جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« دو روي عشق – قسمت سي و نهم | بازگشت


دو روي عشق – قسمت چهلم


با خودم گفته بودم حالا که تسلیم شدم براش سنگ تموم بذارم . تمام توانم رو در اجرای سکس براش پیاده کردم و میدونم که بیشترین لذت رو رو برد . ( بنا به دلایلی این سکس رو نمینویسم . البته شرمنده دوستان خوبم )

صبح که از خواب بیدار شدم . اینگار کوه کنده بودم . شب قبل بیش از حد ورجه وورجه کرده بودیم . حسابی خسته بودم .
یه نگاه به مریم کردم و محو جمالش شدم . خیلی ناز شده بود . خیلی معصوم بود چهره اش . سیر نمیشدم ار نگاه کردنش . مثل یه بچه کوچیک خودش رو جمع کرده بود تو خودش . دوتا کف دستش رو چسبونده بود به هم و گذاشته بود زیر صورتش .

تو دلم گفتم : خدایا . این دختر معصوم رو حفظش کن . به خدا من کثافت اصلا لیاقت ندارم با این فرشته حرف بزنم . چه برسه به اینکه اون بخواد عاشق یه آدم .... مثل من بشه . منی که فکر و ذکرم شده سکس . با ص . افسانه . مریم . شاید هم فردا یه نفر جدید. معلوم نیست چه غلطی میخوام بکنم . دلم میخواد همه کسایی که دورو برم هستن برای من باشن . مگه من کیم . ؟ جز یه آدم جنون سکس . که خودش رو توی زندگیش به چند تا چیز بیشتر آلوده نکرده . کار . سکس . پول تا حدی . مشروب . سیگار و چند تا چیز کوچیک و بزرگ دیگه .

خیلی آروم از تخت اومدم پایین و رفتم سمت حمام . یه دوش گرفتم و صورتم رو هم شیو کردم . زیر دوش با خودم حرف میزدم و خودم رو نصیحت میکردم .

با خودم قرار گذاشتم که چند تا کار رو توی اولویت قرار بدم .

1 – مسئله مریم رو حل کنم و بفرستمش سمت زندگیه خودش . باید قانع میشد که باباش نمیذاره ما به هم برسیم .
2 – بعد از برگشتن از شمال افسانه رو فقط در حد یه دوست بپذیرم . نه یه پارتنر سکسی .
3 – تکلیف ص رو هم باید روشن میکردم که چیکارست توی زندگیه من . یا میخوام باهاش ازدواج کنم که باید گذشتش رو فراموش کنم . یا اینکه فقط به عنوان یه دوست و یه پارتنر سکس بهش نگاه کنم . اونوقت نباید ریز بشم توی کاراش و فضولی کنم تو زندگیش . که هر دوی این تصمیمها نیاز به مطرح کردن با خود ص داشت .

اولویت اولم مسئله مریم بود که باید حل میشد .

از حمام اومدم بیرون و بعد از خشک کردن خودم و پوشیدن لباسام رفتم توی آشپزخونه برای تدارک صبحانه .
توی سماور آب ریختم و روشنش کردم . در یخچال رو باز کردم . خوراکی توش زیاد بود ولی میل به خوردن هیچ کدومشون رو نداشتم . شال و کلاه کردم و از خونه زدم بیرون . سر خیابونمون یه حلیم فروشی هست که حلیم زعفرانی با عشقی داره . هنوز هم هست . 1 کیلو حلیم و یه نون بربری داغ و خشخاشی گرفتم و رفتم سمت خونه . توی راه داشتم واسه افشین یه نقشه حساب شده میریختم تا دهنش رو آسفالت کنم . بالاخره تمام و کمال نقشه توی سرم نقش بست . ( یاد اون کارتونه افتادم که یارو فکرش خبیص بود . توی مغزش رو نشون دادن چند تا خفاش داشتن تو کلش پرواز میکردن ) خودم خنده ام گرفته بود . یه جورایی چت زده بودم . اگر نقشم میگرفت آقا افشینمون قاتی باقالیا بود .

رسیدم دم در خونه . میخواستم در رو باز کنم برم داخل که عمو ( تیمسار ) اومد بیرون .

ک : سلام عمو جان .
ت : سلام به روی ماهت پسرم . چه عجب سحر خیز شدی ؟
ک : عمو جان من که هر روز با کله پزا میرم سر کار با مطربا میام خونه .
ت : آره . اگر این ضعیفه ها دورو برت نباشن اینجوریه . ولی اگر باشن که نه . ( یه لبخند قشنگ هم تحویلم داد)
ک : عمو جان همین ضعیفه هان که باعث میشن آدم با طراوت بمونه و خوب کار کنه .
ت : تو هم مثل باباتی . تو زبون کم نمیارید که . ( یه دستی از روی مهربونی زد روی شونم )
ک : ما در مقابل شما درس پس میدیم قربان .
ت : برو بچه جون حلیمت سرد شد .
ک : آخ آخ یادم رفت تعارف کنم بهتون . به خدا شرمنده . بفرمایید .
ت : نوش جان . گوارای وجود . کاری نداری فعلا ؟
ک : نه عمو جان به سلامت .
ت : خداحافظ .
ک : خداحافظ .

داخل شدم و در رو هم بستم . در آپارتمان رو آروم باز کردم و رفتم داخل . بندو بساط رو گذاشتم توی آشپزخونه . نون رو هم پیچیدم لای سفره . آب جوش اومده بود چایی رو دم کردم و رفتم سمت اتاق . مریم هنوز خواب بود . نشستم لبه تخت و آروم آروم شروع کردم با موهاش بازی کردن . یواش یواش چشاش رو باز کردو من رو نگاه میکرد . از رفتارش معلوم بود دوست داره نازش رو بکشم . دستم رو رسوندم به صورت زیباش و شروع کردم به نوازش .
ک : عزیز بیدار نمیشی ؟
م : نه .
ک : پاشو عزیز. صبحانه حاضره . سرد میشه .
م : نمیخورم . ( با لحن کودکانه حرف میزد )
ک : پاشو نی نی . از دیشب هم سرپات نگرفتم . میترسم جات رو خیس کرده باشی .

انگار برق سه فاز بهش وصل کرده باشن . مثل فنر از جاش پرید .

م : خاک بر سرت کنن که بلد نیستی بیشتر از دو جمله ناز ادم و بکشی . انگشتت رو میکنی توی ذوق آدم . همش میزنی .
در حالی که میخندیدم . نگاش میکردم و لذت میبردم .
ک : خوب پاشو دیگه . خودت رو نباید برای من لوس کنی که .
م : مگه ساعت چنده اینقدر شلوغش کردی ؟
ک : اونجا هست دیگه . نکنه بلد نیستی بخونی منتظری من برات ترجمه اش کنم .
م : نخیر اقای باسواد . خودم سواد دارم . اخه فکر کردم این ساعت خوابیده .

برگشتم به ساعت نگاه کردم . تازه 30 : 6 بود .

ک : نه بابا . درست داره کار میکنه .
م : کامی میکشمت . آخه الان وقته بیدار شدنه . من دارم از خستگی میمیرم .
ک : پاشو جمع کن بابا . صبحانه رو بخور بعدا اگر خواستی بگیر بخواب . اوکی ؟
م : حالا چی داریم برای صبحانه ؟
ک : نون . کره . پنیر . مربا .
م : مسخره کدومشون سرد میشه که تو هی میگی سرد شد سرد شد . ( به حالت حمله دنبالم کرد من هم در رفتم توی آشپزخونه )

با دیدن حلیم وایساد .
م : وای کامی میدونی چند وقته هوس حلیم کردم . دستت درد نکنه .
ک : بیخود کردی . مگه خودت ناموسی ؟ این صبحانه منه . تو باید کره پنیر بخوری .
م : بیخود بیخود . حالا که اینطور شد . همش رو خودم میخورم .
ک : سیر نشدی چیز دیگه هم دارم بدم بخوریا .
م : خیلی بیشعوری کامی .
ک : چرا فحش میدی . تو منحرفی خوب . من منظورم مواد غذایی دیگه ای بود .

داشت میشست پشت میز که بهش گفتم : هوی . بابات یادت نداده قبل از اینکه بشینی سر سفره دست و روت رو بشوری ؟
م : نه . میخوام خوردم برم بگیرم بخوابم . خواب از سرم میپره .
ک : مگه خیال نداری بری خونتون ؟
م : نه . امشب هم اینجا هستم . ظهر کلاس دارم میرم و بر میگردم اینجا .
ک : مگه اینجا کاروانسرای باب همایونه . ؟
م : نخیر . خونه عشقمه . به تو هم ربطی نداره .

نمیخواستم حالش رو خراب کنم . پس بهش چیزی بابت اینکه به من نگه عشق و از این حرفها نزدم .

روغن داغ کردم و آوردم ریختم روی حلیم و قشنگ همش زدم . برای مریم یه ظرف کشیدم گذاشتم جلوش . ظرف خود حلیم رو هم گذاشتم جلوی خودم و شروع کردیم به خوردن . تموم که شد بلند شدم 2 تا چایی ریختم و آوردم سر میز .

م : میگم کامی . خوش به حال اون کسی که زن تو میشه .
ک : چطور مگه ؟
م : هیچ چی . همه کارای خونه رو بلدی انجام بدی . اون هم استراحت میکنه .
ک : آره جون خودت . الان هم اگر این کارارو میکنم برات به ازاش باید امروز یه دستی به خونه بکشی . فکر کردی من مجانی به کسی غذا میدم .
م : نخواستیم بابا . من الان میرم خونه خودمون . اونجا حداقل به اندازه غذایی که میدن بیگاری میکشن . تو یه کاسه حلیم دادی به من . حالا توقع داری خونه به این گندگی رو تمیز کنم . مگه من نوکرتم ؟
ک : نه عزیزم . نوکر چیه . ؟ دیگه از این حرفها نزن . شما کنیز این خونه ای .
م : دیگه باید بزنمت . پر رو شدی به خدا .
ک : بیخیال حالا . هی میگه میزنم میزنم . اینگار بچه گیر آورده . بشین بینیم بابا .

چایی رو خوردیم و با کمک هم یه کم به سر و وضع آشپزخونه رسیدیم . من هم یواش یواش حاضر شدم که برم سر کار .

م : کامی من تا ساعت 3 کلاس دارم . بعدش میام خونه که حوصلم سر میره.
ک : یه دستی به خونه بکش . من هم سعی میکنم زود بیام خونه باشه . ؟
م :باشه . ببینم چی میشه .

یه ماچش کردم و از خونه زدم بیرون و راه افتادم سمت مغازه . امروز سوای کارای مغازه باید پیگیر کارای مریم هم میشدم .

خدا به خیر بگذرونه .


ادامه دارد ....


نويسنده : کامران


خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.


Posted by Ema87 at September 28, 2008