« پسری در بهار - قسمت پنجم | بازگشت | پسری در بهار- قسمت هفتم »
پسری در بهار - قسمت ششم
صبح روز بعد داشتم از خيابون ميرفتم پایینو از اینکه تا چند دقیقه دیگه با عزیزم رو به رو میشم خوشحال بودم. تا حالا تو لباس مدرسه نديده بودمش با خودم میگفتم حتماً جالب بايد باشه، با مقنعه و مانتو اونم رنگى. از خیابون میرفتم پایینو اینور اونورو نگاه میکردم. سر بعضى از كوچه ها يه سرى دختر واستاده بودن و منتظر سرويس بودن. با خودم گفتم مگه مدرسشون چقدر دوره که این وقت صبح سرويس مياد دنبالشون؟ برام عجيب بود. خلاصه همينجورى تو فكر بودم که رسيدم به كوچه یازدهم. اون سمتِ کوچه سه چهار تا دختر واستاده بودن، يه نگاه کوتاه بهشون انداختم پرستو رو بینشون نديدم واسه همون همینجوری كه دستم تو جيبم بود پيچيدم تو كوچه رفتم وسطای کوچه واستادم. به ديوار تكيه داده بودم و منتظر بودم عزیزمو ببينم، گاهی دخترهایى که سر كوچه واستاده بودن هى برمیگشتن يواشكى نگاهم ميكردن و آمار ميدادن اما من بى خياله بى خيال بودم. در واقع با بودن پرستو ديگه كسى تو ذهنم نبود كه دیگه بخوام توجه كنم به ادا اصولِِ اين نيم وجبیا. ساعت رو نگاه كردم شده بود ۶:۳۰. اى خدا اين چرا نيومد؟ دخترهاى سر كوچه هم ديگه نبودن، حوصلم سر رفته بود، به خودم گفتم نكنه گذاشتتم سر كار؟ اعصابم ريخت بهم، اَى من بدم مياد از اينكه يه جا علاف واستم، حالا نگاه کن، بخاطر خانم اونم اين وقت صبح تو اين سرما هنوز آفتاب درست حسابى طلوع نكرده بيخودى واستادم غاز میچرونم. دلم نمیومد برم همش منتظر بودم که ببینمش بالاخره ۱۵ دقيقه ديگه هم واستادم ديدم نخیر خبرى نشد که نشد، با لب و لوچه آويزون همينجورى غر غر كردم و دوباره برگشتم سمت خونه که آماده بشم برم سر کار.
به خودم ميگفتم اگه خوش زنگ زد و توضیح داد چی شده بوده که هیچی اگه زنگ نزد پس فردا كه توی مؤسسه ديدمش بهش حالى ميكنم قال گذاشتن من يعنى چى. زمان به کندی میگذشت. پس فردای اون روز صبح دم در ورودی مؤسسه واستاده بودم. اكثر همکلاسی های پرستو اومدن رفتن تو، حتى دوست پرستو هم رفت داخل اما من با اخم همين جورى زمين رو نگاه مى كردم و منتظر خود پرستو بودم. هر چى صبر كردم خبرى نشد كه نشد، آخر سر فهمیدم بازم کلاسش رو نيومده. كلافه شدم احساس كردم تیرم به سنگ خورد، با خودم گفتم جهنمو ضرر وامیستم تا جلسه بعديش كه ببينمش. روزها رو میشمردم تا اینکه رسیدم به روزی که میدونستم کلاش داره. اون روز هم نيومد، ديگه داشتم نگرانش ميشدم. دلم شور افتاده بود که نكنه خدایینکرده طوریش شده كه نمياد. دنبال اون دوستش بودم که حداقل از اون یه آماری بگیرم اما بدبختى اون دوستش هم اون روز نيومد كه ازش حال پرستو رو بپرسم. منشی احمق مؤسسه هم كه هر چى بهش ميگفتم بابا من فلانیم، از وقتى مؤسسه تشكيل شده اينجا كلاس ميام، همه منو مى شناسند و از این حرفا زیر بار نرفت که شماره پرستو رو بهم بده. هر چی اصرار کردم شمارش رو رو نداد كه نداد. **
با صداى مادرم به خودم اومدم
مادرم_ فرهاد جان، باز توی تاریکی نشستى؟ فكر كنم دارى زيادى خودتو اذيت ميكنى ها، سر شام هم كه درست حسابى غذا نخوردی. ميخواى برات غذاتو بيارم بخورى؟
من_ نه عزيزم، خوابم مياد، ميخوام بخوابم.
سر جام غلط زدم و پتو رو كشيدم بالاترو سعى كردم بقيه ماجرا رو دقيق به خاطره بيارم
** دو راه بيشتر نداشتم، يا بايد وامیستادم كه بالاخره ببينمش يا اينكه شماره خونش رو از دفتر منشى مؤسسه كش ميرفتم. از بس نگران بودم تاب تحمل كردن رو نداشتم. با خودم گفتم به هر طريقى شده من اون شماره رو از دفترچه كش ميرم.
فردای اون روز آروم آروم توی سالن طبقه اول مؤسسه قدم ميزدم، به هواى ديدن يكى از معلم ها اونجا نشستمو حدوداً ۴۰ دقيقه وقت داشتم كه نقشم رو عملى كنم. بدبختی منشیه عتقیه هم عین سیریش به صندلیش چسبيده بود و تكون نمى خورد، زمان به سرعت ميگذشت، خواستم يه بار ديگه ازش درخواست كنم شماره پرستو رو بهم بده اما ترجيح دادم سكوت كنم كه اونم شک نکنه، و احیاناً اگه يه وقتی خواست از جاش پاشه بره اينور اونور بتونه خیلی راحت از میزی که پشتش مینشست دور بشه. ديگه داشتم از تكون خوردنش نااميد ميشدم كه از روی صندلی پاشد اومد از كنارم رد شد رفت توی دستشويى. چند لحظه بی حرکت نشستمو بهدر دستشویی خیره شدم احساس میکردم الان موقع عملی کردن نقشمه. آب دهنمو قورت دادمو آروم آروم رفتم سمت میزش، دفتر بزرگى رو كه ميدونستم مشخصاته كلاسها و افراد کلاس ها رو توش مینویسن رو از پشت میزش برداشتم و شروع كردم چک كردن. تند تند ورق ميزدم، زبان، زبان، زبان، موسيقى، زبان، اه پس اين نقاشى كدوم گوریه؟ باز زبان، زبان، اى مرگ بگيرى پس كجايى! تند تند ورق ميزدم، تپشِ قلبم رفته بود بالا، آها اينم از نقاشى، اووووه چقدر اسم نوشته، احمق به ترتيبِ حروف الفبا هم نبود، تند تند دونه دونه اسم ها رو از بالا نگاه كردم. وسطای ليست اسمشو ديدم، آها پرستو اينم شمارش و اينم آدرس. شمارش رو سریع توی سر رسيدی که همراهم بود نوشتمو دفتر رو تا كردم گذاشتم سر جاشو از مؤسسه زدم بيرون. يه راست رفتم سمتِ تلفن عمومی سر خیابون. با نگرانی دونه دونهشماره ها رو روی تلفن فشار میدادم، بعد از چند تا بوق خوردن يه زنه با يه لحن عصبى گفت
زنه_ بله؟ يكم صبر كردم كه تُن صداش رو تشخیص بدم، دوباره گفت بله؟ چرا حرف نميزنى؟
متوجه شدم پرستو نيست. يكم با خودم كلنجار رفتمو قطع كردم.
من_fuck
تجربه خوبى از اين جور تلفن ها نداشتم. دو بار ديگه هم توی همون روز زنگ زدم اما هر دو بار هم همون زنه گوشى رو جواب ميداد. ديگه تماس نگرفتم، نميخواستم مسئله اى پيش بياد. حتی چند روز صبح باز رفتم سر همون کوچه ای كه بهم گفته بود واستادم كه شايد ببينمش اما بازم خبرى نشد كه نشد. فقط آرزو ميكردم سالم باشه. بدجور نگرانش شده بودم.
چند روز بعد كه ميدونستم كلاس داره رفته بودم دم آموزشگاه منتظرش بودم ببينم بالاخره تكليف چى ميشه. در کمال تعجب دیدم با دوستش از در ورودی اومد بيرون. يكم نگاش كردم، بنظرم سالمه سالم بود. با خودم گفتم پس اين مدت كجا غيب شده بود؟ چرا منو سر كار گذاشت؟ خودمو از ديوارى كه بهش تكيه داده بودم جدا كردم و رفتم جلوش
من_ سلام
بدون اینکه نگاهم کنه و جوابم رو بده از كنارم رد شد. احساس کردم خالی شدم. باز با خودم گفتم، دِ! يعنى چى كه نگاهم نكرد؟ يعنى میخواسته مچلم كُنه؟ غلط كرده، كى جرأت اينجور بازی ها رو با من داره!؟ حسابی کفری شده بودم. تند تند حركت كردم رفتم پيشش نگهش داشتم
من_ ببينم تو خيلى فوتبال دوست دارى؟ نكنه منو با توپ فوتبال اشتباه گرفتى که فکر کردی هر كارى که دلت خواست میتونی بکنی. ها؟ يعنى چى كه اينهمه وقته خبری ازت نیست. من مردم از نگرانى ميفهمى؟ حتى يه خبر از خودت ندادی. اون روز صبح هم كه اومدم نبودى، چند بار ديگه هم صبح ها اومدم نبودى، ديگه امروز ميخواستم از اين دوستت بپرسم كه سالمى يا طوریت شده.
پرستو_ يه پوزخند زد گفت خر خودتى
من_ يعنى چى؟ چرا چرت و پرت ميگى
پرستو_ اون روز صبح من با سه تا از دوستام واستاده بودم سر کوچه. كلى هم خير سرم پز داده بودم، از دور ديدمت كه دارى مياى، به بقيه نشونت دادم. منتظر شدم بيايى جلو، اما از چند متری ما با اينكه حتى تو صورت خود من نگاه كردى با اخم رد شدى رفتى وسط كوچه ديگم طرفم نيومدى. نگو جناب عالى ميخواستى منو دست بندازى. منم کفری شدم شمارت رو دیلیت كردم حوصله مؤسسه هم نداشتم كه ببينمت. الان هم ديرم شده و دیگه نمیخوام باهات حرف بزنم.
راهشو كشید و رفت، یکم کله کچلمو خاروندم شروع كردم فكر كردن كه اين چى شد چى نشد. پشتمو نگاه كردم كم كم داشت ازم دور ميشد، نبايد ميذاشتم بره، دویدم طرفش
من_ هيچ معلوم هست چت شده؟ چرا حرف بيخود ميزنى؟ من اگه ميخواستم دستت بندازم خر نبودم كه اون وقت صبح از خوابم بزنم بيام تو اون سرما برم وسط كوچه واستم. فکر کردیمن اينقدر علافم؟ نه عمو.
پرستو_ پس معنى اون رفتار مسخره چى بود؟
من_ مگه به من نگفتى ساعت ۶:۱۵ دقيقه صبح بيا تو كوچه یازدهم؟ من صبح حاضر شدم سر وقتم رسيدم سر کوچه. همينطور كه خیابونو میومدم پائين ديدم سر کوچه يه سرى دختر واستادن يه نگاه اجمالى انداختم ديدم تو توشون نيستى، منم به خاطره اينكه تابلو نباشه رفتم وسط كوچه كه هر وقت اومدى بيام باهات حرف بزنم؟
پرستو_ يعنى ميخواى بگى تو كه تو صورت من نگاه انداختى منو تو اون جمع کوچیک چهار نفره نشناختی؟ دروغم حدى داره!
من_ ببين پرستو، من خيلى مهربونم. اما اگه زيادى چرت و پرت به من بگى هر چى ديدى از چشم خودت ديدى. حواست باشه چى از دهنت میاد بیرون. دفعه آخرت باشه بهم ميگى دروغ گو.
شايد انتظار نداشت اينقدر حرفش رو جدى بگيرم، اما بدجور جا خورد. سرشو انداخت پائين، منم وانستادم ببينم چيزى مى خواهد بگه يا نه.
من_ ببين من عين واقعیتو گفتم، من تا حالا تو رو توی لباس مدرسه نديدم. شايدم اون روز صبح تو توی اون جمع به قول خوت کوچیک بودى اما به جان خودم نشناختمت. مگرنه ديوونه نبودم كه همين جورى رد شم برم تو كوچه. تازه توی كوچه که واستاده بودم اون دخترها رو ميديدم كه دارن چراغ ميدن، اما خير سرم به خاطر وجود تو توی دلم به خودم اجازه ندادم حتی شيطونى اضافى بكنم.
پرستو_ يعنى، يعنى باور كنم كه قصد نداشتى منو ضایع كنى؟
من_ یه پوزخند مسخره زدم گفتم يه بارم بهت گفتم من علاف نيستم كه وقتم رو واسه اينجور مسخره بازى ها هدر بدم. من واقعیت رو گفتم پيش دل خودم هم سربلندم كه كاره اشتباهى نكردمو الكى تنبيه شدم. اما حد اقلش فهميدم تو اونقدر هم كه فكرشو ميكردم عاقل نيستى. الانم اصلاً حوصله حرف زدن ندارم، اصلاً انتظار يه همچين رفتار بچه گونه ای رو ازت نداشتم.
پشتم رو كردم بهشو تند تند رامو كشيدم رفتم. **
از خواب بيدار شده بودمو نشسته بودم روی تخت. داشتم سرمو میخاروندم، گيج بودم و خسته. مونده بودم اينا كه من ميديدم خواب بود يا همون فكرام بودن. ساعتو از كنارم برداشتم يه نگاه بهش انداختم.
من_ اَه باز ديرم شد، ميخواستم يه حموم برما
همينجور كه لباسهاى کارمو با كيفم میاوردم توی هال كه روی مبل بذارم سفره رو كه هنوز روی ميز پهن بود یه نگاه انداختم. رفتم يكم آب به سر و صورتم زدم و همينطورى كه یه لقمه میچپوندم توی گلوم لباسام رو میپوشیدم. حتی وقت نکردم صبحونه رو کامل بخورم. مجبوری از خونه با شتاب زدم بیرون.
نزدیک به دو ساعت بعد رسیدم سر كوچه شركت. سعى كردم زيادى قیافم ضایع و گرفته نباشه، اما مگه ميشد؟ مگه آدم چقدر ميتونه واسه صاحب كارش فيلم بازى كنه كه مثلاً قبولش داریو اين حرفها؟ اينجا بود كه براى باره چندم با تمام وجودم حس کردم اگه كارى رو كه ميكنى دوست نداشته باشى زندگى برات با جهنم هيچ فرقى نداره.
نزدیک به یک ساعت بعد توی دفتر آقاى كاظمى روی مبل نشسته بودم.
من_ آخى بالاخره تموم شد
ساعت رو نگاه كردم، ۴۰ دقيقه بود كه داشتم ورق هایی رو كه جلوم گذاشته بود رو میخوندمو نكات مهمش رو مينوشتم توی سر رسيدم. در واقع لیست محصولات جديدى بود كه قرار بود تا چند وقت بعد به لیست فروشمون اضافه بشه.
آقاى كاظمى_ خب تموم کردیشون؟
من_ بله
آقاى كاظمى_ خوبه. حالا كى ميرى بقيه جاهايى كه ديروز ويزيت نكردى رو ويزيت كنى؟ كم كم پاشو
تو دلم گفتم فلان فلان شده مگه نمى بينى پيرم در اومد سر اينا. بذار یه دقيقه بگذره بعداً زر زر كن.
من_ چشم الان راه ميفتم
از حرصم پاشدم رفتم دستشویی شركت كه يکم آب به سرو كلم بزنم. آب خنك يكم حالمو جا آورد. داشتم ميرفتم کیفم رو از اطاق آقاى كاظمى بردارم اما هر چى در ميزدم كسى جواب نمیداد فهميدم نيستش
من_ خانم جهانى آقاى كاظمى كجا رفتن؟
جهانى_ نميدونم، مثل اينكه كاره فورى براش پيش اومد با عجله رفتن بيرون
تو دلم گفتم اى جان حالا ميشه پنج دقيقه بگيرم استراحت كنم. مردشوره اين كارو ببرن با اين حقوقش. شیطونه ميگه ول كنم برم بشينم خونه بگم ميخوام برم سربازیا. يكى آروم زدم تو كلم با خودم گفتم جون ننت يه امروز رو انقدر چرت و پرت منفى نگو که حال ندارم.
روی یکی از مبلا توی اطاق آقای کاظمی نشسته بودمو همینطور که چشمام بسته بود آروم نفس ميكشيدم. توی خیالات خودممیچرخیدم که يكى از تلفنای روى ميز آقاى كاظمى زنگ خورد. پاشدم برم تلفن رو بردارم كه منشى از سالن اصلى تلفن رو جواب داد، منمدوباره برگشتم روی مبل. صداى تلفن منو پرت كرد به روزهاى قديم، ...
** بعد از اون روز كه سر پرستو قاطى كردم و بى خداحافظى ازش جدا شدم، با اينكه ميدونستم نمى تونم از دلم بیرونش كنم اما همچين توی ذوقم خورده بود كه ترجيح دادم ديگه طرفش نچرخم. شايد زمان مثل هميشه يكم دل داغونمو با خاک پاشیدن روی خاطرت آروم ميكرد، شايد.
مادرم_ فرهاد اون تلفن رو جواب بده خودشو كشت. من دستم بنده نمى تونم بردارم.
از روی تختم اومدم پایینو تلفن رو برداشتم. چون يكم كلافه بودم با يه لحن نسبتاً عصبانى گفتم
من_ بله
صداى نفسای كسى رو پشت گوشى مى شنيدم اما نميدونستم كيه.
من_ ببين عزيز من حوصله اين قرطى بازبیارو ندارم. اگه تا دو ثانيه ديگه حرف نزنى قطع ميكنم، دفعه ديگه هم اگه مزاحم بشى چاک دهنمو باز ميكنم. حالا خود دانى
ساعته بالا سرمو نگاه كردم، عقربه ثانيه شمار حركت ميكرد. بلند با خودم شمردم یک، دو. گوشى رو از گوشم داشتم دور ميكردم كه احساس كردم طرف از اونور خط داره حرف ميزنه. دوباره گوشى رو نزديك كردم، صداى دخترى رو شنيدم كه خيلى برام آشنا بود اما صدا يه لرزش عجيبى داشت که نمیزاشت کاملاً مطمئن بشم كيه.
من_ نزديك بود قطع كنم، خب در خدمتم. امرتونو بفرمائيد.
طرف پشت گوشى چند بارى آب دماغش رو كشيد بالا، اما ساكت بود. يه نیرویی تو دلم داد ميزد كه اين باید پرستو باشه.
من_ آروم پرسيدم، پرستو خودتى؟
از سكوت پشت گوشى مطمئن تر شدم
من_ بذار برم از تلفن اطاق مامان اينا جواب بدم، اينجا سر و صداست.
گوشى رو گذاشتمو رفتم از اون اطاق برداشتم
من_ خب نميخواى صحبت كنى؟
پرستو_ سلام
من_ سلام از ماست
پرستو_ چرا كلاس زبانت رو اين هفته نيومدى؟
يكم صبر كردم. مونده بودم آيا هنوز هم سرد صحبت كنم يا نه.
من_ چه اهميتى داره. حوصلشو نداشتم، ترجيح دادم بيشتر سر كارام باشم.
پرستو_ از دستم خيلى ناراحتى نه؟ فكرشو نمى كردم اون صداى گرم يه روى ديگۀ اينقدر يخ هم داشته باشه.
من_ تقصير من نيست. بهتره از اين حرفها هم نزنيم. همینجوریش به اندازه كافى حالم خراب هست
پرستو_ ميشه بيرون ببينمت؟
من_ كه چى بشه؟ بازم دری وری بارم كنى؟
پرستو_ فكر كنم تو هم كم حرصتو سرم خالى نكردى اون روز. نه؟
تنها صدايى كه از من شنيده ميشد سكوت بود.
پرستو_ من فردا كلاس نقاشیم رو ميرم. اگر هنوز احساسى از من توی دلت حس ميكنى، بعد از كلاسم متظرتم.
صداى بوق گوشى بهم فهموند كه تلفن از اونور قطع شده. **
جهانى_ آقا فرهاد، اینجایین! ببخشيد مزاحم شدم
من_ خواهش ميكنم، بفرمائيد
جهانى_ راستش آقاى كاظمى الان تماس گرفتن از من پرسيدن شما که قرار بود بريد همون منطقه ديروزی، آيا رفتيد يا نه. من بهشون گفتم رفتيد.
من_ مرسى از لطفتون، الان راه ميفتم.
دفتر دستکمو برداشتم و از شركت زدم بيرون. هوا خنک تر از ديروز بود و حداقل مثل ديروز عرق نمى كردم. سعى ميكردم تند تر حركت كنم كه زودتر سواره مینی بوس بشمو با یه آرامش نسبى بشينم توی سكوت درون خودم ادامه خاطرمو با پرستو مرور كنم.
ادامه دارد ...
نویسنده : فــرهــاد
Posted by Mandana at May 6, 2008

