« پسری در بهار - قسمت نهم | بازگشت | پسری در بهار - قسمت یازدهم »
پسری در بهار - قسمت دهم
** قلبم تند تند ميزد، يه نفس عميق كشيدمو زنگ خونشون رو زدم. پرستو از پشت آیفن جواب داد وقتى ديد منم درو باز كرد رفتم تو. خونشون توی يه آپارتمان چهار طبقه بود كه توى هر طبقه دو واحد قرار داشت. كيف محل كارم دستم بودو آروم از پله ها بالا ميرفتم. چون وقت کافی نداشتم ديگه خونه نرفتمو يه سره از سر كار راه افتادم سمت خونه پرستو که بهش برنامه تمرینش رو بدم. در خونشون نيمه باز بود، يه یاالله گفتمو رفتم تو. درو كه کامل باز کردم جلوم يه هال مربع شکل نسبتاً بزرگ بود كه سمتِ راستش با يه فاصله نه چندان نزديک آشپزخونه قرار ميگرفت. ديدم پرستو از ته آشپزخونه داره مياد طرفم.
من_ سلام خانم خونه
پرستو_ سلام مرد زحمت كش
من_ چقدر ناز شدیا، نارنجی خيلى بهت مياد. مخصوصاً به اون موهاى روشنت خانمی.
پرستو هم يه چشمک زد تعارف كرد نشستم روی يكى از مبل هاى توی هال.
من_ آخیش
پاهام خيلى ذوق ذوق ميكرد، از نرم بودن مبل يه لبخند نصفه نيمه رو لبم اومد اما از بس خسته بودم اون لبخند هم زیاد دووم نیاورد. فکر کنم خستگی از صورتم فریاد میکشید چون پرستو هم متوجه احوال من شد
پرستو_ معلومه حسابى خسته ای
من_ اوهوم
پرستو_ بذار الان برات شربت درست ميكنم حالت مياد سر جاش عزيزم
من_ هر چى كه درست ميكنى فقط شيرين شیرینش كن
پرستو_ چـــــــشم
چند دقيقه بعد با يه سينى شربت اومد پيشم، يكى از لیوانارو گذاشت جلوى من اونیکی هم گرفت تو دست خودشو نشست روی مبل رو به روى من. لیوانو نگاه كردم از رنگ زرد شربت حدس ميزدم شربت آبلیمو باشه. لیوانو برداشتم يكم مزه مزه كردم بهم مزه داد. از عطش زیاد يه ضرب رفتم بالا.
پرستو_ اوووه، چه خبرته بابا. ميخواى بازم برات درست كنم؟
من_ نه مرسى
پرستو_ خب چه خبرا؟
من_ خبر سلامتى
پرستو_ از سر كار مياى نه؟
من_ اوهوم
پرستو_ خب پاشو يه آب به صورتت بزن صورتت دوده گرفته
توی آينه دستشويى به صورتم نگاه انداختم، دیدم راست میگفتا، چقدر صورتم کدر شده بود. يكم صابون ماليدم روش بعدشم آب زدم، دوباره صورتمو توی آینه نگاه كردم گفتم آها حالا شد يه چيز. لامسب آدم تو اين شهر راه كه ميره انگار توی كارخونه زغال سازى قدم ميزنه. از دستشویی اومدم بيرون دیدم پرستو از روی مبل پاشد با يه حوله نرم که توی دستش بود اومد طرفم، گرفتم صورتمو خشك كردم ديدم داره صورتمو نگاه ميكنه
من_ هوم؟ چيزى شده؟
پرستو_ تو از منم سفيد تریا ناجنس
من_ ديوونه، اين حرفا رو بى خيال بريم سراغ برنامه
پرستو_ آخ جون
من_ خب برو عقبتر یکم با فاصله واستا ببينم چى به چيه
كمى رفت عقبتر منم رفتم از توی کیفم یه ورق کلاسُر کندم رفتم به ديوار پشت سرم تكيه زدمو شروع كردم آنالیز كردن استایل بدنش. يه تاپ نارنجی کمرنگ پوشيده بود با يه شلوار برمودا سفيد روشن نسبتأ تنگ. همونطور كه ميدونستم استایل بدنش آس بود، و رو حساب تجربه ميدونستم بدنش زياد كار نداره. خلاصه بعد از چند دقيقه اينور انور كردنش يه برنامه براش نوشتمو قال قضيه رو واسه حاج خانم كندم.
پرستو_ بيا بريم اطاقمو نشونت بدم.
در اطاقش رو كه باز كرد از مرتب بودنش تو دلم احسنت گفتم، همه چيز سر جاى خودش بود. چيزى كه خيلى جلبِ توجه ميكرد تعداد زياد عروسکایی بود كه يه كنج اطاقش چيده شده بود. رفتم جلوشون خندم گرفته بود از انواع اقسام عروسکا اونجا چینده بود.
من_ مى گما پس فردا بابات ورشکست شد ميتونى با این عروسکا مغازه بزنى حداقل از گشنگى نمیری
پرستو_ پس فردا يه همچين اتفاقى اگه بيافته خرج بنده رو هم شما لطف ميكنى حضرت والا، منم استراحتمو ميكنم
من_ اون كه صد البته. اما خدايى تو هم بايد يه روز اطاق مارو ببينى کپ ميكنى
پرستو_ چطور؟
من_ فرض كن الان مثلاً اطاقو تميز ميكنم دوباره چند ساعت ديگه خودم توی شلوغیش گم ميشم
پرستو_ والا دور از تصور نيست، بس كه كار ميكنى همش دربو داغون ميرسى خونه، مادر پدرتم كه لنگۀ خودت، ديگه كى وقت ميذاره واسه تميز كردن يه اطاق
من_ اوهوم
سكوت سنگینی بینمون افتاده بود، هیجان عجيبى داشتم. تپش قلبم رفته بود بالا و همين حالت ها رو توی چهره و طرز نفس كشيدن پرستو هم ميديدم. ميدونستم اگه بيشتر از اون اونجا بمونم يه خبرایی ميشه، اما اصلاً دلم نمى خواست كارم به اين زودی ها به اينجاها بكشه.
من_ خب عزيزم، بهتره ديگه من برم. نگرانم ميشن، تو هم بشين سر درست امتحانتو خوب بدى
پرستو_ امتحان ندارم فردا
من_ كلاً گفتم، خب امری فرمایشی خریدی چیزی؟
پرستو_ ديدم با خنده داره نگام ميكنه گفت قبلنم بهت گفتم گاهى وقتا اصلاً نمى تونى طبيعى دروغ بگى.
يه نیشخند زدم يكم کلمو مالوندم توی چشماى عسلیش نگاه كردم. يكم اومد جلوتر دستامو آروم گرفت توی دستش. سرمو برگردوندم سمت ديوار كه مثلاً به عروسکا نگاه كنم، اما همه حواسم پيش پرستو و رفتارش بود. يكم ديگه اومد جلوتر، نفسم تندتر شده بود. گرماى لبشو روى گونم حس كردم، برگشتم نگاش كردم ديدم با همون لبخند همیشگیش نگام ميكنه.
من_ ديوونه
يه چشمك بهم زد، اينقدر چهرش معصوم شده بود كه بی اختیار سرمو بردم جلوتر لبمو آروم گذاشتم روی لبش يه بوس كوچيک زدمو يكم ديگه لبمو رو لبش نگه داشتم. بعدش خودمو كلاً كشيدم عقبو يكم ازش فاصله گرفتم
من_ بشين سر درسات شيطون، بعداً بهت زنگ ميزنم. فعلاً بهتره برم
پرستو_ ترسو
من_ همينطورى كه میخندیدمو ميرفتم سمت در بلند گفتم اوهوم. **
تاریکی آسمون خيلى غليظ شده بود، پاشدم هر چى چراغ روشن توی خونه بود رو خاموش كردم كه توی تاريكى دنبال خودم بگردم. استریو اطاقمو روشن كردم صداى marliyn manson که از چهار تا باند غول پیکر توی اطاقم پخش میشد کل خونه رو پر کرد. مثل عادت هميشگى باهاش بلند بلند داد میزدم.
Every body say
Are you mother fuckers ready, for the new shet?
Stay love me the betch
Come on, never come in
This is the new shet
Stay love me the betch
Do you get it?
Noooooooooooo
Do you want it?
Yeeeeeeeeeeah
This is the new shet
Stay love me the betch
با صداى زنگ موبيلم از خواب پاشدم. فكر ميكردم بايد صداى ساعت باشه اما هر چى ميزدم روش صدا قطع نمى شد. يكم همون جور كه روی تخت نشسته بودم موهامو مالوندم كم كم مغزم درک كرد صداى موبايله كه مياد، تا پاشدم برم بردارمش قطع شد. روی صفحه مبایل رو نگاه کردم نگين بود، شمارشو گرفتم ببينم اين وقت صبح چى كارم داره. با همون صداى نخراشیده بعد از خوابه خودم گفتم
من_ سلام
نگين_ با يه حالته تعجب و با صداى بلند گفت اُاُاُاُه تو هنوز خوابى؟ نزديک ظهره ديگه؟
من_ اى درد بگيرى تو، يه روز حالا من سر كار نرفتما، اگه گذاشتى راحت بگيرم بخوابم.
نگين_ بى احساس
من_ چى كار دارى حالا؟
نگين_ گفتم واسه ظهر بريم بيرون
من_ نمیام حوصله ندارم
نگين_ اَه. بداخلاق، خب توی اون چهار ديوارى میپوسی تو
من _ به خودم مربوطه
نگين_ معلوم نيست امروز از كدوم دنده پاشدی همش پاچه ميگيرى.
من_ آره تو هم برو رد كارت بابا
نگين_ خدافظ
تق تلفن رو قطع كرد. بلند گفتم fuck
موبايلو نسبتاً محكم گذاشتم روی ميز كامپيوتر. توی آينه قدی اطاق خودمو نگاه كردم، دو سه تا فوشه ديگه هم به خودمو دادمو رفتم سر و صورتمو آب بزنم.
چند دقيقه بعد آخرين چیزی كه واسه صبحونه لازم داشتم رو توی سفره گذاشتم که خیر سرم شروع کنم به خوردن اما از بس از رفتار تندم با نگين كلافه شده بودم كه هيچى از گلوم نمى رفت پائين. آخر سر رفتم گوشى رو برداشتم که زنگ بزنم بهش.
من_ سلام
نگين_ خيلى سرد گفت سلام
من_ ميتونى يكم وقت بذارى بيايى پيشم، فكر كنم بايد ببينمت
ديدم ساكته چيزى نميگه، ادامه دادم
من_ از رفتار صبح معذرت ميخوام، دست خودم نبود. پس متظرتم، نهار مى بينمت ديگه؟
نگين_ ببينم چى ميشه
من_ با پر رویی تمام گفتم ببينم چى ميشه رو بى خيال، سر راه دو تا پيتزا هم بگير با خودت بيار، از بس خودم از طرز حرف زدنم ناراحت شدم اشتهام کور شد صبحونه نمى خورم.
يكم ديگه واسش حرفاى قشنگ زدم كه دوباره شد همون نگين قبل. تلفن رو قطع كردمو سفره و دمو دستگاه رو جمع كردم خودمو انداختم روی مبل. استریو اطاقم روشن بود و pantra داشت با تمام قدرتش مى خوند. همينطورى كه آهنگو گوش ميكردم كم كم رفتم تو فکر كردم كه ببينم بقيه ماجرا با پرستو به كجا كشيد ...
** مادرم_ فرهاد اون گوشى رو بردار با تو كار دارن
پاشدم رفتم تلفن رو برداشتم
من_ بله
پرستو_ خيلى بدى
من_ اِاِاِ، کوتا بيا بابا. بشين سر درست دختره شيطون
پرستو_ نميخوام، خير سرم شام هم درست كرده بودم كه باهم بخوريم.
من_ اوه اوه، يه كارى نكن پاشم بیاما
پرستو_ هر كى نياد
من_ نمیام
پرستو_ ترسو، لوس
من_ آره ميترسم منو درسته بخورى
پرستو_ پر رو
همینجوری سر به سرش گذاشتم اما از لحن صداش احساس کردم جداً خورده تو ذوقش كه یهویی ول كردم اومدم خونه خودم. بهش گفتم پس منتظرم باش تا بیست دقیقه ديگه ميام پيشت. دویاره لباسام رو پوشیدم به مادرم گفتم ميرم خونه يكى از دوستامو از خونه زدم بیرون.
چند دقیقه بعد داشتم از پله ها ميرفتم بالا كه رسیدم به در خونه پرستو توی طبقه دوم. در رو خودش برام باز كرد، ديدم نیشش تا بنا گوشش بازه
من_ با خنده گفتم زود باش شام منو حاضر كن بخورم فرار كنم
پرستو_ شما بيخود كردى فرار كنى
رفتم نشستم روی مبل پرستو هم رفت طرف آشپزخونه
پرستو_ مگه نميخواى بيايى كمک ناجنس؟
من_ از همونجا روی مبل بلند گفتم پس تو اونجا چى کاره ای! زن بايد بشوره بپزه بده به مرد، مرد هم عين من ميخوره مى خوابه وسلام.
همين جورى حرف میزدمو ميخنديدم. پرستو از آشپزخونه اومد بيرون يه دونه زد پس کلم با خنده گفت
پرستو_ پس كوفت هم بهت نمى دم بخورى، پاشو برو خونتون
من_ خب بابا تسليم، تسليم. حالا چى كار بايد بكنم؟
پرستو_ بيا تا بهت بگم
خلاصه توی آشپزخونه اينقدر مشغول ردیف کردن غذا شده بودم كه آخر سر نگاه كردم ديدم همه كارها رو خودم كردم. سفره هم خودم چیندمو دست پرستو رو كشيدم بردم طرف ميز ناهارخوری.
من_ ديدى مرد به من میگنا. همه کارارو خودش ميكنه، غذا میپزه، میشوره، میسابه ميده زن بخوره لذت ببره. حتی اگه لازم شد لقمه رو میجوه ميده دهن زن.
يه دونه زدم پس كله خودم بلند گفتم خاک تو سرت كه از مردى هيچ بویی نبردى زن زلیل بيچاره. پرستو هم هر هر مى خنديد. از بس سر شام تيكه انداختمو خنديديم كه نفهميديم چقدر خورديم، من كه احساس ميكردم دارم ميتركم. بدون اينكه به ميز دست بزنيم پاشديم رفتيم تو هال.
روی مبل سه نفره نشسته بوديمو همینجور که پرستو از كنار خودشو چسبونده بود به من دستشو گرفته بودم توی دستامو تو سكوت نوازششون ميكردم.
پرستو_ چقدر داغى تو
من_ اوهوم
پرستو_ چرا؟
من_ چون جناب عالى كنارم نشستى
پرستو_ با خنده گفت ديوونه
يكم ساكت شد، احساس کردم میخواد چیزی بگه اما بیخیال میشد. بالاخره سکوت من مجبورش کرد صحبت کنه
پرستو_ راستش وقتى توی اطاق بوسم کردی منم داغ شدم، انگار گر گرفتم
يكم تو چشماش نگاه كردم، خندم گرفت. دنبالِ يه چيزى ميگشتم اذيتش كنم حالا خود علت پيش اومده بود
من_ خب، ميخواى يه بار ديگه بوست كنم قشنگ داغ بشى؟
یکم با خنده نگام کرد سرشو انداخت پایین و با تكون دادن سرش جواب مثبت داد. حیوونی نمیدونست من چقدر کرم دارم
من_ خب پس چشماتو ببند. رو به روتو نگاه كن، اون لباتم يكم غنچه كن.
وقتى همه اين كارا رو كه گفتم كرد، يكم صورتمو بردم جلو خيلى آروم روى گونش رو بوسيدم. زدم زير خنده از مبل پاشدم رفتم رو يه مبل دیگه نشستم قیافه متفکر پرستو رو نگاه کردم که تازه فهمید چقدر عمیق رفته سر کار.
پرستو_ لوس، پر رو، سادیسمی
منم از سادگی اون هر هر ميخنديدم. يه پرتقال از روی ميز برداشتمو بى توجه به درى وری های پرستو شروع كردم به پوست کندنش. اونم كم نياورد پريد اومد پرتغال رو ازم گرفت نشست روی پام
من_ Wow
همینجور که پشتش به من بود خودشو توی بغلم جا داد و مشغول پوست کندن پرتغال شد. توی زمانی که داشت پوست پرتغالو میکند دستامو دور شکمش حلقه کرده بودمو سرمو کنار سرش میگذاشتمو زیر گوششو پشت گردنشو میبوسیدم. هر چی میگذشت سرعت پرستو برای کندن پوست پرتغال بیشتر میشد آخرش هم وقتی کارش تموم شد خودش رو خم کردو همینطور که روی یکی از پاهای من نشسته بود و نگام میکرد پاهاش رو از کنار مبل آویزون کرد پایین.
یکی از تیکه های پرتغال رو برداشتم بردم نزدیک دهنش، خیلی آروم شروع کرد خوردن، واسه خودم هم یکی برداشتم که وسط راه پرستو پرتغالو از دستم گرفت خودش گذاشت دهنم. یه حال عجیبو غیر قابل توصیفی داشتم. حس میکردم دمای بدنم به اوج خودش رسیده. پرستو خیلی آروم همینجور که تو چشمای من نگاه میکرد دکمه های بالایی پیرهنم رو باز کرد. تماس انگشتای لطیفش با تن داغم احساسمو بیشتر میکرد. پیش دستی که پرتغال توش بود رو برداشتم گذاشتم رو میز جلوم. دستام دور کمر پرستو حلقه کردمو کشیدمش طرف خودمو در نهایت آرامش لبامون به هم قفل شد. **
صداى زنگِ خونه منو از تو فکر كشيد بيرون، پاشدم درو باز كردم. طبق انتظارم نگين بود. رفتم در خونه رو باز کردمو از روی عادت به در تكيه زدمو پله ها رو نگاه ميكردم كه ديدم نگين با همون استایل معرکش و چشماى سبز شیطونش ظاهر شد.
من_ سلام عزيز
نگين_ عزيزو مرض. اولاً سلام، دوماً اگه عزيزم پس چرا گاهى پاچه ميگيرى؟ البته خودم دلیلشو میدونم، گاهى چت ميزنى ديوونه
لپ سرخ رنگشو كشيدم با خنده گفتم
من_ حالا فعلاً بيا تو، وقت زياده واسه چرت و پرت گفتن
اينو گفتمو با خنده دستامو به علامت تسليم بردم بالا كه چک و لقد نگين طرفم نياد. با خنده رفتيم تو، يه خورده كه حرف زديم از زور گشنگى پاشدم در جعبه های پیتزاها رو باز کردم یکم بو کشیدم بزاق دهنم به شدت ترشح شد، صندلی رو کشیدم کنار نشستم روش که شروع کنم به خوردن.
نگين_ پس صبر كن من برم دستامو بشورم الان ميام
من_ باشه
از بس گشنم بود ديگه منتظر اومدنش نشدم، تا نگين رفت دستشویی روی چند تيكه از پيتزا سس ریختمو گذاشتمشون روی هم ديگه شروع كردم خوردن. چند لحظه بعد نگين رسيد سر ميز، دیدم با حرص داره لپای منو که داشتن منفجر میشدنو نگاه میکنه. با همون دهن پر گفتم
من_ هوم؟
نگين_ هومو كوفت
من_ اوهوم
زد زير خنده گفت تو آدم نميشى. صندلی رو کشید کنار، نشست روشو خودشم شروع كرد به خوردن.
من_ به نفعته تند تند بخورى چون اگه من پیتزامو تموم كنم به مال تو هم رحم نمى كنم
نگين_ غصه منو نخور، معدۀ من کوچیکه با نصف اين پيتزا هم سير ميشه. مثل جناب عالى که نیستم، بعدم با حرص ادامه داد هیولا
منم هر هر میخندیدمو مى خوردم. پيتزا كه تموم شد پاشدم رفتم سمت هال خودمو انداختم روی مبل سه نفره اونجا.
نگين_ يه وقت تعارف نزنى ها
من_ اينجا عين خونۀ خودته تعارف واسه چى بزنم
نگين_ پر رو، کمم نمى ياره
من_ اوهوم
نگين_ الان تقريباً نزديکه دو سال ميشه باهاتم خودمو كشتم اين اوهوم رو از دهنت بندازم نشد كه نشد، تازه بعضى وقتها از دهن خودم هم در ميره، اين ديگه نوبرشه والا
من_ زياد به اين قضايا فكر نكن، اون مغز نداشتت منهدم ميشه
يكم متلك بهم ديگه پروندیمو وقتى سادیسمم خالى شد مثل همیشه خفه خون گرفتم.
چند دقیقه ای نگین واسه خودش حرف زدو سعی میکرد منو بخندونه اما وقتی دید عین یه مجسمه خنثی اونجا نشستم بیخیال شد. یکم نگام کرد گفت
نگين_ اى بابا، تو كه حالت ميزون بود پسر
من_ شنيدى ميگن خنده های يه آدم گذراستو درد و غمش موندگار! منظورشون امثال من بوده كه بدبختانه تو كشور كمم نداريم. دست خودم نيست نگين وقتى ظرفيت ظاهر سازیم تموم ميشه ديگه نمى تونم كاريش بكنم.
نگين_ هنوز نتونستى بعد از اين چند ماه با خودت كنار بيايى؟
من_ كاش درد من يكى دوتا بود. وقتى چشمامو ميبندم قيافه معصومشو اون چشماى عسلیش يادم مياد، تنم گر ميگيره نگين. پدر اين دلم بسوز كه كارش شده دل بستن.
نگين_ زياد غصه نخور، حل ميشه بالاخره
من_ نوش دارو بعد از مرگ سهرابه ديگه
يه سيگار روشن كردم و بازم ساكت شدم
نگين_ اما جداً دختر خوبى بود. يادم مياد اون دفعۀ اولی كه بهم زنگ زد گفت آقا فرهاد منو معرفى كردن. وقتى قرار گذاشتیمو اومد باشگاه، ديدمش بازم تو دلم به انتخابت احسنت گفتم. خيلى برات ارزش قائل بود، حتی وقتى به شوخى پشت سرت بهت تيكه مینداختم جبهه ميگرفت و ازت دفاع ميكرد. جلسه دوم كه اومد گفت تو بهش برنامه دادى و فقط همونايى كه تو بهش گفته بودى رو انجام میدادو گاهى از من كمک ميگرفت. چقدر سریع بدنش فرم ورزشى به خودش گرفت، مخصوصاً شیکمشو كمرش عالى بود. وقتى بهش ميگفتم چقدر خوب پيشرفت ميكنى ميگفت همون روز اول فرهاد بهم گفته بود استعداد بدنیم عاليه، منم تأكيد میكردم كه همينطوره. نفسش رو خالى كردو ادامه داد اى روزگار.
توی تمام زمانى كه نگين حرف ميزد صحنه هاى اون اتفاقات رو توی ذهنم بازسازى ميكردم. یاد روزى كه توی پارک بهش گفتم استعداد بدنیت عاليه افتادم. روزى كه تو خونشون بهش برنامه دادمو تشویقایی كه بعداً ازش ميكردم. بى اختيار اشكم خيلى آروم آروم از گوشه چشمم ميريخت.
نگين_ حالت خوبه؟ نميخواستم زيادى ناراحت بشى اما فكر ميكردم احتياج دارى يكم خودتو خالى كنى.
همینجور که بیخیاله اشکای روی صورتم بودم به نگین اشاره كردم بياد طرفم. پاهام روی ميز بود و خودم روی مبل لم داده بودم. سیگارمو توی جا سيگارى فشار دادم، همينجور كه نگين داشت مینشست كنارم محكم دستشو گرفتم کشیدمش طرف خودم، فشار اينقدر شدید بود كه پرت شد محكم خورد به تنم، تا خواست حرف بزنه لبمو فشار دادم روی لبشو وحشیانه شروع كردم ماليدن بدنش.
تقريبا يک ساعتی ميشد كه بيدار شده بوديمو نشسته بوديم كنار هم روی مبل کانالای تلوزیون رو بالا پائين ميكرديم.
من_ اگه حالشو دارى بريم بيرون يكم چرخ بزنيم
نگين_ آره، چرا كه نه
چند دقیقه بعدش با ماشین نگین از اين خيابون میپیچیدیم تو اون خيابون از اونیکی به يكى ديگه، همين جورى میچرخیدیم كه موبيلش زنگ خورد. برداشت صحبت ميكردم منم از اين ور هى اذيت ميكردم. نگين هر حرفى ميزد بجاى طرف مقابلش اون سمت گوشى من جواب ميدادم طورى كه حتى طرف بشنوه. نگين هم میخنديد هى بهم ميگفت ساكت منم بدون توجه به حرفاش همينجورى دنبال بهونه ميگشتم كه اذيتش كنم. از بس متلک بارش كردم که ديگه با خنده از دوستش عذر خواهى كردو تلفن رو قطع كرد.
نگين_ همینجور که بلند بلند میخندید گفت اى درد بگيرى ديوونه سادیسمی كه نمیتونی يه دقيقه تونى مثل آدم بشينى
من_ الهى آمـــــــين
نگين_ ديوونه
من_ كى بود حالا؟
نگين_ شقايق بود، واسه فردا شب يه پارتى نسبتأ خودمونى ترتيب داده ميگفت حدود سی نفرى ميان. منم دعوت كرد البته به همراه يه بادیگارد كه منم جز تو كسى رو ندارم. فردا شب برنامتو هماهنگ كن باهم بريم، خوش میگذره.
من_ بى خيال بابا حوصله داريا
نگين_ لوس نشو
من_ اين كارا ديگه از ما گذشته حسش نيست اونم توی اين شرايط. يه مشت خل چل ميزنن میرقصن الكى خوشحالى ميكنن از اين طرف ۹۰% مردم تو بدبختیشون دارن غرق ميشن.
نگين_ حالا شما نمى خواد اداى مادر ترزا رو در بيارى
من_ ابله من پدر ترزام، مادر ترزا عمته
نگين_ همون، من اين حرفا حاليم نيست فردا با من مياى. نگاه کن از صبح چقدر حالت بهتره.
من_ حالا تا فردا وقت زياده بذار ببينيم چى پيش مياد
يكم ديگه تو سر و كله هم زديم و تقريباً نزديکای خونه كه رسيديم بهش گفتم ميخوام يكم قدم بزنم. در نهايت آدرس خونه دوستشو گرفتم كه اگه يه وقت تصميمم عوض شد خواستم برم پارتى بتونم پیداشون كنم.
در ماشینش رو بستمو خم شدم از پشت شیشه بهش يه بیلاخ نشون دادم اونم همینکارو كردو خنديدو گازشو گرفتو رفت. آسمون رو نگاه کردم گرگ و ميش بود، باد خنکی میوزید. دستامو دور بدنم حلقه كردمو همينطورى كه سرم پائين بود رفتم سمت خونه، به خلاء مغزى رسيد بودم. عين يه بچه با سنگای كف خيابون فوتبال بازى مى كردمو شوتشون ميكردم اينور اونور. وقتى رسيدم خونه زياد دوام نیاوردمو از خستگی زياد خوابيدم.
ادامه دارد ...
نویسنده : فــرهــاد
Posted by Mandana at May 24, 2008

