جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« دو روي عشق – قسمت چهل و هشتم | بازگشت | دو روي عشق – قسمت پنجاه ام »


دو روي عشق – قسمت چهل و نهم


وسط هفته بود و جاده به نسبه خلوت بود . من هم که عاشق جاده و رانندگی . به قول ص جاده رو با چشمام میخوردم همیشه باطعنه میگفت : سیر نشدی با نون بخور سیر شی .

صدای موزیک تو ماشین پخش میشد و من رو به یه وادی دیگه ای برده بود . از بچگی عاشق شمال بودم وقتی میرم اونجا اصلا یه روح جدید و با انرژی به کالبدم دمیده میشه . دریای بی کران و جنگل سبز و کوه های استوار و رودهای خروشان . همه و همه دست به دست هم میدن تا انسان برای مدتی هم که شده از زندگی عادی خودش بزنه بیرون و به یه خلصه برسه تا برای چند صباحی یه آرامش هر چند مختصر هم که شده داشته باشه .

از سد رد شده بودیم و من با میانگین سرعت 100 رانندگی میکردم . دست ص که از پشت اومد روی شونه راستم من رو به خودم آورد .
عین این بچه تخسها نشسته بود وسط صندلی عقب و دستهاش رو گذاشته بود رو صندلیهای جلو .
از تو آیینه نگاهش کردم . چشاش برق خاصی داشت . همه میگن چشای خودم قشنگه با وجود اینکه رنگ میشی داره و به نظر خودم خیلی معمولیه ولی اکثرا قریب به اتفاق حتی پسرها میگن یه حالت خاصی داره چشمای من ولی من شیفته چشمای ص بودم . چشمای زیتونی رنگی که تو ی اون صورت کوچیک اما جذاب خود نمایی میکرد و الان هم که با این آرایش زیبایی که کرده بود دل ادم رو میلرزوند .

یکم که گذشت برگشت سر جاش و شروع کرد به تماشای مناظر اطراف . من هم یه سیگار روشن کردم و مشغول کشیدن شدم . افسانه هم یکی روشن کرد برای خودش .
ص : افسانه یدونه هم برای من روشن کن .
ک : بچه ها مواظب باشید رو کش صندلیها رو نسوزونید . امانته .
ص : چشم بابایی .
ا : چشم بابایی .
ک : زهر مار . به جای اینکه مسخره بازی در بیارید یه میوه ای چیزی پوست بکنید بدید بخورم گلوم خشک شده .
ص : چشم بابایی .
ا : چشم بابایی .
ک : نه مثل اینکه من آروم نشستم و کاریتون ندارم خودتون کرم میریزید . کاری نکنید دوباره شروع کنم ها .
ص : چشم بابایی .
ا : چشم بابایی .

از پرروییشون خنده ام گرفت .

ص برام یه پرتغال پوست کند و فال فال کرد داد بهم من هم خوردم و یکی دیگه هم خواستم . بعد از پرتغال هم یکم تخمه از تو نایلون برداشتم و شروع کردم به شکستن .

بالاخره رسیدیم به کندوان . یادش به خیر قدیما اگر یادتون باشه کندوان چراغ داشت چقدر باید صف وامیستادی تا نوبت بشه از تونل رد بشی . الان دیگه حال نمیداد .
وارد تونل که شدیم اون دوتا سرشون رو از شیشه کردن بیرون و شروع کردن به دادا و بیداد کردن . من نمیدونم که چه کسی این کار رو اول انجام داده ولی هر کی بوده کسخل بوده .

از تونل که زدیم بیرون شیشه رو یکم دادم پایین تا از هوای پاک کوهستانی اون یه قسمت یکم استنشاق کنم .
نرسیده به سیاه بیشه کنار رستوران آبی نگه داشتم که هم یه ناهاری چیزی بخوریم و هم خودم هم برم یه ایمیل به بیت رهبری بزنم و خودم رو راحت کنم .
ماشین رو پارک کردم و از ماشین پیاده شدیم . اون دو تا که از ماشین پیاده شدن سریع خودشون رو جمع کردن تو کاپشنهاشون . باد میومد . ولی من با همون تیشرتی که تنم بود از ماشین پریدم پایین و با هم رفتیم داخل رستوران . سفارش غذا رو دادم و خودم هم راه افتادم سمت دستشویی . از دستشویی که اومدم بیرون دیدم یه پسره یه پاش رو گذاشته روی یکی از صندلیهای میز ما و دولا شده داره با ص و افسانه کل کل میکنه . پشتشون به من بود و من رو نمیدیدن .

پسره داشت میگفت : یا دوباره بهم زنگ میزنی یا من میدونم با تو . ( بعدها فهمیدم که دوست پسر قبلی افسانه بوده که اونروز اتفاقی دیده بودش )
ا : من دیگه با تو کاری ندارم که . گورت رو هم گم کن . الان یکی میاد میبینتت بد میشه برام .
% : به کیرم که بد میشه . اصلا میخوای همین الان آبروت رو اینجا ببرم ؟
ص : برو آقا پسر دنبال شر نگرد .
% تو یکی خفه شو بابا .

رفتم جلو تر رسیدم بهشون رو به پسره کردم و گفتم : آقا ببخشید شما سفارش غذا دادید ؟
% : پسره یه نگاهی به من کردو گفت : نه هنوز . ( هنوز نفهمیده بود که من همراه ص و افسانه هستم . )
ک : غذاتون آماده است . تا سرد نشده تشریف ببرید میل کنید .
% : جدا . کجاست ؟
ک : از این ور باید تشریف ببرید . (با دستم دستشویی رو نشون دادم بهش )
% : هو . مگه با من شوخی داری ؟
ک : نه عزیز . فقط میخواستم بگم اگر خواستی گه خوری کنی باید بری اونجا . ( دوست نداشتم وارد یه درگیری فیزیکی بشم فقط میخواستم شرش رو کم کنم )
% : گه خودت بخور . به تو چه ربطی داره ؟
ص : کامران بیخیال شو . الان خودش میره .
% : آهان . فهمیدم چی شد . ( روشو کرد به افسانه ) منتظر زنگت هستم یادت نره .
ک : بعید میدونم بهت زنگ بزنه . منتظر نباش .
% : تو مگه چیکارشی ؟
ک : من نامزدشم . ( رنگ از رخش پرید )

پسره یه نگاه به افسانه انداخت و یه نگاه به من سرش رو انداخت پایین و از در رستوران زد بیرون . فکر نمیکردم به این سادگی باور کنه . چقدر خر بود . من هم نشستم پشت یکی از صندلیها .
ا : کامی مرسی . بهت توضیح میدم که کی بود .
ک : نیازی نیست . فعلا که گورش رو گم کرد . خواهشن بهش فکر هم نکن چون نمیخوام این چند روزه رو بری تو خودتو حال ما رو هم خراب کنی .
ا : چشم عزیز .
ک : آفرین دختر خوب .
ص : وای کامی گفتم الان میای شر میکنی .
ک : قرار شد حرفش رو هم نزنیم .
ص : چشم .

ناهار حاضر شد و من هم با اشتهای کامل تا آخرین دونه برنجش رو هم خوردم . بعدش هم یه چایی و بعدش هم دوباره راه افتادیم . طبق برنامه ریزیم اگر به مشکل نمیخوردیم نزدیکای 5 میرسیدیم ویلای علی اینا . البته سر راه باید یکم خرید میکردیم و بعد میرفتیم . برای همین وقتی نشستیم تو ماشین گاز ش رو گرفتم و راه افتادم . از هزار چم که اومدم پایین سرعتم رو بیشتر کردم و قتی هم که رسیدم مرزن آباد دیگه داشتم پرواز میکردم با ماشین . کمربندیه چالوس رو انداختم به سمت نمک آبرود حرکت کردم . سر راه تو متل قو وایسادم . اونجا یه ساقی داشت اسمش سیاوش بود ازش دو تا شیشه ویسکی گرفتم و چند تا ماهی هم برای شام خریدم با یکم مخلفات دیگه خرید اصلی رو میخواستم فرداش انجام بدم . . گازش رو گرفتم و به سمت عباس آباد حرکت کردیم . نزدیکای ورودیه جاده 2 هزار بودیم که علی زنگ زد و گفت که اگر میخوای شومینه روشن کنی باید هیزم بخری . چون هیزم تموم شده . آدرس هیزم فروشی رو گرفتم و سر راه به طرف سفارش دادم و اون هم گفت که تا نیم ساعت دیگه میاره دم در ویلا تحویل میده . کاملا علی و خانوادش رو میشناخت . میگفت که علی اینا همیشه هیزمشون رو از اون میگیرن .

انداختم تو جاده 2 هزارو به سمت ویلا حرکت کردم . هوا دیگه تاریک شده بود که ما رسیدیم به ویلا . ص یه بار دیگه هم اومده بود به این ویلا ولی باز هم براش جای شگفتی داشت .
از ماشین پیاده شدم و در وردی رو باز کردم و ماشین رو وارد کردم و دوباره در رو بستم .
افسانه داشت با تعجب به اطراف نگاه میکرد .
دور تا دور ویلا رو دیوار کشیده بودن از در که وارد میشدی یه جاده سنگ فرش شده راهنماییت میکرد به سمت عمارت اصلی ویلا که بیشتر مصالحی که توش به کار رفته بود . سنگ بود و چوب . دور تا دور ویلا رو درختهای سر به فلک کشیده احاطه میکرد . پایین درختها هم توسط باغبونشون چمن میکاشتن که ابته تو اون فصل از سال زیاد به چشم نمیامد .این ویلا با نظارت بابا بزرگ علی ساخته شده بود و میتونم بگم یکی از معدود ویلا هایی بود که من با همه چیزش حال میکردم . عمارت ویلا در 2 طبقه ساخته شده بود که مساحتی تقریبا در حدود 800 متر رو در بر میگرفت . طبقه بالا شامل 5 اتاق خواب نسبتا بزرگ و سرویس بود . برای دستیابی به طبقه بالا از پله هایی استفاده میشد که به صورت نیم هلال در آورده بودند و جنسشون هم از چوب راش بود که خیلی زیبا و کلاسیک از آب در اومده بود .
طبقه همکف هم که از یه آشپزخونه و یه حال بزرگ و یه بار نسبتا بزرگ و 3 تا اتاق تشکیل شده بود که تمام امکانات رفاهی رو میشد در اونجا ها پیدا کرد . از تلویزیون و دستگاه پخش دی وی دی گرفته تا حتی یک عدد میز پوکر خیلی زیبا و شکیل که محل برپایی بازی هایی بود که مادر بزرگ و پدر بزرگ علی بر پا میکردن .

ا : کامی میگم چه جای با حالیه ها .
ک : تازه الان تاریکه چیزی نمیبینی . صبح کفت میبره مخصوصا اگر مه بزنه که دیدنیه .
ا : من تا حالا ویلا جنگلی نیومدم . ولی اینجا که خیلی باحاله .
ک : به نظر من ویلای جنگلی از ساحلی بهتره .
ص : آره . منم همین رو میگم . اینجا هم که دنجه و کسی هم با کسی کاری نداره .
ک : اتفاقا من باهات کار دارم .
ص : چیکار ؟
ک : میخوام به هر دوتون تجاوز کنم و بعدش هم همینجا خاکتون کنم و برم .
ص : آخ جون من که عاشق تجاوزم .
ا : خاک بر سرت ص . این چه طرز حرف زدنه ؟ الان کامی حشری میشه بهمون تجاوز میکنه ها .
ک : تو هم که از این چیزا بدت میاد .
ا : آره والا .

رسیده بودم جلوی ویلا . چراغهای ماشین رو طوری تنظیم کردم که بیافته روی در ورودی عمارت و خودم پیاده شدم و رفتم در رو باز کردم . و از داخل کلید کنتور برق رو زدم و چراغهای محوطه رو هم روشن کردم . خودم برگشتم سمت ماشین و با کمک بچه ها لوازم رو بردیم داخل .

ا : وای ببین چقدر خوشگله اینجا .
ص : آره . خیلی باعشقه .
ک : چه کنیم دیگه . رفیقای ما اینن .

هنوز جابجا نشده بودیم که زنگ در رو زدن . در رو باز کردم و ماشینی که هیزم آورده بود وارد شد . به دختر ها گفتم : شماها ملافه ها رو از روی مبلها جمع کنید و قشنگ تا کنید بزارید یه گوشه . من هم میرم کمک این یارو هیزمها رو خالی کنیم .

با کمک طرف هیزمها رو چیدیم سر جاش و پول یارو رو حساب کردم و رفت . خودم هم باهاش رفتم تا دم در و در رو از داخل قفل کردم . رفتم سر وقت هیزمها و مقداری از هیزمها رو که فکر میکردم زود تر آتیش میگیرن رو برداشتم و رفتم داخل عمارت . دختر ها داشتن لوازم رو مرتب میکردن .

ص : کامی شام چی میخوای درست کنی ؟
ک : ماهی . مگه ندیدی خریدم .؟
ص : چرا دیدم . ولی میخوای سرخ کنی ؟
ک : نه بابا . بذار مستقر بشیم بعدش میبینی .
ا : کامی این همه مشروب این جا هست اونوقت تو رفتی دوباره خریدی . ؟
ک : در دیزی بازه . حیای گربه کجاست ؟ ویلاشون رو گرفتیم حالا به مشروبشون که نباید ناخنک بزنیم .
ا : خوبه رفیقته .
ک : به هر حال . من اینجوریم . سعی میکنم چیزی که خودم میتونم تهیه کنم رو از کسی نگیرم .

هیزمها رو گذاشتم بغل شومینه بزرگی که تو هال بود و با هزار مصیبت تونستم روشنش کنم . چند تیکه چوب نازک ریختم و بعدش یه کنده درخت گذاشتم روشون تا اون هم یواش یواش آتیش بگیره و تا صبح بسوزه .
رفتم تو آشپزخونه و یخچال رو زدم به برق و به ص هم گفتم که بگرده یه تخته برای پاک کردن ماهی پیدا کنه . خودم هم رفتم پشت ویلا و شوفاژخونه رو روشن کردم تا این چند روزه از سرما نمیریم . علی گفته بود که هفته پیش گازوییل رو پر کردیم و خیالت راحت باشه بابتش . داخل که شدم دخترها داشتن مثلا ماهی پاک میکردن . ص که اینگار یه چیز نجس رو گرفته باشه دستش . از گوشه دم ماهی گرفته بود و داشت مثلا شکم ماهی رو باز میکرد که تمیزش کنه .

ک : نکن اونجور . بلد نیستی دست نزن خوب .
ص : خوب میخوام یاد بگیرم .
ک : نمیخواد یاد بگیری . اگر میخواستی یاد بگیری تو خونه بابا جونت یاد میگرفتی .
ا : راست میگه دیگه .
ک : تو حرف نزن که از ص بدتر توئی .

برگشتم تو تراس و منقلی رو که اونجا تعبیه شده بود برای غذا پختن پر از ذغال کردم و آتیشش کردم . خودم برگشتم داخل . دستهام رو شستم و رفتم سر وقت ماهیها . به ص گفتم که پیاز و فلفل سبز و گوجه فرنگی رو سالادی خورد کنه . افسانه هم وایساده بود ببینه من چیکار میکنم . شکم ماهیها رو تمیز کردم و بعدش هم با یه حرکت تیغه وسط کمرشون رو کشیدم بیرون . افسانه که داشت از تعجب شاخ در میاورد .
ا : کامی از کجا این کارارو یاد گرفتی ؟
ک : از حسین رفیقم . اون آشپزه .
ا : واقعا که همش به فکر شکمتی .
ک : زیر شکم رو یادت رفت بگی .
ا : آره .
ک : ماره .
ا : کوش ؟ کجاس ؟
ک : همین دوروبراست بگردی پیداش میکنی .

دستش رو برد سمت شلوارم و سر کیرم رو گرفت دستش و گفت : منظورت این بود ؟
ک : آره . دقیقا .
ا : خوب پس الان میکنمش که از این به بعد فقط فکر شکمت باشی . ( یه فشار بد با انگشتهاش به سر کیرم آورد که خودم فهمیدم رنگم عوض شد . بد جوری درد گرفت )
ک : آخ آخ . بیشعور کندیش . نمیگی این نباشه باید بری بادمجون پیدا کنی خود ارضایی کنی .
ا : غش غش غش . خندیدم .
ک : وقتی پاره ات کردم گریه ات رو هم میبینم .
ص : بابایی ببخشش .
ک : شرمنده . اینجوری هم وانیسا من رو نگاه کن . برو ببین آتیشن منقل به راهه یا نه .
ا : چشم بد دهن .

افسانه رفت به منقل سر زدو برگشت گفت که خوبه .

ماهیها رو شستم و پولکهاش رو هم گرفتم . بعدش داخل شکم همشون از مخلوط پیاز و فلفل و گوجه فرنگی و یه مقدار جعفری پرکردم و تو هر کدومشون هم یه مقدار کره و آبلیمو زدم و مقداری هم فلفل سیاه زدم بهش و بعدش هر یه ماهی رو لای یه ورقه فویل قشنگ پیچوندم و چیدمشون تو سینی . بعد از این که تموم شد به قیافه متعجب اون دوتا نگاه کردم .
ک : چیه ؟
ص : چه شکلی میخوای درست کنی اینارو . ؟
ک : وایسا نگاه کن . حرف هم نزن .
ص : چشم .

رفتیم تو تراس و بعد از به هم زدن ذغالها همه رو جمع کردم یه گوشه و بعدش ماهیها رو خوابوندم کف منقل و ذغالها رو هم پخش کردم رو شون .

ص : کامی مطمئنی که اینجوری میپزه ؟
ک : گفتم تو این یه قلم کاری نداشته باشید . حاضر شد بخورید و حال کنید .

برگشتیم داخل و من وسایلی رو که باید تو یخچال قرار میگرفت رو چیدم داخل یخچال و یکم آشپزخونه رو هم مرتب کردم و برگشتم سر ماهیها .

یه دور چرخوندمشون و نشستم تا حاضر بشن . دختر ها هم رفته بودن لباسای راحتی بپوشن . یه زنگ به علی زدم و بهش گفتم که مستقر شدیم . اون هم گفت که خوش بگذره و من هم دوباره ازش تشکر کردم و خدا حافظی کردیم با هم . روی ذغال کنار ماهیها یه قوری گذاشته بودم که بعد از جوش اومدن توش چایی دم کرده بودم با یه تیکه دستمال از دسته قوری گرفتم و یه لیوان چایی برای خودم ریختم و بعدش هم یه سیگار روشن کردم و زل زدم به سرخی ذغالها . از سیگارم کام میگرفتم و گرمای ذغالها که به صورتم میخورد خیلی حال میداد بهم . بعد از تموم شدن سیگار چاییم رو خوردم و به ماهیها یه نگاهی انداختم . دیگه آماده شده بودن . رفتم داخل که بگم میز رو بچینن که دیدم مشغول همین کارند .
ماهیها رو از زیر ذغالها کشیدم بیرون و گذاشتم تو سینی و بردم سر میز . دختر ها سالاد شیرازی درست کرده بودن و میز رو هم خیلی با سلیقه چیده بودن . افسانه از توی بار سه تا گیلاس خالی آورده بود و گذاشته بود روی میز . یکی از ویسکیها رو هم از یخچال در آورد و آورد سر سفره .

ک : هنوز گرمه ها . گلوت رو میزنه .
ا : نترس بابا . من عرق سگی گرم هم خوردم .
ک : بابا . آقا لاته .
ا : جونم . ؟
ک : شکلاته .
ا : لوس .
ص : بسه دیگه .
ک : چشم مادر بزرگ .
ص : تو که میخوای غذا ی اینجوری درست کنی نباید نون بخری ؟
ک : نه . 7 تا ماهیه بدون نون بخوری هم زیاد میاد .
ص : جدی ؟
ک : جون تو .

نشستیم به خوردن . جایه همگی خالی خیلی خوشمزه شده بود . دختر ها که خیلی حال کردن با اون غذا .
بعد از شام دختر ها میز رو جمع کردن و من هم توی لیوانم مشروب ریختم و بلند شدم رفتم سمت شومینه . با سیخ شومینه یکم کنده ها رو جابجا کردم و مرتبشون کردم . به لطف شومینه و شوفاژهای ویلا دیگه از سرمایی که در لحظه ورودمون به ویلا حاکم بود خبری نبود و یکمی گرمتر شده بود . با انبر شومینه یه تیکه ذغال برداشتم و سیگارم رو باهاش روشن کردم . لم دادم روی مخده ای که اونجا بود چشم دوختم به شعله های آتیش . انگار که به جای سوختن داشتن میرقصیدن و پایکوبی میکردن . چقدر دوست داشتم یه زندگی اینجوری داشتم برای خودم . خارج از شهر و توی سکوت مطلق به دور از هر هیاهو و دغدغه زندگی میکردم و به عشق و حالم میرسیدم . از فکر خودم خنده ام گرفت . آخه خودم رو بهتر از هر کسی میشناختم . ساخته شده ام برای شور و هیجان و شر . من و چه به آرامش و خلوتی و به دور از هیاهو بودن .

ص و افسانه هم اومدن و به من ملحق شدن . یکم با مشروبم بازی بازی کردم و باقیش رو یه نفس رفتم بالا . پشت سرش هم یه کام از سیگارم گرفتم .
ص : میگم کامی یه حرفی بزن . الان که دیگه رانندگی نمیکنی بگی هواسم پرت میشه .
ک : چی بگم . ؟ شما ها بگید من براتون بگم .
ا : ما اگر میدونستیم چی بگیم که نمیومدیم پیش تو .
ک : اولا تو نه و شما . دوما مگه من مثل شما ها خبر نگار بی بی سی ام که همیشه یه حرفی برای گفتن داشته باشم .
ص : نیست که نیستی .
ک : آره جون تو . میخواین فیلم ببینیم ؟
ا : آره بهتر از هیچ چیه .
ک : اوکی بریم دم تلویزیون . شما ها برید چند تا بالشت و یکم خوراکی بیارید . من هم میگردم ببینم فیلم چی دارن یکی بذارم ببینیم .

ص رفت بالشت آورد و افسانه هم با تخمه و میوه و چایی اومد . من هم تو دی وی دی های علی گشتم و چند تا فیلم پیدا کردم که یکیش زیبای آمریکایی بود . خودم دیده بودم ولی باز هم کاچی بعزه هیچ چی .
ک : زیبای آمریکایی رو دیدید ؟
ا : نه . قشنگه ؟
ص : من هم ندیدم .
ک : خوب پس همین رو میبینیم .

گذاشتم تو دستگاه و پلی کردم . همزمان با دیدن من که داشتم از خوراکیها تناول میکردم . خوشبختانه زیر نویس بود و نیازی نبود که من بهشون توضیح بدم . آخه هر وقت تو خونه من فیلم نگاه مبکردن من بدبخت باید براشون توضیح میدادم که این صحنه چی شد و غیره .

یکم که گذشت خوراکی نمونده بود که بخورم . یه بالشت گذاشتم زیر سرم و دراز کشیدم . یه سیگار هم روشن کردم و مشغول تماشا شدم . سیگارم که تموم شد تو جاسیگاری خاموشش کردم و دستهام رو گذاشتم زیر سرم .ص اومد بغلم دستم رو باز کردم که بخوابه رو دستم افسانه با دیدن این صحنه اومد روی اون یکی دستم و دراز کشید روی دستم . هر دو تاشون خوشگل بودن و تو دل برو . من تو اون لحظه احساس خوشبختی میکردم که 2 تا دختر لوند در کنارم هستن و دارن در کنار من زندگی میکنن . دست ص روی سینه من حرکت میکرد و داشت من رو نوازش میکرد . افسانه هم که غرق در فیلم بود و چشم از تلویزیون بر نمیداشت . فیلم که تموم شد یکم راجع به فیلم حرف زدیم و بعدش هم یکم سر به سر هم گذاشتیم . بلند شدم و ظرف ها رو بردم تو آشپزخونه .

ص : کامی نمیخوای لباسات رو عوض کنی ؟
ک : چرا اتفاقا . این ها رو که شستم میرم عوض میکنم .
ص : تو بیا برو من و افسانه مرتب میکنیم خودمون .
ک : اوکی .
رفتم تو اتاقی که شوفاژش رو روشن کرده بودم تا گرم بشه و شب توش بخوابیم . به ساعتم یه نگاهی انداختم . تقریبا 11.30 بود . لباسام رو که عوض کردم از ساکم هم یه کم ژل لیدو کائین برداشتم و قشنگ مالیدم به کیرم . یواش یواش باید خودم رو آماده میکردم تا از خجالت اون دوتا دختر بربیام .
از اتاق اومدم بیرون . یه شلوارک پام کرده بودم و با یه تیشرت . رفتم سر یخچال و یکم دیگه مشروب ریختم برای خودم . هنوز به اندازه کافی شنگول نشده بودم . به دختر ها گفتم که میخواین بخوابین یا بیدارید ؟
ص : نه دیگه بریم یواش یواش برای خواب حاضر بشیم . مگه نه افسانه . ( چشمکش از چشم تیز بین من دور نموند . )
ا : آره دیگه . تا تو بیای ما هم حاضر میشیم . برای خواب .
ک : اوکی . من هم یه مسواک میزنم و میام .
از تو اتاق مسواک و خمیر دندونم رو برداشتم و زدم بیرون . دختر ها رفتن تو اتاق و در رو هم بستن . مشروبم رو که خوردم یه سیگار روشن کردم و کشیدم . تموم که شد رفتم دندونام رو مسواک زدم و یه سر کشی هم دور ساختمون کردم . صدای زوزه گرگها از تو جنگل میومد و گه گاهی هم صدای پرواز پرنده ای در دل تاریکی شب سکوت رو میشکست . از لای شاخ و برگ درختهای سر به فلک کشیده ستاره ها سوء سوء میزدن و به آدم چشمک میزدن . محو تماشای شب شده بودم . هوای سردی بود ولی مشروب من رو گرم کرده بود و زیاد سرما رو حس نمیکردم . در های ماشین رو چک کردم و برگشتم داخل عمارت . برقهای محوطه رو خاموش کردم و یه گشتی هم داخل ساختمون زدم و بعدش هم با کم کردن چراغهای روشن به سمت اتاق حرکت کردم . توی اتاق تنها نوری که وجود داشت نور دو تا آباژوری بود که در دو طرف تخت دو نفره و نسبتا بزرگ داخل اتاق قرار داشت . این اتاق برای بابا بزرگ علی بود . ولی هر وقت که ما ها تنها میرفتیم اونجا تحت تصرف ما قرار میگرفت . یه کتابخانه نسبتا بزرگ که اغلب کتابهاش رو دیوان اشعار شاعر های بزرگ در بر میگرفت در گوشه سمت راست در ورودی به چشم میخورد و یه میز تحریر کنده کاری شده زیبا هم در یک گوشه دیگه اتاق قرار داشت . افسانه وص هم رفته بودن برای مسواک زدن و البته فکر کنم ارایش کردن .
از لای پرده های ضخیم ولی زیبای اتاق به بیرون از پنجره نگاهی انداختم و تو تاریکی شب غرق شدم . واقعا به این سکوت احتیاج داشتم . خیلی وقت بود که سر فرصت مسافرت نرفته بودم و این قضیه با اتفاقاتی که تو این چند وقته اخیر برام افتاده بود همه و همه دست به دست هم داده بودن تا من محتاج یه همچین سکوت دل نشینی باشم . سکوتی که دیگه فکر نکنم تا زمان مرگم دوباره بهش دست پیدا کنم .
تو همین افکار بودم که ص و افسانه کر کر کنان وارد اتاق شدن .

ص : ا . بابایی اینجایی ؟
ک : آره عزیزم . چطور ؟
ص : هیچ چی . فکر کردم هنوز بیرونی .

برگشتم به سمتشون . خدای من این دو تا هیچ کاری بلد نبودن به غیر از دلبری .

ص یه لباس خواب قرمز تنش کرده بود که تا بالای زانوهاش ادامه داشت و کاملا اندامش رو به رخ میکشید . یه آرایش خیلی قشنگ هم کرده بود و موهاش رو که بافته بود از دو طرف روی شونه هاش ریخته بود . معلوم بود که زیر لباسش دیگه چیزی نپوشیده . میدونست که من عاشق رنگ قرمزم وبا دیدن لباسای سکسی قرمز بد جوری آمپر میچسبونم .
افسانه هم یه دست لباس دو تیکه چرمی براق تنش کرده بود با یه ساپورت مشکی و یه کفش پاشنه بلند . یه لحظه یاد این پورنو های فتیش افتادم . داشتم تو دستش دنبال شلاق میگشتم . سوتین مشکی و براقش با تن سفیدش در جدال بود و دامن کوتاهی که پاش کرده بود رونهای خوشگلش رو به نمایش گذاشته بود . ساپورت هم که جای خودش رو داشت چون قدش بلند بود خیلی بهش میومد . اون هم یه ارایش خفن کرده بود که بد جوری ادم رو هوسی میکرد همون جا بپره و یه بلایی سرش بیاره . موهاش رو هم از روی شونه راستش ریخته بود بغل و یه دستش هم به کمرش بود و داشت منو نگاه میکرد .

ص : بابایی طوری شده اینجوری ما رو نگاه میکنی ؟ ( از لحن صداش شهوت کاملا مشهود بود )
ک : نه . داشتم فکر میکردم شما دو تا رو چه شکلی بکنمتون تا خوشتون بیاد .
ا : جدا ؟
ک : آره . عیبی داره ؟
ا : نه عیبی که نداره . ولی قرار نیست که سکس کنیم .
ک : آره از این حجابتون معلومه که اومدین دعای توسل بخونین و دخیل ببندین .

دیگه جفتشون زدن زیر خنده .

ا : کامی بمیری که هیچ وقت این اراجیف از مغزت نمیره بیرون .
ک : من بمیرم کی تو رو بکنه ؟
ا : حالا .
ک : خوب شد این مهران مدیری این برنامه رو ساخت و این تیکه کلام افتاد دهن شما دخترها .
ص : وا .
ک : والا . حالا اگر میخواین بدید که زود بیاین تو صف وایسید . اگر هم که نه . برید بخوابید خودم میام میکنمتون . صف وا نیسین .

جفتشون دویدن دنبالم که مثلا تنبیهم کنن .

ک : یه لحظه صبر کنید یه چیزی بگم بعدش هر کاری دوست داشتید بکنید .
وایسادن ببینن من چی میخوام بگم .

ک : بچه های خوب اینجا خونه من نیست که هر گونه عمل وحشیانه ازتون سر بزنه . ما اینجا مهمونیم و باید مواظب باشیم که اتفاق بدی برای وسایل این جا نیافته . متوجه که شدید .
ص : خوب . بعدش ؟
ک : بعدشم این که دونه دونه بیاین جلو که بتونم بهتون خوب سرویس بدم . چون اگر مشتری ناراضی باشه دفعه بعد دیگه نمیاد .

دیگه موندنم بی فایده بود باید در میرفتم . ولی چه کنم که بالاخره به دام افتادم . افسانه دست انداخته بود تو موهام داشت میکشید . ص هم داشت تخمام رو میکشید . بد بخت مغزم نمیدونست کدوم فرمان درد رو تحویل بگیره . گه گیجه گرفته بود . چشمتون روز بد نبینه . من نمیدونم این دخترها چرا تا کم میارن یه جای ادم رو میکشن . حالا شانس آورده بودم یکم پایینم بی حس بود و الا نمیدونم چه دردی رو باید تحمل میکردم . بعد از اینکه یکم زدیم به سر و کول همدیگه ولم کردن و رفتن عقب .

ک : دهنتون سرویس هم کچل شدم وهم دیگه بچه دار نمیشم .
ص : حقته .
ک : برو بابا . حالا کچلیم رو میتونم کلاه گیس بخرم معلوم نشه . اجاق کورم رو چیکار کنم ؟
ا : همون بهتر که از تو نسلی به وجود نیاد تا در آینده بخواد راه تو رو بره .
ک : هه . خیال کردی . مطمئن باش من مقطوع النسل نمیشم . نهایتش میرم سر پرستی یه بچه رو میگیرم یادش میدم بیاد شوهرت رو هم بکنه چه برسه به خودت رو .

این دفعه دیگه از دستشون در رفتم . دویدن دنبالم تو هال .
ک : خوب دیگه شوخی بسه . دیگه شوخی نکنید بریم جدی بکنیم .
ص : رو که نیست سنگ پای قزوینه .
ک : آخ گفتی قزوین یاد کون افتادم . کی به من امشب از عقب میده .
ص : کامی بگیرمت میکشمت .
ک : شما دوتا همین جوری هم منو کشتید ببم جان .
ص : حالا میبینیم .
ک :ببینی میترسی در میری .
ا : باشه . امتحان میکنیم .
ک : بچه ها جدی میگم . بسه دیگه میترسم یکم دیگه شوخی کنیم دعوامون بشه . ( میخواستم خرشون کنم و به اصل مطلب برسم . چون اگر میخواستیم کل کل کنیم باز هم هیچ کدو ممون کم نمیاوردیم )
ص : باشه . اول معذرت خواهی کن تا بس کنیم .
ا : آره . راست میگه .
ک : برید بابا . من از بابام هم معذرت نمیخوام چه برسه به شماها .
ص : باشه . امشب تو سالن میخوابی تا آدم بشی .
ک : نه مثل اینکه واقعا باید بهتون تجاوز کنم .
ا : برو بابا . مال این صحبتها نیستی .
ک : باشه شما ها برید تو اتاق بخوابید من هم تو سالن میخوابم .
ص : بیا بریم افسانه . فکر میکنه باهاش شوخی دارم .

دو تایی رفتن تو اتاق و در رو هم از داخل بستن .
یکم تو خونه چرخیدم و بالا خره به این نتیجه رسیدم که یکم کرم بریزم . رفتم دم کنتور برق و چراغ قوه بغل کنتور رو برداشتم و برق رو قطع کردم . ویلا کاملا در سکوت و تاریکی فرو رفت . تنها نور موجود نور شعله های شومینه بود که روی دیوار به رقص در اومده بودن .
صدای ص میامد که صدام میکرد .

ص : کامی . کامی ؟
ک : بله ؟
ص : دست بردار از این مسخره بازیا . برق رو وصل کن . من میترسم .
ک : بابا من مگه مرض دارم برق رو قطع کنم . برق خودش رفت .
ص : جون کامی اذیت نکن .
ک : باور کن خودش رفت من دست نزدم بهش .
ص : پس حداقل بیا تو اتاق . من و افسانه میترسیم .
ک : خودت گفتی تو سالن بخواب من هم دارم همینجا میخوابم . شما هم بخوابید . شب به خیر .
ص : حالا میگم بیا اینجا .
ک : خوب تو بیا اینجا .

رفتم پشت در وایسادم و چراغ قوه رو روشن کردم و گرفتم زیر چونه ام . با اینکار نور روی صورتم سایه روشن درست میکرد و یه صحنه خفن بوجود میامد .

صدای چرخیدن کلید تو در میامد . دستگیره در رو به پایین حرکت کرد و در باز شد . ص و افسانه بغل هم میخواستن از در بیان بیرون .

ک : میخورمتون .

صدای جیغ بنفش جفتشون رفت به هوا . بد بختها ریدن به خودشون .
یه کم نگران ص شدم چون تپش قلب داشت .

ک : خوبید ؟ نترسیدید که ؟
ص : زهر مار با این شوخی افغانی که کردی . خاک بر سرت .
ا : همین رو بگو .
ک :به من چه وقتی من رو اذیت میکنید من هم باید تلافی کنم دیگه .
ص : آخه اینجوری هم شوخی میکنن .
ک : آره . من شوخیام اینجوریه . چطور شما کیر و خایه مبارک منو میگیری دستت تا آبلمبوش نکنی ول نمیکنی خوبه . حالا که من یکم ترسوندمتون بده . آره ؟
ص : برو بابا .
رفتم کنتور رو زدم برقها روشن شدن . از آشپزخونه یکم آب آوردم دادم به ص و افسانه رنگشون شده بود عینهو میت .
ک : خوب دیگه شوخی بسه . بریم بخوابیم ؟
ص : آره بریم . میترسم شوخی شوخی مارو به کشتن بدی .
ا : خیلی مسخره ای کامی ..
ک : میدونم .
ص : کامی نوت بوکت رو آوردی ؟
ک : آره . چطور ؟
ص : بیار یه موزیک بی کلام بذار یکم حالمون خوب بشه .
ک : باشه شما برید تو اتاق من هم الان میام .

رفتم از تو ماشین نوت بوکم رو برداشتم و رفتم تو ویلا . در ورودی رو از داخل قفل کردم و رفتم تو اتاق . افسانه دراز کشیده بود رو تخت . ص هم لب تخت نشسته بود . نوت بوک رو از دستم گرفت و برد گذاشت رو میز مطالعه و روشنش کرد .

ک : بچه ها اگر ناراحت شدید شرمنده ولی شوخی بود .
ص : نه بابا . فقط یدفعه ای شوک شدیم .
ک : شما ها که منو میشناسید . خوب کل نکنید دیگه .
ا : آره . فکر میکنی هر شوخی با پسرا میکنی با دختر ها هم میتونی بکنی .
ک : آره راست میگی ولی بازم ببخشید دیگه .

صدای موزیک تو اتاق پیچید . یه موزیک بی کلام ساکسیفون که من عاشق این دسته از موزیکام . مخصوصا موقع سکس . خیلی میچسبه بهم .
ا : نمیای دراز بشی .؟
ک : کجا ؟
ص : اونجا . ( ص هولم داد رو تخت )
ک : آهای مواظب باشید . یه وقت به سرتون نزنه به من تجاوز کنید ها .
ص : برو بابا مسخره . ( بادستش زد رو سینه ام . )

افسانه هم چرخید سمت من و تو چشام زل زد .
ک : چیه ؟
ا : ساکت باش و حرف نزن . باید تلافی همه اذیت هایی که کردی رو امشب در بیاری یه حال اساسی بدی .
ک : ببخشید اشتباه گرفتید . اونی که باید بده شمایید نه من . ( زبونم رو در آوردم که شکلک در بیارم بهشون )

افسانه با یه سرعت خیلی بالا زبونم رو به لبش کشید و شروع کرد به میک زدن زبونم . بالاخره به زمانی که لحظه شماریش رو میکردم رسیدم .تمام روح و جسمم در تمنای سکس بود . مستی و لوندی اون دوتا با اون لباسای تنشون و گرمای وجودشون من و بیشتر به وجد آورده بود . آماده بودم که یه سکس اساسی و ردیف بکنم . اونم کجا تو اون سکوت بی همتای جنگل و در اون شب سرد زمستانی که بدنهامون رو با گرمای تن هم گرم میکردیم .

صدای ساکسیفون من رو به وجد آورده بود . داشتم با افسانه لبو لوچه بازی میکردم که ص دست انداخت و تیشرتم رو داد بالا و شروع کرد به لیس زدن شکم و سر سینه هام . یه دستش هم رو کیرم بود و داشت میمالیدش ولذت میبرد از این که داره بزرگ و بزرگ تر میشه .

ادامه دارد ....


نويسنده : کامران


خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.


Posted by Ema87 at October 2, 2008