« پسری در بهار - قسمت دهم | بازگشت | پسری در بهار - قسمت دوازدهم »
پسری در بهار - قسمت یازدهم
صبح خيلى زود از خواب بيدار شدم، ساعتو نگاه كردم توی همون حالته کسلی و خواب آلودگی خندم گرفت، بدنم عادت كرده بود كه اون وقت صبح حتى اگه ساعت زنگ نزد بيدار بشه. خواستم دوباره بخوابم اما اين شیکم وامونده بس كه قار قور ميكرد بهتر ديدم فعلاً به فكر اين نيم وجبی باشم. از تخت پریدم پایین رفتم آشپزخونه زير سماور رو روشن كردمو رفتم يه آبى به سر و كلم بزنم. توی آينه چشمم به خنده روی لبم افتاد به خودم گفتم چه عجب يه روز صبح نق نق نميكنى! نیشت بازه! جواب دادم چيه به ما نمياد یه دقيقه عين آدمها باشيم؟ به خودم گفتم خب نُچ. همينجورى با خودم حرف میزدمو كل کل میکردمو سوت ميزدم تا كم كم وسايل صبحونه حاضر شد، نشستم پاى سفره و طبق عادتم خفه خونِ محض گرفتم كه با آرامش يه چيزى بخورم. تازگیا خيلى سریع ظرفييت آدم بودنم پر ميشد، چند دقيقه ای نگذشته بود كه ديگه از اون احساس آرامشه خیالی چند دقيقه پيش هيچ اثرى باقى نموند. فكرم دوباره مثل جت اينور اونور ميرفت. انگار نه انگار همين چند دقيقه پيش از گشنگى داشتم میمردما. توی توهمات خودم میچرخیدم كه ديدم شکری كه تو ليوان ريخته بودم چند دقيقه ای ميشه که حل شده اما من همين جورى قاشق رو توی ليوان تكون ميدادم. يه پوزخند مسخره زدم
** پرستو_ هو ديوونه حواست كجاست؟
من_ هوم؟
پرستو_ ميگم كجايى؟ دو ساعته اون لیوانو دارى هم ميزنى اگه سنگ هم توش بود الان حل شده ديگه.
من_ آها، ببخش حواسم نبود
پرستو_ پيش كى بود كلک؟ بازم شيطونى كردى؟
من_ پيش تو، به آينده!
پرستو_ آينده هم مياد، هر چه پيش آيد خوش آيد
من_ تو درست میگی، هر چى بخواد بشه ميشه، از دست منو تو هم هيچ كارى بر نمياد
پرستو_ پس راحت باش، مثل همیشه بخند.
یه نگاه به اطراف انداختم، اکثر میزهای دایره ای شکل کافی شاپی که توش نشسته بودیم خالی شده بود. سعى كردم يه لبخند بزنم، اما اونم مصنوعی بود. نگران بودم. دليلشم خوب ميدونستم، خوابو خوراکم شده بود پرستو. بدجورى به هم وابسته شده بوديم. از نگاه کردن دلسوزانه پرستو حس كردم بازم فهميد كه الكى دارم براش نقشه يه آدم ریلكس رو بازی ميكنم. دستامو از روی ميز گرفت دستش، تو چشمام نگاه كرد گفت
پرستو_ من دوستت دارم نگران هيچى هم نباش. باشه؟
دستهاشو کشیدم طرف خودم، بوسیدمو سعى كردم از اون حالت در بيام. **
پاشدم يكم قدم بزنم تو خونه دوباره بيام صبحانه رو بخورم، سعى ميكردم كمتر به اين مسائل فكر كنم كه حداقل اين روز آخری رو بتونم يكم آرامش داشته باشم. زمان مثل همیشه با سرعت بی نظیر خودش میگذشتو منم تا تونستم از سكوت خونه استفاده كردمو فكر كردم. نزديكاى عصر بود كه ديگه حوصلم سر رفته بود، مونده بودم پارتی رو برم، نرم. دو دل بودم به خودم گفتم خب ميرم اگه حال نداد فوق فوقش ميزنم بيرون ديگه، بريم شاید يكم از اين حالت در اومديم. زنگ زدم به نگين گفتم امشب ميام، نزديک خونه دوستش قرار گذاشتيم كه همدیگه رو ببینیمو باهم بريم اونجا. رفتم جلو آينه قدی اتاق يه نگاه كلى به خودم انداختم، يه پيرهن آستين بلنده زرشکی با شلوار و كفش مشكى پوشيده بودم، موهامو دادم عقبو کت مشکیمو هم برداشتم و آماده شدم كه از خونه بزنم بيرون.
زودتر از زمان موقر جايى كه با نگين قرار داشتم رسيدم، يه سيگار روشن كردمو منتظر شدم تا بياد. انتظارم زياد طول نكشيد كه ۲۰۶ مشکیش كنارم ترمز زد. منم واستادم هم سیگارمو تموم کنم هم یکم مرض داشتم اذيتش كن.
نگين_ ديوونه چرا سوار نميشى؟
من_ بذار اين تموم بشه میام
نگين_ بيا تو ماشين بقيه اش رو بكش
من_ نُچ، هوس كردم همينجا تموم کنمش
یکم صبر کردمو با نیشخند سیگارمو میکشیدمو نگاش میکردم. وقتى ديدم به اندازه كافى حرص خورد یدونه زدم ته سيگار رفتم سوار شدم
من_ خب بگاز بريم خوشگل
نگين_ اگه ميدونستم تيپ نسبتاً تیره ميزنى منم مشكى يا يه چيز تو همين مايه ها میپوشیدما
من_ باز از اون حرفا زدی! تو كه ميدونى الان خيلى وقته جز همين تیره ها چيز ديگه اى نمیپوشم
نگین ماشينو زد تو دنده راه افتاديم سمتِ خونه دوستش
من_ حالا مهمونى به چه مناسبتیه؟
نگين_ تولد شقایقه
من_ ووه ووه، مردم چه حالى دارنا. واسه تولد اين همه مهمون دعوت ميكنن. من كه يادم نمياد تا حالا تولد واسه خودم گرفته باشم جز همون دبستان اون موقع ها. یه چند قرنی ميگذره
نگين_ به قول خودت تو آدميزاد نيستى
من_ اوهوم
ديگه تا خونه دوستش صحبت خاصى نشد. چند دقیقه بعد جلوی در خونه شقایق واستاده بودمیو نگین زنگِ خونه رو زدو رفتيم تو. در رو که باز کردیم یه راهرو سنگی جلومون بود که از کنار دیوار سمت چپ حیاط تا خود ساختمون ادامه داشت. خونۀ خيلى با عظمتى نبود اما بازم بدک نبود. يه حياط مستطیل داشت كه سمتِ راستش يه باقچه بزرگ بود تا جلوی ساختمون كه وسطش يه آلاچیقو يه استخر بود. آروم آروم با نگين راه ميرفتيم سمت خود ساختمون، خود خونه دوبلکس بود. مثل اينكه اين دوستش شقايق زيادى نگين رو دوست داشت كه زرت از ساختمون اومد بيرون به استقبالش، شایدم به استقبالمون. در كل اصلاً مهم نبود چون به هيچ وجه با ويژگيهاى مورد علاقه ظاهرى من همخونى نداشت، به قول خودم شبيه حلبی له شده بود. راهنماییمون كرد سمت ساختمون خودش هم جلوتر رفت تو بلند گفت بچه ها نگين هم اومد، يه چند نفر ديگه هم فرت اومدن دم درو ماچو بوسه اين ضعيفه بازى ها. منم همون جور سنگین و رنگين سلام عليك كردمو رفتيم تو. سریع تو چند ثانيه كل محیط رو يه دور نگاه كردم دستم بياد چى به چيه، از در که رفتيم داخل يه هال جلومون بود كه هم سمت چپش هم سمت راستش دو تا محوطه مستطیل شكل ديگه هم بود، رو به رومون يكم سمت راست پله هایی بود كه ميرفت طبقه بالا. اونطور که شقایق میگفت مهمونا حدوداً ۳۰ نفرى مى شدند، كه متأسفانه اكثرشون دختر بودن. فهميدم خيلى از دخترا تنها اومدن واسه همون كمتر احساس آرامش كردم. عين يه پسر مؤدب با فاصله پيش نگين واستاده بودمو منتظر بودم اين مسخره بازی هاشون تموم بشه
نگين_ فرهاد جان من الان برميگردم. برم بالا مانتو اينا رو آویزون كنم سریع ميام
من_ باشه
يكم صبر كردم شقايق كه مثل همیشه خیلی عمیق به چشمای من نگاه میکرد با لبخند اومد طرف من
شقايق_ چه عجب ما شما رو هم ديدیم آقا فرهاد، خيلى وقت بود قسمت نمى شد
من_ اختيار داريد، به هر حال زندگیه ديگه
شقايق_ بله بله
من_ نگين بهم ميگفت همه دخترا با دوستى آشنايى ميان، اما همين جورى كه نگاه انداختم ميشه گفت نصفه دخترها پسرى همراهشون نيست!
شقايق_ يه چند نفرى كه قراره بيان اما بعضی ها ترجيح دادن تنها بيان. چطور؟
من_ ترجيح ميدادم پسرها بيشتر باشن، بگذريم
شقایق_ به هر حال اميدوارم بهتون خوش بگذره
من_ مرسى، راستى شنيدم تولدتونه. تبريك ميگم
شقايق_ واى مــرســـى. متأسفانه هيچ كس نميدونه روز تولدتون كيه مگرنه ما هم لطفتون رو جبران ميكرديم
ميخواستم سر به سرش بذارم اما هيچ منفعتی برام نداشت. هم خودش دوست پسر داشت هم اينكه اينقدر قيافه اش در پیت بود كه خودم هيچ کششی سمتش نداشتم اونم با اون لباس یه سره تنگ صورتی و آرایش غلیظش، با اون موهای فِر پُف دارش که بدتر گند زده بود به قیافش. ترجيح دادم ساكت شمو درو دیوار رو نگاه كنم. شقایق هم فكر كنم فهميد كه ديگه نبايد به حرف زدن ادامه بده تشكر كرد و رفت. يكم كه صبر كردم نگين هم از پله ها اومد پائين. یه لحظه جا خوردم. با خودم گفتم از دست اين دختر خدايا، خندم گرفت. خوبه ميدونه وقتى با من مياد جايى من روش حساس ميشم اگه کسی بهش چپ نگاه كنه ميريزم بهما. همیشه ميگفتم يكم مراعات كن درست لباس بپوش. دختریۀ دیوونه يه لباس یه سره بدون آستین تنگ مشکی نگین دار تنش کرده بود که تضاد خیلی عجیبی با بند سفیدش ایجاد کرده بود. جلوی لباس از بالای سینه هاش یه بندی بود که میرفت پشت گردنش قفل میشد، پایین لباسش هم یکم پایینتر از زانوش پارچه به صورت شیبدار چاک ميخورد. پشت كمرش هم بعداً ديدم، از پشت گردن تا وسطای فیله کمرش بیرون بود که همین باعث شده بود بدن نسبتاً عضله ایش بیشتر خودشو نشون بده.
اومد كنارم گفت
نگين_ چيه، حرصت گرفته؟
من_ بعداً كه تنبيه شدى ياد ميگيرى به حرفای من گوش بدى.
نگين_ توی ماشين هم الكى گفتم كاش ميگفتى منم مشكى بپوشم چون خوب مى شناسمت، ميدونستم تيره میپوشی منم خونه همين رو پوشيدم
من_ خوبه همين ديروز به حسابت رسيدما! اما لعنتى خودم يه جورى ميشم اينجورى مى بينمت، واى به حال بقيه.
نگين_ شما غصه بقیه رو نخور، اگه ميتونى خودت قدر بدون
من_ فعلاً بريم يكجا بشينيم تا ببينيم خدا چى مى خواد
با نگين آروم رفتيم طرف يكى از سالن ها، با چند نفرى كه اونجا نشسته بودن سلام عليک كرديم، بین پسرای سالن یه پسره نشسته بود که آبروی هر چى پسر بود فكر كنم برده بود. توی نگاه اول يه لحظه فكر كردم ترنسه. با اون ابروهای ورداشتۀ نازکشو دستای ظریفش که یه دونه مو به زور میتونستی تو دستاش و صورتش ببینی. حتی چندشم میشد باهاش دست بدم، اما بى خيال شدم، دستامو بردم جلو همون جور با جدیت كه از اول تو صورتم بود باهاش دست دادم، دستشو نصفه نيمه آورد جلو منم زدم به سيم آخر
من_ پسر جون اينجورى كه دست نميدن!
بعد با اونیکی دستم دستشو از ساعدش گرفتم آوردم جلوتر، وقتى كف دستش كامل با كف دستم مچ شد يه فشار نسبتأ محكم دادم گفتم
من_ اينجورى دست ميدن، عين یه مرد
طرف گرخیده بود. از نگاه و رفتار من لالمونی گرفته بود. نگين با هل دادن شونۀ من بهم فهموند بريم اونور تر، منم تا جايى كه ميشد رفتم اونورتر كه از پسره دور بشيم، نشستيم كنج سالن.
يكم كه گذشت ديگه صدای ضبط و اينا رو بلند كردنو بقیه هم واسه خودشون شاد و شنگول ميزدنو میرقصیدند.
تقريباً یک ساعت بيشتر بود كه اونجا بوديمو من به معناى واقعى مغزم ديگه داشت مى تركيد. نميدونم از فشار عصبی تفكر زياد بود يا از سر و صداى اونجا اما طورى شده بودم كه خود نگين هم فهميد نبايد دورو برم بچرخه. از موقعیت استفاده کردو رفت پیش چند تا از دوستان خودش که با اونا یه حال احوالی بکنه. يكى دو بارى اومد پيشم حالمو پرسيد که منم تو جواب بهش میگفتم
من_ بهترم، تو بهتره برى پيش رفیقات بذار من تنها باشم بهترم ميشم. اگه كسى چپ نگات كرد بدون مقدمه صدام كن كه دنبال يكجا ميگردم اين عصبانیتو خالى كنم.
نگين_ مى گما جاى اين حرفها پاشو دستتو تو بده به من بيا وسط يكم برقصیم حالت جا میاد.
من_ از اون حرفها زدیا!
نگين_ لوس
من_ خوش گلدی
نگين رفتو منم هر چى تكنيک بلد بودم پياده ميكردم كه زودتر از اون حالته عصبى بيام بيرون. ياد يه موضوعى افتادم.
** چند روزى بود که حس ميكردم انگار پرستو از يه چيزى ناراحته، اما به روى خودش نمى ياره. میگفتم شايد پريود مغزى شده بايد دوره اش بگذره، واسه همون بيشتر دورو برش میگشتمو بهش محبت ميكردم. بعد از گذشت چند روز ديگه از كنجكاوى خسته شده بودم، باهاش توی پارک همیشگی قرار گذاشتم.
روی نیمگت کنارم نشسته بودو رو به رو رو نگاه میکردو توی دنیای خودش بود.
من_ پرستو، عزيزم، گُلم، نميخواى بگى چى شده كه اين چند روز بهم ريختى؟
پرستو_ چيز مهمى نيست عزيزم
من_ نگو مهم نيست، پرستو توی اين چند ماهى كه باهم بوديم من خيلى از اخلاقاتت دستم اومده. منو تو كه چيزى نداريم از هم مخفى كنيم. بگو ايراد كجاست تا جايى كه در توانم باشه سعى ميكنم قضيه حل بشه
پرستو_ آخه نمیخوام تو با اينهمه مشغله كه دارى فكرت سر اينم مشغول بشه
من_ همه مشغلۀ دنيا با شاد بودن تو از بين ميره، اين چه حرفیه ميزنى عزيزم. خب حالا هم عين هميشه هر چى تو دلته صاف بريز بغل خودم كه خوب قدر اين حرفهارو ميدونم
کشیدمش بيشتر طرف خودم دستامو انداختم دوره شونش با اونیکی دستم هم يه دستشو تو دستم گرفتمو آروم نوازش ميكردم.
من_ من گوش ميكنم
پرستو_ حتی نميدونم از كجا شروع كنم. قضيه برميگرده به تقريباً دو هفته پيش. توی راه برگشت از مدرسه با بیتا و نيلوفر بوديم كه يه چند تا پسر افتادن دنبالمون. ما هم طبق معمول محل نمیزاشتیم، فقط يه روز بیتا زيادى شارژ بود يكم سر به سرشون گذاشت اونا هم قضيه رو جدى تر گرفتند، به حدی که تا هفته پيش انگار يكیشون حتى تا دم خونه منو تعقيب ميكرده، چند بارى جلومو تو مسير راه گرفته، من بهش ميگم خودم نامزد دارم برو پى كارتو اين حرفها اما ول كن نيست که نیست. بیتا اينا كه تو رو ديده بودن ميگفتند خب چرا فرهاد كارى نمى كنه منم گفتم فرهاد در جريان نيست، نميخوام بهش بگم الكى ناراحت بشه ما بايد خودمون اينا رو رد كنيم برن. اما هر كارى ميكنيم ول كن نمى شن مخصوصاً اون پسره كه به من گير ميده. الان هم تا خود پارک دنبالم بود اما فكر كنم ديد دارم ميام پيش تو یهویی غيب شده. واقعاً ديگه نميدونم چى كارش كنم
من_ كل ماجرا همينه؟
پرستو_ همش همين بود
من_ خب، فكر نمى كنم مسئله خاصى باشه، بذار يكم فكر کنم بالاخره يه راه حلى چيزى واسش پيدا ميكنم. فعلاً پاشو بريم خونه دیرت نشه عزیزکم، نگران هيچى هم نباش. بذار من فردا رو فكر كنم واسه پس فردا بهت میگم چی كار كنى.
لبخند قشنگ صورتش نشون میداد چقدر خوشحال شده. با هم دیگه تا خونۀ پرستو پیاده راه رفتیمو از هر دری که شد حرف زدیم. وقتى رسوندمش خونه با خودم گفتم خب پيش پرستو كه خوب تونستم نقش بازى كنم، حالا فردا كارى با پسره ميكنم كه ديگه دورو ور اون منطقه پيداش نشه. دلم نمى خواست حتی آب تو دل پرستو تكون بخوره واسه همون تصميم گرفته بودم بدون اينكه خودش بفهمه به پسره حالى كنم قضيه چيه.
صداى زنگ مدرسه پرستو اينا بهم فهموند كه آماده باشم، رفتم انتهاى كوچه از توی بقالى منتظر شدم تا ببينمش، جمعيت زياد نبودنو زود تونستم اکیپ سه نفره پرستو با دوستاش رو تشخيص بدم. از فاصله نچندان نزديک بدونه اينكه كسى متوجه بشه پشتشون راه افتادم. از پشتشون هم ميتونستم دونه دونه بشناسموشون پرستو كه وسط بود، بیتا هم از وول وول خوردنش كه طرف خيابون بود كاملاً تابلو بود اون يكى هم مى بايست نيلوفر باشه، دورو اطراف رو نگاه كردم اثرى از پسر مزاحمی نبود. تقريبا پنج دقيقه ای ميشد كه اون دورو اطراف رو از فاصله دور زير نظر داشتم كه ديدم چهار تا پسر سر يه كوچه واستادن كه زوم كردن به پرستو اینا. وقتى بچه ها به سر اون كوچه رسيدن روشونو برگردوندن به اون سمت خيابون كه حتى پسرا رو نگاه هم نكنن. سه تا از اون پسرا هم بعد از اينكه پرستو اينا ازشون رد شدن افتادن دنبالشون. ميدونستم اگه عصبانى بشم ديگه حاليم نيست چى كار ميكنم واسه همون همش با خودم حرف میزدمو تلقین ميكردم كه يه همچين اتفاقى تو كشور ما زياد ميفته بايد با حرف زدن قال قضيه رو بكنم، نبايد كارو به خشونت برسونمو این حرفا.
همینجور که پسرا پشت بچه ها راه میرفتنو چرت و پرت میگفتن بالاخره بیتا با حالت عصبانى برگشت یه چیزایی بهشون گفت، به نظر میرسید که بهشون توپیده. اما پرستو با نيلوفر هيچى نمیگفتن، میدونستم خودشون رو نگه میدارنو هیچی نمیگن. از اينكه ميديدم عزیزم داره اذيت ميشه کفری شده بودم. ديگه اوج جنون من زمانى بود كه ديدم يكى از پسرا در نهايت حقارت بازوی پرستو رو چسبيد نگهش داشت پرستو هم عصبانى شد با اون يكى دستش محكم زد تو دست پسره بعدش تند تند شروع كرد از اونجا دور شدن. به خيابون نگاه انداختم جز يه چند تا اکیپ دختر، ديگه هيچ خبرى نبود. تا به خودم اومدم ديدم كيف شركتو با کتم رو اون سمت خيابون انداختم زمینو دارم میدوم سمت اون عوضی ها. ديگه نمى تونستم خودمو كنترل كنم به معناى واقعى خون جلو چشمامو گرفته بود. شايد تو حالته عادى عقلم بهم اجازه نميداد که به يه دعواى سه نفر به يكى تن بدم اما اون شرايط فرق داشت، یه جورایی مغزم رفته بود مرخصى. اون عوضی ها اينقدر گرم بودنو ميخنديدن كه اصلاً نفهميدن يه روانى داره ميره طرفشون. فقط زمانى فهميدن چى به چيه كه من همینجور که میدویدم پریدم از پشت با زانو کوپیدم به ستون فقزات همون پسره که وسط اون دوتای دیگه راه میرفت. طرف با شدت از بغل خورد به صندوق عقب يه ماشين عن شد رو زمين ديگم پا نشد، توی همون زمان يكى ديگه از پسرا برگشت طرفم تا برگشت یقشو گرفتم بدون مكث با كلم محكم دو بار گذاشتم تو پیشونیش كه پیشونیش پاره شد، چنان ضربه محكم بود كه خودم يكم گيج شدم، همين باعث شد در حد چند ثانيه هيچ كارى نتونم بكنم. اون يكى عوضی كه هنوز سرپا بود هم از فرصت استفاده كرد محكم با مشت کوبید تو چونم كه حس كردم چونم از جاش در اومد، فقط تونستم یقش رو بگيرم كه حواسش ديگه از سر و صورت بره که همینطور هم شد. با دستش محكم میکوبید روی ساعد من كه یقش رو ول كنم اما من سفت چسبیده بودمش. وقتى دوباره حواسم سر جاش برگشت ديگه جونى توی دستم نبود كه بخوام یقش رو نگه دارم دستامو ول كردم با نوک پام محكم کوبیدم تو بیضۀ پسره كه اونم افتاد زمين. یه نگاه به پایین خیابون انداختم پرستو اينا رو ميديدم كه از دور دارن مى دوند طرف من. دلم نمى خواست توی اون شرايط كه سر و صورتم داغونه منو ببينه، رفتم اون پسره رو كه با زانو کوبیده بودم پشت كمرشو روی زمين برگردوندم ديدم هنوز نفس ميكشه و از درد به خودش مى پيچه. چشماش نيم باز بود، با مشت دستامو گذاشتم رو دهنش فشار دادم گفتم
من_ عوضی اون دخترى كه دست کثافتت بهش خورد خانم منه، به ولاى على اگه يه بار ديگه بشنوم دورو برش بودى خونتو ميريزم، حالیــــــــت شـــــــــــــــــد؟
پسره اينقدر درد داشت كه حتى جون نداشت جواب بده فقط يكم کلش رو بالا پائين كرد كه يعنى آره فهميدم. صداى پرستو كه از دور صدام ميزد منو به خودم آورد سریع پاشدم دویدم طرف جايى كه کیفمو انداخته بودم زمين، ديدم يه دختره کیفو کتمو برداشته داره مياره طرفم با شتاب از دستش كشيدم بيرونو دویدم از اونجا دورو شدم. **
ادامه دارد ...
نویسنده : فــرهــاد
Posted by Mandana at May 24, 2008

