« پسری در بهار - قسمت سیزدهم | بازگشت | پسری در بهار - قسمت پانزدهم »
پسری در بهار - قسمت چهاردهم
ساعت رو نگاه كردم خيلى وقت بود كه داشتم پياده تند تند راه ميرفتم. سیگارمو پرت كردم توی جوب، به خودم گفتم چرا به خاطرۀ پرستو فكر ميكنم؟ دنبال چى ميگردم آخه؟ از چى ميخوام فرار كنم؟ شايد از بنفشه. شايد مرور اون لحظه ها با پرستو داشت پشت دستمو كه داغ كرده بودم بهم نشون میداد. اما پس چرا با اين همه درد بازم صورت بنفشه توی ذهنم بود؟ خدايا كمكم كن. با خودم زمزمه میکردم:
همه جا سردو سیاه
رو لبام ناله و آه
سر من بی سایبون
نگهم مونده به راه
دست من غمگین و سرد
تو دلم یه گوله درد
نه بهاری نه گلی
پاییزِ پاییزِ زرد
تقویم رو نگاه کردم. تقريباً چند روز ديگه سيزده بدر بود و شركت از روز قبلش تعطيل میشد و چون روز بعديه سيزده بدر هم جمعه بود در نهایت سه روزى تعطيل بودم. از اون شب كه با بنفشه بيرون بودم ديگه زياد بهش اجازه ندادم بهم نزديک بشه. يه دو سه بارى هم كه تلفنى حرف زديم چون زياد رو فرم نبودم خيلى باهم صحبت نكرديم.
روز قبل اينكه شركت تعطيل كُنه نگين بهم تلفن كرد
نگين_ فرهاد فردا با بنفشه ميخوايم بريم شمال
من_ خوش بگذره
نگين_ منظورم اينه که تو هم باهامون بيا
من_ بى خيال بابا، بريد حالتونو بكنيد. منم يكم استراحت ميكنم
يكم ديگه هم اصرار كرد اما وقتی دید مثل هميشه مرغ من يه پا بيشتر نداره بی خیال شد. با هم خداحافظی كردیمو تلفن رو قطع کردم. هنوز چند دقيقه بیشتر نگذشته بود كه ديدم بنفشه زنگ زد، دو دل بودم جواب بدم يا ندم، answer رو زدم
من_ سلام
بنفشه_ سلام، چرا نمیخوای بیای شمال؟
من_ خب بيام كه چى بشه؟! اين چند روز میشينم استراحت ميكنم شماها هم بريد خوش بگذره
بنفشه_ اگه تو نیای ما هم نميريم
من_ اِ، بابا كوتاه بيا. بريد کیفتونو بكنيد.
بنفشه_ اين بار ميخوام مثل خودت رفتار كنم، تا شب خبرش رو بهم بده اگر اومدنی شدى بگو ما هم آماده مى شيم اگه نه كه ماهم نميريم. خدا حافظ
حتى منتظر نشد من خداحافظى كنم تق گوشى رو قطع كرد. مونده بودم چى شد چى نشد. تا شب درگير بودم كه چی کارش كنم آخر سر زنگ زدم بهش گفتم باشه ميريم. واسه اینکه توی ترافیک نمونیم صبح زود قرار گذاشتيم. دور ميدون آزادى واستاده بودمو منتظر بودم كه بيان، بعد از چند دقيقه زانتیای بنفشه جلو پام زد روی ترمز، رفتم نشستم عقب
من_ سلام
بنفشه_ سلام
نگين_ پس وسیله هات كجاست؟
من_ وسيله نمى خواد كه. سفر قنده هار كه نميخوايم بريم
نگين_ درست اما هيچى با خودت نیاوردی
من_ هيچى لازم نيست اولاً خونه غريبه كه نميريم بنفشه از خودمونه، تازه بنفشه برادر هم داره. اونجا بالاخره يه شلوارکی چیزی پيدا ميشه ديگه، اگه چيزى هم لازم شد خودشون زحمت ميكشن برام میخرن
بنفشه_ حالا شماها بس كنيد اول صبحی، یه کاریش ميكنيم
راه افتاديم سمتِ ویلای اونا، يک ساعت اول يكم زديم تو سر و كله هم بعدش كه همه ساكت شديم دراز شدم رو صندلى عقب
من_ روزتون بخير، رسيديم بيدارم كنيد
نگين_ بى احساس، هيچ بویی از آدمها نبردى
من_ اوهوم
چشمامو بستم و بدون توجه به چرت و پرتای نگين گرفتم خوابيدم. با تکونای نگين از خواب بيدار شدم فكر كردم خواسته كرم بريزه بلند شدم حالشو بگيرم ديدم كلاً ماشين حركت نمى كنه
بنفشه_ پاشو خوابالو، وسط راه بود گفتم يه صبحونه ای بخوريم
من_ ها! اگه بحثه خوردنه كه من پایه ام
نگين_ اين واسه خوردن هميشه حاضره خيالت راحت
من_ زيادى شيطونى كنى تو رو هم درسته میخورمتا، شيطون
پیاده شدیم رفتيم روی يكى از اين ميز چوبی ها نشستیم صبحونه رو خورديم. بقيه مسير رو نگين نشست پشت ماشين و طبق عادتش به سرعت نور حركت ميكرد. راه زيادى تا ويلا نمونده بود كه با اين سرعتى هم كه نگين میروند حدس ميزدم بايد ۴۵ دقيقه ای برسيم. سادیسمم به شدت اذيت ميكرد كه سر به سرشون بذارم اما از طرفى يه نیرویی نگهم مى داشت. نميخواستم زيادى راحت برخورد كنم كه بنفشه باز بخواد بهم نزديک بشه، تصميمو گرفته بودم، دوباره نميخواستم شروع كنم.
شب توى حياط ويلا كنار استخر نشسته بودمو توی تنهايى فكر ميكردم
** بعد از اون مهمونى كه پرستو به قول خودش منو به دوستاش نشون داد، يه قرار هماهنگ كرده بود واسه استخر ساختمونشون. يه چند بارى خودمون دو تا باهم رفته بوديم. من كه همینجوریش عاشق آبم ديگه با بودن پرستو كنارم اشتیاق من به اوج خودش ميرسيد. قرار شده بود به بیتا و پدرامو نيلوفر هم بگه بيان. از شركت يه سر رفتم خونه مایوی مشکی مخصوص خودمو برداشتم رفتم سمت خونه پرستو. زنگ خونشون رو زدم
من_ منم عزيز
پرستو_ باشه. برو پایين الان منم ميام
رفتم سمت سالنی كه توش استخر و سونا بود. چند بارى به متلک به پرستو ميگفتم مهندس اين ساختمون عجب منگلی بوده ها. آخه استخر بدون جکوزی هم شد استخر؟ خلاصه بدون توجه به تنها بودن توی اونجا سریع لباسمو عوض كردم مثل عادتم يكم آب زدم به گوشامو پريدم وسط آب. يكم آبش خنک بود. کمی طول كشيد تا بدنم بهش عادت كنه. چند دقيقه ای كه تنهايى واسه خودم تو استخر گشت ميزدم ديدم پرستو با دوستاش همگى اومدن تو.
من_ قبل همه چى گفته باشم، اينجا فضاش بستست جون اون ننتون جیغو ویغ نكنين مغزمون مى تركه.
بیتا_ علیک سلام
من_ همون
يه جور نشاط عجيبى توی وجودم بود. هوس كردم پرستو رو باهمون لباسهاى تنش بكشم تو آب حتى نيم خيز هم شدم اما بى خيال شدم
من_ سریع لباساتونو عوض كنيد بيايد، آبش خنکه حال ميده. همه مون سرما رو ميخوريم امشب
دخترا همگی با هم رفتن توی اطاقی که لباس عوض میکردن. پدرام هم یکم منتظر شد وقتی دید اونا دارن لفتش میدن همون جا شلوارو کشید پایین یکم منو نگاه کرد، خندیدم گرفتم منظورش چیه. روم رو برگردوندمو یکم صبر کردم تا شرتش رو هم عوض کنه. کمی که گذاشت دوباره برگشتم به حالت اول. يه گوشه از استخر تکیه داده بودمو پدرامو نگاه میکردمو به صدای جیغ و ویغ اون وروجکا گوش میدادم. پدرام يه مایوی سفيد رنگ تنش بود. توی همون نگاه اول طبق تجربه فهميدم تقريباً چند ماهى ميشه داره بدن سازى كار ميكنه. تقريباً شیکمش كات شده بود اما نه خيلى، خلاصه شیرجه زد تو آبو اومد طرف من
من_ سلام عزيز
پدرام_ چاكريم فرهاد جان
من_ آقایى
پدرام_ خودمونیما يكم آب سرده
من_ يكم ورجه وورجه كن تا گرم بشى، وانستا يكجا سرما میخوری پسر
همينطورى كه اون كرال سينه ميرفت مثل عادتِ هميشه يه زیرابی رفتم و از پایين آب نگاهش ميكردم ببينم آناتومی حركت زدنش چطوره. از بس که حواسم بهش بود نفهميدم كى رسيدیم اون سمت استخر كلم محكم خورد به ديوارۀ استخر، یهویی هل شدم باقى مونده نفسم با شدت خارج شد، پامو زدم به كف استخر كه زودتر برسم بالا. با شدت از آب اومدم بيرون و شروع كردم سرفه كردن. از صدای جیغ دخترا سرفه کردن یادم رفت، بالا سرمو نگاه كردم ديدم پرستو با بیتا و نيلوفر روبه روم واستادن همچین همدیگه رو چسبیده بودن که بیچاره بیتا که وسطشون بود داشت له میشد. نمیدونستم از مسخره بازیاشون بخندم یا به سرفه کردن ادامه بدم
بیتا_ ديوونه نمیتونستی آرومتر بيايى بيرون؟ قلبم واستاد
به حالته سرفه يه چیزی سر هم كردم بهش گفتمو كرال پشت رفتم اون سمت استخر. نفسم دوباره برگشته بود سر جاش، تازه شروع كردم نگاه کردنشون که ببينم چى پوشيدن. هر سه تاشون يه بیکینی یک شكل با يه رنگو یه طرح پوشیده بودن. رنگ قرمزش توی تن سفيدِ پرستو با نيلوفر خيلى خودنمایی ميكرد اما بیتا كه يكم سبزه بود بنظرم بهتر بود يه چيز ديگه بپوشه. یکم فکر کردم یهویی با خنده گفتم
من_ هر کدومتون بهتر شیرجه بزنه جايزه داره
بیتا_ چه جایزه ای؟
من_ تو نگران جایزه نباش اگه تو بردی يه دونه تی تاپ ميدم بهت
بازم صداى خندۀ پدرام بود كه سالن رو پر كرد
بیتا_ شیرجه نه، اما ما هر سه تامون مسابقه ميديم، ببينيم كدوم زودتر ميرسيم انور، شماها هم داور
یکم با تعجب نگاش کردم تو دلم گفتم حالا طول این نیمچه استخر چقدر هست که مسابقه هم میخوان بدن. خلاصه بچه ها دم استخر واستادنو حالته شیرجه به خودشون گرفتن. با شمارش معکوس پدرام پريدن تو آبو اومدن طرف ما، بر خلاف تصورم نيلوفر اول شد بعدش پرستو بعدشم بیتا. بیتا كه فهميد شده آخر رومو كردم بهش گفتم
من_ با اين وضعيتت کاغد تی تاپ هم بهت نمى دم
نيلوفر_ پس جایزۀ من سر جاشه ديگه
من_ پدرام جان با شمانا
پدرام_ بيخود كردى خودت حرف زدى عین يه مرد پاشم وامیستی
من_ حالا كه بحثِ مردى شد اى به چشم، به بابام ميگم بياد حساب كُنه. راستى پرستو اون کلاهو بردار، بدون کلاه چهرت جذابتره.
دخترا یکم همديگر رو نگاه كردن همگى کلاهاشونو برداشتن. نيلوفر پوست تنش تقريبا همرنگ پرستو بود، سفيدِ شفاف. موهاى قهوه ای رنگ سرش رو مدل مصرى كوتاه كرده بود. پرستو هم وقتی کلاه رو برداشت یکم دست کشید لای موهاش، موهای روشنش همه ريخت روی کمرش رو پوشوند. بیتا هم موهاش بلند بود اما مشکی مشكى. ديگه زياد نگاشون نكردم دست پرستو رو خواستم بکشم ببرمش يه ور ديگه، كه بیتا صدامون كرد
من_ هوم؟
بیتا_ ميگم كه حالا نوبت شما پسراست مسابقه بديد
من_ جایزش چيه؟
بى تا_ عين خودت يه تی تاپ
من_ با خنده گفتم اونو برو بده به عمت باهاش بازی کنه
خلاصه بعد از كلى سر به سر گذاشتن بچه ها قرار شد منو پدرام هم طول استخر رو مسابقه بديم. قرار شد اگه من بردم، بیتا رو، و اگه پدرام برنده شد، پرستو رو دو تا دختر ديگه بگيرن به صورتِ تاپ بازى بندازن توی آب. اگرم منو پدرام مساوى ميكرديم همینکارو با نيلوفر قرار شد بكنن. صحنه به شدت جالبى شده بود، چون قد پدرام بلند تر بود قرار شد از توى آب start كنيم. با شمارش معکوس بیتا حركت كرديم، فكر نمى كردم بتونم پدرامو بگيرم اما واسه اينكه تمرکزم روی سرعت دستم باشه بدون نفس گيرى تا آخر رفتم و با اختلاف يه دست از پدرام برنده شدم. یکم که نفس کشیدیم روم رو کردم به بیتا با خنده گفتم
من_ بیتا جان آماده باش كه الان بايد شوت شى توی آب
همگى زديم زير خنده. پرستو با نيلوفر رفتن بيرون آب هى به بیتا اشاره ميكردن بره طرفشون. بالاخره اونم بعد از كمى مقاومت خودش رو سپرد به بقیه. پرستو دستهاشو گرفت نيلوفر هم پاهاشو. شروع كردن تاپ دادن بیتا و توی شمارۀ سه محكم پرتش كردن توی آب. بد بخت از بدشانسیش يه ورى افتاد توی آب شلق صدا داد. حيونى وقتى اومد بالا من ديگه نتونستم جلو خندمو بگيرم. انگار چون با فشار به آب خورده بود يكم بیکینیش رفته بود بالاتر نصف سينه اش از پائين معلوم بود. با خنده به پرستو اشاره كردم كه اونجا رو نگاه کنه. بنده خدا نه پدرام نه بیتا هواسشون نبود، پرستو يكم نگاه كرد بعدش قضيه رو گرفت يكم خنديد سریع شیرجه زد توی آب بغل گوش بیتا قضيه رو گفت منم طورى وانمود كردم كه متوجه نشدم. پرستو شنا كنان اومد طرفم.
پرستو_ مى بينم كه حواست به همه جا هست شيطون
من_ فعلاً سر يه فرصت مناسب بنده بايد يه تنبیهی شما رو بكنم. اين چه بیکینیه پوشیدی نصف سينه ات معلوم؟ بدن خودتو با اين فنچا مقايسه نكن، تو سينه ات گندست مالِ اونا زياد بزرگ نيست. مال تو تابلو معلومه، آب هم كه بهش خرده ديگه بيا درستش كن.
پرستو كه ديد بقيه حواسشون نيست سریع يه بوس از لبم كردو برگشتم طرف بچه ها، نميدونم چرا اما به شدت تحريک شده بودم. يكم ديگه با بچه ها توی آب مشغول بوديم كم كم پدرام و بیتا واسه خودشون فاز میگرفتنو منو پرستو هم اينور بوديم. ديدم نيلوفر حيونى تنهاست دلم واسش سوخت. دست پرستو رو گرفتم توی كم عمق رفتيم سمت نيلوفر. با اون يكى دستم هم دست نیلوفر رو گرفتمو رفتيم سمت سونا. بچه ها رو كه كردم توی سونا باز اين بیتا آتيش پاره خودشو دمب ما كرد دست پدرامو كشيد اومدن طرف سونا
من_ خير سر اين نيلوفر اومديم دو دقيقه با اين دختراى شيطون تنها باشیما
بیتا_ ما سه نفر دمب همدیگه ایم، هر جا باشيم بايد باهم باشيم
من_ بله آشنايى دارم با اخلاقیات عجيب شماها
چند دقيقه ای ميشد كه نشسته بوديم واسه خودمون تيكه مینداختیم كه اين بیتا كس خل یهویی شروع كرد وول خوردن
بیتا_ واى چقدر داغه اين چوبا! نه؟
پرستو_ آره
من_ سوسولا
بیتا از جاش پاشد رفت روی پاى پدرام نشست. با اينكه از این همه راحتی تعجب كردم اما سعى كردم قیافم تغیيرى نكنه. یکم گذشت پرستو هم كه ديد اينجورىه از جاش پاشد كه بياد طرف من. جلوم كه رسيد دستشو نگه داشتم گفتم
من_ بشين سر جات بچه، اگه ميخواى برو روی پاى نيلوفر بشين
پرستو_ اِ، چرا؟
من_ چون جناب عالی از اين چوبا داغتری
همه خنديدن، پرستو هم رفت رو پاى نيلوفر نشست. منم دراز كشيدم و سعى كردم چند ثانيه توی سکوت نفس بكشم.
تقريباً نیم ساعتی ميشد اونجا بوديم كه دوباره از سونا رفتيم توی استخر. از آب اومدم بیرون رفتم از توی ساكم يه توپ كوچیک خيلى خوشگل رنگی كه براى پرستو گرفته بودم آوردم پرت كردم وسط آب.
من_ پرستو جان، اى خوشگل خوشگلا ، اينم براى شما خريدم هر وقت اينو ديدى يادى از ما بكن.
اومد طرفم دستامو گرفت كشيد توی آب كه افتادم روش، توى اون آبه خنک بدن داغه پرستو خيلى مشهود بود. اميدوار بودم بتونم خودمو نگه دارم اتفاق خاصى نيوفته. اون ديوونه هم وضعیتش بهتر از من نبود، شروع كرديم واسه اينكه همه از اون حال و هوا بيايم بيرون توپ بازى كردن و يكم خير سرمون اداى اين واتر پروف كارا رو در آوردیمو از بودنمون باهم لذت بردیمو یه خاطرۀ قشنگ دیگه رو ساختيم. **
با صداى بنفشه به خودم اومدم، يه ليوان شربت برام آورده بود، اومد كنارم نشست البته با فاصله
بنفشه_ به چى فكر ميكردى؟
من_ به نا كجا
بنفشه_ جالبه
من_ آره خيلى
بنفشه_ سریع شربت رو بخور كه قرار نيست اين دو سه روزه همش بخورى استراحت كنیا، الان هم نگين داره جوجه هارو از پیازا جدا ميكنه جناب عالى سيخ كنى كباب كنى همگى يه شام توپ بخوريم
من_ ايول، چه با انرژی
بنفشه_ زندگى به اين قشنگى چرا با انرژى نباشم
من_ حق دارى
تو دلم گفتم تو چه ميدونى درد چيه؟ نمیدونم شايدم بدونى. توى همه رفتاراش علاقه رو ميديدم، اگه مستقيم چيزى نميگفت يا بخاطر غرورش بود يا از برخوردای نه چندان گرم من بى خيال میشدو سكوت اختيار ميكرد. شربت رو خوردمو دستمو گرفت بلند شديم راه افتادیم سمت آشپزخونه داخل ويلا. تا خود ساختمون راه زيادى بود به هوای اينكه نخواد دستمو بگيره توی دستش، دستامو كردم توی جیبمو آروم آروم از راهروی مار پيچى كه كنار ديوارۀ ويلا بود میرفتیم سمت خود ويلا. چه حياط با صفایی داشت، تمام كف حياط ويلا سنگ فرش بود، دو طرف دیواراش باقچۀ بزرگی بود كه از وسطشون يه پیاده روی مارپیچ سنگ فرش شده رد ميشد. ديواره هاى باقچه رو با سنگای شفاف جدول بندى كرده بودن كه زيبايى خاصى تو لامپای کمرنگ رنگی روى دیوار و وسط باقچه به خودشون گرفته بودن. تقريباً وسط حياط هم يه استخر و فواره بیضی شكل بود كه بغلش هم با چند متر فاصله كه چمن كارى شده بود سنگ فرشى بود كه ماشينها ازش رد مى شدند ميرفتن تا جلوى ويلا و اگه ميخواستم كنار ويلا يه حالته پارکینگ درست كرده بودن که ماشین ها رو اونجا پارک کنن. سرم به ديدن گلهاى باغچه ای كه از وسطش رد ميشديم گرم بود كه رسيديم به پله های جلوى ويلا. رفتيم آشپزخونه نگين رو كنار زدم خودم تند تند بقيه كارا رو كردم و رفتيم طبقه بالا كه توی بالکن بزرگ نیم دایره ای شكل ويلا بشینیمو همون جا من جوجه ها رو كباب كنمو بخوريم. با اينكه مقدار جوجه ها زياد بود اما از طرفى كه شیکمه گرسنه خودمو خوب مى شناختم بهتر ديدم بهشون بگم يكم برنج هم کته كنن بخوريم.
مدتی بعد مثل عادت هميشه تا جايى كه ميشد يه سفره رنگين چیندمو تا جايى كه ميشد خوردم. بقيه شب به بازى كردن و يكم پاسورو جک و اين حرفها گذشت، نميدونم چرا اما بنفشه حسابى خسته بود، از خمیازه های اون ما هم خمیازه میکشیدیم. آخر سر قرار شد بريم بخوابيم تا فردا. قرار شد من توی اطاق برادر بنفشه بخوابم اون دو تا هم اگه خواستن توی اطاق بنفشه بخوابن يا اگه به تفاهم نرسیدن نگين بره اطاق خواهر بنفشه.
روی تخت طاق باز دراز كشيده بودمو فكرم تا نه كجا واسه خودش ميرفت. برام سپرى شدن زمان مهم نبود، یه جورایی همين كه مثل هميشه استرس گذر زمان رو نداشتم باعث آرامشم شده بود. نسيم خنکی كه از پنجره ميومد توی اطاق فضا رو طبيعى تر كرده بود. ديگه از سُرب تو سهوا خبرى نبودو ميشد اگه دلت مى خواد نفسای عميق بكشى. ديگه تقريباً چشمام گرم شده بودن كه حس كردم يكى داره خودشو زوركى توی تخت جا میده. با تعجب سر جام غلط زدم و در كمال ناباورى دیدم نگینه
من_ ديوونه چى كار ميكنى؟
نگين_ سلام
من_ سلامو مرض، نصف شبى اومدى ميگى سلام؟
نگين_ بى تربيت
من_ چى ميخواى؟
نگين_ يعنى تو نميدونى؟
من_ تقريباً با يه حالته گريه گفتم نــــــــه ، برو خله با هزار زحمت داشت خوابم میبردا
نگين_ آخى نگرانى خوابت نبره؟ من خودم واسط لالایی ميگم عزيز دلم
من_ نگين پاشو برو جيغ میزنما
نگين_ با خنده گفت ديونه، جيغ زدن كاره ما زناست
من_ قبول اصلاً خفه خون ميگيرم فقط بگو ببينم دردت چيه؟ دو روز اومديم شمال يه نفسى بکشیما اگه گذاشتى يكم تو خودم باشم
بدون توجه به نق نقای من لبشو گذاشت روی لبم، من همينطورى با تعجب ثابت سر جام بودم كه اين چى كار داره ميكنه! يكم گذشت ديدم نه خير انگار بى خيال نميشه، از خودم جداش كردم گفتم
من_ هو خله، پاشو برو ببينم، مگه نمى بينى کرکرۀ بقالى پایينه؟
نگين_ من خودم میبرمش بالا
هى از من انكار از اون اصرار آخر سر مثل هميشه پيروز شد و خوابو از سر من انداختو شروع كرديم.
ادامه دارد ...
نویسنده : فــرهــاد
Posted by Mandana at June 12, 2008

