جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« دو روي عشق – قسمت چهل و ششم | بازگشت | دو روي عشق – قسمت چهل و هشتم »


دو روي عشق – قسمت چهل و هفتم


از خواب که بیدار شدم ص رو هم بیدار کردم و در کنار هم یه چایی خوردیم .

ص : کامی ؟
ک : بله ؟
ص : منو کاملا بخشیدی ؟
ک : بخشیدمت , ولی نه کامل . به زمان احتیاج دارم .
ص : باشه عزیز ولی سعی کن همه چیز رو فراموش کنی .
ک : سعیم بر همینه .
ص : مرسی .
ک : خواهش , فقط حواست باشه دیگه اینجوری نشه . چون دفعه بعد معلوم نیست مثل ایندفعه به خیر بگذره .
ص : نه , قول میدم که دیگه تکرار نشه .
ک : آفرین . من هم میخوام با بابا صحبت کنم و قضیه تو رو بهش بگم .
ص : یعنی میخوای بیای خواستگاریم ؟
ک : یه چیزی تو همین مایه ها .
ص : مرسی . مرسی . ( پرید تو بغلم و صورتم رو غرق در بوسه کرد . )
ک : بسه دیگه مثل این پیرزنها هی ماچ میکنی آدم رو .
ص : خوب دوست دارم . اصلا به تو چه مربوطه ؟ من دارم عشقم رو ماچ میکنم .
ک : هر جور راحتی .
ص : همین جوری راحتم .

یه کم دیگه سر به سر هم گذاشتیم و بعدش ص بلند شد که بره .

ک : چون میخوام یه کم فکر کنم بهت نمیگم که بمونی . ( ارواح عمه ام )
ص : میدونم عزیز .

ص رفت به سمت خونه اشون و من دوباره تنها شدم . یه زنگ زدم به افسانه و قرار شد که شام با هم بریم بیرون . یه رستوران تو شریعتی قرار گذاشتیم و قرار شد راس ساعت 8 اونجا باشیم . نمیخواستم افسانه تنهایی بیاد تو خونه من حوصله حرف و حدیث نداشتم مخصوصا با این اوضاعی که به وجود اومده بود .

یه دوش گرفتم و سر و صورتم رو هم صفا دادم . یه دست لباس کلاسیک که متشکل شده بود از یه پیراهن و شلوار زغالی و یه کفش مشکی . تنم کردم و یه کاپشن مشکی هم داشتم که تنم کردم . سر ساعت اونجا بودم ولی بر خلاف همیشه که دخترها عادت دارند دیر برسند , افسانه رسیده بود و منتظر من بود . با همدیگه سلام و علیک کردیم و نشستیم .

آ : کامی خبریه اینجوری تیپ زدی ؟
ک : آره , با یه نفر قرار دارم بعد از اینکه از تو جدا بشم میرم پیشش . ( ضد حال اساسی خورده بود )
ا : خوب اگر میبینی من مزاحمم برم که تو هم زودتر برسی به قرارت .
ک : حالا به اندازه یه شام خوردن میتونم وقتم رو در اختیارت بذارم .
ا : هر هر هر . خندیدم .
ک : گریه ات رو هم میبینم .
ا : حالا خداییش با کی قرار داری ؟
ک : بابا با کسی قرار ندارم . بده بهت احترام گذاشتم لباس مرتب تنم کردم اومدم پیشت ؟
ا : نه , اتفاقا خیلی هم خوبه .

منوی رستوران رو نگاه کردیم و غذا سفارش دادیم . من برای خودم ماهی قزل آلا سفارش دادم و افسانه هم بختیاری .

ا : کامی ؟
ک : بله ؟
ا : راجع به دیشب حرف میزنی ؟
ک : نزنم بهتره چون میخوام فراموشش کنم ولی تا حدودی بهت میگم .

شروع کردم به صورت مختصر و مفید قضیه رو بهش گفتم و شرح دادم .

ا : خوب , حالا میخوای چیکار کنی ؟ ص رو میبخشی یا نه ؟
ک : امروز صبح ص اومد خونه ام . تا بعد از ظهر هم اونجا بود . من هم بخشیدمش و میخوام با بابا صحبت کنم که باهاش ازدواج کنم .
ا : نه !
ک : آره , چه ایرادی داره ؟
ا : شما پسرا حقتونه هر بلایی سرتون بیاد . شما ها آدم بشو نیستید .
ک : ببین افسانه درسته که ص دست از پا خطا کرده ولی من به شخصه نمیتونم ازش دل بکنم . بهش عادت کردم و فکر میکنم که بخشی از وجودمه .
ا : نمیدونم والا چی بگم . ولی فکر نمیکنی این کارت یه ریسکه ؟
ک : ببین افسانه زندگی کردن ما آدمها هم یه نوع ریسکه , با اینکه میدونیم زود یا دیر میمیریم , ولی با این وجود سعی میکنیم پول جمع کنیم , خونه آنچنانی داشته باشیم , ماشین لوکس سوار بشیم و غیره و غیره . مثلا همین الان من ریسک کردم با تو اومدم به این رستوران , شاید ص از این مسئله خبر داشته باشه و برای آبرو و حیثیت من خدشه ای به وجود بیاد . ص که نمیدونه من و تو در چه رابطه ای با هم اینجا قرار گذاشتیم و چه حرفهایی ردو بدل میشه و شده , غیر از اینه ؟
ا : نه , حرفات منطقیه .
ک : خوب , حالا ص یه اشتباهی کرده و به نظر من تنوع طلبی کرده همون کاری که همه انسانها انجام میدن . نمیشه به خاطر این اشتباه که هممون مرتکب میشیم تردش کنیم و مثل یه جزامی باهاش برخورد کنیم . برای همین من به قول تو این ریسک رو کردم و امیدوارم که جواب این ریسکم رو هم بگیرم .
ا : از کجا معلوم که نخواد دوباره تنوع طلبی کنه ؟
ک : اونش دیگه بستگی به من نوعی داره تا چطوری بتونم نیازهای ص رو برطرف کنم تا هوس تنوع طلبی به سرش نزنه .
ا : ایشالا همین جوری باشه که تو فکر میکنی . پس از الان باید به فکر یه مراسم عروسی باشم و خودم رو اماده کنم .
ک : آره والا .
ا : از همین الان بهت تبریک میگم .
ک : حالا . بذار ببینیم چی میشه بعدش تبریک بگو .

شام اومده بود در سکوت شام رو خوردیم . از رستوران زدیم بیرون .
ا : میگم کامی ؟
ک : جانم ؟
ا : قضیه مریم چی شد؟ چیکارش میکنی ؟
ک : قرار شد با تو بیاد پهلوی دکتره دیگه . زحمتش گردنه تو افتاده .
ا : نزن از این حرفها که بدم میاد . چه زحمتی ؟ من دوست دارم کاری از دستم بر بیاد و برای تو انجام بدم .
ک : سعی کن این حس رو نسبت به همه آدمها داشته باشی .
ا : چشم .
ک : بی بلا .

سوار ماشین افسانه شدیم و راه افتادیم سمت خونه . سر کوچه که رسیدیم با افسانه خداحافظی کردم و رفتم داخل .
کفشهام رو هنوز در نیاورده بودم که تلفن زنگ خورد سریع خودم رو رسوندم به تلفن . ص بود .

ک : جانم ؟
ص : بی بلا بابایی . کجا بودی ؟
ک : رفتم بیرون یه دور زدم الان رسیدم که زنگ زدی .
ص : شام خوردی بابایی ؟
ک : اره عزیز . تو خوردی ؟
ص : من هم خوردم . چه خبر ؟
ک : خبری نیست . امن و امانه .
ص : خدا رو شکر .

یکم با هم حرف زدیم و بعدش قطع کردم تلفن رو .

داشتم لباسام رو در میاوردم که موبایلم زنگ خورد .
ک : بفرمایید ؟
آ : سلام آقا کامران .
ک : علیک سلام . شما ؟
آ : آزیتا هستم . خواهر افشین .
ک : اوه . ببخشید به جا نیاوردم . خوبی ؟
آ : خواهش میکنم . ای بد نیستم . زنگ زدم که بگم من اولین قدم رو که گفته بودید برداشتم و به خوبی پیش رفت .
ک : آفرین . بهتر از این نمیشه .
آ : دیگه باقیش دست خود شما . ایشالا که درست از آب در بیاد .
ک : ایشالا . فکر نکنم که مشکلی پیش بیاد .
آ : باشه . پس من منتظر خبر شما میمونم . شماره ام هم که افتاد .
ک : باشه عزیز . پس من باید با سامان صحبت کنم و باقیه قضایا .
ا : اوکی . خبرش رو به من هم بدید .
ک : باشه , چشم . فعلا کاری ندارید با من ؟
آ : نه دیگه . خوشحال شدم . خدا نگهدار .
ک : منم همینطور . خدا نگهدار .

گوشیو انداختم رو مبل و بقیه لباسام رو در آوردم . یکم کانالهای ماهواره رو بالا پایین کردم و اخرش هم گذاشتم روی M 6 music و خودم هم رفتم داخل آشپزخونه و یه چایی دو نبش فرد اعلا برای خودم ریختم و اومدم پای تلویزیون .

یواش یواش احساس کردم که دیگه باید برم بگیرم بخوابم . فردا خیلی کار داشتم و باید زود از خونه میزدم بیرون .
رفتم تو رختخواب و با یه عالمه مشغله فکری آخر سر خواب چشمانم رو فرا گرفت و به خواب رفتم .
صبح خروس خون از خونه زدم بیرون . اول از همه باید به شیکمم میرسیدم . سر خر رو کج کردم تو کله پزی سر خیابون . وارد که شدم مجید صاحب کله پزی پشت دیگ وایساده بود و بوی کله پاچه آدم رو مسخ میکرد . یه سلام و احوالپرسی کردم و نشستم پشت یکی از میزها . جاتون خالی یه کله کامل رو خوردم و زدم بیرون . راه افتادم سمت مغازه . طبق معمول یه بسمه ا... گفتم و به قول قدیمیها در حجره رو باز کردم و مشغول کار شدم . ساعت 8.45 بود تقریبا که ص زنگ زد و ازم پرسید برنامه شمال به راهه یا نه که گفتم آره فردا ظهر میریم . قرار شد که به افسانه هم خبر بده و هماهنگیهاشون رو انجام بدن .

نزدیکای 10 بود که به سامان زنگ زدم و نقشه ام رو بهش گفتم اولش قبول نمیکرد اما با هزار مصیبت تو مخ پوکش رخنه کردم و با هم هماهنگ شدیم . قرار رو گذاشتیم برای هفته بعد . خوب دیگه کارها بر وفق مراد بود . از مریم هم یه خبری گرفتم که گفت دانشگاهه و بعدا بهم زنگ میزنه . باقیه روز رو به کارهای بانکی و غیره سر کردم . دو تا چک داشتم که حساب رو پر کردم تا توی سفر خیالم راحت باشه بابتشون . دم دمای عصر هم خدا دوستم داشت یه چند تایی دستگاه فروختم و خرج سفر هم جور شد .

با یکی از همسایه ها هماهنگ کردم و بهش گفتم که تا شنبه نمیام . اگر کسی اومد سراغم رو گرفت بهش بگه . به علی یه زنگ زدم و راه افتادم سمت خونه اشون تا کلید ویلا شون رو ازش بگیرم .

زنگ خونه اشون رو زدم و علی آیفون رو برداشت و گفت که برم بالا . با هم تعارف نداریم خیلی رله ایم .

از در که وارد شدم مادر بزرگ علی در کنارش وایساده بود . علی با مادر بزرگ و پدر بزرگش زندگی میکنه که البته الان پدر بزرگش در قید حیات نیست . خدا بیامرزدش پیرمرد با عشقی بود .

ک : سلام حاج خانوم .
% : بازم این پدر سگ به من گفت حاج خانوم .
ع : عادتشه مامانی .
ک : من شرمندم به خدا حواسم نبود .
% : تو هیچ وقت حواست نیست بچه جان . مثل علی سر به هوایی .
ع : باز هم که منو تخریب شخصیتی کردی جلوی دوستام .
% : کامران که دوستت نیست . داداشته علی جان .

یکم تعارف تیکه پاره کردیم و بعدش من و علی رفتیم تو اتاقش .

ک : خوب داش عل ما چطوره ؟
ع : بد نیستم خدا رو شکر . تو خوبی ؟
ک : ای . میگذره . ببخشید انداختمت تو زحمت . شرمندم به خدا .
ع : نزن از این حرفها . چه زحمتی . ما که خودمون نمیریم . شما جوونا برید عشق و حال کنید یه ثوابی هم به رو ح پر فتوح ما برسه .
ک : تو اون روح پر فتوحت سگ ب ..... . این چه طرزه حرف زدنه . اینگار خودش 100 سالشه . حالا خوبه 3 سال هم کوچیکتر از منه .

بعد از نیم ساعت صحبت کردن راجع به کاسبی و زندگی و از این چیزا بالاخره از علی کلید ویلا رو گرفتم و بلند شدم که برم .
ک : خوب داداش ایشالا که بتونم جبران کنم .
ع : جبرانت اینه که برگشتنی یه شیشه مربا برام بخری بیاری همین .
ک :تو جون بخواه . کیه که بده ؟
ع : اونی که باید بده میده . نگران نباش . راستی با چی میخواید برید ؟
ک : با ماشین دوست ص .
ع : چی هست ماشینش ؟
ک : رنو 5 .
ع : آخه کسخل آدم چله زمستون با رنو 5 میره شمال ؟
ک : خوب چیکار کنیم . ماشینمون همینه دیگه .
ع : بیا جوون برو عشق و حال کن . ( سوییچ ماشینش رو در آورد و سمتم دراز کرد . )
ک : نه بابا . دیوانه ایا . خودت بدون وسیله بمونی که چی ؟
ع : بهت میگم بگیر . حرف اضافی هم نزن .
ک : نمیدونم چه شکلی ازت تشکر کنم .
ع : با زبون بی زبونی .
ک : بلد نیستم .
ع : یادت میدم .

داشتم خداحافظی میکردم که مادر بزرگ علی اومد بیرون از اتاقش و اومد سمت ما .

% : کجا میری ؟
ک : دیگه رفع زحمت کنم . باید برم خونه .
% : اول شام میخوری بعدش میری خونه اتون .
ک : نه به خدا . زحمت میشه .
% صد دفعه بهت گفتم رو حرف بزرگترت حرف نزن . فقط بگو چشم .
ع : مامانی شاید با دوست دخترش قرار داره روش نمیشه بگه بنده خدا .
% : غلط کرده با تو . شام میخوره بعد هر جایی دوست داشت میره .
ک : مثل اینکه تا کتک نخوردم باید بگم چشم .
ع : آفرین به آدم چیز فهم .
ک : خواهش میکنم . وظیفه است .

برگشتیم تو خونه و جای همتون خالی یه خوراک مرغ توپ با دستپخت منحصر به فرد مادر بزرگه علی خوردیم و بعدش هم نشستیم به تخته بازی کردن با پدر بزرگ علی . ولی صد افسوس که من در حسرت یه دست بردن اون خدا بیامرز سوختم . بعدش هم با کلی کل کل و سر و صدا از جمع صمیمیشون خدا حافظی کردم و با ماشین علی به سمت خونه راه افتادم . ترجیح دادم تا فردا موقع حرکت چیزی به دخترها نگم تا کف و خونشون قاطی بشه .

یه هوندا سیویک عروسک به رنگ آبی کاربونی که خیلی هم خوشگل شده بود البته توسط داش عل .یه ضبط و باند داشت رو ماشینش که تو زمان خودش جزو بهترینها بود .
ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم و رفتم تو خونه . به ص یه زنگ زدم و یکم حال و احوال کردیم و بهم گفت که فردا با افسانه میرن یه جایی و بعدش میان دم در خونه تا از اونجا راه بیافتیم . قرارمون شد ساعت 11 صبح جلوی خونه من . بعد از تلفن ص به مریم زنگ زدم و بهش گفتم که تا جمعه تهران نیستم و اگر کاری داشت رو موبایلم زنگ بزنه . بنده خدا جرات ابن که بپرسه با کی دارم میرم و کجا میخوام برم رو نداشت .

چند تا تیکه لباس و لوازمی که لازم داشتم رو جمع کردم تو یه ساک ورزشی وگذاشتم پشت در . یه گشتی هم تو خونه زدم و بعدش رفتم حمام . یه صفایی به همه جا دادم و خودم رو آماده کردم برای یه سفر 3 روزه با تمام مخلفات . از حمام که اومدم بیرون رفتم برای خواب . ساعت رو هم برای 7 صبح تنظیم کردم تا از خونه بزنم بیرون و یه دستی به سر و گوش ماشین علی بکشم و آب و رو غنی عوض کنم و بعدش هم یه سر باید میرفتم سمت کوچه مروی تا یکم وسایل برای عملیات بیت المقدس بخرم . با فکر اینکه تو این 3 روز چه شکلی عشق و حال کنیم و چیکار بکنیم به خواب رفتم . مثل این بچه ها که میخوان با خانوادشون به سفر برن و خیلی هیجان دارند شده بودم . تا اون روز با ص زیاد رفته بودیم شمال و همه رقمه عشق و حال کرده بودیم ولی این سری فرق داشت . دو تا دختر حشری و البته پررو تو سکس با من پر رو تر از اونا داشتیم میرفتیم توی یه ویلا وسط جنگل که تا چند کیلومترش هیچ انسانی تردد نمیکرد و جای هیچگونه نگرانی نبود بابت مزاحمت . میخواستم این 3 روزه رو به صورت جدی مست و پاتیل باشم و خوش بگذرونم . که البته همین جور هم شد و این سفر یکی از به یاد ماندنی ترین سفرهایی بود که تو زندگیم رفتم . ( شاید پیش خودتون فکر کنید که یه سفر شمال این همه تعریف نداره که ولی باید بگم با وجود سفرهایی که داشتم حتی چند تاییش که خارج از کشور بوده این یه سفر یه حال دیگه ای داد بهم . خیلی باحال بود . ولی بعدها دلیلی شد برای اینکه خیلی کم به شمال برم و اگر هم میرفتم سعی میکردم مسیرم با مسیر اون سفر یکی نباشه . چرا که خاطرات خوش اون سفر در سفرهای بعدیم به خاطراتی تلخ تبدیل میشدن و زهر به کام من میکردند . )


ادامه دارد ....


نويسنده : کامران


خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.


Posted by Ema87 at September 30, 2008