« پسری در بهار - قسمت دوازدهم | بازگشت | پسری در بهار - قسمت چهاردهم »
پسری در بهار - قسمت سیزدهم
چند شب بعد از اون شبی که رفته بودم خونۀ نگین و شام با هم بودیم، توی بالکن واستاده بودمو سيگار ميكشيدم كه صدای زنگ خوردن مبايلم از توی اطاقم اومد. رفتم تو اطاق روی صفحۀ مبایل رو نگاه کردم شماره نا شناس بود. با خودم گفتم جواب بدم، ندم. چون حوصله نداشتمreject كردمو سعى كردم با صداى ياور كه از استریو اطاقم پخش ميشد تنهايى خودمو پر كنم. چند لحظه بعد دوباره مبایل زنگ خورد و همون شماره بود. گفتم عجب سیریشیه ها، جواب دادم ببينم طرف دردش چيه
من_ بله
با كمال تعجب با همون جمله اولش شناختمش، صدای بنفشه بود كه از اون ور خط ميومد
بنفشه_ سلام منم بنفشه، انگار كه بدموقع زنگ زدم كه reject كردى
من_ نه شماره ناشناس بود منم تو حال و هواى خودم بودم اين بود كه جواب ندادم. خب خوبى؟ اين طرف ها؟
بنفشه_ مرسى ممنون. زنگ زدم حالت رو بپرسم، ببينم هنوز اخمویی يا بهتر شدى!
من_ زياد به اين مسائل فكر نكن، خودم هنوز خودمو نشناختم
بنفشه_ موافقم، پس الان زياد وقتت رو نمى گيرم، ميخواستم ببينم براى فردا شب برنامۀ خاصى چيزى دارى؟
من_ نه، تا شب شركتم بعدشم كه ميام خونه. چطور؟
بنفشه_ ميخواستم اگه موافق باشى شام باهم باشيم.
من_ اون وقت مناسبت خاصى داره اين شام؟
بنفشه_ شايد
من_ پس توی اين عالم فقط خودم مرموز نيستم
بنفشه_ خنديد گفت دقيقاً
من_ باشه مشكلى نيست، كجا بيام؟
بنفشه_ شرکتت كجاست؟ من خودم يه ساعتی كه فردا مشخص ميكنيم، توی مسیر ميام دنبالت.
آدرسو بهش دادمو همون جور كه گنگ ميزدم تلفن رو قطع كردم. برام مفهوم نبود كه چرا قرار گذاشت. اصلاً واسه چى زنگ زد؟ حالمو بپرسه؟ كه چى بشه مثلاً؟ اصلاً به اين چه مربوطه؟ گفتم ولش كن بابا اينقدر فكر نكن، ميريم هم فاله هم تماشا ديگه.
فردا ظهر توی یکی دیگه از خیابونای این ویرونه راه میرفتمو دنبال آزمایشگاه مورد نظرم میگشتم که بنفشه زنگ زدو قرار رو براى ساعت ۶ محكم فیکس كرديم. تا عصر انقدر درگیر کارای شرکت بودم که اصلاً نمیفهمیدم زمان چطور گذشت. فقط یه لحظه به خودم اومدم دیدم اگه بخوام سر وقت برسم باید سریع راه بیفتم سمت جایی که با بنفشه قرار گذاشته بودم. یه آبی به سرو کلم زدمو از شرکت زدم بیرون.
توی پیاده روی نزدیکترین خيابون اصلى به شركت بغل بانكى كه قرار گذاشته بوديم واستاده بودم و همينطورى كه ماشینا رو نگاه ميكردم سیگارمو ميكشيدم. با اينكه خسته بودمو دلم ميخواست برم خونه استراحت كنم اما بدم هم نمى اومد با بنفشه باشم. خلاف اخلاق و رفتارى كه از خودم بروز ميدادم یه جورایی به دلم نشسته بود. انتظارم زياد طول نكشيد كه يه زانتیا نقره ای راهنما زد اومد سمت کنار خیابون. راننده رو نگاه كردم بنفشه بود كه با دست بهم علامت ميداد. سیگارمو انداختم پائين يكم با پام روش فشار دادمو رفتم سمت ماشين.
من_ سلام
بنفشه_ سلام، واى چه ترافیکی بودا، زياد كه معطل نشدى
من_ نه بابا، حدس ميزدم بمونى توی ترافيک .اسه همون خودم هم يكم لفطش دادم كه ديرتر برسم
بنفشه_ خسته نباشى
من_ سلامت باشى، خب برنامه چيه؟
بنفشه_ من يه رستوران خوب سراغ دارم. ميريم اونجا زياد هم از اينجا دور نيست.
من_ باشه
بنفشه_ کمر بندتو نميخواى ببندى؟
منه كس خل هم که حواسم زياد ميزون نبود نگاهم رفت روی شلوارم ديدم کمربندم که میزونه. نزدیک بود بهش بگم كه كمربند شلوارم كه ردیفه یهویی فهميدم منظورش كمربند ايمنى ماشين بوده. نزديک بود سوتی رو بدما! کمربندو كشيدم جلو وصل كردم سر جاش
من_ مگه خطرناک میرونی كه اين سوسول بازى ها لازمه؟!
بنفشه_ اى همچين. آخه يكم از هيجان خوشم مياد
من_ اوهوم
بنفشه ماشین رو زد توی دنده و راه افتاد. یکم که گذشت سيستم ماشینش رو روشن كرد صداى پينک فلوید پيچيد تو ماشين. يه لبخند اومد رو لبم كه حداقل تو اين زمينه يكم باهاش به تفاهم رسيدم.
بنفشه_ اون شب بعد از اينكه رفتى، با نگين نشستيم غیبتت رو كرديم، فهميدم فقط متال گوش ميكنى با داريوش.
من_ آره
جواب دادنم همه کلیشه ای شده بود، فكرم اينور اونور میچرخیدو با آهنگ زمزمه ميكردم. بنفشه هم ديگه چيز خاصى نگفتو سرعتشو بيشتر كرد كه زودتر برسيم. همونطور که خودش گفته بود زیاد طول نکشید که به جایی که مد نظرش بود رسیدیم. یکم جلوتر از يه ساختمونه بزرگ تجاری خيلى شيک ماشين رو پارک كرديم و راه افتاديم سمت ساختمون. طبقه فكر كنم چهارمش رو نشون داد كه يعنى بايد بريم اونجا. جاى خيلى باکلاسی بود، اگه به خودم بود هيچ وقت يه همچين جاهايى نمى رفتم. با خودم ميگفتم اين يه جارو پا روی اخلاق و مرام مردونگی ميذارم چون اگه بخوام پول چيزى رو حساب كنم هيچى تو جيبم نمى مونه. از آسانسور اومدیم بیرون رفتیم سمت سالن اصلی رستوران. سالن تقريبا شلوغ بود باهم رفتيم پيش مسئول اونجا، بنفشه به مسئولش گفت ميز رزرو كرده بودم. تو دلم گفتم دِ بيا خانم چه برنامه اى چینده اى خدا. خلاصه راه افتادیم سمت میزی که یکی از گارسن های اونجا به ما نشون داد. سر ميز نشسته بودیم که منو رو برداشتم يه نگاه به ليست غذاها بكنم. بنفشه با لبخند مثل همیشه توی صورتم میچرخید، منم از روی عادت فقط قیمتا رو نگاه مى كردم و از وحشت آب دهنمو قورت میدادمو يه لبخندِ الكى هم به بنفشه ميزدم. تو دلم گفتم واى خدا اين غذاها ديگه چى چين؟ چند نوع كباب اينجا نوشته! مگه چند نوع كباب داريم ما؟ يه كباب کوبیده یکی هم برگ ديگه. پس اينا چى چيه دیگه؟ همينجور كه توی منو میچرخیدم بنفشه منو رو از توی دستم گرفت
بنفشه _ خب آقاى اخمو چى ميل دارن؟
من_ هوم؟ چه ميدونم، اصلاً هر چى خودت ميخواى براى منم بگير.
بنفشه_ اِ! خب من هوس كباب كردم.
من_ باشه خوبه بدک نيست
بنفشه_ چه نوع کبابی ميخواى؟
کپ کردم. اى خدا من چه مى دونم اسم اون کبابا چى چى بود. يكم فكر كردم شايد يادم بياد اما زهى خيال باطل. ديدم ضايع است اگه زيادى فكر كنم واسه همون معطل نکردم بهش گفتم
من_ همون کوبیده يا برگ هر كدوم خودت میپسندی منم همون رو ميخورم.
بنفشه یکی از گارسن ها رو صدا كرد سفارش رو داديم بهشو بعد از چند دقیقه يه نفس راحت كشيدم كه اين يه قسمت به خير گذشت. هى با خودم غر غر ميكردم كه آخه اينجا آخه کجاست پاشدی اومدی؟ آخه عتیقه پول توی جيبت به بالاتر از شهر رى ميخوره که مياى اينجاها؟ ديوونه. احمق.
بنفشه_ كجايى تو؟ چرا یهویی انقدر ميرى توی فكر؟
من_ هان! آها هيچى. جدى نگير، همینجام. يكم كارو بار شرکت فكرمو مشغول كرده
انتظارمون زياد طول نكشيد که غذا رو آوردن منم از بس عصبى بودم با سرعت بی نظیر خودم توی خوردن همه رو باهم ميرفتم بالا و هى با خودم نق نق ميكردم. اصلاً نفهميدم چى شد چى نشد. غدا که تموم شد انقدر تشویش وجودمو گرفته بود که ترجيح داديم پاشم بريم بيرون. بنفشه هم غذاش رو نصفه ول کرد رفتیم کل پول رو حساب کردو از ساختمون اومديم بیرون که بریم سمت ماشين.
من_ بنفشه من ميخوام يكم قدم بزنم. اگه ميخواى تو برو
بنفشه_ نه خب باهم قدم ميزنيم، اتفاقاً خيلى وقته قدم نزدم
به خودم گفتم بيا حالا اگه اين دمب منو ول كرد؟! خيابون زياد شلوغ نبود، به خودم ميگفتم عجب پیاده روی گنده ای داره ها، چقدر پهنه! پیاده روهای طرف ما نصف اينه تقريباً. با تمسخر گفتم يعنى چقدر تضاد توی يه كشور ميتونه باشه؟ تو اين مدتى كه راه ميرفتيم يه گدا هم دورو برم نديدم، انگار كه اصلاً اينجا ايران نيست. کیفمو تو ماشينه بنفشه گذاشته بودم و فقط کتم دستم بود، يه پيرهن خاكسترى تنم بود با همون شلوار و كفش مشکی هميشگى، کت مشكى رنگم هم دستم بود و همینجور که راه میرفتیم به رو به روم خیره بودم.
بنفشه_ فرهاد
من_ هوم؟
بنفشه_ خودم نميدونم چرا اينجام. چرا باهات قدم ميزنم. چرا خودم اومدم دنبالت. خودم هم متعجبم. اما شايد چون تا حالا كسى مثل تو باهام رفتار نكرده بود اينجورى خودم دارم تقلا ميكنم.
من_ با تعجب نگاش کردم گفتم من كه كارى نكردم، مگه چطورى رفتار كردم
بنفشه_ يه جور بی تفاوتی توی رفتارات هست. يه غرور جالب
من_ كجاش جالبه؟ گاهى خودم خسته ميشم از ظاهر سازی و اين مسخره بازى ها
بنفشه_ حق دارى. منم خسته شده بودم از بنفشه ای كه همش از بالا نگاه ميكرد. بنفشه ای كه همش با اينو اون بازى ميكرد.
من_ اميدوارم منم یه روزى بتونم از شر اين غرور لعنتى خلاص شم
بنفشه_ میدونی! توی صورت هر پسرى كه نگاهم ميكردم و باهام حرف ميزدن اينو حس ميكردم كه طرف از خداشه با من باشه. اما توی چشماى تو كه به ظاهر خسته هستن اصلاً چنين چیزی رو نديدم، حتى همين الان هم نيست. اينه كه منو اينجورى مشتاق كرده
من_ چى بگم والا. از يه دل خسته چه انتظارى ميشه داشت!
بنفشه_ چرا خسته؟ تو چرا اينقدر ناراحتى؟
من_ بى خيال، دور بزنيم؟
باهم ديگه برگشتيم كه بريم سمت ماشين. يكم كه گذشت حس كردم يه چيز ظريفى روی دستم حركت ميكنه. دستمو نگاه كردم دیدم بنفشه انگشتای دستشو کرده بود لای انگشتای دستمو خيلى آروم جلوشو نگاه ميكرد. خواستم دستمو از دستش بكشم بيرون اما نميدونم چى شد كه حوصله فيلم بازى كردن رو ديگه نداشتم. شايد گرما و لطافت اون دستا خيلى از خاطراتمو برام زنده ميكرد. فكرم كاملاً منهدم شده بود، نميدونستم کجام و چى داره پيش مياد؟ گویى كه زمان از حركت واستاده بود. فقط زمانى به خودم اومدم كه كنار ماشين رسيد بوديم و بنفشه منو تكون ميداد
بنفشه_ بازم غرق شدى كه پسر. نميخواى سوار بشى؟
من_ ميشه خودم برگردم خونه؟ بهتره تنها باشم!
بنفشه_ چيزى شد؟
من_ نه، نه، هيچى نيست، فقط الان بايد تنها باشم.
ديدم بنفشه هنوز مات و مبهوت رفتار منه، رفتم اون سمت ماشين کیفمو برداشتم برگشتم جلوش
من_ واقعاً ازت ممنونم، اما جداً لازم نبود اينهمه زحمت بكشى. موفق باشى
بنفشه_ اين حرفها چيه، خودم ميخواستم. مرسى كه وقت گذشتى. بعداً حرف ميزنيم فرهاد … جان.
اين جان رو يكم با فاصله گفت. با تعجب برگشتم نگاش كردم كه سریع سوار ماشين شدو حركت كرد. كلافه شده بودم. کیفم رو انداختم روی دوشمو از حرصم يه سيگار روشن كردم و تند تند کامهای سنگين ازش ميگرفتم. با خودم ميگفتم يعنى بايد بعد از اين چند ماه يه بار ديگه شروع كنم؟ آيندۀ نامفهوم لعنتى واسم شده بود كابوس. مثل هر باری كه عصبى ميشدم اين بار هم نتونستم جلوى فكر پرستو رو بگيرم ...
** پرستو_ فرهاد جونم
من_ جونم عسلم
پرستو_ يه مهمونى هستش ميخوام عزیزمو به دوستام نشون بدم پُز بدم
من_ خب برو نشونش بده
پرستو_ اِ لوس، منظورم تو بودى ديگه
من_ آها، خب من فعلاً وقت ندارم شما اگه مايليد میتونید با منشیم هماهنگ كنيد.
پرستو_ پر رو. خودم کلۀ اون منشیتو میكنم
من_ موافقم، قديمى شده يكم هم پيره. يه دختر جوونتر جاش بيارم بهتره
پرستو_ فرهااااااااااااااد
من_ واى كر شدم ديونه. من اصلاً غلط بكنم از اين كارها بكنم، صد بار گفتم اينجورى جيغ نزن گوشام كر شد.
پرستو_ حقته دفعه آخرت باشه از اين حرفا میزنیا. ميام خودمو ميكشم
من_ الهى فداش بشم من، قربونت برم شوخى كردم عزيزم
پرستو_ خب پس به تفاهم رسيديم واسه مهمونى ديگه؟
من_ پس گفتيد كه وقت قبلى هماهنگ نكرديد؟
پرستو_ فرهاد باز شروع کردیا، جيغ میزنما
من_ خب بليط چى، گرفتيد؟
تا خواست جيغ بزنه سریع پريدم وسط
من_ باشه باشه تسليم، ميام هر چى شما امر كنيد سلطان بانو. حالا چه روزی هست؟
پرستو_ پس فردا تشريف فرما ميشى خونۀ بیتا اينا، ورق بيار آدرس رو بنويس
من_ بفرما شيطون
آدرس رو گفت يكم حرف زديم و قرار شد من تقريباً وسطای مهمونى برم كه هم بتونم از شركت برم خونه يه لباس درست حسابى بپوشم بعدشم زياد حوصله نداشتم بين رفیقاش بلولم.
تا چشم بهم زدم شد پس فردا. سریع از خونه زدم بيرون چون ميدونستم ديرتر از زمانى كه به پرستو قول داده بودم ميرسم. يه شلوار مردونه مشكى پوشيده بودم با يه لباس استرج سفيد كه ميدونستم كه قشنگ با اين شلوار ست ميشه. سر راه يه بسته گل گرفتمو رفتم سمت خونه بیتا، دوسته پرستو. زنگ رو زدم، آیفن رو يه دختره برداشت كلى سر و صدا از تو خونه مييومد. به خودم گفتم خدا بخير كُنه کارمون نكشه به كلانترى با اين سر و صدا. خلاصه بعد از اینکه خودمو معرفی کردم طرف در رو باز كردو رفتم داخل ساختمون. به خودم گفتم حالا یه جور رفتار ميكنم که از جذبۀ من هیچکدومشون جیکشون هم در نياد. سادیسمم به شدت تحریک شده بود و میخواستم امشب حسابی كرم بريزم. از آسانسور كه اومدم بيرون پرستو با چند تا از دوستاش دم در واستاده بودن، گرخیدم. با پر رویی خاص خودم گفتم
من_ سلام، ماشالله. اگه ميدونستم اينقدر مهبوبم يكم زودتر میومدما
تا اينو گفتم جیغ و ویغ بچه ها رفت بالا هر کدومشون یه چیزی باره من كرد. يكى گفت واقعاً كه، اونیکی ميگفت چه پر رو، اون يكى از پرستو وشگون ميگرفت. همینجور که میخندیدم دویدم طرفشون گفتم ول كنيد حاج خانومو ببينم ضعیفه ها.
خلاصه با خنده و سر و صدا وارد خونه شدم. حدود ده نفرى از دوستاى پرستو همگى بودن بدبختانه حتی يه دونه پسر هم اونجا نبود. بیتا اومد طرفم گفت
بیتا_ سلام آقاى رزمنده
من_ سلام از بندست سردستۀ ضعیفه ها. آروم بهش نزدیک شدم در گوشش گفتم ميگم كه من یه جورایی الان در وحشت بسر ميبرم. اينهمه دختر، اونوقت من يه نفر؟ كاش به يه پسرى چيزى زنگ ميزدى بياد حداقل يه يار كمكى داشته باشم.
بیتا_ حيف كه پدرام دوست پسرم قراره بياد مگرنه خيلى خوب ميشد تنهايى گيرت مینداختیم تا جا داشتیم اذيتت ميكرديم
من_ واسه شما فسقلیها هنوز خیلی زوده كه منو اذيت كنيد
پرستو دستمو كشيد برد اون طرف سالن به چند نفر از دوستاش منو معرفى كرد بعدشم باهم نشستيم روی يکی از مبل های توی سالن پذیرایی. ياد حرف خودم افتادم که خیر سرم دم در گفتم يجورى رفتار ميكنم كه اينا جیکشون هم در نياد. نگاشون كن انگار نه انگار اينجا نشستم، جیغ و ویغشون كه كم نشده هیچی. انگار جری تر هم شدن، از دست همشون خندم گرفته بود.
من_ پرستو زود يه كارى كن فرار كنيم، من همچین احساس باحالى ندارم
پرستو_ بابا الان يه چند نفرى ميان، احتمالاً پدرامو چند تا از دوستاش ميان
من_ حالا مناسبت اين مهمونى چى چيه؟
پرستو_ هيچى، همين جورى دوره هميم
من_ همتون دیوونه اید، بابا از وقتتون استفاده كنيد، يعنى چى كه فرت فرت مهمونى میگیرید؟
پرستو_ اين چيزا به شما مربوط نيست، تازه از اين به بعد توی اكثر مهمونی ها شما هم با بنده مياى شازده
من_ جان اون ننت من يكى رو بى خيال شو تا همینجاشم مغزم از سر و صداى اينا داره مى تركه.
صداى آهنگو بردن بالاتر نصفشون ريختن وسط سالن شروع كردن رقصيدن. خدا خدا ميكردم اين پسرا زودتر پیداشون بشه اما زهى خيال باطل. منم از روى ناچارى سرمو با میوه ها گرم كرده بودم كه هى نيان پيله بشن بگن بيا وسط و اين حرفها. كم كم پیش دستی رو به روم از ازدیاد پوست میوه داشت منفجر ميشد كه شکر خدا زنگو زدنو چهار تا پسر هم داخل شدن. توی همون برخورد اول فهميدم دو نفرشون با دو تا از دخترهای این جمع رفیقن اون دو نفر ديگه هم دست بيل بودن. همشون اومدن طرفم، منم پاشدم سلام عليک كردم دوباره نشستم سر جام البته خيلى ریلكس تر. گوش شیطون کر ديگه اين دخترها هم زيادى شیطونی نمى كردن. اون دو تا پسر كه ميدونستم اومدن اينجا که ارواح عمشون بتونن واسه خودشون دوستى بَرده ای ضعیفه ای چیزی جور كنن خیلی تابلو با اون صورتای لپ انداختشون بقيه رو نگاه ميكردن. دخترها هم فكر كنم رو حساب همين دو تا پسر ساكت شده بودن. تو دلم از دست رفتارای مسخرشون غوغایی بود. به حالشون ميخنديدم كه مثل همیشه بازم در گير ظاهر هستن. توی دلم طرف صحبتم رو دخترا قرار دادمو گفتم، شماها كه تا همین الان اينهمه بالا پائين میپریدید چه معنى داره که رفتيد عين يه دختر خوب نشستيد يه گوشه؟ که چى؟ كه مثلاً پسره بگه واى چه دختر نجیبیه اين؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واسه خودم حرف ميزدم كه پدرام كه يه پسر قد بلند بود با موهاى مشکی هم اندازه من كه فرق وسط باز كرده بود با تكون دادن من منو از اون حال خودم كشيد بيرون
من_ جانم عزيز؟ بابا قدرت ویبره رو يكم آروم كن جان مادرت، اين بدن تِستِره زلزله هشت ریشتر نيست كه
پدرام_ همينطورى كه مى خنديد گفت ديدم حسابى تو فكرى هر چى صدات كردم متوجه نشدى
من_ اشكال نداره اما سعى كن دفعه آخرت باشه. يه چشمک تحويلش دادم دستامو بردم جلو ادامه دادم، ميتونى منو فرهاد صدا كنى
پدرام_ باهام دوباره دست داد گفت آشنايى دارم خدمت تون آقاى جنگنده
من_ اوه اوه. پس اين کلاغا توی گوش تو بيچاره هم غار غار كردن؟
پدرام كه هنوز با طرز حرف زدن من آشنايى نداشت هر لحظه ميزد زير خنده. تقريباً باهم گرم گرفته بوديم، يعنى اين اخلاق خودمه. اگه بخوام و حال داشته باشم تو كمترين زمان ممكن به يكى همچين حال ميدم كه خر کیف بشه اگرم حال نداشته باشم که عمراً حتى یه سلام خشک و خالی کنم كه بخواد رابطه اى شروع بشه. از قديم گفتن كرم از خود درخته.
از بس تيكه و متلک به اينو اون انداختمو با پدرامو بچه ها خنديديم كه سرم یه جورایی درد گرفته بود. تيكۀ آخر کیکی كه جلوم بود رو هم خوردم و پاشدم رفتم پيش پرستو كه اون سمت پيش بیتا نشسته بود
من_ عزيزم ديگه كم كم بريم، دير وقته ها
پرستو_ باشه، الان ميريم من لباسمو بپوشم باهم ميريم
بیتا_ اِ ، زوده حالا
من_ نه بیتا خانم، بهتره بريم من هم زياد انرژى واسه موندن ديگه ندارم.
بیتا_ هر جور كه خودتون راحتید
پرستو دست منو گرفت باهم رفتيم سمت يه راهروی دراز كه آخرش میرسید به یه اطاق که روی درش یه کار دستی خیلی قشنگ نصب بود. یه قلب بود با گلهای مصنوعی قرمز و صورتی. رفتيم توش همونطوری که حدس میزدم فهميدم اينجا اطاق خود بیتاست. مانتوى پرستو روی تخت ديده ميشد رفتم سمت مانتو، بازش كردم كه خودم تن پرستو كنم، پرستو اومد طرفم مانتو رو گرفت دوباره انداخت روی تخت. اومد جلوتر لبشو گذاشت روی لبم شروع كرد مکیدن. گذاشتم يكم كار خودشو بكنه بلكه بى خيال بشه اما ديدم نخیر خانم تازه گرم شده، از خودم جداش کردم گفتم
من_ بپوش بريم ديگه جيگر
پرستو_ همين؟
من_ پس چى؟
پرستو_ بى احساس. الان خيلى وقت باهم نیودیما، با خودت نمگى عزيز من يه احتیاجاتیم داره؟
من_ لبشو بوس كردم گفتم ميدونم عزيزم، اما اينجا جاش نيست
پرستو_ اتفاقاً اينجا هيجان داره ها. کلی کیف میده
من_ ديوونه، ميدونم هيجان داره اما حس خوبى ندارم گُلم
پرستو_ هر چى آقا خوشگل بفرمايند.
روی پیشونیش رو بوسیدم لباسشو عوض كرد، مانتوش رو خودم تنش کردمو رفتيم سمت سالن اصلى. چند نفرى هم كه نفهميده بودن ما داريم ميريم با ديدن پرستو توی مانتو گرفتن قضيه چيه. همگى اومدن دم در كه مارو بدرقه كنن. پدرام اومد جلو شمارم رو خواست منم که هميشه روی چند تا از کارتای شركت شمارمو داشتم يكى از کارتارو دادم بهش و از اونجا با عزيزم زديم بيرون. **
ادامه دارد ...
نویسنده : فــرهــاد
Posted by Mandana at June 5, 2008

