منو بوسید و بهم تبریک گفت ..نگاه افتاد به صورت رضا که عشق از چشماش می بارید...لبخندی بهم زدیمو شروع کردم به تعارف شیرینی و خودمم نشستم بعدش.. مراسم عقدمون قرار بود آخر هفته بعد باشه.. نمی تونم حسم رو بیان کنم ..فوق العاده خوشحال بودم و به نظرم زندگی خیلی خیلی زیبا می اومد...احساس می کردم خوشبخت ترین دختر دنیا هستم ..
رضا اینا که رفتن بابا بهم گفت چند روز مونده به عقد با رضا برید حلقه بخرید ..خوشبخت بشی بابایی ..بغضم گرفت ..مامان داشت بشقابها و وسایل رو از روی میز برمی داشت ..شاهین هم پکر بود و حواسش رو داده بود به تلویزیون اما میدونستم هیچی از اون نمی فهمه و تو فکره.. با بغض گفتم مرسی بابا ..طاقت نیوردم مثل بچگیام خودمو انداختم تو بغل بابا و صدای گریه ام بلند شد.. بابا سرمو بوسید و گفت عروس خانومه یه دنده من دیگه چرا گریه می کنه ..باید خوشحال باشه..صدای گریه مامان هم اومد..بشقابها رو برداشت و رفت توی آشپزخونه... نمی تونستم خودمو کنترل کنم بغضی که از ظهر تو گلوم بود حالا حسابی سربازکرده بود و می خواستم خودمو خالی کنم... بابا دست کشید رو موهامو گفت شیرین جان همه دخترا یه روزی ازدواج می کنن..این خیلی طبیعیه..ناراحت نباش بابایی ما هر روز میاییم پیشت ..دوباره بوسم کرد و گفت خوب نیست تو این روز گریه کنی ...منو از بغلش کشید بیرون و اشکام رو پاک کرد و گفت دیگه گریه بسه...باید بخندی.. وگرنه پشیمون میشیماااا...از این حرفش خنده ام گرفت خودشم خندید...
25 مرداد ...امروز چهارشنبه است ..روز جمعه جشن عقد من و رضاست .. رضا قراره تا یه ساعت دیگه بیاد دنبالم بریم حلقه بخریم ...داشتم جلوی آینه آماده می شدم ..تلفن زنگ خورد ... وقت نداشتم گوشی رو جواب بدم باید زودتر آماده می شدم ..ولی احتمال دادم رضا باشه..زود پریدم و گوشی رو برداشتم بله ؟ .. سلام شیرین ..چطوری ؟.. سلام سمیه مرسی تو خوبی...چه عجب یاد ما کردی.. خوب سرت با فرشید گرمه ها ..بی حوصله خندید و گفت برو بابا دلت خوشه ...فرشید چیه... بهم زدم باهاش.. چیییییییی ؟!!!!!!! ...بهم زدی ؟ چرا دیوونه ؟ ...چرا نداره شیرین..نکنه فکر کردی همه مثل تو باید با دوست پسراشون ازدواج کنن آره ؟ ..گفتم نه..آخه... خیلی غیرمنتظره بود..چرا ؟ گفت سر همین موضوع سکس و از این حرفها ...پسره آشغال منو با این زنهای خیابونی عوضی گرفته ...فکر کرده چون بهش اجازه دادم باهام سکس داشته باشه یعنی این اجازه رو به همه میدم ...خیلی ضد حال خوردم به خاطر حرفهای سمیه ...خورد تو حس و حالم ..گفتم آخه فرشید که اینجوری نبود..از اول بگو ببینم ...گفت بی خیال بابا ..امروز چی کاره ای ؟ حتما این چند روزه سرت شلوغه نه ؟ گفتم آره رضا می خواد بیاد بریم حلقه بخریم ...خندید و گفت مبارک باشه ..ببخشید من نباید الان این حرفها رو می زدم ...قاطی کردم دیگه ...خب برو به کارت برس عزیزم...گفتم نه سمیه ..این حرفها چیه..بگو ببینم چی شد دقیقا ...می خوام بدونم...گفت چیو میخوای بدونی ؟ تموم شد دیگه... عمر رابطه منو فرشید هم همین قدر بود...ولش کن ..گفتم اااااااه دختر بگو ببینم چی شده خب...یعنی رضا هم میدونه شما بهم زدین ؟ گفت نمیدونم .. رضا شوهره تو از من می پرسی ؟ ولی فکر نمی کنم بدونه..آخه ما دیروز بهم زدیم ...گفتم خب ؟ چی میخواست ازت ؟ ..مکثی کرد و گفت همون چیزی که الان دیگه همه پسرا از دوست دختراشون می خوان..سکس...گفتم خب تو که اینو قبول کرده بودی ..مشکلش این نبوده..گفت آره ..به من میگه بیا با هم بریم شمال ..بهش گفتم نمی تونم بیام ...باور نمی کنه میگه همه جا می تونی با من بیای اما اینجا رو نمی تونی بیای... یه دفعه بهم گفته بود شب رو بمونم خونه اش منم قبول نکردم ...فرداش تلافی کرد و جوری باهام سکس کرد که نمی تونستم راه برم ..پسره عوضی ...فکر کرده منو خریده ... از اولش هم فهمیده بودم منو به خاطر همین سکس می خواد..واسه همین امتحانی چند وقت نرفتم خونه اشو هی بهانه آوردم که نمی تونم و از این حرفا...دیدم ارتباطش رو باهام کم کرده و به زور جواب تلفنم رو میده...شیرین فرشید اونی که من فکر می کردم نبود...خیلی پست فطرت بود تازه شناختمش..منو فقط واسه حال کردن میخواست ..منم اینجوری دوست نداشتم...واسه همین بهم زدیم ...همین ...دیگه هم راجع بش نمی خوام حرف بزنم ..از خودم بدم میاد که اجازه دادم بهم دست بزنه... لیاقت نداشت ...نفس عمیقی کشیدم و گفتم اشکال نداره...من که گیج شدم یه حساب دیگه ای می کردم رو فرشید..نمیدونم چرا اینجوری شد...سمیه خندید و گفت بی خیال بابا... من که اصلا واسم مهم نیست...خوشحالم که رضا با فرشید خیلی فرق داشته ...تو دلم احساس غرور کردم به خاطر این حرف سمیه... رضا با فرشید فرق داشت ..خیلی زیاد..رضا از یه جنسه دیگه است اصلا با همه پسرا فرق داره...
ادامه دارد ....
نويسنده :الهام
خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.
Posted by Ema87 at November 9, 2008

