« پسری در بهار - قسمت چهارم | بازگشت | پسری در بهار - قسمت ششم »
پسری در بهار - قسمت پنجم
چند روزی از اون شب كه توی باشگاه قاطى كرده بودم گذشته بود، چسبيده بودم به كار و بار و ورزش. موهای بلندمو از ته تراشيده بودم سرمو طاس طاس كرده بودم. توی راه مؤسسه بودم برای امتحان آخر ترم. چون کارای شرکت طول کشید حدس میزدم که دير برسم سر جلسه. تند تند حركت ميكردم که حداقل زیاد دیر نرسم. نزدیکای آموزشگاه بودم که از فاصله نه چندان نزديك ديدم پرستو از در آموزشگاه اومد بيرون و پيچيد طرف جايى كه من بودم.وقتی دیدمش اولش يكم سرعت قدمام كم شد و وقتى كه مطمئن شدم خودشه سر جام چسبيدم. گيج شده بودم، با خودم ميگفتم يعنى ممكنه دوباره كلاسش شروع شده باشه؟ اگه نه پس براى چى اومده اینجا؟ تقريباً چندين متر با من فاصله داشت که پيچيد طرف خیابون و در يه ماشين و باز كرد نشست توش. در حين رفتنش فقط من ناخودآگاه اسمش رو خیلی آروم صدا زدم. يه نگاه بهم كرد و بازم همون لبخند معجزه آفرینش رو به رخم كشيد. ماشين حركت كرد و من یکم دور شدنش رو تماشا کردم و یهویی به خودم اومدم، اوه خیر سرم داشتم تند میرفتم که زیادی دیر نرسما. بقيه راه رو تا داخل مؤسسه دویدم رفتم سر كلاس. بع هر زحمتی بود امتحان رو تا آخر نوشتم، حواسم اصلاً متمرکز سوالات نمیشد اون روز. بعد از كلاس رفتم پیش منشی ازش سوال كردم كه قضيه چى بوده! متوجه شدم چون تعدادشون به حد نساب رسیده کلاسشون دوباره تشكيل ميشه، پرستو هم ثبت نام كرده. آمار روزها و ساعتای کلاسش رو گرفتم. فهمیدم براى چند روز ديگه اولين كلاسش بود. نميدونستم خوشحال باشم يا بى خيال. اما ته دلم نميتونستم بى تفاوت باشم. **
ديگه كم كم نزديكِ خونه بودم، آروم پيچيدم توى كوچه. سعى ميكردم آروم حركت كنم كه انگشت پام زيادى تير نكشه. سیگارمو زیر پام له کردمو زنگ خونه رو زدم.
كامران_ بله؟
من_ وا كن داشى
از توی حیاط که رد میشدم صداى استریو اطاقم رو كه موسيقى دلنواز متال با صدای بلند ازش پخش میشد شنیدم. فهمیدم كامران خونه تنهاستو از فرصت استفاده كرده كه صدارو تا آخر ببره بالا. از کاراش و شیطنتاش خندم گرفت، در واقع ياد خودم افتادم. آروم آروم از پله ها بالا ميرفتم که دیدم خودش در خونه رو برام باز کرده.
در رو پشت سر خودم بستمو یه نگاه توی خونه انداختم، خبرى از کامران نبود. صدای آهنگ خیلی بلند بود با خودم گفتم حتماً توی اطاق خودمونه. راه افتادم برم سمت اطاق كه کامران احمق یهویی از آشپزخونه پريد بيرون كه منو بترسونه.
من_ اى ديوونه، خاك تو سرت اينجورى خوش آمد ميگن؟
كامران همين جورى داشت مى خنديد. تكيه داده بود به در آشپزخونه قاه قاه مى خنديد.
من_ بذار الان دهنتو صاف ميكنم بچه
کفشمو با شتاب از پام با کندمو دویدم دنبالش. تا ديد من دارم ميرم طرفش شروع كرد در رفتن و هوار كشيدن.
كامران_ فرهاد غلط كردم، غلــــــــــط كردم
همين كه داشت ادامه حرفشو ميگفت از پشت گرفتمش كه صداى جیغ و خندش با هم یکی شد. يكم تو سر و کلش زدم و خنديدم. از خستگی زیاد روی مبل ولو شده بودمو نفس نفس ميزدم.
من_ داشى پاشو ضبط رو كم كن بيا يه دستى سر و كله خونه بكشيم، الاناست كه مامان اینا ديگه بيان. بذار خونه تميز باشه، مامان حتماً خستست.
اولش يكم نق نق كرد بعدش رفت از آشپزخونه یه دستمالی برداره که يه گردگیری بكنه. منم رفتم تو اطاق و لباس مباسارو از تنم کندمو مثل هميشه يه شلوارك پام كردم و جارو برقى رو زدم به برق. تميز كارى زياد طول نكشيد يعنى حرفه اى شده بوديم، توی بیست دقيقه كلِ خونه رو برق مینداختیم. هنوز مشغول تميز كارى بودم كه مادرم اومد خونه. از دور كه ديدمش نیشم باز شد. الهى قربونش برم بازم كلى خريد كرده بود. سریع رفتم دم در کیسه هایی كه دستش بود رو ازش گرفتم.
من_ عزيزم چرا زنگ نزدى بيام پائين كمک آخه؟
مامان_ همينطورى كه نفس نفس ميزد گفت زنگ زدم ماشالله آهنگ بس كه صداش زياد بوده نشنیدی.
من_ قربونت برم كه شدى مثل لبو. از الان ديگه استراحت ميكنى، كارهاى خونه هم با خودم. جارو برقی و گردگیری كه كرديم غذا هم خودم كمك ميكنم یه چیزی ردیف میکنیم.
مادرم_ دستت درد نكنه
ديگه تا یک ساعت بعدش مشغول بوديم كه پدرم هم از راه رسيد. منو مامان تو آشپزخونه بوديم بهش سلام كردم و باز مشغول شستن بقيه میوه ها شدم.
سر شام زیاد حوصله نداشتم، يكم با غذا بازى بازى كردم و پاشدم رفتم اطاقم. چراغ آبى آباجور رو روشن كردم و چپیدم تو تختم.
** هوا تاريك بود، بارون به آرومی میبارید، كلاس من یک ساعتی بود كه تموم شده بودم اما كلاس پرستو هنوز تموم نشده بود و من چون ميخواستم امشب قال قضيه رو بکنم منتظر واستاده بودم. هيچ وقت خوشم نمى اومد جايى علاف واستم، اصلاً در حد شخصيت خودم نميدونستم. حوصلم سر رفته بود رفتم بقالى يه كيسه چیپس گرفتم و رو پلۀ جلوی در مغازه نشستم كه هم بارون بهم نخوره هم زياد تو ديد نباشم. همينجورى مشغول بودم و نق میزدم كه يه احساسى بهم ميگفت آماده باش که الان میادش. آروم از جام پاشدم يكم رفتم طرف خيابون که در ورودی مؤسسه رو ببینم. ديدم بله، با دوستش اومدن دم در، خودش حواسش نبود اما رفيقش كه منو ديد يواشكى به پرستو آمارِ منو داد البته خيلى تابلو، چون پرستو یهویی برگشت منو نگاه كرد. ميديدم كه شوكه شده، اما خودشو جمو جور كرد آروم عقب عقب رفت داخل مؤسسه. منتظر موندم ببينم چى ميشه. زمان زيادى نگذشت که رفيقش اومد طرف منو از كنارم با يه چشمك گذشت. گرفتم قضيه چيه، يه دست تو موهام كشيدم و رفتم طرف مؤسسه، هیجان جالب و پاكى رو احساس ميكردم. ديدم پرستو به ديوار تكيه داده و تختۀ نقاشیش هم دستشه. خيلى مسلّط رفتم جلو
من_ سلام
پرستو_ يكم نگاهم كرد و خيلى آروم گفت سلام
من_ احساس ميكنم اينجا جاى مناسبى واسه حرف زدن نيست اما ديگه طاقت نگاه داشتن حرفمو ندارم. امشب زير اين بارون منتظرت واستادم كه تكليف دلمو يه سر كنم.
سرشو آورد بالا تو صورتم نگاه كرد دوباره سرشو برد پائين، ادامه دادم
من_ از همون روزى كه توی كلاس نقاشى ديدمت يه چيزى تو دلم تكون خورد. دلم ميخواست يه جورى بهت نزديك بشم، اما اينقدر از رفتار خودم كلافه بودم كه ترجيح ميدادم سكوت كنم. يكم گذشت تا بالاخره به خودم قبولوندم نميتونم فکرت رو از مغزم بيرون كنم. یاد میاد خير سرم به خودم رسيده بودم، لباس نو گرفته بودم كه بيام باهات حرف بزنم اما اون روز هر چى مؤسسه رو گشتم ندیدمت تا اينكه همين دوستت که الان باهات بود اونروز بهم گفت که اون جلسه سر کلاس نرفتی. بدجور خورد تو ذوقم، اما منتظر موندم تا هفته بعدش، بدبختانه اون بار هم كه كلاً کلاستون تموم شد و ديگه هيچى به هيچى. اکثر وقتا عصبانى ميشدم، دست خودم نبود اما از سرنوشت عصبى بودم كه چرا جلو پام سنگ ميندازه. چندين ماه از اون موقع ميگذره، نميدونم دليلش چى بود اما تصميم گرفته بودم ديگه به هيچ دخترى فكر نكنم. ميبينى كه توی این چند ماه موهام رو هم همش از ته ميزنم. تا چند روز پيشا كه ديدمت. وقتى سواره ماشين شدى رفتى با خودم ميگفتم خب كه چى، حالا اومد كه اومد! تو تصميم گرفتى ديگه با كسى نباشى اما زهى خيال باطل. اينا همش حرف هايى بود كه ميزدم تا شايد دل خودمو فريب بدم، اما نشد كه نشد. واسه همون الان اينجام، پرستو من رک و راست بى رو درباسی حرفاى دلمو زدم، الانم فقط يه سوال ميكنم، به نظرت ميتونيم با هم باشيم؟
جز سكوت هيچ جوابى نيومد، سرش هم پائين بود هيچى مشخص نبود. با شیطنت آروم خودمو خم كردم و تو صورتش نگاه كردم ادامه دادم
من_ ملكۀ زيبايى، بنده وكيلم؟
ميدونستم اگه تا الان هم ساكت بوده از روی رضایتش بوده. آروم سرشو بلند كرد و اول يه لبخند زد بعدش خندۀ روی لبش بيشترو بيشتر شد تا اينكه دندونای ردیف و سفیدش خودنمائی كرد.
من_ دستامو طرفش دراز كردم گفتم ميتونى فرهاد صدام كنى
باهم دست دادو آروم به طرف در مؤسسه رفتيم
پرستو_ آقا فرهاد
من_ قرار شد اگه افتخار ميدى اسم مارو به زبون ميارى همون فرهاد خالى صدام كنى ديگه
پرستو_ چشم، فرهاد
من_ جانم
پرستو_ من ديرم شده، الان بايد برم سر كلاس
من_ بازم كلاس؟ چقدر از خودت كار ميكشى دختر. شما بايد استراحت كنى
پرستو_ كلاس زبانه، چيز خاصى نيست
من_ جداً؟ خب چرا همين مؤسسه خودمون نمياى كلاس؟
پرستو_ از ترم بعدى ميام
من_ باشه عزيز. خب كى کلاست شروع ميشه
پرستو_ ساعتش رو نگاه كرد گفت ديگه تقريبا تا ۱۵ دقيقه ديگه شروع ميشه. از اينجا حدوداً ده دقيقه طول میکشه تا برسم به کلاسم.
من_ پس من هنوز پنج دقيقه ميتونم رو ابرا باشم؟
احساس رضايت تو صورتش بيداد ميكرد. نميدونم چرا اما احساس ميكردم خيلى خوب باهم شروع كرديم.
پرستو_ ميتونم شمارتو داشته باشم؟
من_ حتماً
از تو كيفه پولم يه كارت آوردم بيرون پشتش شمارم رو نوشتم دادم بهش. همينجور كه آروم آروم توی پیاده روی جلوی مؤسسه راه ميرفتيم تشكر كرد و کارتو ازم گرفت شروع كرد تو موبيلش وارد كردن. با خودم گفتم بيا تفاوتا از همين اول کاری شروع شد، نصف من سنشه مبايل داره.اونوقت من چى دارم؟ يه چیکو درست حسابى هم ندارم.
پرستو_ خب بهتره من برم تا دير نكنم
من_ آفرين دختر درس خون. نمره های بالا بگير ما پز بديم.
خداحافظى كرد و رفت، همينجور كه داشت از خيابون رد ميشد نگاهش ميكردم. اون سمتِ خيابون واستاده بود و منتظر ماشين بود. براش دست تكون دادم اونم فقط لبخند ميزد.
چند ساعت ار اون دیدار گذشته بود و من توی خونه از بس شادی و خوشحالى كرده بودم از خستگى رو تخت اطاق مادر پدرم افتاده بودمو نفس نفس ميزدم كه تلفن خونه زنگ خورد. منتظر تماس كسى نبودم بلند گفتم یکی تلفونو جواب بـــده. چند لحظه بعد مادرم صدام كرد
من_ جانم عزيزم
مادرم_ بردار گوشى رو شيطون، با آقا فرهاد كار دارن
تند پريدم تلفون رو گرفتم
من_ بله
پرستو_ سلام
هول شدم آب دهنم پريد تو گلوم. اصلاً انتظار نداشتم به اين زودى زنگ بزنه
من_ بله بله، سلام از ماست، سلام سلام
پرستو_ اووووه، چقدر سلام ميكنى
من_ هان؟ آها چشم
حاليم نبود دارم چى ميگم.
من_ يه چند لحظه صبر كن الان ميام
رفتم آشپزخونه يكم آب خوردم برگشتم گوشى رو گرفتم
من_ شرمنده اصلاً انتظار نداشتم قابل بدونى اينقدر زود زنگ بزنى، يكم جا خوردم
پرستو_ ديگه ديگه
من_ خب كلاس خوب بود؟
پرستو_ من كه چيزى ازش نفهميدم
من_ اِ؟ چرا؟
پرستو_ حواسم، حواسم، ….
يكم من من كرد ادامه داد
پرستو_ حواسم پيش تو بود
توی دلم قنج رفت. يعنى عزيز دلم به من فكر ميكرده؟ اى جــان. خدايا دمت گرم
من_ من مخلصتم، منم از بس خوشحال بودم بس که گفتمو خنديدم الان افتاده بودم رو تخت نفس نفس ميزدم.
پرستو_ خوشحالم كه خوشحالى
من_ ما چاکریم. فردا كى مدرسه تعطيل ميشه؟
پرستو_ ظهر
من_ منظورم اينه كه من كجا مى تونم ببينمت. دلم تنگ شده
پرستو_ يكم خنديد گفت نميشه بعد از مدرسه منو ببينى. مادرم مياد دنبالم
من_ خب قبل اينكه برى ميام ببینمت
پرستو_ من خيلى زود ميرما، حدود ساعت ۶:۳۰صبح از توی كوچه با یکی از دوستام ميرم.
من_ مشكلى نيست من ميام
پرستو_ جالبه. باشه پس منم زودتر ميام بيرون يكم بیشتر حرف بزنيم.
من_ خیلی عاليه، مرسى
پرستو_ پس ساعت ۶:۱۵ صبح سر كوچمون منتظرتم، كوچه یازدهم.
من_ مزاحم ميشم عزيزم
پرستو_ شبت بخير
من_ قربونت، شب خوش
گوشى رو گذاشتمو از پشت ولو شدم روی تخت. لبخند عميقى تو صورتم بود. چشمامو باز كردم ديدم مادرم بقل تخت دست به كمر واستاده داره منو نگاه ميكنه، یهویی زدم زیر خنده.
مادرم_ كوفت، حنّاق. اين يكى ديگه كى بود؟
من_ واى مامان اگه ببينيش تو هم عاشقش ميشى. يک خوشگلیه واسه خودش تكه تــــــکه.
مادرم_ چشمم روشن.
من_ یکم خندیدم با شیطنت گفتم البته علمو آدم ميدونن هر چی هم كه باشه پيش خوشگلیه مادر گــــــــل من، هيچى نيست. الهى من قربونت بشم مامان جان.
مادرم_ پاشو پاشو اينقدر زبون نریز شيطون.
ادامه دارد ...
نویسنده : فــرهــاد
Posted by Mandana at May 5, 2008

