جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« دو روي عشق – قسمت چهلم | بازگشت | دو روي عشق – قسمت چهل و دوم »


دو روي عشق – قسمت چهل و یکم


رسیدم دم در مغازه . یه بسم ا... گفتم و در مغازه رو باز کردم و داخل شدم . چه روزی بود . برف که اومده بود . سرد هم بود تازه شنبه گشاده هم بود چه شود امروز؟

اول از همه یه زنگ به ص زدم و حالش رو پرسیدم . سر کار بود قرار شد خودش بهم زنگ بزنه .

یکم به ویترین ور رفتم و بعد ش هم یکم با همسایه ها زدیم تو سر و کول هم . خسته شدم برگشتم تو مغازه و یکم به نقشه هایی که تو مغزم بود فکر کردم و یه کم تصحیحشون کردم .

گوشیو برداشتم و زنگ زدم به افسانه .

ا : بفرمایید . ؟
ک : ممنونم . صرف شده . ( دستم جلوی دهنم بود )
ا : الو . شما ؟
ک : شما ؟
ا : شما زنگ زدین . شما کی هستین . ؟
ک : من پسر خاله بهروز پیرپکاجکی هستم . ( این کلیپ scary movie دوبله هه تازه اومده بود و رو بورس بود . )
ا : ا . کامی مسخره . نزدیک بود فحشت بدما .
ک : از بس خنگی . مگه تلفنهای منو نداری تو ؟
ا : نه بابا . من شماره ای از تو نداشتم که تا دیشب از خونه زنگ زدی من یاد گرفتم .
ک : سیوش نکردی که ؟
ا : چرا اتفاقا . نباید سیو میکردم ؟
ک : نه .
ا : خوب پاکش میکنم . ( با ناراحتی )
ک : آره پاکش کن . بعدا خودم بهت میدم .
ا : خیلی مسخره ای به خدا .

یه کم دیگه سربه سرش گذاشتم و بعدش هم سراغ ماموریتی که بهش داداه بودم رو گرفتم . گفت که تا بعد از ظهر بهم خبرش رو میده . بعدش هم با هم خداحافظی کردیم .

گوشیو که قطع کردم یادم افتاد که هنوز ناهار نخوردم .

زنگ زدم ناهار آوردن . خوردم و دوباره بیکاری اذیتم کرد .

رضا رو گرفتم .

ر : به داداش داشتم میگرفتمت .
ک : اول سلام . دوم مگه سگی که این و اون رو میگیری ؟
ر : شما بخوای سگم میشیم . علیک سلام .
ک : دور از جون داداش . چه خبر . ؟
ر : سلامتی . خبر این که امروز شکوفه آزیتا رو میاره محل ساعت 6 . خوبه دیگه ؟
ک : بهتر از این نمیشه . دمت گرم . بهش که چیزی نگفتین ؟
ر : نه بابا . شکوفه بهش گفته که میخواد با یکی آشناش کنه .
ک : ای ول . این یعنی کار درست .
ر : پس ما 6 محلیم . چیکار بکنیم . ؟
ک : من میرم خونه رو مرتب میکنم تا شما برسید . بیاین خونه من دیگه .
ر : باشه . پس تا 6 بای .
ک : نوکرتم . بای .

گوشیو گذاشتم سر جاش و دو تا دستم رو کوبیدم به هم . یه مشتری پشت ویترین داشت دستگاهها رو نگاه میکرد . از صدای دست زدنم یه تکون مهیب خورد و با یه نگاه عاقل اندر صفیح بهم کرد و رفت . یه نیشخند زدم و بلند شدم . یه کم دورو بر خودم چرخیدم دیدم نه هیچ رقمه امروز کاسب نیستم . باید برم . در مغازه رو بستم و با بچه ها خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه .

سر راه یکم بندو بساط خریدم . رسیدم دم در خونه . در رو باز کردم و داخل شدم . داشتم با خودم سوت میزدم و آواز میخوندم که یدفعه یه صدایی اومد .

بایدم شاد باشی شازده پسر . ( کرک و پرم ریخت .) برگشتم سمت صدا مریم بود .( اصلا یادم نبود مریم الان تو خونه است )

ک : بمیری که نزدیک بود منو بکشی .
م : خودت بمیری بچه پررو . عوض تشکرته دیگه .
یه نگاه به خونه انداختم مثل دسته گل شده بود .
ک : مرسی . ممنونم . اما آدم وظیفه اش رو انجام میده که توقع تشکر نداره .
م : خوبه خوبه . مگه من نوکرتم . ؟
ک : بازم گفت . قبلا هم گفتم که شما کنیزی . نوکر نیستی .
م : حیف که خسته ام و حوصله ندارم وگرنه میدونستم چیکارت کنم .
ک : باشه بابا . من تسلیم . حالا جدا خسته نباشی .
م : سلامت باشی . چرا اینقدر زود اومدی ؟
ک : حوصله نداشتم . تازه مهمون هم دارم .
م : کیه مهمونت ؟
ک : آزیتا . خواهر افشین .
م : نه ؟
ک : آره . چه عیبی داره ؟
م : کامی میخوای چیکار کنی دختر مردمو .؟
ک : کاریش ندارم . میخوام بهش پیشنهاد دوستی بدم .
م : جون کامران بیخیال شو . آزیتا رو جای افشین مجازاتش نکنی . من افشین رو واگذار کردم به خدا . خدا خودش حقش رو میده بهش .
ک : من با آزیتا کاری ندارم . تو هم بشین ببین که چوب خدا دست منه . کاریت نباشه .
م : خدا کنه تصمیم درستی گرفته باشی .
ک : مطمئن باش . منو که میشناسی ؟
م : همون چون میشناسمت میترسم .
ک : حالا میبینی . من برم یه چرت بزنم . تو هم به کارات برس .
م : منو باش . گفتم الان میگه تو برو استراحت کن من خودم باقیه کارا رو انجام میدم .
ک : زهی خیال باطل .


رفتم تو اتاقم و با همون لباسام دراز شدم رو تخت .
تا حالا آزیتا رو ندیده بودم . ولی میدونستم که دختر خوبیه بر خلاف داداشش .
تو همون حال که داشتم فکر میکردم بهش چی میخوام بگم خوابم برد . نفهمیدم چقدر گذشت که با تکونهای مریم بیدار شدم .

م : کامی پاشو . تلفن زنگ میخوره .

گوشیو گرفتم و جواب دادم .
ک : بله .
ص : خوابی ؟
ک : آره یه کوچولو . چطور ؟
ص : هیچ چی . کجایی ؟
ک : خونه .
ص : مگه مغازه نبودی ؟
ک : خبری نبود زود اومدم خونه .
ص : اوکی . من هم دارم میرم خونه . گفتم یه زنگی بهت بزنم . بعد برم .
ک : برو عزیز . مواظب خودت باش . یکم هوشیار شدم زنگ میزنم بهت .
ص : باشه بابایی . دوست دارم .
ک : منم دوست دارم . بای .
ص : بای .

گوشیو که قطع کردم دیدم مریم داره با چشم غره نیگام میکنه .

ک : چیه ؟ آدم ندیدی ؟
م : آدم دیدم . خر آدم نما ندیدم .
ک : خوب حالا دیدی ؟
م : آره .
ک : چطوره ؟
م : بد نیست . فقط یه کم پرروئه .
ک : این که خصلتشه . دیگه .
م : بیخیال کامی اصلا حوصله ندارم .
ک : باشه بابا .

یه نگاه به ساعت کردم 5.15 بود . رفتم حمام و یه دوش گرفتم و اومدم بیرون . یه گشتی تو خونه زدم و یکم هم سر به سر مریم گذاشتم .
توجیهش کردم که فقط میشینه و گوش میده که چه صحبتهایی رد و بدل میشه . اگر هم گریه کنه از خونه میاندازمش بیرون . چون دوست نداشتم جلوی چند تا آدم غریبه بشکنه .

رضا زنگ زد و گفت که توی راه هستن . من و مریم هم یه بار دیگه با هم همه چیز رو چک کردیم. آزیتا و مریم همدیگرو میشناختن و از نزدیک با هم آشنا بودن .

بعد از تقریبا یک ربع زنگ در به صدا در اومد .

در رو باز کردم و رضا و شکوفه و آزیتا داخل شدن . من با رضا روبوسی کردم و به دخترها خوش امد گفتم . دختر ها هم که چسبیدن به هم و خاله زنک بازی شروع شد . خوبه که همدیگرو یه کم میشناختن .

همه رو تعارف کردم داخل پذیرایی . مریم هم رفت توی آشپزخونه تا وسایل پذیرایی رو بیاره . شکوفه هم رفت کمکش .

آزیتا روبروی من نشسته بود . یه نگاه خریدارانه بهش کردم . ( کاش به کسی قول نداده بودم که باهاش کاری ندارم .) قیافه اش معمولی بود ولی هیکل بیستی داشت . خوراک سکس بود . (مثلا به خودم قول داده بودم که هر کسی رو به چشم سکس نگاه نکنم ولی دست خودم نبود )

قدش تقربا 165 بود . بدنش خیلی خوش فرم بود .. مخصوصا سینه هاش که آدم رو یاد پهلوون های قدیم میانداخت که زنجیر میپیچیدن دور خودشون با یه فشار پاره میکردن . سینه های آزیتا هم داشتن لباساش رو جر میدادن . یه کم موذب نشسته بود زیاد راحت نبود . میدونستم که با دیدن مریم تو خونه من یه چند تا علامت سوال تو مغزش به وجود اومده . برای همین زیاد چیزی نگفتم تا یه کم فکرش مشغول بمونه .

مریم و شکوفه اومدن . چایی و شیرینی و میوه رو چیدن روی میز و بعد از چند تا تعارف رد وبدل کردن نشستن .

ک : خوب . خوش اومدین . صفای قدمتون . بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید .

یه کم سر و کولشون زدم تا جو یه کمکی از حالت رسمی در بیاد .رو کردم به آزیتا و شروع کردم .

ک : خوب آزیتا خانوم خوش اومدین . کلبه حقیر ما رو گرم کردید با وجودتون .
آ : ممنونم . آقا کامران . خواهش میکنم .
ک : میدونم که یه چند تا سوال برات پیش اومده که وظیفه خودم میدونم جوابشون رو بدم .
آ : بله . ممنون میشم که این کار رو انجام بدید .
ک : چشم . آقا رضا رو که میشناسید . دوست پسر شکوفه خانوم هستن که دوست شماست .
آ : بله . میشناسمشون .
ک : مریم خانوم رو هم که میشناسین . حتما . ؟
آ : بله . چند باری دیدمشون .
ک : کجا ؟
آ : جای خاصی نبوده . ( بیچاره نمیدونست چه شکلی باید جواب بده . میترسید مثلا پته مریم رو بریزه رو آب )
ک : چرا اتفاقا . جاش خاص بوده . منزل خودتون . مگه نه . ایشون دوست دختر آقا افشین برادر محترم شما هستن مگه نه ؟
آ : بله . ( تردید از صحبتهاش هویدا بود )
ک : خوب منم که معرف حضورتون هستم . کامران هستم و پسر عمه مریم جان .
آزیتا یه نفس راحت کشید . معلوم بود که یه فشار سنگین از روی دوشش برداشته شده .
آ : بله . تازه یادم اومد . افشین خیلی از شما تعریف میکنه . سامان هم که قسم راستش روی سر شماست . ببخشید همون اول نشناختم .
ک : خواهش میکنم . نظر لطفشونه . از آشنایی با شما هم خوشوقتم .
آ : من هم همینطور . خیلی دوست داشتم از نزدیک زیارتتون کنم .
ک : باعث افتخار منه .
یکمی حرف زدیم و از این ور اونور تعریف کردیم .

با اشاره من رضا و شکوفه پیچیدن به بازی و رفتن تو اتاق خواب من .

مریم و آزیتا هر دوشون استرس زیادی رو تحمل میکردن . از چهره اشون مشخص بود .

ک : خوب آزیتا خانوم . حتما میخوای بدونی که برای چی اینجایی و هدفم از این کار چی بوده ؟
آ : بله . خیلی .
ک : باشه . من حرف میزنم شما هم گوش بده . هر جایی برات نامفهوم بود بعدش بهم بگو که برات توضیح بیشتری بدم .

لحن صحبتم جوری بود که نتونه مخالفتی بکنه . خیلی محکم و رسمی .

یه سیگار برداشتم و روشنش کردم . یه کام عمیق بهش زدم .

یه نفسی چاق کردم و شروع کردم .


ادامه دارد ....


نويسنده : کامران


خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.


Posted by Ema87 at September 29, 2008