جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« پسری در بهار - قسمت هشتم | بازگشت | پسری در بهار - قسمت دهم »


پسری در بهار - قسمت نهم


صبح توی شركت نمیدونم از طرز حرف زدنو نگاه كردنه من يا از چيز ديگه اكثرِ بچه هاى شركت فهميدن که من باز حسابى ريختم به هم، آقای كاظمى صدام كرد اطاق خودش،
من_ آقاى كاظمى امرى داشتيد؟
آقاى كاظمى_ بشين رو صندلى
رفتم روی یکی از صندلی های سیاه رنگی که دو میز مستطیل شکل شیشه ای وسط اطاقش بود نشستم. خود آقای کاظمی هم از جاى خودش پاشد اومد صندلی رو به روى من يكم تو صورتم نگاه كرد
آقاى كاظمى_ اين چند وقت خيلى كار كردى. يه چند روزى برو مرخصى، نگران حسابتم نباش. با توانایی كه تو دارى انشالله وقتى پر انرژى برگشتى جبران ميكنى.
من_ آخه
آقاى كاظمى_ دیگه آخه نداره. الان وضعیتت اصلاً براى كار كردن مناسب نيست.
کمی که با هم صحبت کردیم به نتیجه رسیدیم که مرخصی رو قبول کنم. تشكر كردمو از شركت اومدم بيرون. قرار شد سه روز مرخصى داشته باشم. توی راه برگشتن خونه بودم كه مبايلم زنگ خورد. کلی تعجب كردم که کیه زنگ زده به من! شایدم حق داشتم تعجب کنم چون سالى يه بار زنگ مبایلم در میومد. گوشی رو از جیبم کشیدم بیرون روی صفحش رو نگاه کردم نگين بود. نگين يكى از دوستان خيلى فابم بود، با اينكه چند سال از من بزرگتر بود اما خيلى باهم عیاق بوديم. يكى دو سال قبل توی يه مجلس مهمونى باهم آشنا شديم و همه جوره هواى همو داشتیمو نياز همدیگه رو هم از لحظه معنوى هم از لحظه جنسى برطرف ميكرديم.
من_ سلام نگین عزيز
نگين_ سلام پسر هميشه در حال كار
من_ اتفاقاً همين الان از شركت اومدم بيرون. به کوریه چشم دشمنا چند روزی حسابى دمغم، اينقدر کار کردنم ضایع شده بود كه كاظمى زورکی امروز واسم سه روز مرخصى نوشت
نگين_ مگه اينكه اينو اون زوركى به تو استراحت بدن. خودت که به فکر خودت نیستی
من_ ول كن بابا توام
نگين_ زنگ زدم حالتو بپرسم، تقريباً ده روزى ميشد ازت خبرى نبود. چى شده به قول خودت باز ريختى بهم؟
من_ بحث هميشگى، درد های دل اين بی صاحاب مگه كمه
نگين_ چى بگم والا
من_ هيچى نگى سنگین تری. خودت كه خوبى؟
نگين_ آره خدا رو شكر، مى گما اين چند روز كه مرخصى گرفتى بزن يه مسافرتى برو، فكر كنم حالت بهتر بشه ها
من_ والا مثل اینکه مامان اينا براى فردا میخوان برن شمال، ممكنه منم باهاشون برم. اما اصلاً حسش نيست، دلم مى خواد بمونم خونه تنها باشم
نگين_ اگه برى بهتره، اما اگه موندگار شدى خبرم كن
من_ بهت خبر ميدم. كارى ندارى ديگه؟
نگين_ مراقب خودت باش
من_ تو هم همين طور
گوشی رو قطع كردم و سعى كردم تند تر حركت كنم تا زودتر برسم خونه. توى مسير از بس به اينكه الان ميرم خونه میگیرم ميخوابم فکر کرده بودم همش تصوير مات تخته خواب تو ذهنم بود. ديگه نفهميدم كى رسیدم خونه چى شد چى نشد بالشو بغل نگرفته خوابم برد.
با تكون خوردن بدنم از خواب بيدار شدم، چشمام هنوز گرم خواب بود. ديدم كامران کنار تخت واستاده فهمیدم اون بوده منو تكان ميداده
كامران_ تو چرا خونه ای؟ چه عجب؟ سر كار نرفتى؟
من_ كى اومدى؟
كامران_ الان رسيدم، فرهاد من خیلی گشنمه بخورم نهارو؟
با همون صداى خوابالو گفتم
من_ باشه تا تو يكم صبر كنى غذا رو رديف ميكنم نهار باهم بخوريم.
با همون حالت کرختی از تخت اومدم پایین. كم كم غذا رو آماده كردمو با کامران نشستيم سر سفره.
كامران_ راستى فردا ميخوايم بريم شمالا، حتماً خوش میگذره. دلم واسه سگای اونجا كلى تنگ شده، اين سرى بايد بهم ياد بدى چطورى باهاشون رفیق بشم
يكم با بيحالى نگاش كردم. دلم نمى اومد خوشیش رو بهم بزنم، اما تصميم گرفته بودم نرم. احتياج داشتم تنها باشم، خیلی وقت بود تفريح برام رنگ و بویی نداشت. بعد از نهار يكم نشستيم شو متال نگاه كرديمو كم كم حاضر شدم رفتم سمت باشگاه.
از در باشگاه كه رفتم تو اولين نفرى كه ديدم عباس بود كه كنار در نشسته بود.
من _ سلام عباس جان
عباس_ سلام پهلوون، چه عجب امروز زود اومدى باشگاه
من_ آره امروز كارام سريعتر تموم شد.
همين جورى كه لباسمو عوض ميكردم عباس اومد پيشم
عباس_ اگه كمك خواستى صدام كن
من_ مرسى عزيز
چند دقیقه بند جلوی آینه واستاده بودمو بند شلوار سیاه رنگ ورزشیمو سفت كردم. يكم به بالاتنه لخت خودم توی آينه نگاه كردم، آروم دست كشيدم روی بازومو توی شلوغی باشگاه چشمامو بستم
** همون جور كه توی پارک روی نیمکت سبز رنگ کنارم نشسته بود، آروم با دستش كشيد روی بازوم
پرستو_ چقدر سفته
من_ مدلشه ديگه
پرستو_ عين ديوارى، ميدونستى؟
من_ اوهوم
پرستو_ منم ميخوام ورزش كنم
من_ كاره خیلی خوبی ميكنى. به قول خودم زه گهواره تا گور ورزش بكن.
پرستو_ از دست تو
من_ پاشو واستا بدنتو يه نيم نگاه بندازم
با شیطنت از جاش پريد رفت جلوم واستاد دستاشو زد كنار شلوارش. یکم نگاش کردم اما اصلاً نمیشد درست حسای بدنش رو تشخیص داد چون مانتو خیلی گشاد بود.
من_ با اين مانتوی مدرسه اصلا نميشه فهميد چى به چيه. به هر حال فكر نكنم بدنت زياد كار داشته باشه
پرستو_ جداً؟
من_ be sure **
بقيه وقت رو بدون توجه به نگاه بقيه كه روم سنگينى ميكرد به وزنه زدن گزروندمو از باشگاه زدم بيرون. طبق معمول تا خود خونه پياده رفتم.
بعد از حموم به خاطر اینکه يكم استراحت کنم نشسته بودم رو صندلى اطاق خودم كه مادرم اومد
مادرم_ خب فردا قرار شد ما صبح زود راه بیفتیم. وسایلت رو حاضر كردى؟
من_ راستش، فكر كنم اگه من نيام برام بهتر باشه.
مادرم_ اِ! بى خيال، حالا كه تو هم مرخصى گرفتى بيا بريم بذار يكم حالو هوات عوض بشه، رنگو رو برات نمونده
من_ حالا شما فعلاً برو ببينم چى ميشه، اما ترجيح ميدم اين چند روز رو فقط بخوابم.
در نهايت بعد از چند ساعت اينور اونور كردن قرار شد من بمونم خونه و سعى كنم با ناراحتی دلم توی اين چند روز كنار بيام. شب زودتر از همه رفتم خوابيدم، در واقع بيهوش شدم. صبح كه پاشدم از سكوت عميق خونه فهميدم كه بقيه رفتن. با اينكه نصف ديروز رو خوابيده بودم اما هنوز هم کرخت بودم و دلم ميخواست بخوابم. خدا نكنه ذهن آدم خسته باشه ديگه خر بیارو باقالى بار كن. روی تخت دمر دراز كشيده بودم و سپرى شدن زمان رو نظاره ميكردم، یکم دیگه پتو رو کشیدم بالاترو ...
** من_ عزيزم اين شماره ای كه بهت ميدمو بنويس، زنگ ميزنى ميگى با خانم اميرى كار دارم. اسم طرف نگینه دخترخیلی خوبیه. مربی ورزشه يه باشگاه هم داره. زنگ که زدی آدرس رو ميگيرى يه زمانى رو مشخص ميكنى ميرى میبینیش، بهش ميگى منو فرهاد فرستاده. خودش هوات رو داره، برنامه تمرینت هم خودم ميدم.
پرستو_ مرسى گُلم. پس خبرشو بهت ميدم
باهاش خداحافظی کردم با خودم گفتم تا تو بيايى اين نگين رو پيدا كنى يه چند روزى طول ميكشه. تازه از سر كار رسيد بودم خونه. بعد از يكم استراحت نشسته بودم مطالعه ميكردم كه تلفن زنگ خورد، در كمال نا باورى ديدم پرستو پشت خطه
من_ سلام
پرستو_ اولاً سلام، دوماً الان زنگ زدم به هر ترتيبى بود پيداش كردم خودمو بهش معرفى كردم كلى تحويل گرفت. قرار رو هم واسه پس فردا گذاشتم.
من_ جالبه ها، اگه من باهاش كار داشته باشم یه هفته بايد دنبالش بگردى حالا تو توی چند ساعت گيرش آوردى، خیلی جالبه.
پرستو_ فرهاد دلم تنگ شده ببينمت. يه قرار بذاريم واسه فردا ديگه. باشه؟
من_ من كه از خدامه عزيز
پرستو_ باشه پس اين سرى ميريم يه كافى شاپ، يكم با كلاس بازى در بياريم
من_ هوم؟ باشه فقط يه چيزى، بذار يه چند دقيقه ديگه خبرشو بهت ميدم.
پرستو_ باشه
تلفن رو قطع كردم دمغ تمرگیدم روی صندلی بغل تلفن. با خودم ميگفتم اى بابا من پول از كجا بيارم حالا؟ اون كيف رو هم كه براش گرفتم ديگه پولى واسم نمونده. يه چند دقیقه ای قيافه اين آدماى پکر رو گرفتم اما سریع خودمو جمو جور كردم گفتم حالا يه كاريش ميكنى غصش رو نخور. اى پدر اين بى پولى بسوزه كى آدم يه نفس راحت هم نمى تونه بكشه. تلفن رو برداشتمو بهش زنگ زدم. در نهايت قرار بر اين شد كه فردا بعد از مدرسش بريم يه كافى شاپ كه سر راه بود، بنشینیمو الكى كلى اين جیبا رو خالی تر كنيمو به قول خودش یکم باکلاس بازی در بیاریم. **
از دل ضعفه شیکمم بالاخره خودمو از تخت کندمو رفتم سمت آشپزخونه که یه چیز ردیف کنم به عنوان صبحونه بخورم. چند دقیقه بعد سر سفره بودمو تند تند هر چی آماده کرده بودمو میخوردم. به قولِ پدرم آخر سر معلوم نشد نون رو با پنير خوردم يا پنیرو با نون. در هر صورت مثل اکثر وقتا سفره رو خالى كردم. از خستگی روحی زیاد خواستم همینجوری دوباره برم بگيرم بخوابم اما ترجيح دادم يكم واسه خودم قدم بزنم، شاید حالم بهتر میشد. لباس پوشيدم يه كلاهلبه دار هم گذاشتم سرمو زدم بيرون. بی هدف واسه خودم میچرخیدمو تو افکار خودم غرق بودم. واسه ظهر بود كه برگشتم خونه بی سرو صدا گرفتم خوابيدم. وقتى از خواب پاشدم دیگه هوا تقريباً تاريک شده بود، ساعت رو نگاه كردم از ۷ گذشته بود. کرختی توی بدنم موج ميزد. بهتر ديدم واسه خلاص شدن از اين حالت يه حموم برم، با اشتیاق از جام پريدم پائين رفتم سمت حموم. بخاطر گرماى زياد آب، بخار زيادى پيچيده بود توی حموم. يه نگاه به آينه تو حموم انداختم ديدم روش رو بخار غليظ گرفته، یه پوزخند زدم با انگشتم روش نوشتم fuck
از روى حرصخیلی عصبی میخندیدمو گاهى دندونامو بهم فشار ميدادم. با خودم گفتم خب چرا خودمو نکشم؟ راحت ميشم بابا. تا اين ننه باباهه هم بخوان برگردن جنازم بو گرفته خلاص. دوباره خنديديم بلندتر از قبل. چون به خودم اطمينانى نداشتم زودتر از حموم زدم بيرون که کار دست خودم ندم.. طبق معمول موهام با هر قدمى كه ميرفتم ميريخت تو صورتم، آخر سر كش موهامو انداختم كه اينقدر نوک موهام پشت گردنمو نخارونه. به خودم گفتم حالا اين شیکمه وامونده رو كى مى خواد سير كنه. با همون حولهآبی رنگ تنم رفتم سمتِ آشپزخونه كه مشغول بشم. باد نسبتأ خنکی از لای پنجره ميومد تو و بدنمو مور مور ميكرد، كف سنگیه آشپزخونه هم گرماى بدن مو كم ميكرد. جلو اجاق گاز واستاده بودم و به قابلمه كه مواد غذايى توش وول مى خوردن نگاه مى كردم و آماده میشدم كه يه صحنه ديگه از خاطرمو مرور كنم.
** پرستو_ واى فرهاد اين نگين چه باحاله، چه هیکلی داره لامسب
من_ خب معلومه، بایدم بدنش عالى باشه. الان چند سالى ميشه حرفه اى داره كار ميكنه. اما من مطمئنم استعداد بدنى تو از اونم بهتره، اگه تمریناتتو جدى بگيرى از اون هم بهتر ميشى
پرستو_ اميدوارم، خب زنگ زدم برنامه تمرینیمو ازت بگيرم.
من_ الان؟
پرستو_ پس كى؟
من_ والا از پشت تلفن نميشه كه. با اون مانتو اين چيزا هم نميشه درست حسابى برنامه داد. ديگه خودت يه كاريش بكن.
يكم سكوت كرد ادامه داد
پرستو_ بذار پس ببينم چی ميشه، خبرت ميكنم
تقريباً یک ساعت بعدش زنگ زد قرار شد فردا شب كه پرستو اينا مهمونى دعوتن خود پرستو به هواى درس خوندن بمونه خونه كه مثلاً من برم بهش برنامه بدم. منم بعد از يكم سر به سر گذاشتن باهاش قبول کردم برم اونجا. **
بوي غذا كلِ آشپزخونه رو پر كرده بود، بزاق دهنم هم به شدت ترشح ميشد، پس ديگه صبر كردن جايز نبود. با همون وضعيت همونطور كه حوله حموم تنم بود نشستم روی صندلى كنار ميز دایره ای شكل آشپزخونه كه غذا رو بخورم. بعد از خوردن غذا روی مبل تو حال نشسته بودمو داشتم شماره نگين رو ميگرفتم
من_ سلام عزيز
نگين_ به به، چه عجب شما تلفن مارو منور كرديد، خورشيد از كدوم طرف در اومده امروز شما يه حالى از ما پرسیدی
من_ لوس نشو بچه. تازه الان جز ماه هيچى تو آسمون نيست دنبالِ خورشيد نباش. خواستم بهت اطلاع بدم نرفتم شمال، موندم يكم استراحت كنم
نگين_ اِ، چه خوب. ميخواى بيام پيشت؟
من_ الان نه، راستش نميخوام با اين قيافه چپر چلاق منو ببينى
نگين_ يعنى اینقدر ريختى به هم
من_ بهت خبر ميدم، مراقب خودت باش.
تلفن رو كه قطع كردم خودمو تو مبل بيشتر فشار دادم و پامو انداختم روی ميز رو به روم.

ادامه دارد ...

نویسنده : فــرهــاد


Posted by Mandana at May 18, 2008