« دو روي عشق – قسمت سي و هشتم | بازگشت | دو روي عشق – قسمت چهلم »
دو روي عشق – قسمت سي و نهم
مریم رو هل دادم توی اتاق و در رو روش قفل کردم . از پشت در بهش گفتم صدات در نمیاد تا من بهت بگم .
در آپارتمان رو باز کردم و سامان و افشین داخل شدند . سامان رو در آغوش کشیدم و روبوسی کردم باهاش .
ک : چطوری پهلوون ؟
س : نوکرتم . بد نیستم . تو خوبی ؟
ک : بد نیستم ولی خوب هم نیستم .
س : آره . از قیافت معلومه .
ک : بیخیال . تو چرا اونجا وایسادی بیا تو دیگه . ( منظورم افشین بود که مثل بچه یتیما وایساده بود جلوی در . )
داخل شدن و در رو بستم . تعارفشون کردم بشینن . خودم هم رفتم آشپزخونه و با سه تا فنجون نسکافه برگشتم .
ک : خوب چه خبر . ؟ راه گم کردی داداش .
س : من که خودت میدونی چقدر گرفتارم . الان هم افشین زنگ زد و یه مقداری از اتفاقی رو که افتاده رو پشت تلفن بهم گفت . دیدم تنها نیاد بهتره .
ک : پس اومدی بالاخواهش . آره ؟
س : این حرفها چیه کامی میزنی . ؟ من غلط بکنم بخوام تو روی تو وایسم . اتفاقا حق رو به تو میدم . فقط اومدم کمک کنم ببینیم چه شکلی میشه این مشکل رو رفع کرد .
ک : اوکی . دور از جونت داداش . خوب آقای افشین خان . من اوایل دوستیتون به هر دو تا تون هشدار دادم . اما مثل اینکه جدی نگرفتید . درسته ؟
بچه لالمونی گرفته بود . نفس هم نمیکشید چه برسه به حرف زدن .
ک : اگر صدای من رو نمیشنوی یه بار دیگه بلند تر تکرار کنم .
با زحمت آب دهنش رو قورت داد و گفت : نه . صداتون به اندازه کافی بلند هست . خوب میشنوم .
ک : پس جواب من رو بده .
ا : چی بگم ؟ شما درست میگی . ولی کاریه که شده . منم مثل سگ پشیمونم .
ک : خوبه پشیمونی که چند بار بعدش هم این کار رو انجام دادید . اگر نبودی تکلیف چی بود ؟
ا : شما به بزرگی خودت ببخش . من همینجوری اعصابم به هم ریخته هست . شما کمکمون کنید .
ک : آخه احمق من چکارم که ببخشم . الان هم اگر دارم دخالت میکنم . فقط به خاطر اینه که فکر نکنی مریم بی کس و کاره و هر کاری دوست داشتی باهاش بکنی و اون هم نتونه به کسی بگه .
ا : الان شما بگو من چیکار کنم . من هم همون کار رو میکنم .
ک : تو قصد ازدواج با مریم رو داری ؟
ا : من آره . ولی شرایطم اجازه نمیده .
ک : یعنی نه درسته ؟
ا : آره . همچین چیزی .
ک : با اجازت سامان جان شرمنده . ( یه چک افسری مشتی خوابوندم تو گوشش . )
سامان که کپ کرد . با شناختی که از من داشت میدونست اگر بخواد دخالت کنه مسئله بیشتر بیخ پیدا میکنه .
دست افشین رو صورتش بود و داشت جای چک رو میمالید .
ک : میدونم الان دوست داری پاشی یقه من رو بگیری و تلافیه چکی که خوردی رو در بیاری . فقط بدون این رو زدم تو گوشت . تا از این به بعد به هیچ دختری برای اینکه خرش کنی قول ازدواج ندی . شیر فهم شدی ؟
ا : بله . ولی شما نقش مریم رو توی این ماجرا فراموش کردی مثل اینکه .
ک : نه . اتفاقا لنگه همین چک رو مریم خانوم هم نوش جان کردن . فعلا تو تعدا د مساوی هستید .
س : خوب کامی حالا باید چیکار بکنیم . با زدن این دوتا الاغ که چیزی به سر جای اولش بر نمیگرده .
ک : من هم نظرم همینه . بهترین راه اینه که مریم ریکاور بشه . و افشین هم باید کمک کنه . همین .
ا : من چه کمکی از دستم بر میاد ؟
ک : بگرد یه دکتر خوب پیدا کن . همین .
ا : دکتر از کجا پیدا کنم من . ؟
نزدیک بود دستم دوباره صورتش رو نوازش کنه . ولی جلوی خودم رو نگه داشتم .
ک : اون زمانی که داشتی از زور شهوت با آبروی یه دختر بازی میکردی فکر اینجاش هم میکردی . اوکی . ؟
ا : من نیستم . شرمنده آقا کامران .
س : گه خوردی نیستی . میخوای آبروی من رو ببری . ؟
ک : ولش کن سامان . بذار بره . ولی بهش قول میدم . تو هفته آینده یه دکتر پیدا کنه البته نه برای مریم . برای خواهرش . چون اگر همکاری نکنه . همون بلایی که سر مریم آورده سر خواهرش میارم . باور کن که این کار رو میکنم . قسم میخورم .
افشین برگشت سمت من و گفت : تو هیچ گهی نمیتونی بخوری .
ک : گه خوریت رو هم میبینم بچه کونی . سامان این آشغال رو از این جا ببر . بهش هم بفهمون من کاری که بگم رو انجام میدم .
سامان بلند شد و با من خداحافظی کرد و رفتن از خونه بیرون . هنوز یک دقیقه نشده بود که رضا اومد .
ر : سلام داداش . چی شده . عصبی هستی . ؟
ک : بشین برات بگم .
مقداری از داستان رو برای رضا تعریف کردم .
ر : خوب حالا چه کمکی از دست من ساختست . ؟
ک : به شکوفه بگو یه قرار بذاره من خواهر افشین رو ببینم . ( شکوفه دوست دختر رضا بود و با خواهر افشین همدانشگاهی بودن . )
ر : کامی بیخیال . آدم هر کاری که میگه رو که انجام نمیده .
ک : تو که منو خوب میشناسی . میدونی که به دو چیز دیگران نظر ندارم . یکی ناموسشونه . یکی پولشون . پس خیالت راحت باشه .
ر : بهم میگی میخوای چیکار کنی ؟
ک : بعدا میفهمی . هر وقت زمانش رسید .
ر : باشه . من امشب با شکوفه صحبت میکنم . بهش میگم که یکی از دوستام میخواد با آزیتا دوست بشه .
ک : آره . فکر خوبیه . شما دوتا فقط آزیتا رو بیارید پیش من . باقیش با من .
ر : باشه چشم . الان کاری نداری من برم ؟
ک : برو به زندگیت برس . خبرش هم به من بده .
ر : چشم .
رضا هم رفت . در اتاق رو باز کردم . مریم اومد بیرون .
م : کامی میخوای چیکار کنی ؟ این کارا چه معنی میده ؟
ک : نترس کار بدی نمیکنم . فقط میخوام افشین رو به گه خوردن بندازم .
م : نکنه تهدیدت رو اجرا کنی ؟
ک : نه . مگه من مثل اون جاکش نامردم .؟
م : مرسی کامی .مرسی .
ک : حالا هم اگر کاری نداری برو توی اتاق و بگیر بخواب . من هم همینجا میخوابم .
م : مگه پهلوی من نمیخوابی ؟
ک : فعلا نه . تا زمانی که قضیه ات تموم بشه .
م : یعنی حتی یه بار هم نمیخوای ؟
ک : مریم داری کاری میکنی بهت شک کنما . دختر این حرفا چیه که میزنی . ؟ افشین راست میگفت تو هم به اندازه اون مقصر بودی .
م : من منظورم چیز دیگه ای بود .
ک : هر چی که بود . فرقی نمیکنه برای من .
م : حداقل بیا یه کوچولو برام نی بزن . این کار رو که میکنی ؟
ک : باشه . برو . من هم یه سیگار میکشم میام .
مریم رفت توی اتاق . من هم یه نخ سیگار برداشتم و روشن کردم .
با اینکه از این قضیه خیلی ناراحت بودم ولی یه نیرویی من رو به سمت مریم سوق میداد . تشویقم میکرد که باهاش هم خوابگی کنم و لذتش رو با مریم تقسیم کنم . ولی درونم ولوله ای به پا بود . آشوب و تشویش سراسر وجودم رو گرفته بود . داشتم با ضمیر خودم میجنگیدم . مریم الان دیگه یه چینی ترک خورده بود که اگر بهش دست میزدی بیشتر ترک میخورد . و من از این میترسیدم که از این کار لذت ببره . معلوم نبود دیگه میشه کنترلش کرد یا نه ؟
سیگارم رو توی جاسیگاری خاموش کردم و رفتم داخل اتاق . برق خاموش بود و مریم روی تخت دراز کشیده بود و پتو رو دور خودش پیچیده بود .
میخواستم چراغ رو روشن کنم که مریم بهم گفت توی تاریکی بهتره . من هم رفتم سراغ نیم . از کاورش در آوردم و اومدم نشستم لبه تخت . پای راستم رو انداختم روی پای چپم و یه نفس چاق کردم و شروع کردم . میتونم بگم وقتی نی میزدم تمام سلولهای بدنم کمکم میکردن. با تمام وجودم نی میزدم . چون برای دل خودم میزدم . صدای سوز نی توی خونه میچرخید و روح ادم رو به تسخیر در میاورد . در همون زمان هم یاد گذشته ها افتادم . چرا باید الان این اتفاق بیافته . زمانی که من به ص دل بستم . مریم میاد به خاطر رسیدن به من همچین کاری رو میکنه . یه بار از خانواده مریم خواستگاری کرده بودمش . ولی باباش به خاطر کدورتی که با بابای من داشت مخالفت کرد و نذاشت ما دوتا به هم برسیم . من هم همون موقع مریم رو به عنوان دختر داییم و یه پارتنر سکس دوست داشتم و میشه گفت میپرستیدمش . حالا که من به ص علاقه مند شدم و شاید بخوام باهاش ازدواج کنم . مریم پرده از یک عشق خاک خورده و لی آتشین بر میداره که تمام وجودم رو میلرزونه .
با تمام احساس نی میزدم . اشک از گوشه چشمم سرازیر شده بود . اشکی که نه به خاطر خودم بلکه به خاطر معصومیت از دست رفته مریم فرو میریخت . اشکی داغ و آتشین .
مریم هم ناله میکرد و اشک میریخت . نمیدونم برای چی ولی دعا میکردم من دلش رو نشکسته باشم .
چشمام میسوخت . نفسم به شماره افتاده بود . سوز ساز بیشتر از اونی بود که قلب کوچیک من و مریم بتونه جلوش مقاومت کنه . پس مجبور شدم دست نگه دارم . نباید بیشتر از این جلو میرفتم .
بشنو از نی چون حکایت میکند ............................. از جداییها شکایت میکند
نی رو گذاشتم یه کناری و خودم از اتاق رفتم بیرون . یه ابی به سر و صورتم زدم و مریم رو تنها گذاشتم تا با خودش خلوت کنه .
خودم هم یه پتو اوردم و میخواستم همونجا روی زمین بخوابم که مریم صدام زد .
م : کامی ؟
ک : جانم ؟
م : یک دقیقه میای اینجا .
ک : چی شده ؟
م : بیا . خودت میفهمی .
پاشدم رفتم سمت اتاق .
ک : جانم ؟
م : بیا اینجا بشین کارت دارم .
نشستم لب تخت و نگاش کردم .
م : کامی میخوام بگم میدونم که اشتباه بزرگی مرتکب شدم . ولی فکر میکنم همچین هم بی ثمر نبود .
ک : یعنی چی ؟
م : یعنی اینکه من فهمیدم تو چقدر منو دوست داری .
ک : جدا . ؟ جور دیگه ای هم میشد این رو فهمید .
م : مثلا چه شکلی ؟
ک : از من میخواستی تا بهت ثابت کنم .
م : الان هم میتونی ثابت کنی ؟
ک : که دوست دارم ؟
م : آره ؟
ک : چرا که نه ؟
م : پس برای اینکه ثابت کنی منو دوست داری یکساعت در اختیار من باش .
ک : یعنی چی ؟
م : یعنی هر چی من گفتم قبول کنی .
ک : نه . اونوقت یه کاری میگی که من شاید نمیخوام انجامش بدم .
م : پس حداقل بیا یکم بغلم بخواب . همین .
ک : اوکی . این خطرش کمتره .
رفتم کنارش دراز کشیدم .
م : بیا زیر . نترس نمیخورمت .
پتو رو دادم بالا و رفتم زیرش . تمام وجودم گر گرفت . خدای من مگه میشه یه دختر اینقدر داغ باشه . بدن مریم یه کوره آتیش بود . داغ داغ . لخت مادر زاد زیر پتو بود . از تماس بدنم با بدنش میترسیدم . میترسیدم وسوسه بشم .
تو این خیالها بودم که مریم اومد روم و لبش رو به لبم رسوند . اختیارم دست خودم نبود دیگه قافیه رو باخته بودم . نیروی درونم به نیروی عقلم غلبه کرد . و اون چیزی که ازش گریزان بودم به سرم اومد .
تسلیم در مقابل شهوت .
ادامه دارد ....
نويسنده : کامران
خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.
Posted by Ema87 at September 28, 2008

