« دو روي عشق – قسمت سي و هفتم | بازگشت | دو روي عشق – قسمت سي و نهم »
دو روي عشق – قسمت سي و هشتم
خیلی اعصابم خورد بود . از مریم جدا شدم و مثل مرغ سربریده توی اتاق میگشتم . مطمئنا اگر افشین اونجا بود با خواهر و مادرش وصلت مبکردم . باید یه بلایی میاوردم سرش اینجوری نمیشد دست روی دست بزارم .
یه نخ سیگار روشن کردم و رفتم توی آشپزخونه . بساط چایی رو ردیف کردم . باید یه کاری میکردم که روی اعصابم مسلط بشم . یه چای ریختم واسه خودم و یه سیگار دیگه هم روشن کردم . مریم از اتاق اومد بیرون . وقتی من رو دید ترجیح داد برگرده داخل اتاق .
یکم که به خودم مسلط شدم برگشتم پیشش . یه غم عجیبی توی چهره اش بود که خیلی اذیتم میکرد. باید بهش دلداری میدادم .
نشستم پهلوش و گرفتمش تو آغوشم . تشویش رو از اندامش میشد حدس زد . میدونست که آرامش قبل از طوفانم .
چند لحظه بعد با یکم من و من کردن ازم پرسید : کامی ؟ میخوای چیکار کنی ؟
ک : خودم میدونم . اونش با من دیگه تو کاری نداشته باش به این کارا .
م : کامی این مسئله مربوط به منه . باید بدونم چیکار میخوای بکنی .
یه نگاه به ساعت روی دیوار انداختم . تقریبا 9.30 بود .
ک : یه زنگ بزن افشین بیاد اینجا .
م : میخوای چیکار کنی ؟ ( از ترس میلرزید . دندوناش رو به هم فشار میداد )
ک : کار خاصی ندارم . میخوام یکم باهاش حرف بزنم .
م : نه . من تو رو خوب میشناسم . میخوای شر به پا کنی .
ک : دیوونه اینجا خونه منه . تو خونه خودم که شر به پا نمیکنم که . تو فقط بگو بیاد میخوام باهاش حرف بزنم فقط .
م : باید قول بدی دعوا راه نندازی . قسم بخور .
ک : به جون خودت که میدونی چقدر دوست دارم و قسم راستم رو سرته باهاش کاری ندارم . میخوام اتمام حجت کنم باهاش .
م : باشه . بذار ببینم میاد یا نه .
ک : نه دیگه نشد . اگر اومد که هیچ . اگر نیومد بهش بفهمون که باید بیاد . وگرنه من میرم پیشش . اونوقت مسئله بغرنج میشه .
مریم گریه اش گرفته بود . با گریه ادامه داد : ای خدا . من چیکار کنم .
ک : کاری که من میگم رو انجام بده همین .
با حالی زار و پریشان رفت به سمت تلفن .
بعد از یک دقیقه اومد توی اتاق .
ک : خوب چی شد ؟
م : هیچ چی . گفت با دوستام بیرونم . نمیتونم بیام .
ک : گه خورده بچه سوسول . مادر به خطا .
رفتم سمت تلفن . زدم روی ردیال .
ا : گفتم که نمیام . باز زنگ زدی که چی بشه ؟
ک : بیخود کردی . اگر تا 10 دم در خونه من نباشی . امشب زندگیت رو به خاکستر تبدیل میکنم . منو خوب میشناسی کاری رو که بگم انجام میدم .
ا : سلام کامران . فکر کردم مریمه .
ک : الان که فهمیدی کیه ؟
ا : آره . فهمیدم .
ک : تا 10 اینجایی . اوکی ؟
ا : اتفاق خاصی افتاده مگه ؟
ک : نه جون تو . میخوایم با هم یکم گپ بزنیم . اشکالی داره مگه ؟
ا : باشه من تا 11 اونجام .
ک : گفتم 10 مثل اینکه نشنیدی . یا خودت رو زدی به خریت .
ا : باشه . سعیم رو میکنم بیام .
ک : تا 10 نیای جلوی در خونتون آتیش به پا میکنم . فهمیدی . ؟
ا : باشه . 10 اونجام .
گوشیو قطع کردم .
افشین پسر خاله سامان یکی از دوستای خوب من بود . مریم رو توی جمع ما دیده بود و بعد از چند بار سر راهش سبز شدن بالاخره با مریم دوست شده بود . روز اول دوستیشون به هر دوشون اخطار های لازم رو داده بودم . باهاش شرط کرده بودم که اگر آسیبی به مریم برسونه خشتکش رو میکشم روی سرش . اونروز زیاد به این تهدید من وقعی نذاشته بود تا اینکه یه بار با ما اومد شمال . اتفاقا توی همون سفر هم اکیپ ما با چند از محلیهای اونجا دعوامون شد و یه کتک کاری حسابی کردیم . بعد از اون قضیه به سامان گفته بود که این کامرانه قاطی میکنه بد جوری کسخل میشه. سامان هم خر فهمش کرده بود که حواسش باشه دست از پا خطا نکنه . یه جورایی حساب میبرد یا احترام بود نمیدونم . ولی حرف من برش داشت براش . ( میدونستم که سر ساعت 10 دم در خونه است . اصلا شکی نداشتم . )
م : کامی ؟
ک : بله ؟
م : یادت باشه قول دادیا .
ک : میدونم . چشم .
م : مرسی .
ک : تشکر نیازی نیست . خوب بعدش چی شد .؟
########################
صبح که از خواب پاشدن . زیبا اومد پیشم و یه کم دلداریم داد . با هام صحبت کرد و من رو مجاب کرد که با این قضیه باید کنار بیام و در ضمن خودم از افشین خواستم که این اتفاق بیافته . پس من هم اندازه افشین مقصرم .
از شدت ترس و دلهره و عصبانیت نفهمیدم کی ظهر شد و بعدش هم عصر .
روز سختی بود . دلمشغولی نداشتم . همش تو فکرم داشتم تحلیل میکردم که اگر بابا اینا بفهمن چه اتفاقی میافته .
بعد از شام من و زیبا رفتیم توی یکی از اتاقها و پسرا هم با هم رفتن توی یه اتاق دیگه و خوابیدیم . البته نصفه شب زیبا رفت بیرون با نادر یه کارایی کرد و برگشت توی اتاق .
حالم از سکس به هم میخورد . از معاشقه . از شهوت . از بوی مرد . از همه چیز . افشین نامردی رو در حقم تموم کرده بود و داشت به ریشم میخندید . چند باری بهم نزدیک شد و لی با برخورد بد من ازم فاصله گرفت . بالاخره روز بازگشتمون فرارسید .
نمیخواستم بشینم توی ماشینش ولی مجبور بودم . راه افتادیم سمت تهران . توی راه افشین سر حرف رو باز کرد و شروع کرد توجیه کردن کارش . بعضی وقتها هم من رو مقصر میدونست که تشویقش کردم به این کار . یواش یواش صحبت به اینجا رسید که ما همدیگرو دوست داریم و میتونیم با هم ازدواج کنیم . و از این دسته خزعبلات . من احمق هم خام شدم و باهاش آشتی کردم . از اون روز تا الان هم دیگه پیگیرش نشده و فقط و فقط هر وقت به سکس احتیاج داره من رو به هر بهانه ای میکشه بیرون و باقیش هم که خودت میدونی .
########################
گر گرفته بودم . انگار مواد مذاب آتشفشان فوجی یاما رو داشتن میریختن رو بدنم . داغ بودم . داغ انتقام . ( نمیدونم تا حالا شده تشنه انتقام از یه نفر باشید یا نه . تا وقتی که زهر خودتون رو نریزید آروم نمیشید . )
ک : آخرین باری که باهاش بودی کی بود ؟
مریم سرش رو انداخت پایین . میترسید توی چشام نگاه کنه .
ک : من منتظر جواب سوالم هستم .
م : دی .. دی .. دیروز .
ک : سکس هم داشتین ؟
با سر علامت آره رو بهم نشون داد .
نفهمیدم چی شد . فقط جای دستم که روی صورتش نقش بسته بود رو دیدم . خودم باورم نمیشد روی مریم دست بلند کنم . اصلا توقع همچین چیزی رو خودم نداشتم چه برسه به مریم . تو شوک بود . چونش میلرزید . اشک تو چشاش منتظر بود که بریزه پایین . یواش یواش اشکش سرازیر شد . بغلش کردم . به خودم فشارش دادم . صدای هق هقش اتاق رو پر کرده بود . چشام خیس اشک بود . دلم میخواست گریه کنم و خودم رو خالی کنم ولی از مریم خجالت میکشیدم . مریم مثل ابر بهار گریه میکرد . بدنش به شدت تکون میخورد .
ک : مریم . منو ببخش . به خدا دست خودم نبود . باور کن .
م : میدونم . کمترین چیزی بود که باید منتظرش میبودم . لیاقت من مرگه کامی .
ک : از این حرفها نزن که خوشم نمیاد . دنیا به آخر نرسیده . همه چیز درست میشه . مطمئن باش .
م : خدا کنه که درست شه . واقعا غیر قابل تحمل شده برام .
ک : تویی که از این قضیه رنج میبری چرا دوباره رفتی تو بغل اون مادر قهبه ؟
م : میترسیدم کامی . به خدا هیچ لذتی نمیبردم از سر اجبار بود .
ک : این و نگو که باور نمیکنم . باشه ؟
هق هقش دوباره بلند شد . با تمام وجودش ناله میکردو اشک میریخت . خیلی دلم براش سوخت . بیچاره مثلا به من پناه آورده بود اونوقت من احمق بد تر از دیگران باهاش برخورد کرده بودم . سرش رو گرفتم بالا و یه بوس از گونش کردم . در گوشش نجوا کردم . : عزیزم . منو ببخش . به خدا دست خودم نبود .
م : عیبی نداره . حقمه . حقمه .
به ساعت نگاه کردم . نزدیک 10 بود . الان دیگه این مادر به خطا پیداش میشد . باید آماده میشدم . باید نسخش رو همونجا میکشیدم .
به مریم گفتم که توی اتاق میمونی و تا من نگفتم بیرون نمیای . حتی اگر دعوامون شد .
م : تو قول دادی . یادت رفته ؟
ک : گفتم حتی اگر ؟ متوجه شدی حالا ؟
م : آره . متوجه شدم .
صدای زنگ در بلند شد . استرس و تشویش به سراغم اومد . باید منطقی برخورد میکردم با این قضیه . چون پای آبروی مریم در میون بود . باید از راهش وارد میشدم .
آیفون رو برداشتم .
ک : بله ؟
س : کامی سامانم در رو باز کن .
ک : این طرفا ؟
س : هوا سرده . درو باز کن به جای سوال پیچ کردن .
ک : تنهایی ؟
س : نه . افشین هم باهامه .
در رو باز کردم و تیز رفتم یه زنگ به رضا زدم گفتم بیاد دم در خونه کارش دارم . اون هم گفت تا یک ربعه دیگه اونجاست .
ادامه دارد ....
نويسنده : کامران
خوانندگان محترم براي طرح هرگونه پيشنهاد و انتقاد به اين قسمت مراجعه فرماييد.
Posted by Ema87 at September 28, 2008

