« دو روي عشق – قسمت چهل و یکم | بازگشت | دو روي عشق – قسمت چهل و سوم »
دو روي عشق – قسمت چهل و دوم
ک : خوب آزیتا خانوم گوش بده و خودت قضاوت کن . امروز اینجایی چون که من و مریم ازت یه کمکی میخوایم . کمکی که فقط از دست تو بر میاد انجام بشه .
آ : من اگر کاری از دستم بر بیاد حتما انجام میدم .
شروع کردم به تعریف کردن قضیه ای که بین مریم و افشین پیش اومده بود . آزیتا هم با نگرانی داشت گوش میداد و هیچ حرفی نمیزد . مریم برخلاف دستوری که بهش داده بودم خیلی آروم اشک میریخت و دل من و بیشتر خون میکرد .
بعد از تمام شدن صحبتهام . مریم رو فرستادم که چایی بیاره . خودم هم یه سیگار روشن کردم . آزیتا از من اجازه گرفت و یه سیگار از توی پاکت سیگارم برداشت . براش فندک روشن کردم و گرفتم طرفش . زد رو دستم و ازم تشکر کرد .
مریم هم با چایی اومد نشست پیشمون . با چشم غره من خودش رو جمع و جور کردو صورتش رو مرتب کرد .
آ : خوب . حالا از دست من چه کمکی ساخته است ؟
ک : ببین . من و مریم هیچ توقعی از افشین نداشتیم . نه پول خواستیم ازش و نه اینکه بهش گفتیم باید مسئولیت این کار رو گردن بگیره . همونطور که گفتم فقط ازش خواستیم یه کمک کنه یه دکتر پیدا کنیم و مشکل مریم رو حل کنیم فکر نکنم این خواسته بزرگی بود . حتی میتونست به دروغ قبول کنه این مسئولیت رو . میدونم که مریم رو هم مقصر میدونی . خود من هم همین عقیده رو دارم . ولی اگر افشین به خواسته مریم عمل نمیکرد هیچ وقت این قضایا پیش نمیومد . من میخوام بدونم اگر مریم از افشین میخواست که یک نفر رو بکشه . باز هم افشین خواسته مریم رو اجابت میکرد یا نه ؟
آ : خوب فکر نکنم .
ک : چرا ؟
آ : چون سودی نداشت براش .
ک : آفرین . من هم منظورم همینه . پس معلوم میشه افشین خیلی دوست داشته که این اتفاق بیافته که خواسته مریم رو اجابت کرده . دوما بعد از این کاربرای اینکه بتونه از مریم دوباره کام دل بگیره به دروغ به مریم قول ازدواج داده . کاری که بعید میدونم هیچ وقت انجام بشه . که خودش جای بحث داره . من هم چون میبینم که افشین به قول خودش زرنگی کرده و زده و در رفته میخوام یه حال اساسی بهش بدم که یه چند وقتی تو کما باشه . میخوام روحیش رو به هم بریزم و یکم داغونش کنم . چون اون با مریم این کار رو کرده . تو خودت دختری و بهتر از هر کس دیگه ای میتونی خودت رو جای مریم بذاری . حالا هم اگر جایی از حرفهای من بیربطه بگو . من ناراحت نمیشم .
آ : ببین آقا کامران . من خواهر افشین هستم و طبیعتا طرف برادرم رو میگیرم . ولی وقتی خودم رو میذارم به جای مریم به این نتیجه میرسم که بی غرض باید داوری کنم . پس افشین رو 70 % توی این قضیه مقصر میدونم . و عمل غیر مسئولانه ای که انجام داده رو رد میکنم . حالا شما میخوای چیکار بکنی که افشین تنبیه بشه ؟ من کمکتون میکنم .
ک : خیلی گلی به خدا . پس من نقشه ای که توی سرم هست رو برات میگم . نقاط قوت و ضعفش رو هم با هم ارزیابی میکنیم . مریم پاشو برو پیش رضا اینا ببین چیزی نمیخوان ؟
م : یعنی برم دنبال نخود سیاه ؟
ک : آفرین دختر باهوش . خوشم میاد زود میگیری قضیه از چه قراره .
مریم رفت . من و آزیتا تنها موندیم . یکم که در سکوت گذشت آزیتا گفت : خوب من در خدمتم .
ک : راستش نقشه من اینجوریه که ................................
نقشه رو براش شرح دادم . در حین صحبت کردنم . چهره اش همه نوع حالتی میگرفت به خودش . عصبانیت . شادی . خجالت و ...
بعد از تموم شدن صحبتهام میتونم بگم تو شوکه کامل به سر میبرد . آب دهنش رو به زور قورت داد . یکم من و من کرد و بعدش شروع کرد به صحبت کردن .
آ : آقا کامران نقشه اتون خوبه . اما چند تا ایراد داره . اولا شما از کجا میدونید سامان قبول کنه این قضیه رو .؟
ک : سامان با من . رو حرف من حرف نمیزنه .
آ : دوما شما از واکنش افشین نسبت به این قضیه چیزی نمیدونید . شاید در واکنش به این قضیه بلایی سر من بیاره .
ک : نترس . تا زمانی که افشین کلا متوجه قضیه بشه و بفهمه که فقط داشته تنبیه میشده شما پیش ما هستید . دستش بهتون نمیرسه که بخواد کاری انجام بده .
آ : فکر آبروی من رو هم کردید ایشالا دیگه . نیاید آبروی دختر داییتون رو حفظ کنید آبروی من رو ببرید .
ک : نترس دختر خوب . تو هم مثل مریم برای من دارای احترام و حرمتی . خیالت راحت باشه .
آ : باشه . شما موافقت سامان رو بگیر . باقیش با من . من همکاری میکنم باهاتون . افشین باید یه بار اینجوری تنبیه بشه . تا با آبروی کسی بازی نکنه و غرورش باید لگد مال بشه .
ک : مرسی دختر خوب . به خدا خیلی گلی .
آ : از این حرفها نزنید . خوش به حال مریم که یه پسر عمه خوب مثل شما داره . بیخود نیست سامان اینقدر دوستون داره .
ک : نه بابا . زیاد شلوغش میکنن . خیلیها که من میشناسمشون از من خیلی بهتر هستن . باور کن .
آ : شما هر قدر هم بگید من حرف خودم رو میزنم .
ک : باشه بابا . مثله اینکه مرغ شما هم یه پا داره .
آ : نترسید از شما لجبازتر نیستم . بدبخت افشین که یه همچین نقشه ای براش کشیدین .
ک : اوکی . پس حله دیگه .
آ : آره . خیالتون راحت .
ک : پس یا علی . ( دستم رو دراز کردم سمتش . بدون معطلی دستش رو به دستم رسوند و باهام دست داد )
آ : علی یارت .
ک : ممنونم . ایشالا برات جبران میکنم .
آ : مرسی .
ک : آهای رضا . مریم نمیاین بیرون ؟
ر : اومدیم داداش . چرا داد میزنی .مگه سر جالیزی ؟
ک : فرض کن که هستیم . بیا یه فکری برای شام بکن پسر .
آ : نه دیگه بیشتر از این مزاحم نمیشیم . دیگه رفع زحمت میکنیم .
ر : ا . بیخیال رو حرف کامی حرف نزن دیگه .
ک : آره . بابا شام رو بخورید بعد برید . البته مهمون آقا رضای گل هستیم هممون .
ر : چرا من حالا ؟
ک : سزای آدم چتر باز همینه . من این خانومهای محترم رو دعوت کردم . تو چرا خودت رو قاطی میکنی ؟
ر : باشه بابا . حالا یه لقمه شام میخوای به ما بدیا . هی تحقیرمون کن جلوی دوستمون .
ک : بیخیال بابا . شکوفه میدونه تو چه مارمولکی هستی .. ضایع نمیشی جلوش . تازه بهت افتخار هم میکنه . مگه نه شکوفه خانوم ؟
ش : والا چی بگم ؟
ک : یه چیزی بگو که به ضرر رضا نشه . همین .
همین جوری یکم دیگه کل کل کردیم و خندیدیم . قرار شد شام رو بخوریم و بعدش رضا ببره برسونتشون .
رضا رفت بیرون کباب گرفت و مخلفات . دخترها هم میز رو چیدن و یه کم خونه رو مرتب کردن .
موقع شام اینگار هممون صد ساله که همدیگرو میشناسیم . باخنده و شوخی شام رو خوردیم . جو کاملا دوستانه بود .برای آزیتا و شکوفه جالب بود که من چجوری میتونم هم اینقدر خشک و رسمی باشم و هم اینکه اینقدر شوخ .
بعد از شام یه چایی دیشلمه زدیم تو رگ و بعدش هم موقع خداحافظی فرارسید .
شکوفه و آزیتا اومدن جلو با مریم روبوسی کردن و با من هم دست دادن . رضا هم که اومد تو بغل من و همدیگرو در آغوش گرفتیم .
موقع رفتن آزیتا ازم شماره تلفن گرفت تا باهام هماهنگ باشه .
بعد از رفتن اونها . رفتم رو کاناپه ولو شدم . یه سیگار روشن کردم و شروع کردم به کشیدن .
با صدای مریم به خودم اومدم .
م : کامی با تواما . کجایی ؟
ک : هان . همینجام . داشتم فکر میکردم .
م : خوب نمیخوای بگی با افشین میخوای چیکار کنی ؟
ک : به وقتش میفهمی . عجله نکن .
م : ببخشید ولی مثل اینکه این مسئله منم هستا .
ک : تو خراب کردی . من میخوام آبادش کنم . اگر هم بهت چیزی نمیگم . برای خودته وگرنه بهت میگفتم . یه کم دندون رو جیگر بذار .
م : باشه . فقط خدا کنه گند نزنی .
ک : نترس . من گند نمیزنم . خیالت راحت باشه .
مریم رفت جلوی تلویزیون و زد رو ماهواره . من هم یه سیگار دیگه آتیش کردم . یاد ص افتادم . بهش گفته بودم زنگ میزنم .
تلفن رو برداشتم و شماره خونش رو گرفتم . اشغال بود . ردیال کردم . بازم اشغال . چند باره گرفتم باز هم اشغال . دیگه داشت اعصابم خرد میشد . موبایلش رو گرفتم . در دسترس نبود . نگرانش شده بودم . گذاشتم روی اتو ردیال . تا تقربا بیست دقیقه طول کشید تا آزاد شد . مریم هم فهمیده بود که اعصابم به هم ریخته . یه گوشه ای سر خودش رو گرم کرده بود و با من کاری نداشت .
زنگ اول گوشیو برداشت .
ص : جونم عزیزم .
ک : سلام با منی .؟ ( رفت تو شوک . فکر کنم اصلا توقع من یکی رو نداشت . یکم مکث کرد و جواب داد )
ص : آره دیگه بابایی . پس با کیم . ؟
ک : همینجوری . آخه گوشیه تو که آی دی کالر نداره . تو از کجا فهمیدی منم .؟
ص : حس ششم بابایی .
ک : آفرین به تو . چه خبر ؟
ص : سلامتی . تو چه خبر ؟
ک : بد نیستم . خدا رو شکر . چی کار میکردی ؟
ص : کار بدی نمیکردم بابایی . ( تو همین حین صدای زنگ موبایلش رو شنیدم . یکم متعجب شدم . سریع هم صداش قطع شد )
ک : موبایلت زنگ میخوره . ( پارازیت موبایل افتاده بود رو خط )
ص : نه بابایی . قطع شد .
ک : کی بود ؟
ص : فرزانه بود .
ک : اوکی . دیگه چه خبر . حالا کار بد نمیکردی درست . کار خوبی که انجام میدادی چی بود ؟
ص : هیچ چی داشتم موزیک گوش میدادم .
ک : خوبه . خوبه . (دوباره پارازیت )
ص : بابایی . من بهت زنگ بزنم ؟
ک : بزن عزیز . تا کی .؟
ص : 1 دقیقه دیگه .
ک : اوکی منتظرم .
ص : مرسی بابایی مهربون . ( گوشیو گذاشت سر جاش )
گوشیو گذاشتم سر جاش و به فکر فرو رفتم . یعنی چی ؟
ص منتظر تلفن بود . اما نه تلفن من .موبایلش هم زنگ میخورد ولی جواب نمیداد . من هم راجع به اشغالی تلفن بهش چیزی نگفتم . اون هم دروغ گفت که داشته موزیک گوش میداده چون حداقل باید یه صدایی چیزی از خونش میومد .
خدا به خیر بگذرونه . یاد حرف افسانه افتادم که گفت : کامی محبتت رو برای هر کسی خرج نکن . یعنی چی ؟ یعنی این یه نوع هشدار بوده برای من .
باز هم احساسم به منطقم غلبه کرد و پیروز شد.
بچه جان تو چقدر مشکوکی . مگه بده که دوست داره و منتظر تلفنت میمونه . ؟
حتما فرزانه بوده که رو موبایلش زنگ میزده . چرا اینقدر زود به همه چیز شک میکنی .
تو همین افکار بودم که تلفن زنگ خورد . از شمارش فهمیدم ص هستش .
ک : جانم .
ص : سلام بابایی .
ک : سلام عزیز . خوبی ؟
ص : آره من خوبم . ولی تو خوب نیستی مثل اینکه .
ک : منم خوبم . نگران نباش .
ص : باشه . ببخشید که قطع کردم . میخواستم ببینم افسانه چی میگه .
ک : مگه جلوی من نمیتونستی صحبت کنی ؟
ص : آخه بابایی من و فرزانه بیتربیتی حرف میزنیم تو ناراحت میشی اونوقت .
ک : اوکی . دیگه چه خبر . ؟
ص : سلامتی .
10 دقیقه ای حرف زدیم و بعدش هم قطع کردیم .
با اینکه بیخیال شده بودم ولی ته دلم یه جوری بود . یه حس غریب .
ادامه دارد ....
نويسنده : کامران
خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.
Posted by Ema87 at September 29, 2008

