« اشتباه : قسمت اول | بازگشت | اشتباه : قسمت سوم »
اشتباه : قسمت دوم
اون روز گذشت و فردا شد . ساعت 2:30 بود که سمیه اومد دنبالم.. با هم هماهنگ کرده بودیم که چی بگیم به خونه صدای مامانمو سمیه رو می شنیدم مامانم گفت سمیه جان ساغر چش شده ؟ اونکه خوب بود آخه .. سمیه با همون تبحرشروع کرد به زدن مخ مامانم : نمی دونم خاله (به مامان من می گفت خاله منم به مامان اون می گفتم خاله ) طفلی اینقدر پکر بود و می گفت چند وقته مریضم کسی نیومده حالم رو بپرسه خیلی ناراحت بود خاله اینقدر دلم براش سوخت .. خنده ام گرفت و گفتم عجب جونوریه این سمیه .. ساغر دوست قدیمیه من و سمیه بود خیلی دختر باحالی بود همیشه وقتی می خواستیم بپیچونیم خونه اونا یا خود ساغر یا هر چیزی که به اون مربوط می شد رو می گفتیم خود ساغرهم هوای ما رو داشت و خیلی کمک می کرد اون روز هم باهاش هماهنگ کرده بودیم که سوتی نده و اگه یه وقت مامان ما ازش چیزی پرسید حواسش باشه
با سر و وضعی شیک و مرتبتر از دفعه قبل آماده رفتن بودم از پله ها که اومدم پایین سمیه داشت شیرینی می خورد و مامانم هم نشسته بود روبه روش و داشتن حرف میزدن و سمیه داشت مراحل آخر مخ زنیشو تموم می کرد : خاله اگه دیر کردیم نگران نباش ساغر مامانش نیست ممکنه ما بیشتر پیشش بمونیم گناه داره تنها بمونه تا مامانش بیاد ...مامانم در حالی که خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت باشه عزیزم یهو تا چشمش به من خورد یه کمی تعجب کرد ولی چیزی نگفت سمیه هم یه نگاهی بهم کرد و چشم و ابرو اومد واسم فکر کنم زیادی به خودم رسیده بودم .. خدافظی کردیم از مامانو در حالی که خیلی نگران حال ساغر بودیم راه افتادیم !!!!!!! سمیه تا از در رفتیم بیرون گفت بابا یه کمی نرمال تر می مالیدی نزدیک بود مامانت بفهمه ها ... گفتم آهااا خودتو ندیدی تو آینه ؟ گفت من فرق می کنم با تو ... من به هوای پاییز حساسیت دارم خود به خود اینجوری میشم دکتر گفته باید زیاد آرایش کنم .. خندیدمو گفتم خوش به حالت چه مرض خوبی داری .. اونم خندید و گفت هووو خودت مرض داری ...
رسیدیم محل قرار ...5 دقیقه به 3 مونده بود سمیه گفت چه قدر ما ضایعیم شیرین 5 دقیقه زود اومدیم الان میگن اینا زنبیل گذاشتن . گفتم اشکال نداره بابا 5 دقیقه که چیزی نیست الان میان تا اینو گفتم صدای بوق ماشین دلقکها اومد .. از دور مثل ماشین عروس بوق می زدن .. خنده امون گرفته بود سمیه گفت زود سوارشو این دو تا دیوونه آبرومونو بردن .. رسیدن بهمونو زدن رو ترمز فرشید گفت به به سلام عروس خانوما اومدن ... فرشید که جلو نشسته بود پیاده شد رفت عقب و من رفتم جلو نشستم و سمیه هم رفت عقب کنار فرشید نشست ... رضا سلام کرد و دستشو به طرفم دراز کرد ..سلام کردم و بهش دست دادم ..دستم که به دستش خورد یه حس عجیبی اومد سراغم نمی تونم بگم چه حسی بود یه گرمای لذت بخش ، یه عشق عمیق ، یه مهر شدید نمی دونم چی بود ..هر چی بود خیلی خوب و جذاب بود دلم نمی خواست دستشو ول کنم ...اما مجبور بودم .. چند دقیقه بعد رفتیم توی یه کافی شاپ و اونجا رو هم گذاشتیم رو سرمون مخصوصا فرشید و رضا اینقدر با اونا خوش می گذشت که اصلا زمان رو فراموش می کردیم ..اونقدر اون دوتا شلوغ بودن که حد نداشت ما هم دست کمی از اونا نداشتیم چهار نفری افتاده بودیم بهم .. رضا می گفت بچه ها آروم تر الانه که دیگه بندازنمون بیرون .. واقعا خوش می گذشت باهاشون ..آآآآآآآآآاخ که چه روزهایی بود ..چند دقیقه بعد بلند شدیم که بریم من و سمیه جلو جلو می رفتیم فرشید و رضا هم داشتم پول و حساب می کردن با سمیه وایسادیم کنار ماشین و منتظرشون شدیم که یهو دیدم رضا دستشو گذاشته رو شقیقه هاشو می ماله فرشید هم بازوشو گرفته و اومدن بیرون و تکیه دادن به دیوار.. ما که نفهمیدیم چی شده گفتیم حتما باز دارن دلقک بازی درمیارن داشتیم نگاشون می کردیمو می خندیدیم که دیدیم نه.. انگار واقعا یه مشکلی پیش اومده فرشید دستشو انداخت دور کمر رضا و آوردش سمت ماشین گفتم چی شده ؟ رضا چیه ؟ فرشید گفت چیزی نیست بذارید کمکش کنم بشینه تو ماشین .. در عقبو باز کرد و کمک کرد رضا بشینه تو ماشین خودشم رفت نشست و گفت شما هم سوار شید تا یه کمی حال رضا خوب شه بعد حرکت کنیم .. حال من خیلی دیدنی بود که با نگرانی و اضطراب خیره شده بودم به رضا که چشماش رو بسته بود وناله می کرد ... نمی تونستم نگا ش کنم .. طاقت نداشتم ببینمش .. انگار صد ساله می شناسمش .سمیه رفت نشست عقب کنار فرشید و گفت فرشید چشه رضا ؟ چی شد یهو ؟ فرشید به من اشاره کرد وگفت بیا سوارشو دیگه زشته وایسادی بیرون ... من اما فقط خیره شده بودم به رضا و نگاش می کردم ... یه کمی فرشید و سمیه پچ پچ کردن و سمیه پیاده شد و گفت شیرین سوار شو دیگه ... گفتم سمیه رضا چشه ؟ گفت نمی دونم .. فرشید میگه تازه پروستاتشو عمل کرده هنوز جای عملش درد می کنه ... گفتم پروستات ؟ به زور در جلو رو باز کردم و سوارشدم سمیه هم رفت عقب و دوباره نشست کنار فرشید ..رضا سرشو تکیه داده بود به صندلی ماشین و چشماش رو بسته بود و ناله هاش بیشتر شده بود ...فرشید آروم ضربه می زد به صورتش و می گفت رضا .. رضا... تحمل کن این یه تایمی داره تموم بشه حالت خوب میشه ..تو که تا الان باید عادت کرده باشی... مگه دکترت نگفت تا چند وقت این درد رو باید تحمل کنی تا جای عملت کامل جوش بخوره .. اما رضا نمی شنید و از زور درد داشت به خودش می پیچید و صداش دیگه به زور درمیامد .. ناله های خفیف .. بغض کرده بودم .. مثل بچه ها بغض کرده بودم و نمی تونستم به صورت پر از درد رضا نگاه کنم سمیه که فهمید چشمام پر از اشک شده با تعجب نگام کرد و گفت شیرین ! دیوونه ... فرشید که صداشو شنید برگشت و یه نگاه به من کرد و اونم تعجب کرد به رضا گفت بابا تحمل کن دیگه .. ببین اشک شیرین خانوم رو درآوردی ...
یه 15-20 دقیقه ای تو ماشین بودیم و یواش یواش درد رضا انگار کمتر شده بود ..دیگه کاملا چشماش رو باز کرده بود و می تونست حرف بزنه ..مثل آدمی بود که غش کرده باشه و تازه به هوش اومده باشه اما بازم بهتر بود حالش .. خیال فرشید که از حال رضا راحت شد اومد نشست پشت فرمون منم اومدم عقب کنار رضا نشستم تا سمیه بره جلو .. رضا نگام کرد و گفت شیرینم ... داشتی گریه می کردی ؟ چیزی نگفتم ... فقط نگاش می کردم .. دستشو آروم و بی رمق گذاشت روی زانوم جوری که کف دستش به بیرون بود یعنی دستتو بذار تو دستم ... دستشو گرفتم سرد بود .. حتی اینقدر بی حال بود که نمی تونست خوب دستمو فشار بده .. من دستشو به آرومی فشار دادم و اون یکی دستم رو هم گذاشتم روش با انگشتری که دستش بود بازی می کردم .. سمیه و فرشید که مخ همدیگرو کار گرفته بودن ... چند دقیقه ای که گذشت حال رضا کاملا خوب شد .. جابه جا شدو نشست کامل روی صندلی و سرحالتر شده بود ... گفت شیرین چرا گریه کردی ؟ ترسیدی ؟ می خواستم بگم نمی دونم چرا گریه کردم .. نمی دونم چرا طاقت نیوردم درد و توی صورتت ببینم ..طاقت نیوردم ناله هاتو بشنوم .. واقعا نمی دونستم چرا ... ما که هنوز با هم اونقدر دوست و صمیمی نشده بودیم تازه بار دوم بود که همدیگرو میدیدم جوابی نداشتم بدم فقط تونستم بگم : وقتی دیدم داری درد می کشی ناراحت شدم نترسیدم ، نگران شدم .. با همون چشمها و برق خاصی که داشت زل زد بهم و گفت ممنون که نگرانم شدی ولی دیگه نبینم گریه کنی ها .. من تازه عمل کردم این دردم طبیعه .. خوب میشه تازه خیلی بهتر شدم ... لبخندی زدم و نگاش کردم ..
از اون روز به بعد رابطه امون خیلی فرق کرده بود اون گریه من روی رضا خیلی تاثیر گذاشته بود .. فهمیده بود خیلی دوستش دارم .. حالا دیگه اینقدر رمانتیک شده بودیم که دیدیم تنها دوتایی بریم بیرون خیلی بهتره تا با فرشید و سمیه ..آخه اونا هی طرز حرف زدن ما قربون صدقه رفتنامون رو مسخره می کردن و می گفتن این دو تا رو تروخدا... مثل تو فیلما با هم حرف میزنن... حالا دیگه منو رضا دو تایی می رفتیم بیرون و می گشتیم سمیه هم با ماشین فرشید می رفتن می گشتن ...
من روز به روز بیشتر به رضا وابسته می شدم هر لحظه و هر ثانیه وابستگیه من به رضا بیشتر می شد تو خونه که به زور بند می شدم اگه خونه بودم که یه آهنگ می ذاشتم و صداش رو زیاد می کردم و می رفتم تو دنیای خودم اگرم بیرون بودم به یه طریقی خودمو می رسوندم به رضا . سمیه دیگه از رفتارم فهمیده بود من عاشق رضا شدم می گفت شیرین عاشق شدیااا دیدی این داماد کار دستت داد نگفتم بیا شمارشو پاره کنیم ؟ من چیزی نداشتم که بگم حتی شبها هم به یاد رضا می خوابیدم . دیگه باید هر روز باهاش حرف می زدم اگه توی خونه نمی تونستم هر طوری شده بود می رفتم بیرون و بهش زنگ می زدم اکثر موقع ها می تونستم از خونه بزنم کمتر از یک ساعت با هم حرف نمی زدیم . تو خونه دیگه تابلو شده بودم معلوم بود یه چیزیم شده شیرین همیشگی نبودم غذام خیلی کم شده بود اگه مامانم اصرار نمی کرد اصلا غذا نمی خوردم همش تو لاک خودم بودم و دوست داشتم یه جای خلوت گیر بیارم و غرق شم تو عالم خودم خب رفتارم مشخص بود که یه مشکلی دارم واسه همین مامانم هی میامد و می رفت می گفت شیرین چته ؟ چرا اینجوری شدی ؟ من هی می گفتم بابا چیه مگه ؟ چیزیم نیست اوایل که می گفتم خستم ، حال ندارم ، سرم درد می کنه اما دیگه بعد از یه ماه دو ماه نمی تونستم بازم اینا رو بگم مامانم تا سمیه رو می دید شروع می کرد به گیر دادن به اون : سمیه شیرین چش شده ؟ چرا اینقدر پکره ؟ و از این حرفها ..من با مامانم خیلی راحت بودم و مشکلاتم رو بهش می گفتم اما این یکی یه کمی فرق داشت نمی دونستم چی بهش بگم .. بگم مامان من عاشق شدم ؟ اونم یه عشق اتویی ؟ هر کاری می کردم نمی تونستم چیزی بگم ..
رضا که تو این مدت فهمیده بودم سرکار نمیره و بخور و بخوابه ...عجیب بود که با اینکه دید رضا هم نسبت به من عوض شده بود اما دوست داشتنش خیلی معمولی بود مثلا اونی که پیشنهاد قرار رو می داد من بودم البته رضا هم دوست داشت همدیگرو ببینیم اما اگه یه موقعی نمی شد و یه مشکلی پیش می اومد گیر نمی داد می گفت باشه فلان موقع قرار می ذاریم اما من هر مشکلی واسم پیش می اومد به زور حلش می کردم تا بتونم همون روز رضا رو ببینم ...رضا منو دوست داشت اما عاشقم نبود ... اینو خیلی خوب فهمیده بودم اما به قسمت دومش فکر نمی کردم همیشه به قسمت اولش فکر می کردم و آروم می شدم .
چهار ماه از دوستیمون گذشته بود زمستون بود اواسط دی تولد رضا بود دلم می خواست واسش سنگ تموم بذارم هر کاری می خواست واسش می کردم مثل همیشه اگه میگفت بمیر من واقعا می مردم .. صبحش بهش زنگ زدم و کلی قربون صدقه اش رفتم و بهش تبریک گفتم خیلی خوشحال شد چون اولین کسی که بهش زنگ زده بود و تبریک گفته بود من بودم اونم قربون صدقه ام رفت و گفت بهترین کادوی تولدم خود تو هستی شیرین امیدوارم همیشه پیشم باشی . من از خدا هیچی نمی خواستم فقط می خواستم رضا تا ابد کنارم باشه و واسم بمونه همین ! تنها آرزوم این بود که همیشه داشته باشمش
ادامه دارد ....
نويسنده :الهام
خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.
Posted by Ema87 at November 2, 2008

