جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« اشتباه : قسمت دوم | بازگشت | اشتباه : قسمت چهارم »


اشتباه : قسمت سوم


قرار گذاشتیم عصر من و سمیه بریم همون جای همیشگی تا رضا و فرشید هم بیان یه جشن تولده مختصر تو کافی شاپ پاتوقمون بگیریم ...رضا اصلا اهل این کارا نبود و می گفت این کارا مال بچه هاست اما من دوست داشتم دور هم باشیم آخه چهار تایی خیلی بهمون خوش می گذشت اونقدر که دلم نمی خواست برگردم خونه ... عصر که شد سمیه اومد دنبالم و به مامان گفته بودیم داریم میریم تولد آخه قیافمون تابلو بود داریم میریم جشن ...خلاصه اون روز تولد رضا اون قدر بهم خوش گذشت که می گفتم کاش هر روز تولدش بود ..رضا هم حسابی تیپ زده بود و به خودش رسیده بود مثل من و سمیه ..فرشید هم که به قول خودش ترکونده بود اینقدر تیپ زده بود انگار تولده اونه ...تا نزدیکای شب بیرون بودیم بعد از کافی شاپ رفتیم گشت زنی ..هممون با ماشین رضا بودیم روز فوق العاده ای بود حتی بهتر از اونی که فکرش رو بکنم ..فقط خنده و شادی بود ..احساس می کردم هیچ غمی ندارم رضا حالا دیگه می دونست بدون اون میمیرم خیلی خوشحال بودم که اینو فهمیده دلم می خواست بدونه چقدر عاشقشم .. موقع رفتنه ما شده بود به رضا گفتم ما دیگه دیرمون شده رضا باید بریم خونه ..گفت ااااه شیرین ضده حال نزن دیگه تازه ساعت 8 گفتم وااااااااای حسابی دیرمون شده آخه ما گفته بودیم تا 7 میاییم مامانم نگران میشه رضا خندید و گفت برو بابا تازه جای اصلیش مونده می خوام ببرمت کلبه درویشیه فرشید .. گفتم کلبه فرشید ؟! گفت آره دیگه می خوام بریم خونه فرشید اینا بزنیم برقصیم تولد بدون رقص که نمیشه فرشید تنها زندگی می کنه ..واسه همین آزاد باشه اونجا ...برگشتمو یه نگاه به سمیه انداختم ببینم چی میگه دیدم اشاره میکنه که نه .. دیر شده ... گفتم رضا الان دیره باشه یه دفعه دیگه .. اخمی خوشگلی کرد و گفت شیرین ! بعدا به چه درد می خوره من امروز تولدمه .. دوباره به سمیه نگاه کردم دیدم باز میگه نه... آخه اونم دیرش شده بود اومدم حرف بزنم که سمیه گفت راست میگه رضا بعدا یه روز دیگه میاییم امشب دیگه خیلی دیرمون شده اگرم بیاییم باید سر یه ربع برگردیم اصلا فایده نداره...بهتر بمونه واسه یه روز دیگه ..فرشید دستشو انداخت دور گردن سمیه و گفت رضا تو رو مخ شیرین کار کن من هوای اینو دارم ..سمیه یه دونه زد رو پای فرشید و گفت منظورت چیه ؟ یعنی خرمون کنید ؟ فکر کردی .. اون دو تا داشتن سر به سر هم می ذاشتن رضا بهم نگاه کرد و گفت شیرین همون یه ربع هم خوبه... نگو نه دیگه.. خودش می دونست اگه اون بگه بمون حاضرم تا فردا صبح بمونم .. واسه همین تا بهم لبخند زد از خنده من فهمید قبول کردم ..ته دلم یه کمی نگران بودم آخه به مامان گفته بودیم ساعت هفت میاییم حالا تا میرسیدیم خونه از نه هم می گذشت می ترسیدم نگران شه.. سمیه هم یه کمی نگرانی تو چشماش بود.. ولی به خودم گفتم ولش کن یه جوری می پیچونیمش .. چند دقیقه بعد رضا پیچید توی یه کوچه و ماشینو پارک کرد.. فرشید گفت بذاریمش پارکینگ ؟ رضا گفت نه بابا.. نمی خواد واسه این چند دقیقه ...همگی پیاده شدیم فرشید که صابخونه بود جلوتر راه افتاد ودست سمیه رو گرفت و با خودش برد داشت کلید میانداخت که من به رضا گفتم رضا من باید یه زنگ به خونه بزنم مامانم نگران میشه... اومد کنارمو دستشو انداخت دور کمرمو گفت باشه عزیزم بریم بالا از اونجا زنگ بزن یه جوری درستش کن..
فرشید در رو باز کرد و منتظر شد من و رضا هم بیاییم فرشید گفت بفرمایید خانوما..سمیه رفت تو و پشت سرش هم من رفتم یه حیاط نسبتا بزرگ بود که دور تا دورش گلدون بود و خیلی خوشگل و سرسبز بود..زیاد بزرگ نبود اما خیلی قشنگ تزیین شده بود مثل یه فضای سبز خوشگل بود.. نمای خونه مرمری بود و شیک کار شده بود.....هر دو با هم گفتیم وااااااای چه قدر اینجا خوشگله ... فرشید خندید و گفت خودم به اینجا میرسم همه که مثل رضا بد سلیقه نیستن شیرین ..ببین چقدر خوشگل اینجا رو درست کردم ... گفتم اااا فرشید نگو..رضا سلیقه اش حرف نداره من مطمئنم.. نگاه کردم به رضا یه چشمک بهم زد و اومد کنارم.. .وارد خونه شدیم...
منظم و خوب بود.. آشپزخونه نقلی داشت که سمت راست بود و وسایلی کاملی توش بود پرده های نباتی رنگ و قشنگی هم به پنجره بود و سمت چپ هم تلویزیون ضبط و مبلها بود که خیلی خوش سلیقه چیده شده بود.. یه در چوبی هم بود که انگار در اتاق خواب بود .. من و سمیه رفتیم نشستیم . رضا بهم گفت دختر چرا رفتی نشستی بیا یه زنگ به خونه بزن نگران نشن گفتم آهااا تلفن کجاست ؟ فرشید داشت شربت درست می کرد از تو آشپزخونه گفت بابا رضا خسیس گوشیتو بده یه زنگ بزنه دیگه ..گفتم نه ..موبایل نه ..می خوام تلفن ثابت باشه اینجوری بهتره رضا رفت سمت همون در چوبی که بسته بود باز کرد و گفت بفرما اینم تلفن ثابت ..برو تماستو بگیر خیال هممون راحت شه .. درست حدس زده بودم اونجا اتاق خوب بود یه تخت یه نفره گوشه اتاق بود با یه سری قفسه و کمد و خرت وپرت گوشی تلفن رو برداشتم و شمارمونو گرفتم شاهین گوشی رو برداشت ..گفتم سلام شاهین ..گفت سلام شیرین تویی ؟ کجایی ؟ مامان خیلی نگرانت شده بود ..گفتم آره جشن یه کمی طول کشیده ما تا یه ساعت دیگه میایم خونه ..گفتم اوووووه یه ساعت دیگه ؟! زودتر بیا حالا حتما باید تا آخر آخره جشن بمونید ؟ گفتم آره بابا زشته ..وسط جشن بگیم ما رفتیم خدافظ... به مامان سمیه هم خبر بدید یه کمی دیر تر میرسیم ... شاهین گفت بذار گوشی رو بدم به مامان با خودش صحبت کن ...اینجاست می دونستم اگه مامان گوشی رو بگیره کلی سین جیم می کنه گفتم نه.. دیگه من برم ...فقط خواستم خبر بدم نگران نباشید..شاهین گفت لطف کردید !!! زودتر بیایید دیگه.. مامان سمیه هم ناراحت میشه.. گفتم باشه بابا ..خدافظ
با شاهین خدافظی کردم رضا تلفن رو به من نشون داده بود و خودش رفته بود بیرون ...رفتم جلوی پنجره اتاق و یه نگاه به بیرون انداختم ... فقط چند تا ساختمون رو به رویی تو دید بودن برگشتم یه گشت توی اتاق زدم و یه نگاه هم تو آینه به خودم انداختم .. آرایشم هنوز کاملا مونده بود فقط رژم یه کمی کمرنگ شده بود خواستم پررنگش کنم که یادم افتاد کیفم رو مبل کناره سمیه مونده.. یه دستی به موهام کشیدمو مرتبش کردم و خواستم برم بیرون که درباز شد و رضا اومد تو.. پرسید چی شد ؟ حله ؟ گفتم آره ولی باید سریع بریم می ترسم لو بریم ...اومد جلو و رو به روم ایستاد و گفت نگرانی ؟ گفتم آره... زل زد تو چشمام دستاشو باز کرد و گفت خب بیا بغلم یه کمی آروم شی.. آروم رفتم تو بغلشو دستامو گذاشتم دور کمرش ..سرمو که تکیه دادم به سینه اش یه حس آرامش و امنیت بهم دست داد..رضا همه آرامش و خوشی زندگیم بود .نمی دونم واقعا میدونست چقدر واسم عزیزه یا نه اما مطمئن بودم نمی دونه عشقم اصلا حد و اندازه نداره وهر لحظه بیشتر میشه ..شایدم می دونست و به روم نمی آورد.. با دستش می کشید رو پشتم و آروم پرسید آروم شدی شیرینم ؟ چشمامو بسته بودم گفتم اووهووم .. دلم نمی خواست از بغلش برم بیرون کاش زمان می ایستاد .. اما انگار اون لحظه زمان زودتر از همیشه می گذشت ...صدای فرشید ما رو از اون حال و هوا کشید بیرون : بابا کجایید شما ها ؟ معاشقه باشه واسه بعد .. فرصت طلباااا از بغل رضا اومدم بیرون دستاشو گذاشته بود رو شونه هام و گفت نمی خوای کادوی تولدمو بدی ؟ تعجب کردم گفتم دادم که .. خندید و گفت نه ..از اون کادوها نه.. ازاون یکیا .. داشتم فکر می کردم منظورش چیه .اومدم بپرسم کدوما ..که با چشماش به لبام اشاره کرد ..سرخ شدم ..اصلا فکر نمی کردم منظورش این باشه.. خجالت می کشیدم جواب بدم .. روم نمی شد بگم آره بیا ..نمی خواستم هم بگم نه ..آخه میترسیدم ناراحت شه ..نمی خواستم اخم و ناراحتیشو ببینم ..سکوت کردم و سرمو انداختم پایین خودش منو می شناخت می دونستم روم نمیشه جوابشو بدم .. دستشو گذاشت زیر چونه امو صورتمو گرفت بالا و گفت شیرین ... خجالت نداره عزیزم.. باور کن همونقدر که تو منو دوست داری منم دوستت دارم .. برق عشق رو توی چشماش میدیدم .. گفت اگه تو نخوای منم نمی خوام ... صورتمو بردم جلوتر لبخند زد و اونم صورتشو آورد جلو لبهامون رسید بهم فقط نیم سانت فاصله داشت که رضا گفت دوستت دارم بعد لبشو گذاشت رو لبم ..نمی تونم حس اون لحظه رو بگم ولی گرمای لباشو هیچ وقت فراموش نمی کنم حس خوبی که اون لحظه بهم دست داد یه لذت فوق العاده یه آرامش قوی فقط لبهامو می بوسید ..بوسه های کوچیک ولی طولانی ..من سست شده بودم اگه منو نگرفته بود احساس میکردم می افتم ..ضربان قلبم تند شده بود ..یه کمی که گذشت ریتم بوسیدنش عوض شد ..بوسیدنش عمیق شد .. انگار داشت لبامو می خورد اما خیلی آروم .. فقط لباشو یه کمی باز می کرد یه کمی از لبهام که می رفت توی دهنش همونو می بوسید..ااااااه بازم صدای فرشید... شما دو تا زنده اید ؟ واقعا که خجالت آوره یعنی حتی وقت ندارید جواب بدید ؟!! من و رضا بهم نگاه کردیم و خندیدیم .. دستشو انداخت دور کمرمو گفت مرسی شیرین .. کادوی اصلی رو بهم دادی ..بریم تا لو نرفتیم..
سمیه و فرشید داشتن شربت می خوردن ...فرشید تا ما رو دید گفت به به چه عجب .. ول کردین همدیگرو .. رضا گفت مگه تو گذاشتی ...پارازیت ..سمیه نشسته بود کنار فرشید جوری نشسته بودن که نصف بدنش تو بغل فرشید بود با اشاره بهم گفت پیچوندی خونه رو سرمو تکون دادم یعنی آره حل شد... لبخند شیطنت آمیزی زد و پرسید رضا مگه نگفتید قراره بزنیم برقصیم چی شد پس ؟ فعلا که شیرین اوضاع رو ردیف کرده ما هستیم ... فرشید به جای رضا گفت ایییییییول الان میریم تو کارش ..بلند شد یه چند تا سی دی دورش ضبط بود اونا رو نگاه کرد ویکی رو انتخاب کرد و گذاشت .. صداشو برد بالا ..یه آهنگ ملایم .. از اونا که آدم خوابش می گیره ..یه چشمک به رضا زد و گفت حال کنید ..خوراک شما دوتاست ..سمیه گفت نه بابا این چیه .. یه آهنگ توپ بذار رقصمون بگیره .. گفتم نه ..همین خوبه ..الان ما تا بیاییم برقصیم و گرم شیم باید بریم خونه ..فایده نداره ..فعلا همین خوبه.. همون آهنگی که فرشید گذاشت کلی بهمون فاز داد.. من تو بغل رضا بودم و سمیه تو بغل فرشید ..با هم رودرواسی نداشتیم همون جا کنار هم ولو بودیم یعنی کاری نمی کردیم که بخوایم جلوی هم معذب باشیم ...اینقدر تو حال خودمون غرق بودیم که نفهمیدیم زمان چه جوری گذشت ... فقط سمیه یه لحظه گفت بچه ها ساعت 9 شده ..مثل برق گرفته ها گفتم چییییی؟ رضا گفت چی شد یهو ؟ گفتم ما خیلی دیرمون شده من به شاهین گفتم ساعت 9 خونه ایم .. گفت خیلی خب نگران نباش.. الان سه سوته می رسونیمتون.. نگرانی تو چشمای سمیه هم بود آخه خانواده اون یه کمی از خانواده من گیرتر بودن ..سریع آماده شدیم و راه افتادیم ... می دونستیم خیلی دیرشده و باید یه خالی اساسی ببندیم ..اما من که وقتی کنار رضا هستم مخم از کار می افته و فقط به رضا فکر می کنم اون لحظه واسم مهم نبود چی میشه ...سمیه هم سرش با فرشید گرم بود .. چهل دقیقه بعد رسیدیم ..چند تا کوچه مونده بود به کوچه ما رضا و فرشید ما رو پیاده کردن و گفتن ریلکس باشید ..تا همه چی عادی باشه .. گفتیم باشه .. راه افتادیم ..سمیه خدافظی کرد و رفت خونه خودشون..منم تو راه فکر می کردم چی بگم که با عقل جور دربیاد..ولی چیزی به ذهنم نمی رسید ..زنگ رو زدم بدون اینکه از توی آیفون پرسیده بشه کیه در باز شد ..خب معلوم بود دیگه منم ..کفشای بابام جلوی در بود .. از بابام هم دیرتر اومده بودم .. شاهین اومد جلوی در و گفتم به به .. سرکار اومدن ..می موندی حالا چه عجله ای بود..گفتم من که گفتم دیر میام رفتم تو و بابا داشت تلویزیون نگاه می کرد مامانم کنارش نشسته بود ..سعی کردم عادی باشم خودمو زدم به خری که مثلا نفهمیدم ناراحتن ..گفتم سلام .. بابا گفت سلام .. کجایی تو ؟ الان میان خونه ؟ من یه ساعته اومدم اونوقت تو الان میای؟ گفتم من به شاهین خبر دادم دیر میرسم ..آخه مهموناشون یه کمی دیر اومدن واسه همین جشن طول کشید ..بابا اخمی کرد و گفت اصلا اومدیمو مهمونی تا صبح طول کشید تو که نباید صبر کنی باید تا همون ساعتی که به مامانت گفتی بمونی .. گفتم ببخشید ..بابا همیشه با این کلمه نرم می شد ..این دفعه هم آرومتر شد و چیزی نگفت.. حالا نوبته مامان بود که گفت مامان سمیه زنگ زد اینجا شیرین خانوم ، گفت پس اینا کجا رفتن خیلی هم نگران بود.. بهش گفتم یه کمی دیرتر میان جشنشون طول کشیده ..ناراحت بود می گفت دیگه کی می خوان بیان..میدونی که خانواده سمیه چه جورین حداقل به خاطر اون زودتر می آمدین ..گفتم آخه دیگه به شما خبر دادیم خیالمون راحت بود.. چپ چپ نگام کرد و گفت دیگه اینجوری نمیری جشن تولد.. یا زودتر برمی گردی یا اصلا نمیری.. چیزی نگفتم راه افتادم برم بالا تو اتاقم و لباسام رو عوض کنم حسابی خسته بودم.. مامان گفت شامتو گرم می کنم بیا بخور .. گفتم نه میل ندارم ..خسته ام خوابم میاد.. گفت مگه شامتم خوردی ؟ حال نداشتم جواب بدم رفتم تو اتاقم ..

ادامه دارد ....


نويسنده :الهام

خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.


Posted by Ema87 at November 3, 2008