جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« دو روي عشق – قسمت چهل و پنجم | بازگشت | دو روي عشق – قسمت چهل و هفتم »


دو روي عشق – قسمت چهل و ششم


از خواب مرگ بیدار شدم . چشمام رو که باز کردم چهره زیبا و دوست داشتنی مریم رو دوباره دیدم .

ساعت رو نگاه کردم . 9.15 بود تقریبا . اتفاقات شب قبل دوباره به یادم اومد . کاش همش فقط یه کابوس بود . کاش خواب بود که با بیدار شدن من همه چیز به حال عادی بر میگشت .

از رختخواب بلند شدم و رفتم سمت حمام . یه دوش گرفتم تا سر حال بیام . اومدم بیرون دیدم مریم هم بیدار شده .

ک : سلام قند عسل من . چطوری ؟
م : سلام عزیز . خوبم . مرسی . صبحت به خیر .
ک : صبح توام به خیر . خوب خوابیدی ؟
م : نه. یه بچه تخس دیشب تا صبح با من ور رفت نذاشت بخوابم که .
ک : خوب برو بگیر بخواب خانومی .
م : نه دیگه باید برم کلاس دارم . فقط میخوام یکم باهات حرف بزنم البته اگر قول بدی عصبانی نشی .
ک : بگو عزیز . نترس عصبانی نمیشم .
م : کامران دیشب چه خبر بود ؟ اتفاقی افتاده بود ؟
ک : نه عزیز . چیز خاصی نبود .
م : مطمئنی ؟
ک : آره , چطور مگه ؟
م : هیچ چی ولش کن .
ک : هر جور راحتی .

رفتم تو آشپزخونه و مشغول تدارک یه صبحانه مقوی شدم . نگاه مریم روم سنگینی میکرد . اما دلم نمیخواست چیزی بهش بگم چون تصمیم گرفته بودم به ص یه فرصت دیگه بدم .

صبحانه تشکیل شده بود از تخم مرغ و خرما . مریم هم از حمام اومد بیرون و اومد تو آشپزخونه . در سکوت کامل صبحانه رو خوردیم و مریم هم بلند شد و آماده شد که بره .

م : کامی ؟
ک : جانم ؟
م : با من کاری نداری ؟ من میخوام برم .
ک : نه عزیز . ببخشید که بد گذشت .
م : اتفاقا تو ببخش که اذیتت کردم . ولی به من که خیلی هم خوش گذشت .
ک : خوب پس خدا رو شکر ما یکی رو کردیم و از ما خوشش اومد و تشکر کرد .
م : خاک بر سرت که فقط فکر این کارایی .
ک : بخشی از زندگیه عزیز . ولی شوخی کردم .
م : میدونم مواظب خودت باش و چشمات رو تیز کن ببین دورو برت چی میگذره .
ک : چشم مادر بزرگ مهربون .
م : از من گفتن بود ولی تو جدی نگیر .
ک : چشم .
م : باز هم بابت همه چیز ممنونم , ایشالا که جبران کنم برات .
ک : قابل نداشت . 2 شب دیگه هم بیای خونه ام بمونی کامل جبران میکنی .
م : تو جون بخواه . کیه که بده ؟
ک : اونی که میخواد بده دیگه تعارف نمیکنه که .
م : بیشعوری دیگه . نگاه نمیکنی به طرف مقابلت ببینی دختر یا پسر . هر چی از دهنت در میاد میگی .
ک : نیست تو هم بدت میاد .

دیگه نتونست جلوی خودش رو نگه داره . اومد سمتم . فکر کردم میخواد شوخی افغانی کنه ولی بر خلاف انتظارم اومد تو آغوشم و سرش رو گذاشت رو سینه هام .

م : همین پررو بودنته که آدم رو جذب میکنه . باز هم ازت ممنونم میام پیشت دوباره .
ک : قدمت رو چشم . هر وقت بیای خوشحال میشم .
م : مرسی کامی جان .

یه لب طولانی و داغ همراه با احساس آخرین چیزی بود که بینمون ردو بدل شد . چون بعد از اون لب مریم با دیدگانی که از اشک پر شده بود از خونه با عجله زد بیرون . هیچ وقت نفهمیدم اشکی که ریخت بابت چه چیزی بود .

دل و دماغ کار کردن نداشتم . تصمیم گرفتم بمونم تو خونه .

یکم چرخیدم دور خودم و کارا رو انجام دادم . بعدش هم یه کم خودم رو با ماهواره مشغول کردم . چشمام تصویر میدید ولی مغزم جای دیگه ای بود . یاد اتفاق دیشب افتاده بودم . موبایلم زنگ خورد شماره ص بود اولش نمیخواستم جواب بدم ولی بعدش منصرف شدم .

ک : بفرمایید ؟
ص : سلام .
ک : سلام .
ص : کجایی کامران ؟
ک : خونه , چطور مگه ؟
ص : هیچ چی . مغازه نمیری ؟
ک : فکر نکنم . حوصله ندارم .
ص : میتونم بیام پیشت ؟
ک : که چی بشه ؟
ص : میخوام باهات صحبت کنم .
ک : فکر نکنم وقت خوبی باشه برای این کار .
ص : کامران به خدا دارم دیووونه میشم از دیشب نخوابیدم . تو رو خدا اجازه بده بیام میخوام باهات حرف بزنم .
ک : دوست داری بیا ولی توقع نداشته باش کامران همیشگی باشم برات .
ص : نه قول میدم بهت هیچ توقعی نداشته باشم ازت .
ک : باشه بیا .
ص : مرسی کامران .
ک : کی میرسی ؟
ص : در رو باز کنی میام تو .
ک : مگه اینجایی ؟
ص : آره ,پشت درم .
ک : کلید که داری خودت بیا تو .
ص : اجازه هست . ؟
ک : تا وقتی که کلید رو ازت نگرفتم اجازه داری بیای تو این خونه .
ص : مرسی .

گوشیو قطع کرد .
گوشی رو پرت کردم رو کاناپه و سعی کردم یکم خودم رو ریلکس کنم , نمیخواستم دوباره پرخاش کنم بهش .

آخه دوستش داشتم اونقدر دوستش داشتم که میخواستم فراموش کنم این کارش رو پس باید سعی خودم رو میکردم .
در آپارتمان باز شد و ص تو آستانه در نمایان شد . چقدر چهره اش مغشوش بود چقدر داغون بود یا من اینجوری فکر میکردم .
اون دختری که هیچ وقت بدون آرایش ندیده بودمش حالا بدون هیچ گونه آرایش و با یه لباس خیلی معمولی اومده بود پیش من . دلم براش سوخت .
در رو که بست کیفش رو ول کرد تو راهرو با سرعت اومد طرفم . با تمام احساسش خودش رو تو بغلم جا داد و با تمام وجودش گریه میکرد . از اینکه خودش رو در مقابل من بشکنه واهمه ای نداشت با اینکه میدونست کسی نباید جلوی من گریه کنه . مثل یه کودک شیر خوار زار میزد و گریه میکرد . دیگه نفساش به هق هق تبدیل شده بود . حال خودم هم بهتر از اون نبود ولی من مغرور اغلب مواقع تو زندگیم حتی از خودم هم خجالت میکشیدم که تو خلوت خودم گریه کنم چه برسه به الان که ص روبروی من بود . خودم رو نگه داشتم و بغض خودم رو با همه سختیهاش فرو خوردم . چند دقیقه ای گریه کرد و من هیچ گونه اعتراضی نکردم . چون فکر میکردم این اشکها باعث میشه که بار گناهش سبک بشه . بعد از تقریبا یک ربع ص رو از خودم جدا کردم . تیشرتم خیس شده بود از اشک چشماش .
ص زل زد تو چشام و با حسرت نگاهم میکرد .

ص : کامران توروخدا من رو ببخش . از دیشب با خودم کلنجار رفتم . هر جوری که فکر کردم دیدم که به تو ظلم کردم و مقصر خود منم . قول میدم اگر من رو ببخشی تمام عشقم رو به پات بریزم . قول میدم . قول میدم به خدا اگر از این به بعد خطایی از من سر بزنه هر کاری دوست داشتی میتونی انجام بدی . و دوباره هق هقش به اسمان برخواست .

ک : میدونی که چی از من میخوای ؟
ص : آره . بخشش .
ک : میدونی که خیلی سخته . ؟
ص : میدونم . اما اگر تو بخوای همچین هم سخت نیست . قول مبدم با کارهایی که برات انجام میدم هر چه سریعتر فراموشش کنی این قضیه رو .
ک : از کجا بدونم که دیگه تکرار نمیشه .
ص : هر کاری که بگی انجام میدم . هر ضمانتی که بگی قبول دارم .
ک : یعنی اگر جونت رو هم بخوام میدی ؟
ص : آره . جون من بی ارزش تر از این حرفهاست .
ک : پس نمیتونم ببخشمت . شرمنده ام .
ص : چرا ؟ ( قیافه ناامیدش هنوز هم تو خاطرم هست )
ک : برای اینکه وقتی جون خودت برات ارزشی نداره پس نتیجه میگیریم که من به اندازه جون خودت هم ارزش ندارم .
ص : نه کامران من منظورم این بود که جون من در مقابل تو بی ارزشه .
ک : هیچ وقت این حرف رو دیگه تکرار نکن چون دروغ محضه .
ص : چشم بابایی . چشم .

چقدر دلم تنگ شده بود برای این لحن بچه گونه و این جمله . همینجا بود که دیگه خر شدم و همه ژستی که گرفته بودم رو گذاشتم کنار . یه خنده گوشه لبم نشست که باعث شادی ص شد . برق خوشحالی تو چشای خیسش کاملا مشهود بود . چقدر خوبه که آدم بتونه دیگران رو خوشحال کنه حتی اگر به قیمت گزافی براش تموم بشه .

ص : آخ جون بابایی من رو بخشید . بابایی من رو بخشید .
ک : شلوغ کنی باهات قهر میکنما .
ص : نه تورو خدا . دیگه طاقت ندارم . ( به صورت دست به سینه نشست و لبهاش رو هم روی هم فشار میداد تا صدایی ازش در نیاد )

از قیافه اش خنده ام گرفت و دیگه نتونستم جلوی خودم رو نگه دارم و زدم زیر خنده . خنده ای از ته دلم با تمام وجودم . تمام غمها با این خنده از بین رفت و جاش رو به شادی داد . شادی و آرامشی که هر انسانی تو زندگیش به دنبالش میگرده .

با این خنده ص هم به وجد اومد و خودش رو به من نزدیک کرد . تو چشام زل زده بود . تو چشاش یه چیزی میدیدم که که نمیتونستم درکش کنم . برق خاصی داشت چشمای سحر انگیزش . حالتی داشت که به انسان آرامش میداد . با گرمای لبهای ص به خودم اومدم . تو بغلم بود و هر دومون داشتیم عاشقانه از هم لب میگرفتیم . به سکس فکر نمیکردم چون این عشق بازی صد برابر سکس لذت داشت برامون .
تقریبا یک ساعتی در آغوش هم بودیم ومعاشقه میکردیم . چه لحظات زیبایی بود .
ک : تو از کی جلوی خونه من بودی ؟
ص : از 8 صبح .
ک : چی شد که اومدی اینجا ؟
ص : میخواستم ببینمت . البته از دور حتی جرات این که بهت نزدیک بشم رو نداشتم . وقتی عصبانی میشی خیلی ترسناک میشی . راست میگن ادمایی که آروم هستن خشمشون خیلی بده .
ک : نمیدونم والا . خودم که همچین حسی ندارم .
ص : ولی واقعا همین جوریه که من میگم . خیلی وحشی میشی وقتی عصبانی میشی .
ک : پس سعی کن دیگه من رو عصبانی نکنی .
ص : چشم بابایی .
ک : آفرین دختر خوب .
ص : بابایی مریم دیشب هم اینجا بود ؟
ک : آره , چطور مگه ؟
ص :از قضیه چیزی فهمید ؟
ک : نه , چیزی بهش نگفتم .
ص : مرسی بابایی خوبم که آبروم رو حفظ کردی . ( دیگه دلم نیومد بهش بگم برای حفظ آبروی خودم چیزی بهش نگفتم )
ک :خواهش . خوب حالا ناهار چی درست میکنی من بخورم .
ص : چی دوست داری ؟
ک : هر چی که تو درست کنی .
ص : باشه بزار برم سر یخچال ببینم چی میتونم درست کنم .
ک : همه چیز هست ولی باز هم نگاه کنی بد نیست .

ص از جاش بلند شد که بره تو آشپزخونه که بهش گفتم : نمیخوای لباسات رو عوض کنی ؟
ص : چرا , اما اول بزار ببینم چی میتونم درست کنم برای عشقم بعد برم لباس عوض کنم .

دوید رفت تو اشپزخونه سر یخچال و بعد از چند دقیقه اومد بیرون .

ص : کامی ,باقالی پلو با مرغ درست کنم . ؟
ک : آره , خیلی خوبه .
ص : باشه پس تا من لباس عوض میکنم تو پاشو یه تیکه مرغ از یخچال در بیار .
ک : مارو باش , گفتیم آشپزی کن حالا باید پاشیم آشپزی هم بکنیم .
ص : خون خودت رو کثیف نکن تنبل خان . خودم همه کارارو میکنم . شما هم استراحت کن .
ک : آهان این شد حرف حساب .

ص لباساش رو عوض کرد و از اتاق اومد بیرون .

ک : بچه پر روها برای خودتون لباس بیارید اینجا دیگه . هر کی میرسه این شلوارک و تیشرت منو تنش میکنه .
ص : یه یه یه یه یه . خوب تو بخر برامون که ما هم شبیخون نزنیم به لباسات .
ک : خوشگلید یا خوب تار میزنید ؟
ص : هر جفتش .
ک : کار دیگه هم بلدید که از چشم من دور مونده باشه ؟
ص : خیلی کارا که یواش یواش میبینیشون .
ک : فکر نکنم به غیر از این کارا کار دیگه ای بلد باشید . دست و پا چلفتیها . دخترا همشون همین جورن . وقتی میرن خونه شوهر تازه یادشون میافته که باید به غیر از یه کار ی که خودت خوب میدونی کارای دیگه هم بلد باشن . مثلا خونه داری .
ص : اولا این حرفی که زدی چه ربطی به پوشیدن لباسای تو داشت . دوما اون یه کار چیه ؟
ک : اولا من هیچ وقت هیچ چیز رو به چیز دیگه ای ربط نمیدم . دوما اون یه کار هم خوردن و خوابیدن بود .
ص : برو بابا . همه دخترهای الان که تو رژیمن و زیاد غذا نمیخورن که .
ک : اولا تو کدوم رژیمن ؟ جمهوری اسلامی یا طاغوت ؟ دوما غذا رو نگفتم که . چیز دیگه رو میگم .
ص : مثلا چی رو ؟
ک : مثلا این رو . ( با دست اشاره کردم به جلوم )
ص : دیگه باید بزنمت . هی من طفره میرم از این قضیه هی این همه چیز رو ربط میده بهش .

فرار رو بر قرار ترجیح دادم و از دستش در رفتم و دویدم تو اتاق خواب ص هم دنبالم میومد . رفتم بالای تخت و براش گارد گرفتم .

ک : بچه مگه خودت ناموس نداری میخوای دست به من بزنی ؟
ص : نترس ترسو بیا پایین باهات کاری ندارم .
ک : دروغ میگی .
ص : باور کن کاریت ندارم .
ک : نه تو میخوای منو گول بزنی و بعدش بهم تجاوز کنی .
ص : اه اه اه . کی به تو تجاوز میکنه آخه . چه خودش رو هم تحویل میگیره .
ک : به من که نمیتونی تجاوز کنی . به این تجاوز میکنی از خدات هم هست .
ص : میکشمت به خدا . ( پرید رو تخت )

همین که رسید دم دستم , دست انداختم پشت رونهای پاش و کمرش بلندش کردم رو هوا . بچه پر رو دست انداخت تو موهام و شروع کرد به کشیدن موهام .

ک : ول کن موهام ریخت همش .
ص : بگو غلط کردم تا ول کنم , والا اینقدر میکشمشون تا کچل بشی .
ک : من به بابام هم نمیگم غلط کردم . تازه برای من که مهم نیست کچل بشم . اگر دوست داری مورد تمسخر دوستات قرار بگیری که به همدیگه بگن شوهر ص کچله بعدش بزنن زیر خنده این کار رو بکن .
ص : راستی راستی من میخوام زن تو بشم ؟
ک : اگر دختر خوبی باشی و دست از پا خطا نکنی شاید .

دستاش شل شدن و به صورت حلقه اومدن دور گردنم .

ص : قول میدم تو زندگیت بهترین باشم . به خدا قول میدم .
ک : باشه پس من هم تو رو به عنوان زن دومم میگیرم .
ص : مسخره . حالا چرا زن دوم .؟
ک : برای اینکه هر وقت زن اولم دلم رو زد بیام تو رو بگیرم اونوقت حالش بیشتره .
ص : دیوونه ای تو به خدا .
ک : تازه فهمیدی ؟
ص : نه میدونستم . ولی شکم به یقین تبدیل شد .
ک : خوب خدا رو شکر . حالا بریم سر مبحث شیرین تجاوز . دوست داری بهت تجاوز کنم . ؟
ص : عمرا نتونی . ( با عشوه حرف میزد . خودش دوست داشت که باهام کل کل کنه سر این قضیه )
ک : باشه . خودت خواستی .
ص : نه غلط کردم . ببخشید .
ک : بیخود کردی . دیگه من عزمم رو جزم کردم که این کار رو بکنم .
ص : نمیتونی . آخه چراغ قرمزه .
ک : ای بابا . فرعی هم نداره بندازیم از اونجا بریم .

خنده اش گرفته بود .

ص : عوضش بریم شمال تلافیش رو در میارم .
ک : اونجا شریک داری . نمیتونی .
ص : نترس اون با من . افسانه نهایتش روزی یه باره . بیشتر نمیتونه .
ک : تو ناراحت نمیشی بابت این که افسانه هم هست باهامون ؟
ص : فعلا تا زمانی که مسئله من و تو جدی نشده نه . ولی بعدش باید قطعش کنیم .
ک : اتفاقا پیش خودم تصمیم داشتم بعد از شمال این کار رو انجام بدم .
ص : نه بابا . تو توی این سفر شمال چه کارایی که نمیخواستی انجام بدی .
ک : دیگه دیگه . ما اینیم .
ص : آخ آخ . ولم کن من برم به غذا سر بزنم الان یه چیزیش بشه میگی آشپزی بلد نیستی .
ک : طوریش هم نشه باز هم اشپزی بلد نیستی فرق نمیکنه به حالت .

یه دهن کجی کرد و رفت سمت آشپزخونه . من هم دراز کشیدم رو تخت و چشام رو بستم .

بعد از تقریبا نیم ساعت ص صدام کرد و گفت که ناهار حاضره . بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه . بوی باقالی پلو هوش از سر آدم میبرد .
ص میز رو خیلی مرتب چیده بود و شمعهای روی میز رو هم روشن کرده بود . الحق و الانصاف دستپختش خوب بود تو بعضی از غذاها .و این قضیه شامل باقالی پلو هم میشد . غذای خیلی خوشمزه ای شده بود شروع کردیم به خوردن . من با وجودیکه صبحانه کاملی خورده بودم و تحرکم هم از صبح زیاد نبود ولی با اشتها غذا خوردم .

بعد از نهار با کمک ص ظرفها رو شستیم و آشپزخونه رو مرتب کردیم . تو همین حین هم افسانه زنگ زد بهم که بهش گفتم بعدا خودم بهت زنگ میزنم . کارمون که تموم شد یه چایی و سیگار بعدش هم بر خلاف عادتم یه چرت مرغوب با عشق زدیم که خستگیمون در بره .

ادامه دارد ....


نويسنده : کامران


خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.


Posted by Ema87 at September 30, 2008