جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« پسری در بهار - قسمت چهاردهم | بازگشت | پسری در بهار - قسمت شانزدهم »


پسری در بهار - قسمت پانزدهم


با اينكه حتی ديشب دير تر از خود نگين خوابم برد اما زودتر از همه پاشدم. اونم چون بدنم عادت كرده بود صبح زود از خواب بيدار بشه. از روی تخت پاشدم رفتم طبقه پایين ديدم هيچ خبری نيست. خواستم برم صداشون كنم اما بى خيال شدم. یکم توی خونه چرخ زدم تصمیم گرفتم از ویلا بزنم بیرون. رفتم سمت اطاق برادر بنفشه همون اطاقی که دیشب توش خوابیده بودم. از توی كمد برادرش يه گرمکن برداشتمو روی لباساى خودم پوشیدمو راه افتادم سمت در و از ويلا زدم بيرون.
هواى مرطوبش، بوي سبزی و تازگیۀ درختاش يه محیط فوق العاده رو ايجاد كرده بود. از يكى از مردم محلی اونجا پرسيدم نونوایی كجاست؟ اونم با همون لهجۀ شیرینش بهم آدرس دادو رفت. تا نونوایی ای که بهم آدرس داد راه زیادی نبود.
چند دقیقه بعد با چند تا نون سنگک توی دستم داشتم صوت زنون برمیگشتم سمت ویلا. کلید انداختم در حیاط رو باز کردمو بعد از رد شدن از باغچۀ قشنگ حیاط رسیدم به ساختمون خود ویلا. خيلى آروم در آهنی قرمز رنگ ويلا رو باز كردم كه كسى بيدار نشه. آروم رفتم سمت آشپزخونه كه ديدم بنفشه بيدار شده داره چایى دم ميكنه.
من_ بــــــه سلام به صاحب خونۀ سحر خيز
بنفشه_ با یه لحن خیلی سرد گفت سلام
از لحن صداش تعجب کردم، ازش پرسیدم
من_ بنفشه حالت خوبه؟ ديشب بد خوابيدى؟
بنفشه_ نه، خوبم
خواستم بگم لحن صدات يه چيز ديگه ميگه اما گفتم شايد چون تازه از خواب پا شده اینجوریه
من_ برو نگین رو بيدار كن يكم سر و صدا كنه خوابمون بپره
بنفشه_ بهتره خودت نگين جونتو بيدار كنى
اينو گفت و از كنارم رد شدو از پله ها رفت بالا. مونده بودم چى شده كه اين اينجورى رفتار ميكنه! نه به برخورد اين چند روز آشناییمون نه به الان. رفتم بالا يه چند بار در اطاقى كه نگين توش بود رو زدم از همون پشت در انقدر بلند بلند صداش زدم تا از خواب بيدار شد و شروع كرد فحش دادن كه اين چه طرز بيدار كردنه، سكته كردم و اين حرفها.
چند دقیقه بعد سر سفره نشسته بوديمو مشغولِ خوردن بوديم. از رفتار و نگاه های سردِ بنفشه، نگين هم تعجب كرده بود. به من اشاره كرد که چشه منم شونه هامو انداختم بالا كه يعنى نميدونم
نگين_ بنفشه جونم چيه، پکری چرا؟
بنفشه_ چيزى نيست، ديشب زياد خوب نخوابيدم يكم کسلم.
حس ميكردم دروغ ميگه. حالا اصل قضيه چى بوده رو دیگه نميدونستم. صبحونه رو كه خورديم بنفشه پاشد رفت توی اطاق خودش بيرون هم نيومد. دو سه بارى نگين رفت پيشش اما به اونم نميگفت چى شده. دوباره ساعت رو نگاه کردم، ديگه تقريباً دو ساعتی شده كه خودشو توی اطاقش اسير كرده بود. ديدم نمى تونم بى تفاوت بشينم، نگران شده بودم كه چى شده! آروم رفتم سمت اطاقش، يه چند ضربه آروم به در اطاقش زدم
بنفشه_ كيه؟
من_ منم صاحب خونه. اجازه ورود ميخوام
هيچى نگفت منم پر رو پر رو دستگیره رو دادم پائين ادامه دادم
من_ سكوت علامت رضاست، پس يا الله
دیدم روی تختش پشت به در اطاق نشسته و سرش هم پائين گرفته. ديگه مطمئن شدم يه خبرای مهمی بايد باشه. خيلى آروم رفتم طرفش، سرش رو بالا نياورد منم ترجيح دادم واسه اينكه يكم جو اطاق بهتر بشه سر خودمو به وسايل اطاقش گرم كنم. شروع كردم الكى درو دیوارو نگاه كردن و بازرسى كردن محیط. تخت خواب یه نفرۀ چوبیش که رو انداز صورتی کمرنگی روش انداخته بود با لوستر صورتی رنگش ست قشنگی شده بودو آدمو یاد دوران بچگی که پر از سادگیه مینداخت. گوشۀ دیگۀ اطاقش میز آینه توالتش بود با یه صندلی کوتاه چرخ دار که فهمیدم مخصوص همون میز بوده. دوباره بنفشه رو که همچنان سرش پایین بود نگاه کردم. خیلی آروم رفتم پيشش با فاصله نشستم کنارش روی تخت. همينجور ذل زدم به صورتش كه پائين رو نگاه ميكرد
بنفشه_ كارى داشتى؟
من_ اوهوم
بنفشه_ خب؟
من_ صبح كه ديدمت از نگاه كردنت فهميدم يه خبرایی بايد باشه. فكر كردم با نگين زديد به تيپ و تار هم اما اينطور نبود. فكر هم نكنم واسه بد خوابيدن باشه چون خود من يه عمره بد ميخوابم اما صبح حداقل بازم يه انرژى چيزى دارم. اومدم ببينم قضیه چيه اگه بتونم حلش كنم
بنفشه_ هه، خواهشاً اداى آدمای نگرانو در نيار
من_ با تعجب گفتم جانم؟
ديدم اگه بخوام يكى من بگم يكى اون بگه جری تر ميشه. ترجیح دادم مثل همیشه وقتی یکی عصبیه با زبان بدن باهاش حرف بزنم تا آرومتر بشه. خيلى آروم دستامو گذاشتم رو شونه های ظریف و نرمش خيلى آروم و ملایم يكم پوستش رو ماساژ دادم تا ببينم چه بايد كرد. به محض اينكار سرشو سراسیمه آورد بالا از جاش پاشد رفت اون سمت تخت پشت به من واستاد. ديگه واقعاً مونده بودم چى كار كنم. پاشدم رفتم پشتش برگردوندمش ديدم پشت چشماش اشك جمع شده
من_ اِ، گريه ديگه چرا؟ اى بابا. بنفشه؟ بى خيال بابا، هر چى باشه با هم دیگه حلش ميكنيم
بنفشه_ با صداى لرزونش كه به سختى كنترل ميكرد به کنایه گفت آره؟
من_ قول ميدم
بنفشه_ خجالت بكش. به تو هم ميگن مرد؟ ديشب صداتون تا آسمون ميرفت. حداقل ميتونستى به اون نگين بگى آروم تر جيغ بزنه كه من نشنوم
من_ من ...
بنفشه_ هيچى نگو. يعنى تو واقعاً نفهميدى من بهت علاقمند شدم؟ هر كى بود اينو میفهمید. يكم فكر كن، چرا الان اینجایی؟ آيا غير اينه كه خودم به اصرار آوردمت؟ غیر اینه که خودم اومدم دنبالت؟ يعنى اينقدر حقیر شدم؟
ديگه نتونست جلوی گریش رو بگيره، تا خواستم نگهش دارم برگشتو رفت سمت در از اطاق رفت بيرون. اعصابم نافرم قاطى شد. اصلاً نمیخواستم اينجورى بشه. هيچ حركتى نتونستم بكنم. مونده بودم برم دنبالش يا نه اما ميدونستم الان اينقدر کفری و ناراحت بود كه هيچ كاريش نمى تونستم بكنم. عين ديوونه ها تو اطاقش رژه ميرفتم. از اينور به اونور. چند لحظه از رفتن بنفشه نگذشته بود که صداى در اطاق منو از حال خودم كشيد بيرون
من_ بله؟
نگين درو باز كرد اومد توی اطاق
نگين_ اين چش شد گريه كنون رفت بيرون خونه؟
من_ برو از اطاق بيرون
نگين_ وااا!
من_ بذار تنها باشم بايد فكر كنم. برو چند دقيقه ديگه خودم ميام پيشت برات تعریف میکنم
نگين كه نسبتأ روی اخلاقیاتم شناخت داشت ديگه نه نو نیاوردو درو بستو رفت بیرون. بازم قدم زدنای عصبیم شروع شد، صداى لرزون بنفشه عين پتک تو سرم ميخورد. چقدر اين جملش بهم فشار میاورد "به تو هم میگن مرد؟ یعنی اینقدر حقیر شدم؟" عصبى خنديديم، بلند به خودم ميگفتم واقعاً حس ميكنى لیاقت كلمه مرد رو دارى عوضى؟ خاک تو سرت كه اينجورى با احساسات يه آدم بازى ميكنى. تو جنده هم نيستى چه برسه به مرد، آشغال. يعنى ميخواى بگى نميدونستى دوستت داره؟ برو خودتو سيا كن پسر، از همون شب توی پارتى حس كردى جذبت شده. پس چرا اينجورى كردى؟ زدم تو پیشونیه خودم، دست خودم نبود كه چى كار ميكنم. وجدانم به شدت داغ كرده بودو وجودمو به محاكمه كشيده بود. خب لعنتى منم بهش وابسته شدم، اما چى كار كنم كه ميترسم؟ با عجز گفتم خدايا من بايد چى كار كنم؟ نشستم روی تختش فكر كردم، فكر كردم، فكر كردم.
چند دقیقه بعد زيپ گرمکن سبز رنگ برادر بنفشه رو كه تنم بود كشيدم بالاتر كه نسيمی كه ميومد تن عصبیم رو بيشتر از اين نلرزونه. تقريباً بعد از چند دقیقه تفكر بالاخره تصميم خودمو گرفته بودم. پاشدم از اطاق اومدم بيرون و بعد از برداشتن گرمکن برادر بنفشه از یه اطاق دیگه، راه افتادم که از ویلا بزنم بیرون. بدون توجه به سوالهاى نگين که از توی آشپزخونه بلند بلند ازم میپرسید و نگاه های متعجب بنفشه با اون چشماى سرخش که توى حياط کنار استخر واستاده بود، با سرعت از حیاط رد شدمو از ویلا زدم بیرون. راه زيادى تا گلخونه ای كه ميخواستم برم نبود، طبق برنامه ريزى ديگه بايد ميرسيدم بهش.
چند دقیقه بعد با يه دسته گل که دستم بود داشتم برمیگشتم سمت ويلا. زنگ رو زدم نگین جواب داد وقتی فهمید منم در رو باز کرد رفتم تو. وقتی از حیاط رد میشدم بنفشه رو نديدم اما نگین توی هال روی مبل نشسته بود داشت با کانالای تلوزیون ور ميرفت
نگين_ لوس، هيچ معلومه تو چته؟ تو كه از اين دختر بدتری.
با تعجب و از روی کلافکی واستادم ببینم دردش چیه. یکم منو نگاه کرد دوباره ادامه داد
نگین_ ميگى برو از اطاق بيرون چند دقیقه ديگه خودم ميام برات قضيه رو تعريف ميكنم بعدش یهویی لباس میپوشی از ويلا ميذارى ميرى
من_ ناز ناز بازى نكن سوسول. ببينم بنفشه كجاست؟
نگين_ فرستادمش حموم
بدون اینکه بهش توجه کنم از پله ها رفتم بالا رفتم توی اطاق بنفشه. دست گل رو گذاشتم روی ميز آينه توالتش. کارت سفيد رنگى هم كه از گل فروش گرفته بودم از توی جیبم در آوردم روش نوشتم: " حقارت مال امثال منه، نه عزیزی مثل تو. دلم مى خواد يه فرصت بهم بدى كه توی خلوت یکم از دردای دلمو برات بگم. " کارت رو گذاشتم روی دسته گل و از اطاق رفتم بیرون.
از پله ها رفتم پایین دیدم نگین هنوز داره با تلوزیون ور میره و خیلی عصبی کانالا رو بالا پایین میکنه. دلم نیومد بیشتر از این اذیت بشه رفتم طرفش. کنترل رو ازش گرفتم تلوزیون رو خاموش کردمو نشستم مبل کناریش.
من_ حالا حتماً میخوای بدونی چی شده؟
نگین_ خب معلومه که میخوام بدونم
من_ به خاطر کار دیشب ماست که حالش اینجوری شده
نگین_ کار دیشب! کدوم کار؟
من_ با تعجب گفتم نمیدونی یا خودتو زدی به اون راه. برنامه شیطونیه نصف شب رو میگم.
نگین_ لبشو گاز گرفت گفت نــــــــه!
من_ آره.
با اینکه میدونستم تقصیر نگین نبوده اما از حرصم دنبال یکی میگشتم که این اشتباه رو بندازم رو دوشش تا شاید از عذاب وجدانم کم بشه. ادامه دادم
من_ میدونی توی اطاق چی بهم گفت؟ آتیش گرفتم نگین. برگشت گفت حداقل میتونستی به نگین جونت بگی آرومتر جیغ بزنه!
حیونی نگین وا رفت. یکم سرش رو با ناراحتی تکون داد بدون اینکه چیزی بگه پاشد از پله ها رفت بالا. همونجوری که از روی حرصم با قدرت نفس میکشیدم نگاهش کردم. پاشدم یه سیگار روشن کردم تا شاید حرصمو سرش خالی کنم.
تا چند ساعت بعد از اون جريان هر كى توی حالو هواى خودش بود. از وقتى كه برای نگین قضيه رو تعريف كردم بیچاره همش تقلا ميكرد كه مثلاً برای بنفشه جبران كنه. انقدر بالا پایین کرد که آخر سر زور زورکی مجبورمون كرد که از ویلا بريم بيرون و یکم توی شهر بگردیم، اما انقدر کلافه بودم که ترجیح دادم بمونم خونه. بعد از یکمی سرو کله زدن با نگین دست از سر من برداشتو با بنفشه حاضر شدن رفتن يكم توی شهر دور بزنن که منم يكم تنها باشم نفس بكشم. يكم كه واسه خودم توی خلوت فكر كردم احساس آرامشه بيشترى بهم دست داد. شايد از تصمیمی که گرفته بودم مطمئن تر شده بودم. رفتم توی آشپزخونه كه يه چیزی واسه شام رديف كنم. با يه تخمین كوچولو كه مواد اوليه آشپزخونه رو زدم ديدم راحت ترين چيز واسه پختن استانبلیه. چند دقیقه ای مشغول آماده کردن غذا بودم وقتی در پلوپز رو گذاشتم تقریباً خیالم از بابت غذا راحت شد. زنگ زدم به نگين گفتم شام رو رديف كردم تا بیست دقیقه ديگه خودتون رو برسونید كه غذا حاضره يخ نكنه. بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم ديدم بهتره بيكار نشینم، شروع کردم يكم دست به سرو كول خونه كشيدمو روی میز غذاخوری توی سالن رو هم چیندم. مثل عادت هميشگى بعد از مرتب كارى یکم رفتم عقب، سمت کنج سالن و سعى كردم با لذت بردن از نظم اون محيط خستگى رو از تنم بيرون کنم. خير سرم تا خواستم ولو شم روی مبل نگين با بنفشه از راه رسیدن.
نگين_ با جیغ و داد مختص به خودش وقتى سفره رو ديد گفت وای بنفشه ببين خانمه خونه چى كار كرده!
بنفشه هم يه لبخند زدو از پله ها رفت بالا
من_ تا آماده ميشيد که بيايد سر سفره من غذا رو ميكشم
سر شام همه ساكت بوديم. گاهى نگين از روی عادتش يه چيزى میپروند اما وقتى ديد من مثل هميشه فكرم مشغوله بنفشه هم زياد بهش حال نميده بى خيال شد. سعى ميكردم بیشتر سرم توی بشقاب خودم باشه اما گاهى كه با بنفشه چشم تو چشم ميشدم حس ميكردم عمیق و با تردید نگام میکنه. شام كه تموم شد بنفشه به هواى شستن ظرفا بشقاب ها رو به كمک نگين برداشت رفت توی آشپزخونه. از توی هال به نگين اشاره كردم كه بياد پیشم
من_ نگين، من روی دسته گلى كه براى بنفشه تو اطاقش گذاشتم نوشتم كه بايد باهات خصوصى حرف بزنم. اگه ديدى داريم باهم حرف ميزنيم بذار راحت باشيم
نگين_ خيالت راحت، بعد از گذشته اين همه وقت خوب مى شناسمت
به شوخی زدم کنار بازوش و بسته سیگارو با فندکو از روی میز برداشتم رفتم توی حياط. يكم كه توی حیاط چرخ زدم رفتم روی تاپ دو نفرۀ سفید رنگی كه يه گوشه از حياط بود نشستم. بدجور دمغ شده بودم. دردایی كه توی خلوت و تنهايى هميشه رو دوشم حسشون ميكردم بازم پیداشون شده بود. با خودم زمزمه ميكردم
اى غرق در هزار غمه بى دوا وطن
اى طعمۀ گرگ عجل، مبتلا وطن
مرغابیان طعمه
گلگون قبا وطن
عزيز وطن، غريب وطن، بینوا وطن
بیکس وطن، غريب وطن، بینوا وطن
مادر ببين عروس وطن بى جهاز شد
مادر ببين دست اجانب دراز شد
هر شقه اش نصيب پلنگو گراز شد
عزيز وطن، غريب وطن، بینوا وطن
بیکس وطن، غريب وطن، بینوا وطن
نميدونم چقدر با خودم تنها بودم كه ديدم بنفشه با يه سينى كه روش يه استكان چایى بود اومد نشست روی تاپ و لیوان رو گرفت طرفم. استکانو كه برداشتم ديدم قند نياورده
من_ پس قندت كو صاحب خونه
بنفشه_ اى واى، الان ميرم ميارم
من_ نمى خواد
بنفشه_ آخه…
من_ گاهى زندگى باهات يه كارایى ميكنه كه با هزار تا شيرينى هم دهنت شيرين نميشه. بشين سر جات بى خيال.
با تعجب نشست سر جاش. مثل هميشه ساكت بودمو به صداهاى اطراف گوش ميكردم، حس ميكردم بنفشه سعی میکنه يه چيزى بگه اما انگار سكوت براى اونم سنگين بود و مثل من قدرت شکستنش رو نداشت. آخر سر ديگه طاقت نياورد
بنفشه_ بيا بريم تو، نگين داره فيلم ميبينه
من_ تو برو، فيلم مال شماهاست، نه امثال من
بنفشه_ ميشه بدونم چرا صدات اينقدر غمگينه؟
من_ واقعا میخوای بدونی؟
بنفشه_ آره
يه نفس عميق كشيدم چند لحظه چشمامو بستم كه ببينم از كجا شروع كنم. رومو كردم به طرفشو شروع كردم از اولين برخوردم با پرستو تا آخر ماجرا رو با اکثر جزئیاتش براش تعريف كردم. گاهى وسط حرف زدنم خودم صدام میلرزیدو زور زوركى خودمو نگه ميداشتم. حرفم كه تموم شد بنفشه براى بار هزارم توی چشماى من كه مسلماً از اشکی که پشتش جمع شده بود برق ميزد خيره شد. آروم با انگشت شصتم اشكهاى صورتشو پاک كردم
بنفشه_ متأسفم
من_ چى بگم والا، این تازه یکی از وزنه هاییه که روی دوشم مثل یه حمال همه جا میکشمش
بنفشه_ خب همه اين اتفاق ها درست. اما آيا اينا دليل ميشه اينقدر به خودت سخت بگيرى؟
من_ نه، اما توی زدگیم یه چیزی رو واقعاً درک کردم " تصمیم گيرى سر بعضی دو راهى ها خيلى سخته "
كمى ساكت شديم تا از اون حالته ازدیاد احساس و غم بيايم بيرون. از اینکه براى يه نفر تا آخر ماجرا رو تعريف كردم احساس میکردم سبکتر شدم.
من_ ظهر كه توی اطاق اون حرفهارو بهم ميزدى در واقع حرفهاى دل خودم بود كه سعى ميكردم خفشون كنم
بنفشه_ تونستى خفشون كنى؟
من_ نه
بنفشه_ خب!؟
من_ ميخوام بازم سر پام واستم. یه دستمو گذاشتم روی قلبم ادامه دادم اگه افتخار بدى كليد اين دل پر خاطره رو ميسپارم دست شما
آروم دستشو آورد بالا گذاشت روی دستم كه جلوى قلبم گذاشته بودمش گفت
بنفشه_ اميدوارم بتونم مهمون خوبى براى اين دل پر خاطره باشم
من_ اميدوارم. پس حالا بهتره بخندى
يكم لبخند زد كه با تحریک و تشويق من خندۀ عمیقی روی لباش نقش بست.
بنفشه_ دوستت دارم فرهاد. الان هم پاشو بريم تو، مهمونمون تنهاستا
دست توی دست هم رفتيم توی ساختمون. نگين توی هال نشسته بود مارو ديد قضيه رو گرفت
نگين_ با خنده گفت مبارک باشه
من_ اشاره كردم به قلب بنفشه گفتم مبارک صاحبش باشه
بقیۀ شب هم مثل دیشب به شیطونی و مسخره بازی گذشت. توی دستشويى واستاده بودمو مسواک ميزدم که یهویی نگين عين جن ظاهر شد. صبر كرد تا من دهنمو بشورم. یه آب به صورتم زدمو از اونجا اومدم بیرون ببینم دردش چیه
نگين_ مى بينم كه بازم شروع كردى
من_ چى بگم والا
نگين_ پس با اين حساب ما باز يه مدتى رنگ آقا چیکو رو نمى بينيم ديگه؟
من_ فكر كنم همين طور باشه. خودت كه جنسیت زنا رو بهتر ميشناسى
نگين_ اميدوارم اين يكى مثل قبلیا به آخر نرسه
من_ خدا از دهنت بشنوه
چون همگى خسته بوديم زود رفتیم توی همون اطاق هاى دیشبی. نمیدونم چرا اما حوس کردم قبل از خواب یه سیگاری به بدن بزنم. لب پنجرۀ اطاق واستاده بودمو تاریکی شب رو نظاره میکردم. توی حال و هوای خودم بودم که صدای در زدن اومد.
من_ بفرمائید
در باز شدو دیدم بنفشه اومد توی اطاق
بنفشه_ نخوابیدی هنوز؟
من_ میخوابم. موقعش باید بشه
بنفشه_ گفتم بیام قبل از خواب بهت شب بخیر بگم
اینجور حرفا علاوه بر آروم کردن دلم یه دنیا خاطره رو برام زنده میکرد.
من_ ممنون از لطفت. خوب بخوابی
یکم نگام کردو از اطاق رفت بیرون. دیگه زیاد معطلش نکردم سیگار که تموم شد خودمو انداختم روی تخت که به یه عالم دیگه سفر کنم. شايد بعد از مدتها يكم خوب خوابيدم، يه خواب بدون هيچ خواب و کابوسی. نمیدونم شايد بيهوش شده بودم. الله و عالم.
مثل دیروز صبح زودتر از بقیه از خواب پاشدم. بعد از اینکه یکم توی خونه قدم زدم گفتم برم نون بگيرم، رفتم توی یخچالو نگاه کردم دیدم به اندازه كافى هست. بهتر ديدم يكم توی اين هواى مشت اول صبح، توی حياط قدم بزنم. رفتم بالا پیرهن مردونه مشکیم رو تنم کردم اما دکمه هاش رو نبستم. بدون اینکه به زمان توجهی داشته باشم توی حیاط قدم میزدمو از این هوا لذت میبردم. بعد از چند دقیقه برگشتم داخل. فکر میکردم توی این چند دقیقه که من توی حیاط بودم بچه ها بیدار شده باشن اما زهی خیال باطل. با خودم گفتم صد رحمت به خرس، اینا رو ول کنی فقط بخوابن. رفتم آشپزخونه شروع كردم چایى دم كردن و مرتب كردن سفره. هر چى صبر كردم ديدم نخیر قرار نيست اينا از خواب پاشن. آروم از پله ها رفتم بالا در اطاق بنفشه رو آروم باز كردم اما اونجا نبود، با خودم گفتم حتماً توی اطاق خواهرشه. اونجا رو هم چک کردم نبودن. آخرين اطاقی که مونده بود اطاق مادر پدرش بود كه ديدم هر دوتاشون روی تخت كنار هم خوابيدن. ازشون خندم گرفت، نه به ديروز صبح كه بنفشه كارى به كسى نداشت نه به الان كه كنار نگين خوابيده. توی خيال خودم میگفتم حتماً نگين از روی حرصش ديشب با بنفشه لِز كرده، از فكرهاى خودم خندم گرفت آروم رفتم بالا سر بنفشه که دمر روی تخت بود. حیوونی خيلى عميق خوابيده بود، خيلى آروم انگشتمو گذاشتم روی گونه اش خيلى آروم آوردم پايين تر روی گردنش و روی شونه هاش. یکم تکونش دادم خيلى آروم دم گوشش اسمشو صدا زدم. چند باری که صداش کردم بعد از اینکه يكم صداهاى خفيف از خودش در آورد چشماشو باز كرد، اما پلکاش خيلى بهم نزديک بودن انگار كه داشت منو تار میدید شايدم نميديد. با انگشت اشارۀ دستم خيلى آروم دماغش رو غلغلک دادم كه ديگه كامل چشماشو باز كردو يه لبخند زد
بنفشه_ با همون صداى خوابالو گفت صبح بخير
من_ صبح تو هم بخير عزيز طلا، بلند شو كه صبحونت حاضره
آروم دست منو تو دستش گرفت همينجورى تو صورتم نگاه ميكرد. صورتش بدون آرايش خيلى ساده تر و معصومتر شده بود، به حدى صحنه قشنگى بود كه دلم میخواست ببوسمش اما هنوز نمى تونستم خودمو مجاب کنم که اينقدر زود تغیر کنم. يكم ازش فاصله گرفتم نگين رو نگاه كردم كه عين خرس خواب بود. یهویی از شدت سادیسم زياد يه نقشه باحال زد به سرم
من_ بنفشه مبايل نگين كجاست؟
بنفشه_ فكر كنم اونور باشه، دم کیفش رو نگاه كن
رفتم سمت کیفش که گوشه اطاق روی صندلی گذاشته بود، یکم دورو برش رو گشتم خبری نبود. کیفش رو برداشتم توش رو نگاه كردم مبایلش رو پيدا كردم، صداش رو از silent در آوردمو تا ته بردم بالا. با خنده رفتم سمت نگین خیلی آروم موبايل رو گذاشتم بغل گوشش روی بالشت. بنفشه با تعجب نگام میکرد تا شاید بفهمه من چی کار دارم میکنم. رفتم مبایل بنفشه رو برداشتم باهاش زنگ زدم به مبایل نگین. چند لحظه بعد صدای وحشتناک مبایل نگین کل اطاق رو پر کرد. وقتى صداى بلند زنگو شنيدم خودم خوف کردمو پشيمون شدم اما ديگه دير شده بود. نگين با وحشت از جاش پريد، فکر کنم تا حالا توی عمرش اينجورى از خواب بيدار نشده بود. با تعجب يكم اينور اونورو نگاه كرد بعدش مبایلش رو برداشت یکم روی صفحش رو نگاه کرد، فکر کنم از بس چشماش پف کرده بود هیچی نمیدید. Answer رو زدو گوشی رو برد سمت گوشش.
نگین_ الو
من_ سلام علیکم
نگین_ هان؟ شما؟
من_ منم دیگه
نگین_ آقا صبح کله سحر زنگ زدی مزاحم میشی؟ مگه خودت ...
نزاشتم حرفش رو بزنه گفتم
من_ آبجی اگه پشت سرت دم پنجره رو نگاه کنی میبینی کیه!
نگین با شتاب برگشت طرف پنجره با بهت زدگی نگام میکرد. من که تا اون لحظه به زور جلوی خندۀ خودمو نگه داشته بودم دیگه نتوستم مقاومت کنم. همینجور که روی زمین پهن شده بود بلند بلند میخندیدم. از خندۀ من بنفشه هم خندش گرفته بود، یکم همینجوری خندیدیم بعدش که عقلم اومد سر جاش سراسیمه از روی زمین بلند شدم که یه وقت نگین شوخی آفریقایی باهام نکنه. دیدم روی تخت نشسته سرشو گرفته بین دستاش نفس میکشه. دوباره خندم گرفت، بنفشه هم خودشو به دیوار تکیه زده بودو انگشتش رو میگرفت جلوی دماغش که مثلاً به من حالی کنه نخندم. اما مگه میشد
نگين_ الهى بعضى جاهات از كار بيفته كه آخر سر تو آدم نميشى. ديوونه، ابله، پر رو، سادیسمی، روانی
ترجيح دادم قبل از اينكه اين حرفها به عمل تبديل بشه از اطاق فرار كنم. با خنده از اطاق زدم بيرون درو بستمو از پشت در با صدای بلند گفتم
من_ زود بيايد پائين كه صبحونتون آمادست
چند دقیقه بعد سر سفره نشسته بودیمو مشغول بودیم. نگين از روی حرصش تا جا داشتم اذيتم كرد كه خودشو خالى کنه منم همش میخندیدمو سر به سرش ميذاشتم.
همینجوری عقربه های ساعت بدون توجه به هیچ چیز تند تند میچرخیدن. چند ساعتی به نهار مونده بود كه توی سالن نشسته بودیمو بحث ميكرديم که نهار امروز رو کی ردیف کنه
من_ خب پس نتیجه رأى گيرى رو اعلام میکنم. نگين جان نهار دست شما رو میبوسه ديگه
نگين_ غلط كردى، پس تو اينجا چى كاره ای سادیسمی
بنفشه_ اِ، نگين اذيتش نكن عزیزمو. اصلاً خودم براش غذا میپزم بدم بچم بخوره
من_ ياد بگير نگين نصف تو هم وزن نداره، ببين چه مهربونه
همينجورى سر به سر هم میزاشتیمو بحث ميكرديم آخر سر نتيجه این شد كه نگين نهار رو آماده کنه، منو بنفشه هم تنهايى بريم بيرون يكم گشت بزنيم. چون از موقعی که اومده بودم هیچ جا نرفته بودم.
نگین_ پس زیاد دیر نکنیدا، جای منم خالی کنید نامردا
من_ با خنده گفتم اتفاقاً جات اصلاً هم خالی نیست، بمون اینجا دیوارا رو متر کن
نگین_ بدجنس
بنفشه_ فرهاد اذیتش نکن دیگه
من_ جناب عالی زودی حاضر شو که بریم.
با هم از پله ها رفتیم بالا هر کی رفت توی اطاق خودش، که حاضر شه. از روی عادتم جنگی لباس پوشیدمو به چند دقیقه نکشید که توی حیاط کنار ماشین بنفشه تکیه زده بودمو سیگار میکشیدم. بعد از کلی اینور اونور کردن حاج خانم هم تشریف فرما شدن.
بنفشه كليد ماشینش رو جلوم تكون داد كه بگيرم بشينم پشت فرمون
من_ نه خودت بشين
نشستیم توی ماشینو آماده شدیم که از این چهار دیواری بزنیم بیرون. بنفشه ماشین رو زد تو دنده و حركت كرديم.

ادامه دارد ...

نویسنده : فــرهــاد


Posted by Mandana at June 13, 2008