« سکس با دختر عمه | بازگشت | اشتباه : قسمت دوم »
اشتباه : قسمت اول
12 مرداد ... امروز سه شنبه است . یعنی درست 3 روزه که من لب به غذا نزده ام و فقط با آب زنده موندم اونم اگه می شد نمی خوردم . جلوی تقویم ایستاده بودم و به گذشت روزها نگاه می کردم که چقدر سریع می گذشتند و به دیروز تبدیل می شدند . سرم درد میکرد و حوصله ایستادن نداشتم رفتم نشستم رو صندلی که جلوی پنجره بود ...چشمم افتاد به اتاقم چقدر نامرتب و شلخته شده بودم اولین بار بود اتاقم رو این شکلی می دیدم لباسام همه رو تختم ولو بود و وسایلها و کتابام یه گوشه رو زمین افتاده بود و ظرف غذایی که مامانم به زور مجبورم کرده بود در رو باز کنم و غذا رو بیاره تو کنار تخت روز زمین بود .. لایه ای از گرد و خاک روی میز قهوه ای رنگم دیده می شد .مثل سلول یه زندانی شده بود هیچ وقت نمی ذاشتم اتاقم نامرتب بشه اما حالا دیگه از نامرتب هم گذشته بود . دلم نمی خواست مرتبش کنم یعنی اصلا حوصله اش رو نداشتم . از پنجره بیرون رو نگاه کردم ساختمونهای بلند ، درختهای سرسبز و آفتابی که که همه شهر رو طلایی کرده بود خیابونهای شلوغ و پرسرصدا مردم پر جنب و جوش ...خوش به حالشون کاش منم می تونستم به حالت اولم برگردم . تو افکارم غرق شده بودم که صدای ضربه در اومد ..تق تق تق .. ااااااه باز کیه حوصله هیچ کسو ندارم همه فیلسوف شدن تو خونه ما همش می خوان نصیحت کنن و اندرز بدن بهم جواب ندادم ..از پشت در صدای شاهین اومد : شیرین ! در رو باز کنم منم ... داداشم بود حتما اونم اومده بود حرفهای مامان اینا رو بزنه دیگه حوصله شنیدن حرفهای هیچ کس رو نداشتم حتی شاهین . اونم اگرچه حرف مامان اینا رو می زد اما حداقل نیش و کنایه نداشت حرفاش دوباره در زد : جواب ندادم ... شیرین زنده ای ؟! در رو باز کن دیگه .. فقط اومدم با هم حرف بزنیم ..شیریییییییین شیییییرین ... شییییییییرییییییین این قدر اینجوری صدام کرد تا اعصابم خورد شد گفتم کووووووووفت .. برو پی کارت شاهین حالم خوب نیست . چه عجب صدات دراومد آخه آدم ، من چی بگم به تو ؟ این چه مدلشه آدم وقتی کاری رو می خواد انجام بده که بقیه موافق نیستن اینجوری می کنه ؟ چه فایده قهر کردن و غذا نخوردن ؟ بیچاره می میریا .. زیر لب گفتم برو بابا تو نمی تونی منو درک کنی .. شاهین اینقدر حرف زد تا خسته شد و رفت موقع رفتن گفت : من که رفتم ولی امیدوارم حالا که اینقدر سرسختی می کنی لااقل بعدش پشیمون نشی ..
پشیمون ؟! امکان نداره ... من هیچ وقت ازش خسته نمی شم اصلا اگه صداشو نشنوم ، اگه نبینمش ، اگه ... وای نه اصلا نمی تونم فکرشو بکنم ... اون با همه فرق داره من مطمئنم رضا با همه پسرای دنیا فرق داره …هیچ کس منو درک نمی کنه هیچ کس نمی فهمه من چه حالی دارم ... صدای زنگ تلفن منو به خودم آورد حوصله جواب دادنشو نداشتم اما احتمال دادم رضا باشه واسه همین بلافاصله بلند شدم و گوشی رو برداشتم الو ؟ سلام شیرین عاشق چطوری ؟ سمیه بود بهترین و صمیمی ترین دوستم ... گفتم سلام سمیه خوبی ؟ چقدر بهت احتیاج دارم الان .. بغض گلوم فشار می داد اما نمی خواستم گریه کنم مکث کردم سمیه فهمید بغضم گرفته گفت دختر تو چرا با خودت اینجوری می کنی ؟ چرا اینقدر خودتو عذاب می دی ؟ مگه دنیا به آخر رسیده ؟ مگه تو بچه ای شیرین ؟ بابا...حرفتو مثل آدم بزن و خودتو خلاص کن قهر و اعتصاب نداره دیگه . بغضم ترکید .گفتم نمیشه سمیه ..گفتنش راحته ولی عمل کردن بهش سخته ..چی کار کنم ؟ به همه گفتم یا رضا یه هیچ کس اما کسی به حرفم گوش نمی ده ..میگن تو عشق چشمات رو کور کرده اون مرد زندگی نیست ...به خدا خودمو می کشم سمیه دیگه طاقت ندارم خسته شدم .. گفت برو بابا تو هم زرت و زرت خودمو می کشم خلی مگه ؟ که چی مثلا افتادی مردی ؟ خیلی با هم صحبت کردیم یه کمی آروم شده بودم اما بازم بی حوصله بودم و پکر
گوشی رو که گذاشتم دراز کشیدم رو تخت ... فکرم رفت پیش رضا .. اولین عشقم ...کسی که اگه یه روز صداشو نشنوم می میرم .. به اون روزهای قشنگ .. یادش بخیر ...روزهای آشناییمون :
23مهر بود ...
با سمیه داشتیم می رفتیم خونه یکی از دوستامون اوایل پاییز بود و برگهای زرد همه خیابون رو پوشونده بود من و سمیه هم داشتیم با هم صحبت می کردیم و پامونو می ذاشتیم رو برگها و تو عالم خودمون بودیم که یه ماشین از بغل خیابون اومد و وقتی رسید به ما سرعتشو کم کرد و یه صدایی گفت کی افتخار آشنایی با منو می خواد داشته باشه ؟ سرمونو برگردوندیم دیدم یه پسره است که یه عینک خوشگل آفتابی زده و داره با لبخند به ما نگاه می کنه ..دو تا پسر دیگه هم تو ماشینش بودن من و سمیه زیاد اتو می زدیم اما فقط به قصد تفریح بود و تا حالا با کسی دوست نشده بودیم یعنی به قول سمیه دنبال درد سر نمی گشتیم وقتی پیاده می شدیم از ماشین اگه شماره ای گرفته بودیم پاره می کردیم و می رفتیم فقط می خواستیم چند دقیقه خوش بگذرونیم که این بار با دفعه ها ی قبل خیلی فرق کرد..جوابشو ندادیم و راه افتادیم . داشت با همون سرعت کم دنبالمون میامد و تیکه می انداخت : کجا خانوما ؟ این افتخار نصیب هر کسی نمیشه ها .. بچه ها شما یه چیز بگید ..یکی از دوستاش گفت راست میگه ایشون قصدشون خیره داریم دنبال عروس می گردیم .. سمیه زبون دراز هم طاقت نیورد و گفت همیشه از تو خیابون دنبال عروس می گردین ؟ ..و این سرآغاز یه کل کل شد و هی اونا می گفتن و سمیه جواب می داد چند متری داشتن دنبال ما میومدن هی من به سمیه می گفتم : بسه دیگه بذار برن داریم تابلو می شیمااا ببین تا کجا دنبالمون اومدن ...اما اون گوش نمیداد و هی سر به سر هم می ذاشتن بالاخره خسته شدم و همون وسط داد کشیدم ااااااااااااه بسه دیگه بابا برید پی کارتون دیگه با صدای داد من همشون ساکت شدن و منو نگاه کردن ..یهو راننده ماشین گفت : خودشه ..بگیریدش من همین خانومه رو می خوام ...دوستاشم دست می زدن و سرو صدا راه انداخته بودن و چرت و پرت می خوندن . نمی دونم چرا با خنده اونا و سمیه منم خنده ام گرفت این سرآغاز دوستیمون شد ماشینو نگه داشتن و راننده اشون خیلی محترمانه گفت بچه ها گذشته از شوخی بیایید سوار شید دیگه ما نصف تهران رو دنبال شما اومدیم بیایید بالا اینجوری هممون راحت تریم سمیه دستمو کشید و منم بی اختیار دنبالش راه افتادم و سوار شدیم ... خیلی پسرای شاد و سرحالی بودن دیگه منم تو ماشین نطقم باز شده بود و شروع کردیم به سربه سر گذاشتن و شوخی ..اونا خودشونو معرفی کردن راننده اسمش رضا بود ...ما عقب نشسته بودیم یعنی اول یکی از دوستاش بود بعد من نشسته بودم بعدم سمیه . من وسط نشسته بودم کاملا تو دید رضا بودم .. دستشو برد سمت آینه و یه کمی تنظیمش کرد تا منو کاملتر ببینه ..عینکشو برداشت ..شروع کردیم به صحبت کردن و شوخی کردن مثل همیشه... برق چشماش ، لحن حرف زدنش ، نوع کلماتی که به کار می برد ، شاد و پرانرژی بودنش بد جوری منو گرفت ..به خصوص که با من جور دیگه ای حرف می زد با سمیه فقط کل کل داشت اما با من نه ..خیلی مهربونتر و مودب تر صحبت می کرد واسه ما اتو زدن یه کار عادی بود قبلا هم زیاد اینجوری با پسرا سر به سر می ذاشتیم و شوخی می کردیم اما اینبار یه حال دیگه ای داشتم دلم می خواست حرف نزنم فقط از تو آینه به چشمای رضا نگاه کنم اونم فهمیده بود و مرتب به من نگاه می کرد از تو آینه ... دو ساعتی با هم بودیم و گشت می زدیم و می خندیدمو صحبت می کردیم ...سمیه آروم با آرنج زد بهم و گفت خاک تو سرم می خواستیم بریم خونه سپیده اینا آهسته بهش گفتم برو بابا ...بعدا میریم دیگه الان دیگه خیلی دیر شده یه کمی نگام کرد و چیزی نگفت خلاصه بعد از چند ساعت بهشون گفتیم ما دیگه باید بریم بچه ها ما رو برسونید ....خودمون از اونجا می ریم اونا هم دلشون نمی خواست ما رو برسونن واقعا بچه ها ی خوبی بودن و فقط قصدشون شوخی و سرگرمی بود نه اینکه منظور داشته باشن ! ما رو جایی که گفتیم رسوندن و رضا سریع شمارشو نوشت و داد به من و گفت من منتظر تماس شما هستمااا .. زیاد منتظرم نذاری ها دوستش که جلو نشسته بود اسمش فرشید بود گفت ولی گفته باشما این قصدش ازدواج نبودا ما شوخی کردیم ..خندیدمو شمارشو گرفتم و گذاشتم تو جیبم فرشید هم شمارشو داد به سمیه اونی هم که عقب نشسته بود اسمش سعید بود و از حرفاشون معلوم بود خودش دوست دختر داره ... با هم خدافظی کردیم و من و سمیه راه افتادیم سمت خونه توی راه خیلی با سمیه حرف زدیم که مثل همیشه شماره ها رو پاره کنیم و بریم سمیه می گفت خب شیرین 3..2...1.. اکشن ؟! یعنی شماره ها رو پاره کنیم ؟! منتظر بود منم بگیرم تو دستم کاغذ و بگم اکشن اما اینبار نه ..دلم نمی خواست شمارشو پاره کنم چون خیلی خوشم اومده بود ازش .دوست داشتم بازم ببینمش اخمی کردم و گفتم نه ..این دفعه نه سمیه با تعجب گفت چرا ؟ گفتم من از رضا خوشم اومده می خوام باهاش دوست بشم ..یه پس گردنی بهم زد و گفت دیوونه پاره کن بره شماره رو ... نکنه فکر کردی واقعا عروس و داماد می شید آره ؟ گفتم نه خیر..من فقط از رضا خوشم اومده .. آآآخی دیدی چه جوری نگام می کرد؟ سمیه نگام کرد و گفت تو قاطی کردی اینا هم مثل همون قبلیا هستن دیگه درسته از بقیه انگار بهترو باحال تر بودن اما نمیشه بهشون دل بست شیرین ...گفتم مهم نیست من می خوام با رضا دوست باشم ... فکری کرد و گفت باشه واسه سرگرمی خوبن پس منم شماره فرشید رو نگه می دارم تا هممون با هم باشیم خوبه ؟ خندیدم و اونم خندید.
تو راه خدا رو شکر می کردیم که به سپیده خبر نداده بودیم داریم میریم خونه اش در واقع از بیکاری تصمیم گرفته بودیم بریم خونه اونا ...اگه خبر داده بودیم الان هزار بارزنگ زده بود خونمون ... سر کوچه ما که رسیدیم سمیه گفت من دیرم شده تو برو منم برم خونمون.. گفتم بیا خونه ما دیگه از اونجا زنگ می زنی به مامانت خبر میدی . گفت نه برم بهتره ...قرار بوده یک ساعت پیش خونه باشم مامانم می خواست جایی بره الانم اگه برم با لنگه دمپایی دم در وایساده .. گفتم باشه هر جور راحتی ..سمیه رفت و من مثل آدمهای مسخ شده تو کوچه راه می رفتم و به رضا فکر می کردم ...
بعد از دو روز به رضا زنگ زدم .. شاهین بیرون بود ، مامانم رفته بود دکتر ، بابام هم که سرکار بود خودم تنها تو خونه بودم و شروع کردم به گرفتن شماره رضا به زور دو روز طاقت آوردم دلم میخواست همون فرداش زنگ بزنم بهش اما سمیه نمی ذاشت می گفت زشته بابا الان میگه چقدر هوله کلاس داشته باش یه ذره ..تا گفتم الو سلام ..گفت سلاااام شیرین خانوم ..حالتون خوبه ؟ گفتم دیگه منو فراموش کردین خندیدمو گفتم مرسی خوبم ...می بینید که فراموشتون نکردم ... چند دقیقه بعد خودمونی تر شدیم و راحتتر صحبت کردیم با هم ... صداش از پشت تلفن چقدر قشنگ بود ، چقدر مهربون بود صداش دلم می خواست فقط اون حرف بزنه ... من دختر عاطفی و رمانتیکی نبودم این اولین بار بود که به کسی خیلی سریع و بی دلیل علاقه مند می شدم و این علاقه ام لحظه به لحظه بیشتر میشد نمیدونستم چرا اینجوری شدم و بدتر اینکه نمی تونستم و نمی خواستم کاری بکنم فقط دلم می خواست با رضا باشم همین . گفت فردا عصر ساعت 3 منتظرتونیما همون جایی که سوارتون کردیم بیایید ...گفتم باشه و چند دقیقه بعد خدافظی کردمو به سمیه زنگ زدم و گفتم با رضا و فرشید قرار داریم گفت می دونم منم صبح با فرشید حرف زدم بهم گفت میام دنبالت فردا ..
ادامه دارد ....
نويسنده :الهام
خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.
Posted by Ema87 at November 1, 2008

