« اشتباه : قسمت سوم | بازگشت | اشتباه : قسمت پنجم »
اشتباه : قسمت چهارم
سمیه تا یه مدت داشت رو مخ مامان وباباش کار می کرد اونا خیلی گیر بودن یه مدت گذشت تا عادی شد و ما تونستیم دوباره به بهانه جشن و از این چیزا بریم بیرون اما دیگه زود برمی گشتیم ..
از اون روز من و رضا یه کمی رومون به هم باز شده بود.. دیگه بوسیدنه همدیگه واسمون عادی شده بود ..من دیگه خجالت نمی کشیدم و سرخ نمی شدم ..بلکه دوست داشتم و از بوسیدن عشقم لذت می بردم ..من از همه دخترا خوشبخت تر بودم چون رضا رو داشتم ..چون رضا ماله من بود..
چند ماهی گذشت و عید اومده بود رضا بهم گفته بود هفته دوم عید رو میرن مسافرت فقط هفته اول رو هستن ...طاقت نداشتم یه هفته نبینمش همون روزی که اینو بهم گفت خیلی حالم گرفته شد خودشم دست کمی از من نداشت بهش گفتم نیمشه تو نری ؟ می گفت نه ..ولی سعی می کنم زودتر از یه هفته برگردم ..آخه به بچه ها قول دادم باهاشون برم ..حالا نمیشه تو هم بیای شیرین ؟ گفتم نه ..آخه به مامانم اینا چی بگم ؟ چند روزه ..دیگه بحث چند ساعت که نیست ...چاره ای نبود باید کنار می اومدیم اما من از همون موقع می دونستم که نمی تونم ..عید از راه رسید و من و رضا تو اون یه هفته اول تا تونستیم با هم قرار گذاشتیم و همدیگرو زیاد می دیدیم که تلافی اون یه هفته هم دربیاد...بالاخره اون یه هفته هم گذشت و رضا رفت .. روزی دو سه باربهش زنگ می زدم و هر دفعه هم حداقل نیم ساعت رو حرف می زدیم ..فرشید هم باهاشون بود گروهی رفته بودن سفر...اما سمیه خیلی عادی بود می گفت همش یه هفته است دیگه برمیگردن بابا این اداها چیه تو درمیاری ؟ بهش می گفتم اینا ادا نیست سمیه ...نمی تونم بدون رضا بمونم حتی یه روز ...
اون یه هفته ای که رضا نبود من بیشتر مطمئن شدم که بدون رضا زنده نمی مونم ..هرچی میگذشت می فهمیدم اگه رضا رو نبینم می میرم.. کارم شده بود گریه ..دلم همون روز اول واسش تنگ شده بود .. اینقدر پشت تلفن بهش می گفتم کی میای که دیگه خودمم داشتم دیوونه میشدم ..اونم هی سعی می کرد منو آروم کنه می گفت وقتی می بینم تو اینجوری هستی اصلا بهم خوش نمی گذره سعی می کنم زودتر برگردم .. تصمیم من تو اون یه هفته جدیتر شده بود من رضا رو واسه همیشه می خواستم .. طفلی رضا نتونست یه هفته بمونه زودتر از دوستاش برگشت ..فقط 4 روز مونده بود.. همون روزی که برگشت با هم قرار گذاشتیم این قدر دلم واسش تنگ شده بود که دیگه قاطی کرده بودم همون جا تو ماشین تا دیدمش بغلش کردم ..با بغض بهش گفتم تو نباشی منم نیستم رضا ..دیگه نرو ..گفت شیرین مگه قول ندادی دیگه گریه نکنی .. نبینم تو چشمات اشک جمع شده باشه ها ...دختر خوب من فقط 4 روز رفتم مسافرت ..همین شهر بغلی بودم ..گفتم هر جا ..دیگه نباید بری ..خندید و گفت باشه چشم دیگه هیچ جا نمیرم .. تصمیم گرفته بودم اون روز حرفمو بهش بزنم دیگه هیچی واسم مهم نبود ..چند دقیقه بعد وقتی رفتیم تو یه پارک دنج یه گوشه نشستیم و من همه اون چیزایی که تو دلم بود رو بهش گفتم ..گفتم چقدر دوستش دارم و بدون اون نیستم ..گفتم می خوام واسه همیشه پیشش باشم و هر جا میره منم باهاش باشم اینقدر حرف زدم تا احساس کردم تمام حرفام تموم شده ..رضا فقط به حرفام گوش می کرد..منظور منو فهمیده بود ..با همون چشماش و همون صورت جذاب بهم نگاه کرد وگفت شیرین من از خدامه با تو ازدواج کنم ..منم دلم می خواد همیشه باهات باشم دلم می خواد بدون ترس و نگرانی با من باشی ..تا هروقت که بخوایم با هم باشیم ..فکر می کنی اگه بیام خواستگاریت بابات دخترشو به یه آدم بیکار میده ؟ گفتم چرا بیکار ؟ میری سرکار دیگه ..فکری کرد وچیزی نگفت ..گفت من با مامانم راجع به تو حرف زدم ..اونم میدونه ..ولی موضوع رو زیاد جدیش نکرده بودم می خواستم از طرف تو مطمئن شم گفتم رضا .. مگه مطمئن نبودی ؟ گفت چرا اما می خواستم از زبون خودت بشنوم تا خیالم راحت شه ..با خونواده ام صحبت می کنم و خبرشو بهت میدم
من از اون روز به بعد دیگه رو رضا یه حساب دیگه ای می کردم اون دیگه شوهرم بود کسی حق نداشت ما رو از هم جدا کنه .. من فقط رضا رو می خواستم اونم فقط منو می خواست..
چند روز بعد رضا بهم گفت با خونواده اش صحبت کرده و اونا می خوان منو ببینن و با خونواده ام آشنا بشن شماره تلفن ما رو به مادرش داده بود تا زنگ بزنه و با مادر من صحبت کنه بهش گفتم بذار من خودم اول مامانمو یه ذره آماده کنم و یه مقدمه چینی واسش بکنم بعد مامان تو زنگ بزنه ...همین کاررو کردیم .. من به مامانم گفتم قراره یه نفر بیا د خواستگاریم ..ما همدیگرو دوست داریم بهش گفتم بیرون با هم آشنا شدیم گفتم چند بار همدیگرو تو یه مسیر دیدیم و این جوری با هم آشنا شدیم ..فقط تلفنی با هم صحبت کردیم می خواستیم ببینیم به درد همدیگه میخوریم یا نه ..اون خیلی پسره خوبیه مامان ..من خیلی دوسش دارم من .. مامانم پرید وسط حرفمو گفت اولا بیخود کردی تلفنی باهاش صحبت کردی ..دوما کی اینجوری ازدواج کرده که شماها دومیش باشید ؟ تو یه مسیر با هم آشنا شدید و بعد هم فکر کردید زوج خوبی میشید ؟ شیرین تو دیگه بزرگ شدی چرا رفتارت هنوز بچه گانه است ؟ نکنه این همه مدت که باهاش دوست بودی بیرون هم با هم می رفتین ؟ واسه اینکه اوضاع خراب نشه و مامان قاط نزنه گفتم نه ..اصلا بیرون نرفتیم مامان فقط تلفنی حرف می زدیم ..ولی مامانم انگار باور نمی کرد می گفت یعنی تلفنی با هم حرف زدید و تو اینجوری بهش علاقه مند شدی ؟ اصلا چرا دوستش داری ؟ مگه چه جوریه ؟ گفتم مامان این چه سوالیه آخه ؟ یعنی چی چرا دوستش داری ؟ خب پسر خوبیه ..آدم که نمی تونه دلیل بیاره واسه دوست داشتن ..خب هر کی یه جور با همسر آینده اش آشنا میشه ..مامان عصبی شد و گفت یعنی اونم همسر آینده تو ؟ خب حالا مشخص نشده کی ازدواج می کنید ؟ راجع به تاریخ عروسی حرف نزدی ؟ شیرین منم اگه راضی بشم بابات راضی نمیشه ..اولا که اگه بفهمه تو خودت قبلا باهاش حرف زدی ناراحت میشه ..بعدشم باید ببینیم این آقا رضا کیه و چی کاره است ... امیدوارم همون جوری که تو میگی باشه ..ولی یادت باشه از الان به بعد اگه بفهمم بازم داری تلفنی باهاش حرف می زنی خودت می دونی ..گفتم ااااااااااااه مامان تو چرا اینجوری می کنی ؟ خب ما باید با هم صحبت کنیم که من بفهمم خونواده اون چه نظری دارن بهش بگم که تو و بابا چی گفتین دیگه . مامان تروخدا به بابا نگو منو رضا با هم ارتباط داشتیم وگرنه همه چی خراب میشه ..مامان اگه به هم بخوره به خدا من دیگه هیچ وقت ازدواج نمی کنمااا ...مامان ترو خدا... باشه ؟! چیزی نگفت و رفت ..
شب وقتی بابام اومد مامانم باهاش صحبت کرد و گفت که قضیه چیه .. صدای بابام رو می شنیدم .. یعنی چی ؟ اینجوری که نمیشه... باید اول ببینیم چی کاره است و چه جوریه بعد جواب بدیم .. البته مامانم موضوع رو یه جور دیگه گفت وگرنه بابام اگه می فهمید ما با هم دوست بودیم که اصلا نمی ذاشت پای رضا به دو کیلومتری خونه ما برسه ..همیشه می گفت ازدواجهایی که از روی دوستی هستش به درد نمی خورده ...مامانم بهش گفته بود رضا منو دیده و خوشش اومده بعد مامان رضا با من صحبت کرده و از طریق من واسه اونا پیغام داده که بیان خواستگاری ... قرار شده خونواده رضا بیان و یه صحبتی داشته باشن تا با خونواده ما آشنا بشن.. رضا که پسر بود و مشکلی نداشت می تونست بگه من با شیرین دوست بودم که اینم گفته بود اما ظاهرا یه کمی به خونواده اش فشار آورده بود ..من اینجوری فهمیدم از حرفاش ..آخه به قول خونواده اش شغل مناسبی نداشت هنوز... بهش گفتم به مامانش اینا بسپاره که سوتی ندن و بگن مامان رضا با من صحبت کرده که بابام نفهمه ..
20 خرداد... جمعه شب بود که خانواده رضا به خونه ما اومدن... شاهین صبحش رفته بود خرید کرده بود من و مامان هم حسابی خونه رو مرتب کرده بودیم ..بابا هم اونشب زودتر اومده بود خونه .. من هر چی بیشتر به شب نزدیک می شدیم بیشتر اضطراب میامد سراغم .. فقط از خدا می خواستم من و رضا بهم برسیم ..دیگه هیچی نمی خواستم حتی حاضر بودم با رضا تو یه چادر زندگی کنیم در عوض وقتی چشمم رو باز می کنم رضا کنارم باشه ..اما خدا انگار همین یه آرزوم رو هم نمی خواست قبول کنه .. من تو اتاق شاهین بودم که کنار آشپزخونه بود از اونجا هم می تونستم دید بزنم هم وقتی می رفتم تو آشپزخونه و میامدم بیرون دیده نمی شدم چون تو دید اونها نبودم.. رضا رو تا حالا تو کت و شلوار ندیده بود خیلی خنده دار شده بود اصلا اینجور لباسهای رسمی بهش نمیامد اما همه جوره واسه من بهترین بود یه سبد گل خوشگل و بزرگ دستش بود و با پدر و مادر و برادر بزرگش اومده بود ..اولین بار بود که خانوادشو میدیدم مامانش یه مانتوی بلند مشکی پوشیده بود و یه روسری سفید هم سرش بود به نظر لاغر میامد ..چهره اش رو خوب نمی تونستم ببینم چون فاصله ام با اونا یه کمی زیاد بود اما همون قدر که دیدم به نظر خوشگل میامد ..خوب مونده بود ..باباش هم هم قد و قواره رضا بود ولی یه کمی چاقتر .. داداشش هم شبیه خودش بود اما از نظر قیافه مشخص بود بزرگتر از رضاست.. همه رفتن نشستن و شروع کردن به صحبتهای چرت و پرت اولیه که چه خبر و خو ش اومدین و از این حرفا ...خیلی نگران بودم اصلا انگار ته دلم می دونستم عاقبت خوبی نداره ... همش فکر می کردم بابا خوشش نیومده ...چند دقیقه بعد مامان صدا زد : شیرین جان ، عزیزم چند تا چایی بریز بیار ..خیلی دستپاچه بودم ..یعنی چی میشد ؟! بابا قبول میکنه ؟ اصلا خانواده اون چی میگن ؟ یعنی اونها موافقن ؟...رفتم تو آشپزخونه یه نگاه تو آینه کنار دیوار انداختم یه بلیز دامن سفید پوشیده بودم روسریم هم تو مایه های لاجوردی بود خیلی خوش تیپ شده بودم به نظر خودم ...مامان از قبل استکانها رو آماده گذاشته بود داشتم چایی میریختم که شاهین اومد تو آشپزخونه و گفت داری چایی میریزی ؟ گفتم آره ..چه خبر شاهین ؟ ..به نظرت چه جورین ؟ خندید و گفت چه میدونم والا من تازه اولین باره اینا رو می بینم ..تو باید خوشت بیاد که ظاهرا خیلی هم خوشت اومده ..شاهین 26 سال داشت صوت و تصویری داشت و یه چیزایی هم از تعمیر لوازم برقی و اینا سرش میشد.. به نظرم اون می تونست بفهمه بابا چه نظری داره چون خیلی خوب بابا رو می شناخت و خودش هم اخلاقش مثل بابام بود گفتم خب حالا به نظرت خوبن ؟ گفت شیرین تو هم هولی ها بابا ما هنوز به اون صورت چیزی نفهمیدیم صبر کن ..حالا چاییتو ببر تا ببینیم ..من رفتم .. شاهین رفت منم سریع چاییها رو ریختم و به زور جلوی استرسم رو گرفتم و راه افتادم.. قلبم تند تند می زد و نمی دونستم چی میشه ..اینقدر سینی رو محکم گرفته بودم که نلرزه حس می کردم الانه که تو دستم خورد شه .. تو دلم به خودم دلداری میدادم که نترس همه چی درسته ..فقط به رضا فکر کن ..رفتم تو اتاق و گفتم سلام ..همه سرها به طرف من چرخیده شد و جواب دادن ...به ترتیب داشتم چایی می گرفتم بابای رضا نگام کرد و گفت به به عروس خانوم ..زنده باشی دخترم.. مامان رضا یه نگاه به قد و بالام انداخت و چایی رو برداشت و تشکر کرد . ازکنارش رد شدم داشتم جلوی رضا چایی می گرفتم بازم نگاهش رو روی خودم حس میکردم ..رضا نگام کرد با همون چشمایی که روز اول از توی آینه ماشین بهم خیره شده بود با همون لبخند قشنگی که داشت چایی رو برداشت و با همون لبخندی که بهم زدیم دگرمی می دادیم بهم ..برادرش خیلی خجالتی تر بود فکر کنم اصلا منو ندید ..
اون شب همه حرفها زده شد و همون اتفاقی که دلم گواهی می داد افتاد..خیلی چیزا بود که واسه بابای من مهم بود اما رضا هیچ کدوم رو نداشت .. مهمترینش این بود که رضا شغلی نداشت و باباش می گفت می برمش پیش خودم ..خودش توی یکی از این شرکتهای معروف بود ..بابام پرسید چرا تا حالا نرفته ؟ اونام گفتن تا حالا که موضوع زندگی و آینده اینقدر جدی نشده از الان باید جدیتر باشه و بره سرکار
هر چی بیشتر می گذشت بیشتر بابا ناامید می شد از انتخاب من ..آخه رضا تازه باید می رفت سرکار و پول پس انداز میکرد و بعد کی می خواست خونه بگیره ...خدا می دونه..من تک دختر بودم و بابام انتظار داشت رضا حداقل خونه و شغل خوبی داشته باشه اما رضا هیچ کدوم رو نداشت...من می دونستم که رضا پیش باباش هم نمیره و اونا دارن واسه دلخوشی ما این حرف و می زنن چون خود رضا بهم گفته بود من از کار بابام خوشم نمیاد ..مراسم اون شب با نظر منفی بابا و مامانم کنسل شد ..بابام گفت هر وقت شغل مناسبی پیدا کرد و آمادگیش واسه ازدواج بیشتر شد اون وقت بیاید ...
همه چی تموم شد اونا رفتن با ناراحتی و دلخوری ...من تو آشپزخونه داشتم گریه می کردم بابا اومد باهام صحبت کنه می خواست دلداریم بده اما اون نمی فهمید من چه احساسی دارم ..من اصلا حرفاشو نمی فهمیدم فقط به رضا فکر می کردم بابا اینقدر حرف زد تا خسته شد و رفت ..این وسط فقط مامان می دونست من چه حسی نسبت به رضا دارم ..از فردای اون روز با بابام قهر کردم ..اون نمی ذاشت منو رضا بهم برسیم من که گفته بودم هیچی واسم مهم نیست فقط بذارید ما به هم برسیم .. من که گفته بودم چیزی نمیخوام اما انگار حرفهای من اصلا مهم نبود..
ادامه دارد ....
نويسنده :الهام
خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.
Posted by Ema87 at November 4, 2008

