جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« اشتباه : قسمت پنجم | بازگشت | اشتباه : قسمت هفتم »


اشتباه : قسمت ششم


..یه دستم رو گذاشتم روی سینه ها ش آهسته با تنش بازی می کردم ..پیشونیمو می بوسید.. یکبار..دوبار... سه بار... هر چی بیشتر می گذشت بوسه هاش عمیقتر می شد ..فشار لبهاش به پیشونیم بیشتر می شد لباش داغ بود .. یه دستشو برد زیر آستین لباسم و بازوم رو می مالید داشت قلقلک می اومد دستم اما خیلی لذت می بردم بی اختیار پلکام رفت رو هم ...انگار داشتم می رفتم توی خلصه ...تو دریای لذت غرق شده بود با تموم وجود حرارتی که توی بدنم لحظه به لحظه بالاتر می رفت رو حس میکردم ..حتی سفت شدنه سینه هام رو به وضوح احساس می کردم..خودم رو بیشتر به رضا چسبوندم دستشو انداخت پشتم و منو به خودش فشار داد سینه هام چسبیده بود به پایین سینه اش ... دلم نمی خواست باهاش سکس داشته باشم می خواستم هر طور شده جلوی این حس قوی رو بگیرم ...عاشق عشقبازی با رضا بودم دوست داشتم تو همین حال و هوا باشیم ...چون اون لحظه وقت سکس نبود میخواستم سکسمون توی یه زمانه دیگه باشه ..یه جای بهتر وقتی که رسما با هم زن و شوهر شدیم ... نمی دونستم میتونم خودمو کنترل کنم یا نه اما با همه وجود می خواستم سعی کنم تا این نیروی شهوتم کنترل بشه و به جاهای دیگه نکشه .. آهنگی که پخش می شد ملایم شده بود... یه آهنگ ملایم تو اون سکوت و آرامش ..تو بغل رضا ..میخوند : تن رود همههمه آب ..من پر از وسوسه خواب..واسه رویای رسیدن من بی حوصله بی تاب..میونه باور و تردید..میون عشق و معما..با تو هر نفس غنیمت با تو هر لحظه یه دنیا....
تن رضا خیلی داغ بود وقتی پیشونیمو می بوسید صورتش گرمای خاصی داشت من خودمم داغ شده بودم ... یهو صدای سمیه اومد از اتاق خواب که تقریبا داد زد ااااااااه فرشید میگم نه دیگه... من و رضا خندیدیم رضا گفت یعنی چیو میگه نه ؟! گفتم نمیدونم ...منو از روی خودش زد کنار و خودش اومد روم ...خیره شد تو چشمام ..هیچ وقت از نگاه کردن به صورت قشنگش خسته نمی شدم ..منم تو چشماش غرق شدم لباشو گذاشت رو لبهام و چند بار بوسید رفت سمت گردنم چند تا بوسه هم به گردنم زد و خودشو خیلی آهسته می مالید روم ..خیلی آروم بالا و پایین می شد گرمای تنش رو کاملا حس می کردم رفته بود تو گردنم و داشت میلیسیدش ..داشتم قاطی می کردم نباید می ذاشتم ادامه پیدا کنه..اما نمی شد خودمم سست شده بودم می خواستم اجازه ندم اما نمی شد ..تسلیم شده بودم..دستشو گذاشت روی یکی از سینه هام و یه فشار کوچیک بهش داد و سرشو برد پایین همونجوری که می مالیدش خودشم نگاش می کرد..با صدای ضعیفی گفتم رضااااا ...الان نه... نگام کرد و گفت چرا شیرینم ؟ گفتم دوست ندارم الان می خوام در همین حد باشیم...صداش حشری بود مثل چشماش : ولی من میخوام بیشتر لذت ببریم.. دستشو گرفتم و بوسیدم گفتم منم می خوام ولی الان نه..خواهش می کنم الان نه..اینجا و اینجوری نمی خوام...لبخندی زد و یه لب محکم ازم گرفت و گفت باشه..هر چی تو بخوای... از روم که بلند شد و کنارم دراز کشید تازه برجستگی بزرگ شلوارش رو دیدم خودمم دست کمی از اون نداشتم خوب شد حالا ماله من دیده نمی شد... دوباره ولو شدم تو بغلش ..بهترین و امنترین جایی که می شناختم ...دستشو برد توی موهامو داشت زیر لب با آهنگی که پخش می شد می خوند ..یه گاز آروم از روی سینه اش گرفتم ..گفت آآآخ ببین شیطونی می کنی اون وقت به من میگی الان نه... فکر منم باش دیگه..خندیدم و گفتم هنوز شیطونیامو ندیدی.. دوباره نگاهش ...نگاه من... نمی دونم چقدر گذشت که صدای باز شدن در اتاق خواب رو شنیدیم بعدم صدای فرشید..یاالله ..ما اومدیم.. بسه دیگه ..تمومش کنید ما داریم میایما... من و رضا بلند شدیم و رضا یه کمی خودشو مرتب کرد و گفت ما کاری نمی کنیم ... باور نداری بیا ببین... فرشید اومد دست سمیه رو هم گرفته بود ..صورت سمیه یه کمی سرخ بود...رژش هم کاملا رفته بود..گردن فرشید هم به سرخی می زد... من و رضا بهم نگاه کردیمو خندیدیم..
چند دقیقه ای نشستیم و بعدم فرشید و رضا راه افتادن که ما رو برسونن..بهش گفتم می تونی به مامانت اینا بگی بیان خواستگاری دیگه اتفاقات بد دفعه قبلی نمی افته..جفتمون از خوشحالی باورمون نمی شد که همه چی قراره درست شه..اما دیگه قرار بود همه چی به خوبی پیش بره...
وقتی رسیدم خونه نزدیکای غروب بود مامان گفت پس سمیه کو ؟ رفت ؟ گفتم آره کار داشت رفت... رفتم تو اتاقم و لباسام رو عوض کردم و به اتفاقات عصر فکر کردم ...به عشقبازی با رضا... رضا... همون راننده اتویی که من و سمیه سوار ماشینش شدیم... همون که گفت من قصدم ازدواجه... همون که از همون اول برق چشماش منو گرفت ..اونی که دلم نمی خواست شمارشو پاره کنم...چقدر زندگی عجیبه.. اصلا باور نمی شد کارمون به اینجا بکشه.. اونروز حتی فکرشم نمی کردم که اینجوری عاشق رضا بشم فکر می کردم ازش خوشم اومده من از همون اول عاشق رضا شده بودم... چقدر خوبه که حالا دیگه واسه همیشه دارمش... یه کمی که به رضا فکر کردم دلم واسش تنگ شد همیشه اینجوری بودم وقتی بهش فکر می کردم دلم واسش تنگ می شد ...گوشی رو برداشتم و شمارشو گرفتم ..سلام شیرینی خانوم ...سلام رضا چطوری ...رفتی خونه ؟ آره خونه ام ...چی شد ؟ دلت بازم واسم تنگ شده آره ؟ خندیدیمو گفتم آره... تا وقتی اینجوری ازت دور باشم همیشه دلتنگتم... صدای خنده اش پیچید تو گوشی و گفت قربوووونت برم...من که چند دقیقه باهات فاصله دارم ...ولی می دونم چی میگی...دیگه این روزها دارن تموم میشن... گفتم مامانت نگفت کی میایید ؟ ..گفت ای وای .. دختر عروس که نباید سوال کنه ..گفتم رضا لوس نشو... اگه لازم باشه خودم میام دنبال مامانت اینا میارمشون... بازم صدای خنده قشنگ و بلندش...بابا تو دیگه کی هستی ...باور کن تکی شیرین..لنگه نداری... یادته روز اول که اومدیم دنبالتون سمیه گفت از تو خیابون همسر آیندتون رو انتخاب می کنید ...حالا ببین من از همون خیابون یه عروسک مهربون و گل پیدا کردم ...گفتم آره یادش بخیر ...تو حال و هوای خودمون بودیم که مامان صدا زد شیرین شام ... رفتیم رو حسن ختام ..رضا گفت آخر همین هفته میاییم خونتون ..آماده باش عروس رویاهام...خدافظی کردیم و رفتم پایین واسه شام ...
بابا هم اومده بود..رفتم پیشش نشستم و گفتم سلااام بابا ...چه خبر؟ ..گفت سلام بابایی ...خبرا پیش عروس خانومه... گفتم خبر که ...خب آخر این هفته رضا اینا میان واسه خواستگاری لبخندی زد و گفت رضا خودش گفت ؟ گفتم ..آره ..من بهش خبر دادم که بابام موافقت کرده اونم گفت آخر این هفته میان...رفتیم سر میز... شاهین پکر بود...مامانم همش تو فکر بود مثل بابا.. هر کی خیلی آروم مشغول خوردن غذاش بود... بعد از چند روز من نشسته بودم سر میز و داشتم باهاشون غذا می خوردم..یاد اون چند روزی افتادم که تو اتاقم بودم و اعتصاب کرده بودم... وقتی به اون روزها فکر می کردم دلم ضعف می رفت... برعکس اونا من خیلی خوشحال و سرحال بودم..اشتهامم دو برابر شده بود..گفتم چیه ؟ چرا همتون پکرید ؟ .. مامان لبخندی زد و گفت پکر نیستیم ...خوشحالم هستیم که تو خوشحالی ...به خودم گفتم آره جون خودتون.. قیافه هاتون داد می زنه که همتون ناراضی هستین...عیبی نداره مهم منو رضا هستیم که همدیگرو دوست داریم ..
فردا عصر سمیه اومد پیشم... گفت حوصله ام تو خونه سر رفته بود گفتم بیام پیش تو ..گفتم خوب کاری کردی ..من میخوام برم رضا رو ببینم ... می خوای تو هم زنگ بزن به فرشید بگو هممون با هم بریم...گفت ااااااه شما که دیروز همدیگرو دیدین .. گفتم اون دیروز بود حالا میای یا نه ؟ فکری کرد و گفت باشه ..رفت یه زنگ زد به فرشید و یه کمی حرف زدن و اومد گفتم چی شد ؟ ...گفت فرشید داره میره حموم میگه یه ساعت دیگه قرار بذاریم .. .منم زنگ زدم به رضا و گفتم قرار رو یه ساعت دیگه بذاریم فرشید و سمیه هم هستن .. یه ساعتی وقت داشتیم من جلوی آینه داشتم آماده می شدم و سمیه هم داشت سی دی هایی که رو میز بود رو نگاه می کرد.. از توی آینه بهش نگاه کردم حواسش کاملا به سی دی ها بود...فضولیم گل کرده بود.گفتم سمیه دیروز تو خونه فرشید اینا صدات رو شنیدیم که گفتی نه فرشید...نمی خوام ...چیو می گفتی ؟ من من کرد وگفت جدی صدام اومد بیرون ؟ یعنی رضا هم شنیده ؟ گفتم آره اون دادی که تو زدی ...خندید و گفت این فرشیده کرمو دیگه..اذیت می کرد ..گفتم اصلا بگو ببینم چی کار کردین ...گفت از همون کارا که شما کردین...گفتم دیوونه ما کاری نکردیم ..ما کارامون رو بعدا هم می تونیم بکنیم..زود باش بگو ببینم من که ولت نمی کنم ...رفت نشست رو صندلی و گفت هیچی بابا ... فرشید می گفت بیا ساک بزن گفتم نه.. دوست ندارم اونم هی گیر داده ساک بزن...ااااااه گفتم اوووه واقعا خوشت نمیاد؟ گفتم اااایییی ..نه اصلا ... همون عقب رو هم که گذاشتم باید خدارو شکر کنه... گفتم از عقب سکس می کنید ...درد نداره ؟ گفت چرا بابا...هنوزم نمی تونم خوب بشینم...ولی خب چاره ای نیست ... سکس با دختر در همین حد میشه دیگه ...
سمیه قبل از فرشید هم دوست پسر داشت ..اما رابطشون در این حد نبود..فقط در حد بمال بمال بودن...نه تا این حد معمولا خیلی دیر راضی به سکس می شد اونم از عقب که میدونستم به این راحتیا نمی ذاره... گفتم حتما سمیه هم فرشید رو خیلی دوست داره .. چند دقیقه بعد آماده شدیم و زدیم بیرون ...یه یادداشت هم گذاشتیم آخه کسی خونه نبود ..واسه مامان نوشتم من و سمیه حوصلمون سر رفته بود رفتیم بیرون زود برمی گردیم .. سر ساعت رسیدیم با ماشین رضا اومده بودن اما فرشید پشت فرمون بود رضا پیاده شد و اومد عقب نشست کنار من ..نمی دونستیم کجا میخوایم بریم اما فقط دوست داشتیم بگردیم ...اینقدر گشتیم تا خسته شدیم و زدیم بغل... پیاد شدیم و یه چیزی خوردیم و یه کمی قدم زدیم ...دو ساعتی گذشته بود که دیگه برگشته بودیم سوارماشین شیم و راه بیفتیم که فرشید گفت شما برید ...منو سمیه می خوایم بریم خونه چند تا سی دیه بدم به سمیه ...رضا نگاش کرد و خندید فرشید هم یه چشمک بهش زد... به سمیه اشاره کردم که زود برگرده تا مامانش دوباره ناراحت نشه... رضا گفت خب حالا سوارشید من برسونمتون... فرشید انگار هول بود گفت نه دیگه برید...قبلش یه جا کار دارم ...رضا بلند خندید و فرشید گفت مرض ...چیه ...یهو چشمش خورد به منو گفت ای وای شرمنده عروس خانوم... ببخشید... من و رضا سوارشدیم و از اونا خدافظی کردیم ... چند دقیقه بعد رضا منو رسوند و چند تا ماچ آبدار از هم گرفتیم و من پیاده شدم و رفتم خونه کلید انداختم و رفتم تو ...یادداشتم هنوز جلوی آینه بود ...پس هنوز کسی نیومده بود خونه ...پس اینا کجان... شاهین و بابا که عادی بود اون ساعت خونه نبودن ...ولی مامان رو نمی دونستم کجا رفته ...مهم نیست حتما کار داشته رفتم تو اتاق خودمو لباسامو عوض کردم ..یاد سمیه افتادم حتما الان داره حسابی حال می کنه... واسم جالب بود که با رفتن خونه فرشید اینا اصلا مشکلی نداره آخه معمولا خیلی دیر به این کارا تن میداد..چقدر راه افتاده بود..


ادامه دارد ....


نويسنده :الهام

خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.


Posted by Ema87 at November 8, 2008