جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« دو روي عشق – قسمت چهل و هفتم | بازگشت | دو روي عشق – قسمت چهل و نهم »


دو روي عشق – قسمت چهل و هشتم


صبح از خواب بلند شدم و یه صبحونه مقوی خوردم بعدش از خونه زدم بیرون . ماشین رو برداشتم و رفتم سمت یه تعویض رو غنی که با مسیرم هم جور در بیاد . ماشین رو گذاشتم تو تعویض روغنی و سفارشهای لازم رو کردم . خودم هم رفتم سمت کوچه مروی تا هم شامپو بخرم و هم یه مقدار قابل توجهی کاندوم و لیدوکایین و از این جور چیزا و البته مقداری هم کاکا ئو و شکلات برای تجدید قوا . بعد از خرید هم یه زنگ به ص زدم میدونستم که جفتشون با هم رفتن برای اپیلاسیون . گفت که کارشون داره تموم میشه و میان سمت من . خودم رو به تعویض روغنی رسوندم و ماشین رو تحویل گرفتم و به سمت خونه راه افتادم . ماشین رو کردم تو پارکینگ و خودم هم رفتم تو خونه . وسایل رو جابجا کردم و یه مقداری هم به ماهیها غذا دادم که این چند روزی که نیستم گشنه نمونن . چند تا سی دی هم از سی دی های خودم برداشتم و گذاشتم دم دست تا ببرم تو ماشین . دیگه وسایل تقریبا تکمیل شده بود ولی باز هم وسواسم گل کرده بود و دوباره همه چیز رو چک کردم و بعد از اینکه مطمئن شدم همه چیز روبراهه با خیال راحت ولو شدم روی کاناپه . تقریبا 20 دقیقه بعد ص زنگ زد که برم پایین تا راه بیافتیم . در رو بستم و با سلام و صلوات وسایل رو برداشتم و رفتم پایین . با دیدنشون آب از لک و لوچم راه افتاد . بچه پرروها علاوه بر اپیلاسیون موهاشون رو هم بافته بودن و حسابی به قول معروف گفتنی تیپ زده بودن . رفتم جلو با هم دیگه سلام علیک کردیم و بعدش من هم به افسانه گفتم که ماشین رو بیار تو پارکینگ یه نگاهی به آب و روغنش بکنیم و بعد راه بیافتیم .
ص : کامی بیخیال . میریم تو راه یه نگاهی میندازیم بهش دیگه .
ک : لوس نشو . اگر تو جاده بذارتمون چیکار میخواین بکنید ؟
ص : همچین میگه تو جاده اینگار میخوایم بریم تو کویر هیچ کس هم نیست کمکمون کنه .
ک : حالا به هر حال بشین بیا تو دختر که دیر شد .
ا : چشم قربان .

در پارکینگ رو باز کردم و افسانه هم رفت داخل . من و ص هم از رمپ رفتیم پایین .
ص : مگه کارت طول نمیکشه ؟
ک : چطور ؟
ص : آخه در رو نبستی .
ک : نه زود میریم بیرون . یکم وقت میبره .

با تعجب شونه هاش رو انداخت بالا و دنبالم اومد .
افسانه ماشین رو وسط پارکینگ وایسونده بود .
ص : ا . کامی این ماشینه برای کیه اینجاست ؟
ک : نمیدونم .
ص : از این ماشین باحالاستا .
ک : آره به خدا . یه همچین ماشینی اینجا باشه اونوقت ما میخوایم با این لگن بریم مسافرت . دستم رو به علامت نشانه به سمت ماشین افسانه حرکت دادم .
ا : خیلی هم دلت بخواد . ناراحتی با این لگن نیا .
ک : خودت خواستیا . من با این ماشین هیچ جا نمیرم . بند و بساطتون رو جمع کنید با ماشینهای ترمینال میریم .
ص : کامی لوس نشو . مگه ما با این تیپ و قیافه میتونیم با ماشینهای ترمینال بیایم . ؟
ک : خوب شما با این لگن بیاین من با ماشینهای ترمینال میام .
ا : تو هم که شورش رو در آوردی . آخه مگه این ماشین چشه ؟
ک : میگم پررویی میگی نه . بابا جان این ماشین رو با این ماشین مقایسه کن ببین کدومش باحالتره ؟
ا : خوب دلیل نمیشه که . من بضاعت مالیم این ماشینه . صاحب اون ماشین هم بضاعتش اونقدره .
ک : آفرین دختر خوب . پس قبول کردی که ماشینت لگنه .
ا : اصلا من با تو هیچ جا نمیام .
ک : باشه نیا . حالا ماشینت رو هم از سر راه بردار ما میخوایم رد شیم .

در کمال ناباوریشون دست کردم تو جیبم و سوییچ ماشین رو در آوردم و لوازمم رو هم گذاشتم صندوق عقبش . ص و افسانه داشتن همین جور نگاهم میکردن یدفعه ص گفت : ا . من میگم این ماشینه چقدر اشناست . ماشینه علیه مگه نه ؟
ک : آره . چطور مگه ؟
ص : همین جوری اینجا چیکار میکنه ؟
ک : هیچ چی . دیدم با لگن حال نمیده مسافرت . گفتم شما با لگن بیاین من هم با این بیام .
ا : واقعا که . خیلی مسخره ای .
ص : همین رو بگو .
ک : حالا دیگه بسه بقیه حرفاتون رو تو ماشین بزنین . زود لوازمتون رو بریزد تو این ماشین . تو هم اون لگن رو بردار و پارکش کن یه گوشه ای . تا کسی نیاد اشتباهی توش جوراب بشوره .
ا : کامی میکشمت .
ک : تو با این تیپی که زدی نیم ساعتی هست که منو کشتی .
ا : آره ؟
ک : ماره . زود باش دیگه ضعیفه .

افسانه و ص سریع وسایلشون رو ریختن تو صندوق عقب ماشین علی . چشمتون روز بد نبینه اندازه یه سفر یک ماهه 5 نفر وسیله آورده بودن . فقط یه ساک آورده بودن توش چند جفت کفش و بوت و غیره بود . حالا لوازم من از یه ساک دستی هم کمتر بود . خدا به دادم برسه .

ک : میگم ظرف و ظروف آشپزخونه , کمد , جاکفشی و چیزای دیگه یادتون رفته میاوردین اونها رو هم . بابا یه خاور جنس آوردین با خودتون که .
ص : خوب مایحتاجمونه . چیکار کنیم ؟
ک : بابا همون 250 گرم رو میاوردین بس بود . بقیه اش اضافه باره .

جفتشون با غضب نگاهم کردن .

ک : خوب دیگه تا 10 میشمرم هر کی سوار نشه جا میمونه . خودم سوار شدم و ماشین رو روشن کردم و شروع کردم به شمردن . از یک تا ده رو به سه ثانیه هم نشد شمردم و دنده عقب زدم از پارکینگ بیرون . بدبختها هاج و واج مونده بودن . رسیدم رو پل بوق و چراغ زدم که زود باشید دیگه . بالاخره جفتشون رسیدن و من هم پیاده شدم ودر رو بستم . هر دوتاشون نشسته بودن عقب . نشستم تو ماشین و آیینه رو تنظیم کردم تو صورتشون .

ک : مگه من راننده شخصیتونم که این جوری هر جفتتون عقب نشستین . یکیتون بیاد جلو .
ص : زیاد حرف نزن راه بیافت . نوبت به ما هم میرسه که سر کارت بذاریم .
ک : باشه . هر جور راحتید . ولی تا یکیتون نیاد جلو اینقدر بد رانندگی میکنم که حالتون به هم بخوره .
ص : زهی خیال باطل . عمرا .
ک : پس خودتون خواستید ها .

از روی پل اومدم تو خیابون و با تیک آف وحشتناک راه افتادم . توی شهر نمیتونستم گاز و گوز کنم . چون همه بدتر از من آویزون فرمون بودن . از شهر که زدم بیرون اول اتوبان نگه داشتم و یه صدقه چرخوندم دور سر خودم و ماشین و انداختم صندوق صدقات .
ص : پس ما چی بی شخصیت ؟
ک : خوب دیوونه پولم کم بود به شماها نمیرسید . ولی نگران نباش وقتی من و ماشین سالم باشیم یعنی شماها هم سالمید دیگه . البته از لحاظ جسمی نه عقلی . چون جفتتون دیوونه اید .
ا : دیوونه خودتی که با دوتا دیوونه مثل ما دم خور شدی .
ک : اینو باش تازه فهمیده من دیوونم . خوب حالا هیچ کدومتون نمیاید جلو مگه نه .؟
ص : نه .
ک : نه و نگمه . نشونتون میدم .

گذاشتم تو دنده و راه افتادم . یکی از سی دی هام رو که با خودم آورده بودم و گذاشته بودم تو چنجر رو انتخاب کردم و پلی کردم . یه سی دیه راک بود با بیس بالا . بیس رو هم روی ضبط تنظیم کردم و صدا رو هم انداختم روی باندها و سابهای عقب . ولوم رو هم تا دسته بردم بالا و در همین حین یه نخ سیگار هم روشن کردم بر خلاف انتظار اون دو تا به صورت معمولی شروع کردم به رانندگی . گوش خودم داشت اذیت میشد . وای به حال اون دو تا بینوا ولی چه کنم که باید حالشون رو جا میاوردم . اولای موزیک بچه تخس بازی در آوردن و هیچ چی نگفتن اما زمانی که موزیک به اوج خودش رسید کاملا مشهود بود که تو مخشونه و حالشون داره بد میشه .

ص : کامی تو رو خدا کمش کن . سرمون درد گرفت ( این جمله رو به صورت عربده بیان کرد تا من بشنوم )
صدای ضبط رو یکم کم کردم و گفتم : بابا موزیک با عشقیه . تازه کجاش رو دیدید . الان که بریم تو جاده یه موزیک خر تر از این میذارم براتون حالشو ببرید .
ص : نه تو رو خدا . بیخیال . سر درد میگیریم .
ک : اوکی حالا کدومتون میاد جلو بشینه .
ص : هیچ کدوم .
ک : پس حالشو ببرید . ( دوباره ولوم رو تا دسته بردم بالا )

نزدیکای کرج بودیم که دیدم افسانه داره میزنه رو شونه ام . ولوم رو کم کردم و گفتم : جانم ؟
ا : نگه دار . من میام جلو بشینم .
ک : آفرین دختر خوب . ولی میای جلو باید سرویس بدیا .
ا : مثلا ؟
ک : فکر بد نکن . بغل دست من میشینی . چرت زدن ممنوع . ترسیدن هم ممنوع . اوکی ؟
ا : اوکی .

آروم کردم و کشیدم به منتها الیه سمت راست جاده ( چه آیین نامه ای نوشتم این یه تیکه رو )
افسانه اومد جلو نشست و من هم یه سی دی که تمام آهنگهای دلخواهم رو گلچین کرده بودم توش رو انتخاب کردم و پلی کردم . ولوم رو هم به صورت معمولی تنظیم کردم و وضعیت اکو لایزر رو برگردوندم به حالت نرمال .

دوباره راه افتادم .

ک : خوب میمردید از اول همبن کار رو میکردید . اینقدر هم عذاب وجدان نمیگرفتید .
ص : بهت نشون میدیم آقا کامی بذار برسیم .
ک : یه کار نکنید وسط جاده ولتون کنم و برم دنبال عشق و حالم .
ا : مگه جرات این کارارو هم داری ؟
ص : افسانه ولش کن . این تو این یه قلم هم سابقه داره . کل کل نکن باهاش .
ک : آفرین دختر چیز فهم .

یاد اونروزی افتادم که سعید رو قال گذاشته بودیم بنده خدارو .

یه بار رفته بودیم شمال برگشتنی یکی از بچه ها که اسمش سعید بود هی فاز منفی میداد بهمون . مثلا همه میخواستیم وایسیم چایی بخوریم آقا هوس بستنی میکرد. میرفتیم ناهار بخوریم آقا رژیم میگرفت . به هر حال تو مخ جمع بود . یه بار بهش تذکر دادم که هر چی جمع میگه گوش بده و ساز مخالف نزن . گوش نداد . برگشتنی دیگه شورش رو در آورده بود تا یکی سیگار روشن میکرد اعتراض میکرد . نشسته بود جلو و هی با ضبط ور میرفت و هی آهنگها رو عقب جلو میکرد . وقتی رسیدیم گچسر موقع بنزین زدن من به بچه ها پیشنهاد دادم که ولش کنیم تو همون گچسر و خودمون بیایم تهران . بچه ها اول مخالفت کردن ولی بعدش به این نتیجه رسیدیم که این کار رو بکنیم . بعد از بنزین زدن ماشین به سعید گفتم که : سعید میخوایم یه چیزی بخوریم به نظرت چی بخوریم ؟
س : رانی خوبه ؟
همه تایید کردیم حرفش رو . پس قرار شد که آقا سعید شاخ شمشاد بره و رانی بخره . البته برای اینکه یکم اذیتش کرده باشیم هر کسی یه طعمی رو سفارش داد . سعید از ماشین پیاده شد و از جاده رد شد رفت توی یکی از مغازه ها . تا رفت تو مغازه من هم گازش رو گرفتم و راه افتادم . اولش هممون میخندیدیم ولی یواش یواش بچه ها گفتن که کامی بیخیال برگردیم سوارش کنیم .
ک : یا یه کاری رو نکنید یا تا آخرش برید در ضمن جاده یه طرفه شده نمیتونیم برگردیم .
نزدیکای سد بودیم که موبایل من زنگ خورد . به رضا گفتم جواب بده .
سعید بود . رضا هم گذاشته بود رو اسپیکر و همه داشتیم گوش میدادیم .
س : لاشیا کجایین ؟ کجا قایم شدین ؟
ر : کسخل ما الان سد یم .
س : باشه . شوخیه مسخره ای بود . بیاید من رو سوار کنید .
ر : شرمنده دیگه جاده یه طرفه شده . نمیتونیم برگردیم . ما میریم تو هم خودت بیا .
س : انتر من پول ندارم تو جیبم .
دیگه هممون از خنده روده بر شده بودیم . سعید از اون طرف فحش میداد و ما میخندیدیم . دو بار هم قطع شد و بعدش هم دیگه نتونست مارو بگیره .
ما هم که آخر آدم بی رحم اومدیم رسیدیم تهران و هر کس هم رفت خونه خودش . بیچاره سعید هم راست گفته بود پول به اندازه کافی تو جیبش نبوده . مجبور شده بود از گچسر یه آژانس بگیره تا دم در خونه و پول از خونه برداره باهاش حساب کنه . سر همین قضیه سعید تقریبا یک سال با هممون قهر بود تا بالاخره رضا رفت باهاش آشتی کرد و دوباره آوردش تو جمع ولی دیگه تو سفرهای بعدی بهش میگفتیم بمیر میمرد تا دیگه همچین بلایی سرش نیاریم .

تو این فکرا بودم که رسیدیم به اول جاده چالوس . ( میتونم بگم که من واقعا با این جاده عشق بازیها کردم . یادش به خیر اون زمانایی که هنوز موتور سواری تو جاده چالوس خز نشده بود ما تابستونا هر هفته با موتور شمال بودیم . جاده رو مثل کف دستم میشناسم از بس که رفتم و اومدم . چه شبایی که ساعت 2 بعد از نیمه شب کل میانداختیم و چراغ خاموش جاده رو میرفتیم . ) اول جاده نگه داشتم و یکم تنقلات خریدم برای سرگرمی. به ساعت نیم نگاهی کردم تقریبا 12.15 بود .

ک : خوب دیگه تا بعد از کندوان هیچ جا نگه نمیدارم . اگر کاری ندارید راه بیافتم .

اون دوتا هم که کاری نداشتن من هم راه افتادم به سمت جاده چالوس که مثل همیشه باهاش عشق بازی کنم .


ادامه دارد ....


نويسنده : کامران


خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.


Posted by Ema87 at September 30, 2008