« دو روي عشق – قسمت چهل و سوم | بازگشت | دو روي عشق – قسمت چهل و پنجم »
دو روي عشق – قسمت چهل و چهارم
مرتضی اینجا چیکار میکنه . ؟
اینا همدیگرو کجا دیدن ؟
خدایا چی میدیدم .
مرتضی راننده بود و ص بغل دستش نشسته بود . فرزانه هم با یه پسر که نمیشناختمش عقب نشسته بودن . هر چهار تاشون نیششون باز بود و داشتن با هم میگفتن و میخندیدن .
ص با مرتضی دست داد و مرتضی اون رو کشید سمت خودش و یه لب جانانه از همدیگه گرفتن . دیگه قاط زدم . دست خودم نبود . از تو مخفیگاهم اومدم بیرون .
خیلی محکم ولی آهسته رفتم سمت ماشین . رسیدم جلوی ماشین و با دوتا دستم محکم کوبیدم رو کاپوتش . هر چهار تاشون متوجه حضور من شدن .مرتضی و ص که با تعجب داشتن من رو نگاه میکردن . پسری که عقب پهلوی فرزانه نشسته بود ( که فهمیدم صاحب ماشین اونه ) در رو باز کرد و اومد پایین .
% : هو . چه مرگته ؟ کسخلی مگه ؟
ک : خفه شو . بشین تو ماشین تا نزدم مادرت و نگاییدم .
% : با کی هستی تو ؟
ک : با تو مادر قحبه . گفتم بتمرگ تو ماشین . گه زیادی هم نخور . بگو چشم .
پسره اومد بیاد سمت من که مرتضی پیاده شد و جلوش رو گرفت .
% : ول کن مرتضی . بزار بزنم کونش رو پاره کنم .
ک : ولش کن ببینم میخواد کیرم رو بخوره . ( تو همین حین دست ص رو روی بازوم حس کردم . )
ص : کامران . بیا اینور من بهت توضیح میدم همه چیز رو .
ک : تو خفه شو . اصلا نمیخوام صدات رو بشنوم .
% : درست صحبت کن باهاش .
دیگه نفهمیدم چی کار میکنم . اون زمان همیشه یه زنجیر توی جیبم داشتم که برای دعوا درستش کرده بودم . از این زنجیر های ریز اما تو پر که برای غلاده سگ استفاده میکنن . دستم رفت تو جیبم . سردی جسم زنجیر و گرمای دست من تلفیقی نا مانوس پدید آورده بودن . از برزنتی که سر زنجیر تعبیه کرده بود م به عنوان دستگیره گرفتم و از جیبم کشیدمش بیرون . مرتضی میدونست که نباید دعوا شروع بشه .
چون روز اول که مغازه آرایشی رو گرفته بودیم اونجا یه دعوا کرده بودم با یکی از کسبه اونجا و در آخر هم منجر به شکسته شدن دو تا شیشه سکوریت شده بود .
تا مرتضی بخواد به خودش بجنبه و جلوی من رو بگیره . اولین ضربه زنجیر به کاپوت ماشین اصابت کرد . یه صدای عجیبی از کاپوت بلند شد . همه برای چند ثانیه مکث کردن . ص داشت التماس میکرد . فرزانه که ریده بود به خودش .و از جاش تکون نمیخورد . مرتضی هم که فهمیده بود چه گندی زده دو به شک بود که بیاد منو آروم کنه یا تو روم وایسه . مونده بود اون بچه کونی که اصلا نمیدونست من کی هستم و چی میخوام . ؟
% : هو . کثافت . چی کار میکنی ؟
ک : گفتم خفه شو . وگرنه بد میبینی .
% : خودت خفه شو .
ک : نه مثل اینکه تا مادرت رو نگام ول کن نیستی . هان .
دیگه خون به مغزم نرسید . زنجیر رو بردم هوا و با یه چرخش دور سرم با شدت کوبیدم تو شیشه در راننده . شیشه پودر شد اومد پایین .
دومی هم همچینین و لی فقط ترک خورد . پایین نریخت .
اومدم برم سمت شیشه جلو که با صدای مرتضی به خودم اومدم .
م : کامران بسته دیگه . بیخیال شو .
ک : تو حرف نزن که نوبت توام میشه .
م : میدونم . ولی با ماشین این بدبخت چیکار داری . ؟ کس دیگه بهت خیانت کرده . نارو زده . حالا تو داری دق دلیت رو سر ماشین این بیچاره پیاده میکنی .
یکم از خشمم کم شد . پسره بدبخت داشت گریه میکرد . زنجیر رو از مچم در آوردم و گذاشتم تو جیبم .
ک : هو . دزد ناموس . به این بچه ننه بگو فردا بیاد در مغازه به رامین میگم خسارتش رو بهش بده . بگو وا نیسه اونجا مثل زنا گریه کنه .
خودم هم یه نگاه با نفرت کردم به ص و روم رو برگردوندم و خیلی داغون راه افتادم که برم . چند نفری وایساده بودن و شاهد ماجرا بودن . با تعجب داشتن نگاهم میکردن .
ک : چیو نگاه میکنین . ؟ حلوا که خیر نمیکنن . چند تا آدم مادر قحبه من و به گا دادن . اگر میخواین تشویق کنین باید اینا رو تشویق کنین .با دستم بهشون اشاره کردم و سرم رو انداختم پایین و به راه خودم ادامه دادم .
ص : کامران ؟ کامران وایسا کارت دارم . کامران با توام .
دست انداخت و دستم رو کشید . روبروم که قرار گرفت . هنوز ثابت نشده بود که یه چک خیلی محکم خوابوندم زیر گوشش . خودم دردم گرفت . قلبم به درد اومد .
با وجودیکه از شدت سیلی شوکه شده بود دست انداخت و یقه لباسم رو چسبید .
ص : تو منو بکش . ولی اول به حرفهام گوش بده . بعد هر کاری خواستی انجام بده .
ک : من هیچ صحبتی با تو ندارم . دیگه اصلا کاری ندارم باهات . برو خوش بگذرون . هر دقیقه تو بغل یکی باش و باهاش دل و قلوه رد و بدل کن . تو دیگه برای من مردی . میفهمی ؟ مردی .
ص : کامران جون هر کس که دوستش داری . فقط 10 دقیقه . بعدش هر کاری که بگی من انجام میدم . بذار 10 دقیقه برات توضیح بدم .
ک : من تو رو دوست داشتم . ولی الان دیگه نه . برو پی زندگیت . برو .
ص : بابایی . تو رو خدا . ارواح خاک مادرت . فقط 10 دقیقه . قول میدم بیشتر نشه .
از سر و صدای ما اغلب همسایه ها کله اشون رو از پنجره کرده بودن بیرون که ببینن چه خبره .
ک : خفه شو . صدات رو هم بیار پایین .
ص : چشم . هر چی تو بگی . ( اشک از گوشه چشماش به شدت میومد پایین . . شونه هاش از شدت هق هق بالا و پایین میشدن . )
برگشتم سمت دوستاش . وایساده بودن هنوز .
ک : برید گمشید دیگه . زندگیم رو به گا دادید خیالتون راحت شد دیگه . گورتون رو گم کنید .
مرتضی وپسره که اسمش رو هم هنوز هم نفهمیدم سوار ماشین شدن . فرزانه پشت سر ما وایساده بود داد زد : ص بیا بریم . این لیاقتت رو نداره .
با سرعت رفتم سمتش .. میتونم بگم مثل یه یوزپلنگ که یه طعمه ضعیف پیدا کرده و میخواد تمام بدبختیاش رو از طریق دندونای تیزش به گوشت اون طعمه مفلوک خالی کنه .
قبل از اینکه کسی بتونه عکس العملی نشون بده رسیدم بهش . دستم رو انداختم زیر گلوش و فشار دادم .
ک : ببین جنده 5 زاری . صد تا مثل تو آرزوی این رو دارن که زیر من بخوابن . التماسم رو میکنن که بکنمشون . اگر هم تا الان بلایی سرت نیومده به خاطر این بوده که لیاقت کیر امثال من رو نداشتی . پس زبونت رو بکن تو کونت و گورت رو گم کن . فهمیدی مادر به خطا یا دوباره بهت بگم ؟
با سر تایید کرد که همه حرفام رو متوجه شده . از فشاری که به خرخرش آورده بودم صورتش سرخ شده بود . به صورت عادی نمیتونست نفس بکشه .
مرتضی رسیده بود بهمون . خفتش رو ول کردم و برگشتم .
زیر لب داست یه چیزی زمزمه میکرد برگشتم با یه نگاه غضب آلود نگاهش کردم . لال شد .
ص دستم رو گرفت و من رو کشید به یه گوشه ای . یه پارک مانند بود اونجا . نشستیم روی یکی از نیمکتها . از فشار عصبی که بهم وارد شده بود . زبونم چسبیده بود به سقم . یه سیگار در آوردم روشن کنم از دستم افتاد . لرزش دستم خیلی زیاد بود . ص سیگار رو از زمین برداشت و برام روشنش کرد داد دستم .
گرفتم ازش . چند تا کام عمیق و پشت سر هم از سیگار گرفتم . یه قطره اشک از گوشه چشمم غلطید رو ی گونم .
از چشم ص دور نموند . با یه بوسه اشکم رو از صورتم پاک کرد .
واقعا راست میگن فاصله عشق تا نفرت یک قدمه .
کسی که تا 1 ساعته پیش عاشقانه دوستش داشتم برام بیگانه بود . دیگه نمیتونستم دوستش داشته باشم .
ک : خوب . میخواستی حرف بزنی . بگو میشنوم . میخوام برم .
ص : نه . تو منو تو این وضعیت نباید تنها بذاری .
ک : کدوم وضعیت .؟ تو که وضعیتت بد نیست . یه دوست خوب پیدا کردی اسمش آقا مرتضی شاخ شمشماده .
ص : تو رو خدا اینجوری حرف نزن . اول حرفم رو گوش کن .
ک : بگو . میشنوم .
ص : ببین کامران به همه مقدسات قسم میخورم که امشب برای اولین بار بود که با مرتضی رفتم بیرون . اون هم مقصرش فرزانه بود . اون تشویقم کرد که با مرتضی دوست بشم .
ک : فرزانه مرتضی رو از کجا میشناخت . ؟
ص : چند باری اومد دم مغازه . یه بار هم همین پسر رو اونجا دید . پسره با فرزانه دوست شد . یه مدت که از دوستیشون گذشت مرتضی به فرزانه گفته بود که با من صحبت کنه و پیشنهاد دوستی مرتضی رو به من بده . یه چند باری با هم راجع بهش صحبت کردیم . حتی به فرزانه گفته بود که اگر ص بخواد من باهاش ازدواج میکنم . امشب هم مثلا اومده بود ببینه حاظرم باهاش ازدواج کنم یا نه . به خدا من اصلا روحم هم خبر نداشت . فرزانه گفت بیا بریم بیرون بگردیم . بعدش دیدم از قبل با هم هماهنگ کرده بودن . رفتیم یه جا یه شام خوردیم و بعدش اومدیم که من رو برسونن تا دم در خونه نرگس .
ک : فرض بگیریم که همه چیزایی که گفتی راست بود . تو مگه من رو دوست نداشتی ؟
ص : آره . خیلی هم دوستت داشتم و دارم .
ک : پس چرا همچین قضیه مهمی رو به من نگفتی .
ص : ترسیدم بیای دم در مغازه و آبروریزی کنی .
ک : از ابرو ریزی امشب که بدتر نبود .
ص : راستش اصلا فکر نمیکردم که سر و کله ات اینجاها پیدا بشه .
ک : همیشه بهت گفتم که اتفاق یکدفعه میافته . نگفتم ؟
ص : آره بابایی گفته بودی .
ک : یه بار دیگه بگی بابایی میزنم زیر گوشت پرده گوشت پاره بشه . فهمیدی ؟
ص : آره . فهمیدم . ( سرش پایین بود .با یه حالت مستاصل جواب میداد. )
ک : خوب دیگه وقتت تموم شد . ممنونم که این همه وقت باهام بازی کردی و آخرش هم این جوری تموم شد .
از جام بلند شدم و راه افتادم .
ص : کامران تورو خدا وایسا . هنوز حرفم تموم نشده .
ک : 10 دقیقه ای که فرصت خواستی تموم شد . شرمنده .
ص : به قول خودت . این همه وقت برام گذاشتی . حالا یه کم هم بیشتر . این رو از من دریغ نکن . خواهش میکنم ازت .
صدای هق هقش بلند شد دوباره . یه چیزی قلبم رو داشت پاره پاره میکرد و اون هم این بود که یه آدم هر چند هم پست داشت التماسم میکرد .هیچ وقت تو زندگیم اجازه ندادم کسی التماسم کنه .
ک : خوب بگو . فقط سریع بگو . میخوام برم .
ص : باشه . پس بیا بشین .
ک : همینجوری راحتم . حرفت رو بزن .
ص : ببین کامران . من و تو دوستهای خوبی برای هم بودیم و امیدوارم که تو به من فرصت بدی این اشتباهم رو جبران کنم . یک بار بهم فرصت بده . قول میدم با تمام وجودم جبران کنم برات . اصلا من رو به کنیزی قبول کن . درسته این چند وقته با هم دوست بودیم و به قول تو به هم عشق میورزیدیم . تو هیچ چیزی برای من کم نذاشتی . به جرات میگم هیچ چیز . اما یه چیزی که هر دختری از عزیزش توقع داره بشنوه رو هیچ وقت به زبون نیاوردی . یا اگر هم صحبتش شد به راحتی از کنارش رد شدی . من اگر امشب اینجا بودم در کنار مرتضی صرفا به خاطر همین قضیه بود . چون فکر نمیکردم که تو هیچ وقت به من پیشنهاد ازدواج بدی . همیشه از این که تو بخوای با من دوست باشی و من به تو عشق بورزم و در آخرش تو بری با مثلا مریم ازدواج کنی میترسیدم. کامران من دیگه سنی ازم گذشته . درسته تو تا امروز ستون زندگیم بودی ولی اگر بخوای یه روزی بری با کس دیگه ای ازدواج کنی این وسط کی بازنده میشه . ؟ درسته اون بازنده منم . نه تو . درسته من به تو بد کردم . خیانت کردم با وجود اینکه میدونستم تو خیلی به این مسئله حساسی و من رو زیر ذره بین داری . ولی بدون اگر میدونستم که 1 % تو اقدام میکنی به این که بخوای با من ازدواج کنی مطمئن باش هیچ وقت فکر هیچ پسر دیگه ای رو هم به مغزم خطور نمیدادم .
ک : شاید حرفات درست باشه و منطقی ولی نباید این کار رو با من میکردی . میتونستی بیای به من بگی که مثلا یه خواستگار برام پیدا شده . اونوقت نظر من رو میپرسیدی . اگر من بهت جواب درست میدادم که هیچ . اگر هم نه که تو میتونستی هر کاری دوست داری انجام بدی . تازه اگر دیدی اومدم جلو و درگیر شدم صرفا به خاطر لبی بود که به مرتضی دادی . این برای من خیلی سنگین تموم شد . برای همین دلیلت رو قبول نمیکنم که میگی مرتضی اومده بود ببینه که تو باهاش ازدواج میکنی یا نه . دفعه اولتون هم نبود که با هم میومدین بیرون چون از برخوردتون موقع خداحافظی میشد فهمید که اون احترم اولیه بینتون بر قرار نیست . اونوقت من احمق میومدم تو پاساژ سینه ام رو میدادم جلو راه میرفتم . معلوم نیست تا حالا چند نفر پشت سر من حرف زدن که فلانی رو میبینی اینجوری راه میره . دوست دخترش با فلانی رفیقه . میدونی این چه ضربه بدی به اعتبار من . به غرور من و به حیثیتم میزنه . ؟ میدونی یا نه ؟
ص : آره . امشب فهمیدم که چقدر این مسئله برات اهمیت داره . فهمیدم که وقتی میگن یارو ناموس پرسته و به خاطر ناموسش دست به قتل میزنه یعنی چی .
ک : خوبه پس یه تجربه کسب کردی تا بعد از من با هرکس که دوست شدی بدونی به غرورش . به هیثیتش و به آبروش با این کارت لطمه نزنی . خوب دیگه من میخوام برم . فقط میخوام بدونم چند بار از این کارا کردی که من روحم هم خبر نداشت . ؟ چند شب من احمق تو رختخواب به یاد تو میخوابیدم ولی تو با فراق خاطر داشتی به ریش من میخندیدی و عشقت را با کسی به غیر از من تقسیم میکردی ؟ جون هر کس که دوست داری این یدونه رو بهم راست بگو . دیگه چیزی ازت نمیخوام . به خدای احد و واحد راست میگم .
ص سرش پایین بود و داشت با ناخنهاش ور میرفت .
ک : خوب مثل اینکه این رو هم نمیخوای بگی . پس من برم .
برگشتم و راه افتادم که برم .
ص : کامران صبر کن . میخوام جوابت رو بدم .
همونجا وایسادم . پشتم بهش بود . نمیخواستم نگاهش کنم و افسون نگاهش دوباره من رو بگیره . با حرفاش یکم رامم کرده بود ولی نمیخواستم که برگردم .
ک : بگو ؟
ص : این دفعه چهارم بود .
ک : ممنونم که گفتی . اگر تو این مدت ازم بدی دیدی منو ببخش . حلالم کن . خداحافظ
ص : وایسا کامران . یه سوال من ازت دارم تو جواب بده .
ک : بگو .
ص : تو اگر یه روزی میخواستی با کسی ازدواج کنی . من هم جزو گزینه هات بودم یا نه ؟
ک : تو تنها گزینه بودی . گذاشته بودم تو سفر شمال باهات حرف بزنم .
راه افتادم و رفتم . صدای دویدن ص میومد که دنبالم میدوید . رسید بهم . جلوم وایساد . با دستاش نگهم داشت و تو چشام نگاه کرد . میخواست ببینه چشام دروغ میگن یا راست .
شرم و پشیمانی رو میشد توی چشاش دید .
ص : کامران به من فرصت بده جبران کنم . قول میدم جبران کنم همه چیز رو . قول میدم .
ک : خیلی دیر شده . خیلی دیر .
ص : به خدا هنوز هیچ اتفاقی نیافتاده بین من و مرتضی . به جون بابا و مامانم راست میگم .
ک : فرقی نمیکنه .
ص : کامران یه فرصت . جون هر کس که دوست داری . دوست دارم دوباره بابایی خودم باشی .
ک : نمیدونم . شاید فکر کردم و نظرم برگشت ولی الان مغزم کار نمیکنه .
ص : میخوای باهات بیام خونه ات ؟
یه نگاه بهش کردم که خودش فهمید حرف نادرستی زده . سریع حرفش رو تصحیح کرد .
ص : منظورم این بود که میخوای تا خونه باهات بیام و برسونمت . ؟
ک : برو به زندگیت برس .
ص : تو رو خدا اینجوری باهام حرف نزن . به خدا یه بلایی سر خودم میارما .
ک : فرقی نمیکنه . هر کاری دوست داری انجام بده .
به سرعت حرکت کردم که از این مخمصه فرار کنم . دوباره دوید دنبالم و منو گرفت . خیلی سریع تا من از خودم عکس العمل نشون بدم لباش رو گذاشت رو لبام .
راست میگن اگر از یه خر لب بگیری . بهتر از اینه که با یه لب خر بشی .
و این در مورد من بی اراده صدق میکنه .
ادامه دارد ....
نويسنده : کامران
خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.
Posted by Ema87 at September 29, 2008

