جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« اشتباه : قسمت چهارم | بازگشت | اشتباه : قسمت ششم »


اشتباه : قسمت پنجم


دیگه برام مهم نبود چی میشه و چی نمیشه ..به مامان گفته بودم من هر روز با رضا قرار می ذارمو می بینمش همیشه هم باید تلفنی باهاش صحبت کنم ..روزای اول که این حرفا رو بهش زدم خیلی عصبانی شد ..تهدیدم کرد ...تلفن رو از توی اتاقم برداشت ..نمی ذاشت از خونه برم بیرون ... با زبون خوش باهام حرف زد.. التماسم کرد .. خواهش کرد..کلی باهام صحبت کرد..اماهیچ کدومه این کارا فایده نداشت ..من کار خودم رو می کردم حتی اگه نمی ذاشت برم بیرون اینقدر سرسختی می کردم و غذا نمی خوردم و با کسی حرف نمیزدم که می ترسید بیفتم بمیرم یا دیوونه شم واسه همین کوتاه می اومد.. رضا هم کاملا از وضع خونه ما خبر داشت ..اونم مثل من اونقدر ناراحت بود که گیج شده بود نمی دونستیم چی کار کنیم..هردو زده بودیم به سیم آخر ..دیگه نگران هیچی نبودیم فقط به خودمون فکر می کردیم .. من قید همه چی رو زدم و خودم با بابام صحبت کردم گفتم من فقط با یکی ازدواج می کنم و اونم رضاست ..بابا همیشه با سوالا و جوابهای منطقیش منو تو منگنه میذاشت ..می دونستم یه چیزایی رو درست میگه اما عشق من به رضا همه چی رو می تونست حل کنه..من هرکاری که رضا می گفت می کردم...برام مهم نبود خونه داشته باشه یا نه.. پول داشته باشه یا نه ..شغل داشته باشه یا نه... فقط با من باشه ..همین . یکی دو ماهی کار من همین بود ..دیگه حتی یه کلمه هم با بابا و شاهین و مامان حرف نمی زدم ...از همه متنفر بودم اونا نمی ذاشتن ما به هم برسیم ...خونواده رضا هم همین طور..بابای رضا گفته بود بابای شیرین حق داره هیچکس به یه آس و پاس دختر نمی ده ... اما من این حرف بابای رضا رو قبول نداشتم می گفتم من خودم باید واسه خودم تصمیم بگیرم ..رضا هم با من موافق بود غیر از رضا تنها کسی که باهاش حرف می زدم و درددل می کردم سمیه بود ..

14 مرداد... دیگه نای راه رفتن هم نداشتم مثل جنازه گوشه اتاقم افتاده بودم ..غذا نمی خوردم و به قول سمیه اعتصاب کرده بودم شرط کرده بودم تا موقعی که بابا رضایت نده من نه غذا می خورم نه از اتاقم بیرون میرم همین کاررو هم کرده بودم ...چند روزی بود کارم شده بود تو اتاقم نشستن و فکر کردن به رضا ... رضا هم تو خونشون بود و می گفت منم مثل تو اعتصاب کردم ... اما از صبح امروز حالم خیلی بد بود واقعا احساس می کردم چیزی تا مردنم باقی نمونده خیلی ضعیف شده بودم ...
این ضعف و اعتصاب من باعث شده بود بالاخره بابا دلش واسه دختر یکی یه دونش بسوزه و کوتاه بیاد اتاقم داشتم به روزهای آشنایی خودم و رضا فکر می کردم که صدای ضربه به در اومد جواب ندادم... صدای بابا از پشت در می اومد شیرین ...در رو باز کن ..می خوام باهات حرف بزنم ..بازم جواب ندادم حتما باز اومده قصه تعریف کنه یا حوادث و اتفاقاتی که تو روزنامه و مجله خونده رو واسم تعریف کنه .. شیییییرین ! نمی شنوی ؟ در رو باز کن دختر ..باشه ..قبوله ..من دیگه با ازدواج تو و رضا مخالفت نمی کنم هر کاری می خواید بکنید ...بگو فردا شب بیان تا با هم صحبت کنیم و همه چی حل شه ...خوبه ؟ از خوشحالی پریدم و رفتم در رو باز کردم بابا قیافش اخمو بود نگام کرد و گفت ببین خودتو چی کار کردی ؟ این کارا چیه دختر من اگه چیزی گفتم به خاطر خودت بود ..وگرنه من که با رضا پدر کشتگی ندارم .. اول بیا پایین بشین مثل آدم یه لقمه غذا بخور بعد با هم صحبت کنیم . اینقدر ذوق زده بودم که بابا رو محکم بغل کردم و گفتم مرسی بابا..باور کن پشیمون نمی شی رضا فوق العاده است ...و صورتش رو می بوسیدم ..گفت خیلی خب بابا جون آروم باش... اول بیا پایین یه چیزی بخور یه ذره حالت بیاد سرجاش بعد... زود باش ... با بابا رفتم پایین و مامانمو بغل کردم وکلی ماچمالیش کردم ...گفتم حالا یه چیزی بده من بخورم که خیلی گشنمه..من نشسته بودم سر میز و داشتم غذایی که مامان واسم گرم کرده بود رو می خوردم مثل اینایی که از اتیوپی میان شده بودم .. خیلی گشنم بود ..اینقدر تند می خوردم که دوسه دفعه پرید گلوم مامان و بابا هم نشسته بودن منو نگاه می کردن ..مامان هی می گفت شیرین یواشتر ...دلت درد میگیره.. بابا هنوزم نگرانم بود... اخم توی صورتش معلوم بود ته دلش راضی به این کار نیست .اینو می دونستم اما خودمو زده بودم به اون راه برام مهم نبود بابا قلبا راضیه یا نه.. فقط می خواستم قبول کنه که کرد ... غذام که تموم شد بابا شروع کرد به صحبت : ببین شیرین من خیلی سعی کردم بهت بقبولونم که رضا بچه است ..یه پسر 22 و23 ساله که نه شغل داره نه مسئولیت زندگی سرش میشه ..اون قدر خامه که تو این مدت به جای اینکه به فکر پیدا کردنه یه کار مناسب باشه مثل تو قهر کرده و گوشه خونه نشسته ...اومدم حرف بزنم که بابا گفت هیس ساکت باش و فقط گوش کن. مامانت همه چیو به من گفته من میدونم تو و رضا به هم چی گفتید و چی کار می کنید .. دیگه پنهون کاری لازم نیست ..پس دیگه سعی نکن همه چیو ماستمالی کنی ..من هنوزم میگم ازدواج تو رضا می تونه مشکل ساز باشه مگه اینکه رضا واقعا بعد از ازدواج با تو بتونه همه چی رو تغییر بده ..به هر حال امیدوارم بتونی از پس این زندگی که می گی بربیای ..یادت باشه رضا خیلی از خواسته های تو رو نمی تونه برآورده کنه ... من قبول کردم که تو و رضا با هم ازدواج کنید واسه اینکه تو داشتی خودتو از پا درمی آوردی فقط همین . حالا می تونی بهشون خبر بدی تا بیان و قرار مدار بذاریم .. با خوشحالی گفتم مرسی بابا ..قربونت برم باور کن پشیمون نمی شی ..بهت قول میدم ..
از خوشحالی داشتم پر در می آوردم به سرعت پله ها رو رفتم بالا تا زنگ بزنم به رضا هم بگم تنها آرزوم برآورده شده بود داشتم از خوشحالی می مردم سریع شماره رضا رو گرفتم مثل همیشه بعد از یه بوق جواب داد سلام شیرین خودم ..سلام رضا چطوری خوبی ؟ نه بابا .. چه خوشی ..مثل همیشه هستم ... خندیدمو گفتم ولی من عالیم ..از این بهتر نمیشه گفت چی شده ؟ خیلی خوشحالی !!! گفتم آره بهترین خبره دنیا رو می خوام بهت بدم حدس بزن چی شده ؟! فکری کرد و گفت نمی دونم ..زود باش بگو چی شده ؟ گفتم رضا بابام با ازدواج من و تو موافقت کرده باورت میشه ؟ مکثی کرد و گفت شیرین راست میگی ؟ گفتم آره دیوونه معلومه که راست میگم ..رضا نمی دونی از خوشحالی دلم میخواد داد بزنم ..می دونستم الان رضا هم از خوشحالی رو پا بند نیست بلند خندید و گفت وااااااای باورم نمیشه ... پس بالاخره تلاش من و تو نتیجه داد ..ایییول می دونستم شیرین مال خودم میشه ...امروز باید ببینمت ..بیا بریم یه سور حسابی به فرشید و سمیه بدیم ... گفتم باشه عزیزم ..فکر کنم اونام از خوشحالی غش کنن ..
با رضا خدافظی کردمو زنگ زدم به سمیه و همه چی رو واسش تعریف کردم خیلی خوشحال شد و گفت عصر میام خونتون ... به مامان گفتم عصر می خوام با سمیه برم یه کمی خرید کنم حالا که بابا اجازه داده بود دیگه نمی خواستم مامان بفهمه من بازم مثل قبل خودسر با رضا قرار می ذارم می ترسیدم بابا بفهمه نظرش عوض شه .....عصر شد و سمیه با یه جعبه شیرینی اومد خونمون گفتم تو واسه چی شیرینی گرفتی من دارم عروس میشم باید شیرینی بدم ..خندید و گفت حالا من این دفعه دادم نوبته تو هم میشه نگران نباش ..معطل نکردیم چند دقیقه بعد راه افتادیم و رفتیم همون محل همیشگی .. رضا و فرشید هم اومدن کلی به شکممون حال دادیم و خوش گذروندیم ..فرشید گفت خانوما این دفعه که الحمدلله وقت دارید آره ؟ گفتیم آره چطور مگه ؟ گفت میریم خونه من ..یه جشن تو خونه من می گیریم شماها این چند وقته خودتونو داغون کردین بریم یه حال اساسی بکنیم ... همه موافق بودیم سمیه و من هنوز چند ساعتی وقت داشتیم .. راه افتادیم و رفتیم .. از همون اول که وارد خونه شدیم یه عالمه دلقلک بازی درآوردیم و رقصیدیم ... من و سمیه مانتو و روسریمون رو درآوردیم و من یه تی شرت تنم بود که یه کمی آستیناش کوتاه بود و بازوهام معلوم بود سمیه هم که تاپ تنش بود ولی اون قدر با هم راحت بودیم که اصلا این حرفها بینمون نبود .. رضا از داداشش هم بیشتر به فرشید اعتماد داشت و الحق که فرشید هم واقعا آدم حسابی بود حتی یه نگاه منظوردار هم به من ننداخته بود ..همش حواسش به سمیه بود .. می دونستم اونا با هم چند باری سکس داشتن ..سمیه بهم گفته بود چند دفعه ای فرشید اونو برده خونشون و باهاش سکس داشته اما از جزئیاتش خبر نداشتم با اینکه خیلی با سمیه صمیمی بودم اما اصلا نمی تونستم بهش بگم خب چی کار کردید ..احتیاجی هم به پرسیدن نبود معلوم بود یه دختر و پسر در چه حد با هم سکس دارن ..اینقدر رقصیدیم که اول من و سمیه خسته شدیم و نشستیم فرشید و رضا هنوز داشت می پریدن بالا و پایین ..ما هم نگاشون می کردیم و دست می زدیم واسشون و تیکه می انداختیم بهشون ... رضا خیلی سرحال و خوشحال بود .از اینکه میدیدم اونم از ته دل خوشحاله خیلی احساس آرامش بهم دست می داد ..پس واسه اونم به اندازه من مهم بوده ..کم کم فرشید و رضا هم خسته شدن و اومدن ولو شدن رو ما ..من نشسته بودم رو مبل رضا بغلم کرد و گذاشتم رو زمین ..گفتم چی کار می کنی دیوونه زشته.. فرشید نشسته بود کنار سمیه و داشت به ما می خندید.. منو نشوند زمین و گفت اتفاقا خیلی هم خوشگله ..بشین اینجا ببینم ..خودشم دراز کشید و سرشو گذاشت رو پام صورتش یه کمی سرخ شده بود و عرق کرده بود ..با دستم کشیدم روی پیشونیش و عرقش رو پاک کردم .دستمو گرفت و گذاشت روی لبش آروم می بوسید و چشماش رو بست ..جلوی فرشید زیاد راحت نبودم ..یه کمی خجالت می کشیدم ..انگار اونا هم جلوی ما راحت نبودن ..تو چشمای فرشید شهوت دیده می شد سینه های سمیه از بالای تاپش معلوم بود و چشمای فرشید هم همونجا ثابت خیره شده بود ... به سمیه نگاه کردم که داشت با دکمه های پیرهن فرشید ور می رفت مثلا خودشو سرگرم کرده بود... رضا یه نگاه بهشون کرد و گفت پاشید برید ما با هم صحبت خصوصی داریم ...فرشید خندید و گفت برو بابا این حرفها دیگه قدیمی شده .. صحبت خصوصی !!! ما که می دونیم ... سمیه خندید و گفت ما هم اتفاقا صحبت خصوصی داریم ...همه خندیدیم و فرشید دست سمیه رو کشید و بردش تو اتاق خوابش ...رضا هنوز سرش رو پای من بود و داشت بهم نگاه می کرد ...دستم رو بردم لابه لای موهای نرمش ..چقدر بودن کنار رضا لذت بخشه ..خدایا یعنی رضا دیگه تا ابد ماله منه ...خدایا بزرگترین هدیه زندگیم رو بهم دادی ..ازت ممنونم.. دیگه هیچی ازت نمی خوام فقط تا آخرین لحظه زندگیم رضا اینجوری شاد و سلامت کنارم باشه ...چند دقیقه انگار با چشمامون با هم حرف می زدیم هیچ وقت از نگاه کردن به چشمای جذابش سیر نمی شدم.. رضا سکوت دل انگیزی که بینمون بود رو شکست و گفت شیرین ...هیچ وقت مثل الان خوشحال نبودم..منم لبخند زدم و گفتم باور کن منم بهترین لحظه زندگیم رو دارم می گذرونم ..دستاشو آورد بالا و انداخت دور گردنم و یه کمی کشید به سمت پایین می دونستم چی می خواد..سرمو بردم پایین و لبهام رو گذاشتم رو لبهاش ...همون لبای گرم و خوشمزش.. یه بوس آروم.. آهسته لبام رو کشید توی دهنش بازم ضربان قلبم تند شد و نفسهام به شماره افتاد.. می دونستم این نفسها از روی عشقه زیاده نه شهوت... چند دقیقه داشت لبهام رو میخورد دستاش رو گذاشت روی صورتم و نوازش می کرد رفت سمت موهام.. آروم موهامو نوازش می کرد و هنوز لبهام تو دهنش بود..من هیچ حرکتی نداشتم انگار میترسیدم این احساس خوب بپره.. نمی خواستم هیچ حرکتی کنم میخواستم کاملا در اختیار رضا باشم ..گردنم داشت درد می گرفت رضا انگار فهمید لباشو از لبام جدا کرد و گفت اینجوری خسته میشی سرشو از روی پاهام بلند کرد و بهم گفت دراز بکش کنارم.. دستشو دراز کرد و گذاشت زیرم منم سرم رو گذاشتم روی بازوش و به پهلو خوابیدم کنارش


ادامه دارد ....


نويسنده :الهام

خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.



Posted by Ema87 at November 6, 2008