« دو روي عشق – قسمت چهل و چهارم | بازگشت | دو روي عشق – قسمت چهل و ششم »
دو روي عشق – قسمت چهل و پنجم
بعد از اون لب ص دستاش رو گذاشت دو طرف صورتم و تو چشام زل زد .
ص : کامران . منو ببخش . خواهش میکنم . قول میدم جبران کنم .
ک : اگر این هفته بهت گفتم که بریم شمال بدون بخشیدمت . اگر هم که نگفتم بدون نبخشیدم . فعلا خدانگهدار . تو هم دیگه دیر وقته برو خونه . خوب نیست یه دختر این وقت شب تنها تو خیابون باشه .
ص : من که تنها نیستم . با عشقم هستم .
ک : نیم ساعت پیشت یادت بیاد دیگه این حرف رو نمیزنی . ( بد خورد تو حالش )
ص : یعنی تو نمیخوای من رو برسونی تا دم در خونه ؟
ک : مگه نمیری خونه نرگس ؟
ص : نه دیگه . میخوام برم خونه خودمون .
ک : باشه بیا برسونمت . راه بیافت .
ص : مرسی بابایی .
ک : تا زمانی که نبخشیدمت این واژه رو به کار نبر .
ص : چشم بابایی .
از لج بازیش خنده ام گرفت .
ص : هورا هورا . بابایی بد اخلاق خندید .
ک : مگه نگفتم این واژه رو به کار نبر .
ص : ببخشید .
از تو خیابون یه تاکسی گرفتیم رانندش یه پیر مرد بود . تو دلم به تمام سر دمداران مملکت فحش دادم . از خودم بدم اومده بود .
مگه میشه یکی مثل من که جوون بودم و توانا تقریبا از نظر مالی تو مذیقه نباشم و پول رو بدون دلیل مثل ریگ برای امثال ص خرج کنم . یکی هم مثل این بنده خدا این وقت شب به خاطر یه لقمه نون باید زحمت بکشه و خون دل بخوره .میگن دنیا وارونست همینه دیگه .
سوار شدیم آدرس خونه ص رو دادم و گفتم بعدش هم میرم خ باستان .
پیرمرد از تو آیینه یه نگاهی بهم کرد و گفت : چقدر میدی ؟
ک : چقدر میشه پدر ؟
پ : 6 تومن .
ک : خوبه . بریم .
راننده دنده یک رو چاقید و راه افتاد . توی راه ص نگاهش تو صورت من بود , داشت من رو نگاه میکرد .
ک : حاجی میتونم سیگار بکشم ؟
پ : بکش ایراد نداره .
ک : شما هم میکشی برات روشن کنم ؟
پ : نه پسرم اهلش نیستم .
از تو جیب کاپشنم بسته سیگارم رو در آوردم و یه نخ روشن کردم .
شیشه رو دادم پایین تا دود سیگار بره بیرون . یه کام عمیق از سیگار زدم و فرو خوردمش .
تو فکر بودم که دست ص رو روی دستم حس کردم . یه حسی بهم دست داد , نمیخواستم فکر کنه که خیلی زود خرم کرده با وجود اینکه دقیقا همینجور بود . واقعا زود خرم کرده بود .
دستم رو از دستش کشیدم بیرون .
ص : کامران ؟
ک : بله ؟
ص : چرا اینجوری میکنی با من ؟
ک : دلیلش رو خودت میدونی , من دیگه چی بگم بهت .
ص : هنوز من رو نبخشیدی ؟
ک : تو اگر جای من بودی به این سادگی و به این سرعت میبخشیدی ؟
ص : فکر نکنم .
ک : پس توقع بیخودی نداشته باش .
ص : چشم . ( دوباره اشک از گوشه چشماش سرازیر شد . ) اشک تمساح که میگن همینه .
ک : میدونی که بدم میاد کسی کنارم باشه و گریه کنه مگه نه ؟
ص : آره , میدونم .
ک : پس پاک کن اون اشکهای مسخره رو .
ص : چشم .
دیگه رسیده بودیم دم در خونه اشون . از ماشین پیاده شد .
من هم پیاده شدم که بشینم پهلوی راننده .
ص : کامی ؟
ک : بله ؟
ص : تو رو خدا سعی کن امشب رو فراموش کنی .
ک : سعی خودم رو میکنم .
ص : مواظب خودت هم باش .
ک : این رو هم سعی خودم رو میکنم .
ص : خداحافظ .
ک : خدا حافظ .
نشستم تو ماشین و راننده حرکت کرد . یه سیگار دیگه روشن کردم و تو حال خودم بودم . راننده هم بنده خدا فهمیده بود که من بدجوری پنچرم کاری به کارم نداشت . فقط وقتی سر خیابون رسیدیم ازم پرسید کدوم ور بره که من راهنماییش کردم .
رسیدیم سر کوچه و نگه داشت .
ک : حاجی امشب چقدر کار کنی دخلت جور میشه و میری پهلوی زن و بچه ات ؟
پ : 10 تومن بشه میرم خونه , چطور ؟
ک : هیچ چی . پس برو خونه و پیش زن و بچه هات باش و بهشون برس .
در آوردم از جیبم 10 تومن دادم بهش و روم رو کردم سمت خونه و راه افتادم .
بنده خدا ماتش برده بود , نفهمید چی شد . فقط فکر کنم دلش به حالم بدجوری سوخت . فکر کرد من کسخلی چیزی هستم .
کلید انداختم تو در و داخل شدم . رفتم تو اتاقم دیدم مریم یه دست لباس سکسی و زیبا تنشه و یه آرایش خیلی باحال هم کرده و رو تخت خوابش برده . بنده خدا حتما خیلی منتظرم بوده , دلم به حالش سوخت .
پتو رو آروم کشیدم روش و خودم هم رفتم تو هال رو کاناپه دراز کشیدم .
یه نخ سیگار روشن کردم و به جریان امشب فکر کردم .
دلم میخواست که ببخشمش , ولی عقلم میگفت که کار درستی نیست تو جدال بودم با خودم . تو فکر غرق بودم .
م : کامران با تواما .
ک : هان , چیزی شده ؟
م : نه بابا , کی اومدی ؟
ک : نمیدونم فکر کنم یه ربعی باشه .
م : چرا نیومدی پیش من بخوابی ؟
ک : گفتم تو رو دیگه از خواب بیدار نکنم .
م : کجا بودی تا این وقت شب ؟
ک : جایی بودم .
م : افسانه زنگ زده بود . گفت هر ساعتی که اومدی بهش زنگ بزنی , کار واجب پیش اومده .
ک : باشه بهش زنگ میزنم , تو هم برو بخواب .
م : تو نمیای پیشم عزیز ؟
ک : برو من هم میام .
مریم رفت . من هم گوشیو برداشتم و شماره افسانه رو گرفتم .
با اولین زنگ برداشت گوشیو .
ا : کامران حالت خوبه ؟
ک : آره چطور مگه ؟
ا : هیچ چی , نگران شده بودم برات ؟
ک : چرا . ؟
ا : آخه فرزانه زنگ زده بود و یه چیزایی میگفت . نگران شدم .
ک : چی میگفت مگه ؟
ا : این که امشب سوتی دادن و تو فهمیدی . مچشون رو گرفتی و از این حرفها . میگفت که تو خیلی عصبانی بودی .
داشت دنبال ص میگشت , میگفت خونه نرگس هم نرفته و نگرانه که تو بلایی سر ص آورده باشی .
تو که موبایلتو جواب نمیدادی . ص هم که خاموش بود . من هم نگران شدم , کامران بلایی که سر ص نیاوردی ؟
ک : نه بابا , نترس . به اون پتیاره هم بگو یه بار دیگه دوروبر ص ببینمش جرش میدم .
ا : کامی ؟
ک : بله ؟
ا : یه بار بهت هشدار داده بودم . ولی گوش ندادی .
ک : الان موقع نصیحت نیست , اوکی ؟
ا : باشه , هر جور راحتی . فردا که میتونم ببینمت ؟
ک : اگر حالم خوب باشه آره , میبینیم هم رو .
ا : پس صبح بهت زنگ میزنم .
ک : باشه , الان کاری نداری ؟
ا : نه , بهش فکر نکن . عشق و عاشقی از این چیزا زیاد داره .
ک : میدونم , میدونم . فعلا خداحافظ .
ا : خدا نکهدار .
گوشیو گذاشتم سر جاش و دوباره یه سیگار روشن کردم .
اینقدر عصبانی بودم که اصلا هیچ چیزی جلودارم نبود, سیگار میکشیدم که مثلا آرومم کنه .
مدام صحنه هایی رو که دیده بودم مثل فیلم سینمایی جلو چشمم رژه میرفتن , بد جوری داغون بودم .
الان که دارم مینویسم یاد فیلم مسیر سبز میافتم که تکیه کلام جان کافی بعد از گذشتن از سختیها این بود : خیلی خسته ام رییس . خیلی .
سیگارم رو تو جاسیگاری خاموش کردم . یاد حرف یکی از بچه ها افتادم که میگفت : بهترین رفیق آدم سیگارشه با این که میدونه آخرش زیر پات له میشه ولی تا آخر عمرش به پات میسوزه .
یه زهرخند زدم و از جام بلند شدم . چراغهای هال رو خاموش کردم و رفتم تو اتاق خواب .
مریم انتظارم رو میکشید , آغوشش رو باز کرد و منو به آغوشش فرا خواند .
چقدر احتیاج داشتم به آغوش گرمی که من رو در بر بگیره و آرومم کنه . چقدر احتیاج داشتم به جایی که بتونم تمام بدبختیام رو تبدیل کنم به اشک و در اونجا خودم رو خالی کنم .
با تمام وجودم با تمام خستگیم به آغوش مریم عزیزم پناه بردم و خودم رو سپردم به دستان لطیف و پر از عشقش . که واقعا میتونم بگم عشقش یه عشق ناب بود و گوارای وجود قلبی پاره پاره مثل قلب من .
به نظر شخصیه من آدمها برای این از سکس خوششون میاد که بعد از اتمامش مغزشون یه ریست کامل میشه و به یه خلصه میره و پر میشه از لذت , دردها رو فراموش میکنن و از دنیا برای حتی لحظه ای دل میکنن , خلع فکری یکی از دستاوردهای سکسه که ما انسانها رو از بعضی از غمها نجات میده .
آغوش گرم و نوازشهای دل انگیز مریم من رو به وجد آورده بود ولی در عین حال باز هم به یاد ص بودم و کاری که با من کرده بود .
با خودم کلنجار رفتم و بالاخره به این نتیجه رسیدم که دم رو غنیمت بشمارم تا بعد ببینم چه کاری میشه کرد . برای همین خودم و مریم رو تو سکس و شهوت غرق کردم . سکسی که آخرش یه خلع مغزی بود و میتونم بگم کاملا من رو به ارامش رسوند , میدونم که مریم هم لذت وافری از اون سکس برد و با وجود اینکه بعضی وقتها در حال سکس خشمگین میشدم و سکس خشنی براش به اجرا گذاشته بودم لذت کامل رو برد , بعد از سکس در اغوش مریم به خواب رفتم و چه خواب دلپذیراما کوتاهی .
نیمه شب بود که بر اثر دیدن یک کابوس از خواب پریدم و سراسیمه نشستم توی جام , عرق سردی به پیشونیم نشسته بود . تمام بدنم خیس عرق بود , خواب وحشتناکی بود , خیلی هم وحشتناک .
از تخت اومدم پایین .
یه نگاه به مریم کردم .باز هم با همون چهره معصوم خوابیده بود , تو دلم گفتم خوش به حالت که میتونی به این راحتی بخوابی .
رفتم تو آشپزخونه , ساعت تقریبا 3 صبح بود . یه چایی برای خودم درست کردم و ضبط رو روشن کردم . شاید صدای فریدون میتونست آرومم کنه .
نشستم روی صندلی جلوی شومینه و چایی داخل لیوان رو مزه مزه کردم . دوباره فکر و خیال اومد به سراغم .
چرا باید همچین اتفاقی برای من بیافته . ؟ ( سوال مسخره ای بود ) چون خودم احمقم , به همین سادگی .
خواب بدی بود , مظمونش این بود که ص خودکشی کرده .
بی اختیار دستم رفت سمت گوشیه تلفن . شماره ص رو گرفتم .
جای تعجب بود برام , با دومین زنگ برداشت .
ص : بله بفرمایید ؟
ک : منتظر کسی بودی ؟
ص : آره , منتظر تو بودم . خیلی با خودم کلنجار رفتم که بهت زنگ بزنم اما نمیدونستم که عکس العملت چی هست , برای همین منصرف شدم .
ک : یعنی تو منتظر من بودی . من باور کنم این موضوع رو ؟
ص : آره به خدا . به جون عزیز ترین کسایی که تو زندگیمن راست میگم .
ک : خیره ایشالا .
ص : تو چرا زنگ زدی ؟
ک : نمیدونم , از خواب پریدم . اصلا نفهمیدم چرا شماره ات رو گرفتم .
ص : پس معلومه خیلی مهمم برات .
ک : اگر مهم نبودی امشب خیلی بی تفاوت از کنار این مسئله میگذشتم و اصلا به روی خودم نمیاوردم و جلو نمیامدم .
ص : به خدا وقتی دیدمت منتظر بودم یه کاری دست خودت بدی . از قیافه ات معلوم بود که خیلی عصبانی هستی , من که منتظر هر گونه اقدامی از طرفت بودم .
ک : خدا رو شکر میکنم که اتفاقه غیر قابل برگشتی نیافتاد .
ص : آره , باید یه صدقه بدم .
ک : اوکی , با من کاری نداری ؟
ص : کامران ؟
ک : بله؟
ص : به خدا دوست دارم . میپرستمت .
ک : فکر نمیکنی یه کم دیر شده ؟
ص : اگر تو بخوای نه , هنوز دیر نشده .
ک : این هم مستلزم فکر کردنه .
ص : فکرات رو بکن , قول میدم پشیمون نشی .
ک : از چی ؟ از این که فکرم رو میکنم ؟
ص : به خدا مسخره ای , تو عصبانیت هم فکرت جاهای بد میگرده .
ک : میدونی که نسبت به واژه کردن واکنش نشون میدم .
ص : آره میدونم .
ک : خوب دیگه کاری نداری ؟
ص : نه , ولی تو رو خدا من و ببخش .
ک : سعیم رو میکنم , بهت خبر میدم .
ص : میتونم بهت زنگ بزنم ؟
ک : دوست داری بزن , ولی این به منزله این نیست که بخشیدمت . بهت که گفتم جوابت رو چه شکلی میدم بهت .
ص : آره ,خیلی دلم میخواد با هم بریم شمال .
ک : هر چی خدا بخواد .
ص : و البته بنده خدا که تو باشی .
ک : بسه دیگه نمیخواد مخ من رو بزنی . برو بگیر بخواب .
ص : چشم , شب به خیر .
ک : بگی صبح به خیر بهتره , خدا حافظ .
ص : خدا حافظ.
گوشیو گذاشتم سر جاش ,لیوان چایی رو سر کشیدم و بعد از خالی شدنش گذاشتمش رو میز .
دستام رو قلاب کردم پشت گردنم و تکیه دادم به پشتی صندلی .
باز هم فکر و خیال , باز هم استرس و تنش .
نمیدونستم چه راهی درسته و چه راهی غلط , وقتی یاد چهره زیبا و دلفریب ص میافتادم با خودم میگفتم که میبخشمش ولی وقتی یاد اون اتفاق کذایی میافتادم میگفتم : ولش کن , بذار گورشو گم کنه بره دنبال هرزه گریش .
هر چی بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم . آخرش هم به این نتیجه رسیدم با چند نفری مشورت کنم , که البته یکیشون افسانه بود . دوست نداشتم مریم از این ماجرا با خبر بشه , که البته تا حدودی هم موفق بودم .
برگشتم تو اتاق خواب , دوباره به چهره معصوم مریم نگاه کردم .
پوست سفید و لطیفش , دماغ زیبا و خوش فرمش , موهای مشکی و لختش , اندام خوش تراش و بی نقصش .
همه و همه آدم رو تشویق میکرد که این مخلوق خدا رو به آغوش بکشی و غرق در لذت بشی .
خودم هم نمیدونم با اون اعصاب خورد چه شکلی تشویق میشدم به این کار , کدوم دست نامرئی من رو سوق میداد به طرف مریم و اندام هوسناکش , ولی دست آخر اون دست و غریضه شهوت دست به دست هم دادن و من رو تشویق کردند به هم آغوشی با مریم .
کنار مریم دراز کشیدم و خیلی آروم شروع کردم به نوازش اندامش .از گوشش تا زیر گردنش , از روی لبهای داغش تا بالای سینه های سفت و گردش , یواش یواش مریم هم از خواب بیدار شد و از اینکه این وقت شب دارم باهاش ور میرم هم متعجب شده بود و هم خوشحال .
م : به به , ببین کی اومده این طرفا . آقا کامرانی که تا دیروز حتی نمیخواست دست بزنه به دختر داییش .
ک : اگر ناراحت شدی برم ؟
م : اتفاقا باش که باهات کار دارم عزیز دلم .
ک : چیکارم داری ؟
م : خودت میفهمی .
مریم غلطی زد و اومد روم , من هم به پشت روی تخت دراز کشیده بودم . خدای من این دختر آتشفشانی از شهوت بود , داغی تنش بدنم رو میسوزوند , گرمای دل انگیزی که هر پسری آرزو داره پارتنر سکسیش به این صورت داغ و پر انرژی باشه .
دوباره خلع ذهنی , دوباره کرختی بعد از سکس , دوباره لذت وافر . همه و همه دست به دست هم دادن تا من بتونم بعد از مریم در آغوش خواب قرار بگیرم , خوابی دل انگیز که الان هم در حسرت یه همچون خوابی هستم که دوباره برام تکرار بشه تا دیگه کابوس نبینم .
ادامه دارد ....
نويسنده : کامران
خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.
Posted by Ema87 at September 29, 2008

