« پسری در بهار - قسمت ششم | بازگشت | پسری در بهار - قسمت هشتم »
پسری در بهار- قسمت هفتم
** تلفن رو گذاشتم سر جاش، بدجور كلافه بودم این تلفن هم شد قوز بالا قوز بيشتر بهم ريختم. بدون اينكه به لباساى تنم دقت كنم از خونه زدم بيرون تا شاید یکم آرومتر شم. دستم تو جيبم بود و تند تند راه ميرفتم كه بررسم ته كوچه كه از اونجا بیفتم تو كوچه پس کوچه های اين شهر بزرگ.
نميدونستم چم شده، از طرفى دلم فرياد میکشیدو پرستو رو ميخواست از طرفى غرور لعنتی هميشگى داد ميزدو ميگفت تو به خودت گفتى ديگه كارى به کارش نداری! يادت رفته؟
دوگانگى عجيبى برام پيش اومد بود، ميدونستم نميتونم از دلم بيرونش كنم اما چرا اون همه مقاومت ميكردم خودم نمیدونستم؟ انتهاى كوچه روی پله های بغلِ يه خونه نشسته بودم و سرمو بين دستام گرفته بودم. به خودم ميگفتم تا كى اين غرور لعنتى بايد رو من سوار باشه؟ چرا نبايد بشکونمش؟ اون كه منو دوست داره، منم دوستش دارم. پس اين مقاومته مسخره واسه چيه؟ ميخواى تنبیهش كنى؟ دلت مياد؟ نه دلـــــــــــــت مياد؟ با نتوانى زمزمه كردم نه. نمى تونم ناراحتیش رو ببينم. نميخوام ببينم.
فردا درِ خونه رو آروم بستم و صاف و موقر مثل هميشه راه افتادم سمتِ مؤسسه. نميدونم چرا احساس خوبى نداشتم كه دم مؤسسه باهاش صحبت كنم. دلم نمى خواست دورو برم شلوغ باشه. اما كجا بايد میدیدمش که بهتر باشه؟ تا خود مؤسسه فكرم مشغول بود، یهویی يه فكری به ذهنم رسيد.
تو طبقه دوم كه ميدونستم كلاس زبان كودكان برگزار ميشه دنبالِ يه پسر بچّه اى دختر بچّه اى ميگشتم، همینجور اینور اونور رو نگاه میکردم که یه پسره رو دیدم که دم در کلاسش واستاده درو دیوار رو نگاه مینکه. رفتم طرفش گفتم
من_ عزيزم يه لحظه بيا اينجا
پسره يكم منو نگاه كرد، اولش میخکوب شد سر جاش اصلاً تكون نخورد. يكم رفتم جلوتر
من_ كلاس زبان دارى عزيزم؟ معلمت كيه؟
پسر_ خانم مهدوى
من_ اِ، همون خانم گامبوهه.
بعدم لپمو باد كردم واسه پسره شكلک در آوردم. پسره خنديد، خودش لپش رو باد كرد که ادای منو در بیاره. يكم دست كشيدم رو سر پسره گفتم
من_ من فرهادم، اسم تو چيه شيطون؟
پسر_ پدرام
من_ به به چه اسم قشنگیم داره اين شیطونک.
لپشو كشيدم پسر باز خنديد. ديگه نسبتأ ریلكس شده بود و راحت تر جلوم واستاده بود.
من_ خب پدرام اگه من يه كارى ازت بخوام برام ميكنى؟ يه بازیه جالبه.
پدرام_ خطرناکه؟ با همون لحنِ بچگونه بانمکش ادامه داد چى كار كنيم؟
من_ هيچى شيطون، يه ورقه بهت ميدم باهم ميريم طبقه بالا، يه دختر خوشگلو بهت نشون ميدم ميخوام برى پيشش اين ورقرو بهش بدى. تازه دختره نقاشى هم ميكنه، ميتونه عكس تو رو بكشه ببرى به مامان بابت نشون بدى.
خيلى خوشحال شد. از كيف پولم که توی جیب عقبم بود يه كارت در آوردم با خودكار روش يه آدرس رو نوشتمو زیرش هم نوشتم تا ساعت ۸:۲۰ يعنى سی دقیقه ديگه اونجا منتظرشم.
با پدرام يواش يواش پله هارو رفتيم بالا. از توی راهرو پرستو رو بهش نشون دادم و پدرام رو فرستادم طرفش خودمم از دور نگاه كردم كه چه كار ميكنه. پدرام رفت پيش پرستو فكر كنم سلام كرد، بعدم کارتو داد به پرستو. من ديگه نديدم چى شد چى نشد چون تند تند از پله ها اومدم پایینو رفتم سمت جايى كه قرار گذاشته بودم.
هوا تاريك بود و محيط نسبتأ خلوت، به آرومی روی تاپ عقب جلو میرفتمو منتظر بودم تا بياد. هوا خنک بود و بخار قشنگى از دهنم خارج ميشد. همينجور كه آروم عقب جلو ميرفتم صداى راه رفتن كسى رو روى سنگ های محوطه مى شنيدم كه داشت نزديك ميشد. طرف از كنارم با فاصله دور زدو جلوم واستاد. با اينكه ديشب با دل خودم تکلیفمو يه سره كرده بودم و ميدونستم دوستش دارم اما تصميم داشتم بفهمه كه من براى خودم خيلى ارزش قائلم و اگه ناراحت بشم به اين راحتى كوتاه نمیام. شایدم مثل بعضی چیزا هیچ وقت فراموش نکنم.
تاپ كه داشت ميرفت عقب پامو كشيدم رو سنگا كه تاپ سر جاش واستاد. از روی تاپ بلند شدمو با فاصله رو به روش واستادم. يكم تو چشماش نگاه كردم. ساكت بود، شايدم نگران. ترجيح دادم من شروع كننده صحبت باشم كه حداقل بعدش اگه نخواستم صحبت كنم بهانه ای داشته باشم
من_ سلام
پرستو_ سلام
ساعت رو نگاه كردم، تقريباً به آخراى وقت موقر رسيد بود
من_ كم كم داشتم ميرفتم. زودتر از اينا منتظر بودم
پرستو_ تقصير خودته
من_ چطور؟
پرستو_ فقط ۱۵ دقيقه علافه اون پسر بچه شدم.
من_ با تعجب گفتم مگه چى كار كرد؟
پرستو_ والا مثل اينكه يه پسره خوشگلى بهش گفته بود که من نقاشى ميكشم و قراره نقاشیه اون پسر بچه رو هم بكشم كه بره به مامان باباش نشون بده. مجبورم كرد بالاخره براش يه نقاشى از خودش بكشم. اين شد كه دير رسيدم، یکم لبخند زدو نگاهم كرد.
من_ از اینکه توی اون حال بخواییم صحبت کنیم احساس خوبى نداشتم
پرستو_ حالا قراره همینجوری اينجا واستیم؟
من_ نه قراره شما برى روی صندلی بشينى من حركات موزون انجام بدم بخندى.
پرستو_ همينجور كه مى خنديد گفت بيمزه
يكم به خندیدنش ادامه داد اما وقتى ديد من مثل يه قالب يخ واستادم نگاش ميكنم كم كم خندش كم شدو لبخند رو لبش ماسید. تو دلم گفتم حالا بهت جذبه رو نشون ميدم بفهمى مرد بودن يعنى چى
من_ بريم سمتِ اون صندلى
دستامو كردم تو جیبمو آروم آروم رفتم طرف صندلی. توجهى هم به پرستو كه پشت سرم راه ميومد نداشتم. صداى خرچ خرچ سنگا زيرِ پام آوای خيلى دلچسبی رو تولید میکرد.
روی صندلی نشستمو پرستو هم با يكم فاصله نشست كنارم. دست به سينه شدم و يه پامو انداختم رو اونیکی
من_ خب اينم از همون يه ذره احساس كه ميگفتى اگر دارمش بيام ببينمت. من در خدمتم، اگر چيزى براى گفتن ندارى من هيچ حرفى ندارم كه بخوام بزنم، چون همه گفتنی ها رو قبلاً گفتم.
پرستو_ نميدونم از كجا شروع كنم. همه چى قاطى پاتى شد یهویی.
من_ من عجله ای ندارم، اگر نمى تونى الان چيزى بگى بهتره بريم، الكى وقتمون تلف نشه.
يكم با تعجب منو نگاه كرد اما من همچنان رو به روم و نگاه مى كردم و اخمام تو هم بود.
پرستو_ دیشبم بهت گفتم فكر نمى كردم يه همچين رویى هم داشته باشى، اون خنده و محبت كجا اين اخمو غرور كجا
از جام پاشدم همينجور كه پشتم بهش بود گفتم
من_ توی مهربون بودن من شك نكن، اما اگر ناراحت بشم ديگه چيزى برام معني نداره. و چيزى كه برام بى معنى بشه، لذتّى بهم نميده. شب خوش.
رامو كشيدم و از پرستو دور شدم. دستامو تو جيم بود و سعى ميكردم آروم آروم ازش دور بشم كه اگر خواست چيزى بگه بتونم صبر كنم. خوشحال بودم كه اينقدر قشنگ تونستم نقش بازى كنم. واقعاً دوستش داشتم. چقدر دلم ميخواست اون موقعى كه نگاهم ميكرد تو صورتِ قشنگش ذل بزنم. اما بايد مى فهميد من هيچ شباهتی با بقيه پسرا ندارم كه هر جور دلش خواست رفتار كُنه.
شايد فاصلم بيشتر از ده متر شده بود كه ديگه ازش نا اميد شدم. دستامو از جيبم كشيدم بيرون و سعى كردم تند تر حركت كنم. سرمو عصبى تكون میدادمو ازش دور و دورتر میشدم. تا خونه راه درازى نبود تصميم گرفتم پياده برم كه حداقل يكم عصبانیتم فروکش كُنه. هنوز از پارک نزده بودم بيرون كه حس كردم كسى پشت سرم داره میدوه. گفتم شايد كسى داره ورزش ميكنه، خودمو كشيدم كنار كه طرف بتونه از كنارم رد بشه اما صداى قدم ها پشت سرم قطع شد و فقط صدای نفس نفس زدن شنيده ميشد. بى اختيار رومو برگردوندمو در كمال تعجب ديدم كه پرستو دستاشو گذاشته به زانوش و داره نفس نفس ميزنه و منو نگاه ميكنه.
من_ ديوونهِ چى كار ميكنى با خودت. پاشو پاشو تند تند راه برو، نباید بی حرکت باشی راه برو كم كم سرعتت رو آروم كن.
اما انگار با دیوار حرف میزدم. رفتم جلو دستشو گرفتم آروم كشيدم با خودم تند تند راه میبردمش، یکم که راه بردمش كم كم سرعتو آروم كردم و رو يه نيمكت نشوندمش، سرخ بودن صورتش كمتر شده بود اما هنوز گر داشت. نفس کشیدنش هم آرومتر شده بود.
من_ به جای دویدن، يه بار صدام ميكردى. توی اون کلت چى دارى تو دختر
پرستو_ مگه فكر تو توى سرم فسفری برام باقى گذاشته كه بخوام به چيزاى ديگه فكر كنم؟
من_ نه بابا، هنوز تنت به تن من نخورده خوب پاچه خوارى ميكنى
پرستو_ منو بخشيدى؟
همينجور كه با لبخند نگاش ميكردم گفتم
من_ نُچ
پرستو_ آره جون عمت، از اين خنده معلومه كه نبخشیدی. اصلاً دروغ گوى خوبى نيستى
من_ ميدونم
البته تو دلم گفتم پاش بيفته خودم هم نمى فهمم دارم راست ميگم يا دروغ. از حرف خودم خندم گرفت، تكيه دادم به نیمکتو يه نفس عميق كشيدم.
پرستو_ چرا ساكتى
من_ چون دوست دارم صداى شيرين تو رو بشنوم
پرستو_ همينكه فهميدم ناراحتى رو از دلت بيرون كردى اينقدر حس خوبى دارم كه دلم نمیخواد حرف بزنم
من_ پس بيا راه بريم
پرستو_ باشه
من_ راستى مگه تو الان كلاس زبان نداشتى؟
پرستو_ اگه نمیدیدمت هيچى از درس نمى فهميدم، اين جلسه رو نميرم سر كلاس. اصلاً مهم نيست.
من_ دیوونه ای ديگه
کنار هم راه میرفتیمو دل به صداى باد كه به صورتمون ميخورد سپرده بوديم. تقريباً چندين دقيقه بود كه قدم ميزديم، واقعأ گرماى وجودش رو تو اين سرما هم حس ميكردم. همینجور که راه میرفتیم خيلى آروم دستشو چسبوند به دستمو كم كم انگشتاشو كرد لاى انگشتاى دستم. نگاش كردم ديدم داره لبخند ميزنه، چيزى نگفتمو با لبخند جوابشو دادم. با انگشت شصتم آروم ميكشيدم روی پوست لطيف دستش. کمی که به راه رفتن ادامه دادیم مسيرى كه رفته بوديمو برگشتيم كه بريم سمتِ خونه.
داشتیم میرسیدیم به آخر پارک كه از درش بريم بيرون، احساس كردم بهتره يكم توی تنهایی و سكوت پارک تاپ بازى كنم.
من_ من ميخوام يكم ديگه اينجا بمونم
پرستو_ پس منم ميمونم
من_ من كه از خدامه، اما بهتره برى. دير وقته زياد خوب نيست بيرون باشى
پرستو_ چى بگم والا
من_ رفتنى سواره ماشين ميشى ميرى خونه. ميترسم بدزدنت ديگه بیا و درستش كن
پرستو_ خيالت راحت كسى به كارم كار نداره
من_ اگرم كسى يه وقت كار داشت به خودم بگو ناکارش ميكنم
جلوی در ورودی پارک واستاده بودیم، با هر دو دستش دست منو گرفته بود و آروم روى دستامو ميماليد. همينكه دستامو ول كرد و آروم برگشت داشت ميرفت گفتم
من_ راستى، خواستم بدونى برام خيلى عزيزى
لبخند رضايت قشنگى رو لبش نشست، با گفتن دوستت دارم احساس خوش منو به اوج خودش رسوند.
روی تاپ نشسته بودمو عقب جلو ميشدم. تو دلم گفتم خدايا اين بار اميدوارم اين خوشی ها هيچ وقت تموم نشه. سابقه قشنگى از روابط عاشقونه گذشته ام نداشتمو هميشه نگران و منتظر يه اتفاق بودم كه بعد از ايجاد يه رابطه جدید برام میفتادو رابطه رو قطع میکرد. **
از آخرين آزمایشگاهی كه ويزيت كردم اومدم بيرون و توی سر رسيدم بغل اسم آزمايشگاه تيک زدم که مشخص شه این آزمایشگاه رو سر زدم. اعصابم خورد شده بود، توی آزمایشگاه ريدم با اين حرف زدنم. با پوزخند به خودم گفتم بشين تا بيان ازت درخواست بگيرن. احمقه خر تو پول لازم دارى حاليته؟؟؟؟؟ با اين طرزِ حرف زدن آخر برج پفک هم نمى تونى بخرى. معلومه تو چت شده؟ تو كه هميشه درخواست ميگرفتى. ماهه گذشته هم كه يک سوم ماههاى ديگه پول در آوردى، ميدونى این يعنى چى؟ يعنى اينكه دارى میرینی با اين كار كردنت. تند تند شروع كردم تو پياده رو راه رفتن، نميدونستم كجا دارم ميرم فقط حركت ميكردم. مسئول خرید احمقآزمایشگاه منو هالو گير آورده بود، برگشته ميگه شما بفرمائيد اگه درخواست نياز داشتیم بهتون سفارش ميديم. با حرص گفتم خب عوضى چرا مؤدبانه ميگى، بگو آقا جون برو رد كارت ما از شركت بهترى جنس ميگيريم، اصلاً با شرکت شما حال نكردم. آسمونو نگاه كردم ابرى نبود، گفتم اى خدا كاش ابرى میشد و بارون ميريخت پائين، ميريخت مستقيم روی سر داغ من كه آروم بگیرم.
كشيدم سمت ديوار، تكيه دادم به دیوارو سرمو گرفتم بين دستام، با خودم ميگفتم خدايا كاش منم ميتونستم مثل همسنای خودم بيشتر سر درسم باشم، كاش ميشد يكم استراحت كنم. پس كجاست اون عدالتى كه ازش حرف ميزنى اى کریـــــم؟ کــــــو؟ پس چرا من نميبينمش؟ باز اون نيمه ديگۀ وجودم صداش بلند شد. پسر جون چرا به خدا میتوپی! اين همه آدم هستن وضعشون از تو هم بدتره جيک نميزنم، چيه تو فرت فرت نا شكرى ميكنى؟ مگه تو هدف ندارى؟ مگه نميخواستى ديگه برگردى به اون گذشته مسخره؟ پس تحمل كن، مــــــــرد باش، بذار حداقل برادرت بهتر زندگى كُنه. یکم با خودم حف زدمو احساس کردم يكم آروم تر شدم. خودمو ازدیوار جدا کردمو راه افتادم سمت شركت.
تقریباً یک ساعت بعد توی سالن اصلى شركت روی مبل نشسته بودمو چاییمو مى خوردم. شركت خلوت بود، خود كاظمى كه دنبال عشق و حالش بود، پيك موتورى ها هم همگى مسير داشتنو كسى جز منو منشی و حسابدار توی شركت نبود. حوصلشون رو نداشتم چاییمو كه نصفه خورده بودم گذاشتم رو ميز و رفتم توی يكى از اطاق هاى شركت که يكم خلوت كنم
** فردای اون شب پرستو بهم تلفن كرد،
من_ توی همین یه روز دلم خيلى تنگ شده
پرستو_ منم همين طور
من_ كاش ميشد ببينمت، دستو دلم به هيچى نميره. همش فكرم پيش تو میچرخه
پرستو_ فرهاد مى گما براى فردا بعد از مدرسۀ من ميخواى برنامه بذاريم بريم سينما؟
من_ آره عاليه، فقط كاراى شركتو چى كار كنم
پرستو_ تا كى بايد سر كار باشى
من_ حداقل تا ۶ بايد واستم
پرستو_ آخه اون موقع ها دير ميشه ها
من_ اى خدا نگم چى كارت كُنه بچه سوسول، باشه يه كاريش ميكنم. اون شماره مبایلتو بده كه خودم هم بتونم بهت زنگ بزنم.
پرستو_ باشه، ورق بيار بنويس. **
سر و صدا توی شركت زياد شد، دو تا از پيك موتوری ها اومده بودن و طبق معمول صداشون تا ته كوچه ميرفت. حقم داشتن، اگه مثل من از صبح تا شب راه ميرفتن دیگه جونی واسشون نميموند كه بخوان اينجورى شلوغ بازى كنن. اَه، تازه داشتم ميرسيدم به جاهاى خوب خوبا، دلم نمى خواست اين قسمت رو توی سر و صدا مرور كنم. يكم ديگه تو شركت نشستم اما از اونجايى كه خيلى سریع حوصلم سر ميره وسایلم برداشتمو خدافظى كردم. چون همه کارامو انجام داده بودم یه راست رفتم سمت خونه. بعد از كمى پیاده روی و كلى ايراد گرفتن از اينور اونور رسيدم ايستگاه اتوبوس. مثل هر شب سرمو تكون دادم و با خودم گفتم صف فروش بليطِ استادیوم پيش اينجا باید لنگ بندازه. بعد از كلى اين پا اون پا كردن از زور خستگى يه اتوبوس از دور ديده شد. از روی جدول پاشدم آماده شدم كه در نهايت شخصيت از شيشه اتوبوس هم كه شده برم تو، چون وقت و حوصله شو نداشتم كه بشينم تااوتوبوس بعدى بياد. آروم به بقیه که کنارم واستاده بودن نگاه كردم خندم گرفت. همه يه جورايى خيز برداشته بودن، انگار كه همه توی يه مسابقه دو ميخوايم شركت كنيم. مملكت گل و بلبل كه ميگن همينه ديگه. خلاصه اتوبوس اومد و نامردى نكرد يه ۳۰ ۴۰ مترى دور تر از ما زد كنار. من که به این اتفاقا عادت داشتم از همون اول شروع کردن تند تند دویدن طرف اتوبوس. زودتر از بقیه رسیدم اما باز با اين تفاسير بايد فشار میاوردم كه برم بالا. خلاصه بعد از كلى مکافات روی يكى از پله ها دم در ورودی اوتوبوس تونستم روی یه پا واستمو همینجور که با یه دستم کیفمو نگه داشته بودم بود با اونیکی دستم شونه بغل دستیمو بگیرم كه اگه راننده ترمز زد گوز نشم اينور اونور. بعد از كلى زحمت و دردسر رسیدم به جایی که باید پیاده میشدم. از اتوبوس پريدم پائين و يه آخیش از ته دل گفتم. نزديك بود اون تو خفه بشما اى خدا. راه افتادم طرف جايگاهِمینی بوس ها، درش رو باز کردمو رفتم بالا. مثل همیشه از بس حواسم اينور انور بود يه چند بارى كلم خورد تو سقفش تا بالاخره روی يه صندلی ولو شدم. یکم که نفس نفس زدم و آرومتر شدم به خودم گفتم حالا ميشه عين آدميزاد يكم رفت تو ديار عشق، …
ادامه دارد ...
نویسنده : فــرهــاد
Posted by Mandana at May 7, 2008

