جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« پسری در بهار - قسمت سوم | بازگشت | پسری در بهار - قسمت پنجم »


پسری در بهار - قسمت چهارم


حدود یک ساعت بعد روی یکی از مبل های توی سالن اصلى شركت نشسته بودم و توی سررسیدم گزارش كارهاى اموزمو مينوشتم. وقتی کارم تموم شد راه افتادم سمت دستشویی که به داد پاهام برسم. در دستشویی رو از تو قفل کردمو خیلی آروم پامو از توی كفش در آوردم. جوراب سفیدم خونى شده بود، تكيه دادم به در و آروم آروم جورابو كشيدم بيرون. با دیدن ناخونای كبود پوزخند زدم و از روى ناچارى پاشنه پامو گذاشتم رو سنگ كفِ دستشویی با شیلنگ يكم آب يخ گرفتم روی پاهام. احساس بهترى داشتم، از سردی آب یه جورایی پام سر شده بود و دردش آروم شده بود. همینجوری واسه خودم اون تو مشغول بودم که صداى اومدن مدير شركت تو سالن پيچيد، زود جورابمو پام كردم و از دستشویی زدم بيرون.
من_ سلام آقاى كاظمى
كاظمى_ همينطورى كه سرش به دفترش بود تند از كنارم رد شد و با عجله گفت سلام عزيزم، بيا تو اطاق ببينم امروز چى شد چى نشد.
رفتم از سالن اصلی کیفو سررسیدم رو برداشتم رفتم تو اطاقش.
كاظمى_ بگير بشين. خسته بنظر ميرسى.
من_ مرسى
كاظمى_ خب تعريف كن ببينم چى كار كردى امروز
من_ والا كل اون منطقه رو كه گفته بودید رو ويزيت كردم. فقط موند چهار جا كه اونها رو هم فردا ميرم. و همینطور امروز از کل اون جاهایی که ویزیت کردم از سه جا سفارش گرفتم شكر خدا.
كاظمى_ آفرين
خلاصه يكم حرف زديم و بعدش پاشدم رفتم طبقه پائين تو انبار تا يكم با خودم خلوت كنم.
چند دقیقه بعد رو صندلی چرخدار تو محيطِ نسبتأ تاريك انبار نشسته بودم، البته نور آفتاب يكم روشنش كرده بود اما كلاً نور کم جلوۀ مات و کدری به اون محیط داده بود.
** بعد از اون روز تنها كارى كه ميتونستم بكنم انتظار كشيدن بود براى هفته ديگه که ببينمش. نزديك به دو هفته ميشد که با دوست دختر قبليم تموم كرده بودم و تنهايى يكم اذيتم ميكرد. همين باعث ميشد همش فكرم پيش پرستو بچرخه. اون موهاى خرمایی رنگش، چشماى عسلیش، دماغ سربالاش كه انگار عمل كرده بود، اون لبخندِ آرامش بخشش، اون نگاه شیطنت بارش. داشتم ديوونه ميشدم. خدايا من تا حالا اينهمه به يكى فكر نكردم، با خنده به خودم گفتم نكنه عاشق شدم؟ اصلاً عشق چيه؟ همون دوست داشتن خودمونه؟ به خودم اومدم یهویی خنديديم، زدم تو كله خودم گفتم پاك قاطى كردى بچه ها، دو ساعته جلو آينه چى ميگى با خودت. همين جورى روزها رو میشمردمو میشمردم تا اینکه روز موعود رسيد. روزی که میدونستم کلاس داره و توی آموزشگاه میتونم ببینمش. حدود یک ساعت قبل از اينكه از خونه بزنم بيرون همش تو لباسام ميگشتم که چى رو بپوشم چى رو نپوشم، آخرشم كلافه شدم يه لباس ساده تنم كردم گفتم مگه مى خواد واسه تيپ من با من باشه؟ اگه اینجوریه همون بهتر كه نباشه بره رد كارش. يه شونه به موهام که تا نزدیک شونه هام بود كشيدم آخرش هم دستامو از دو طرف کردم لای موهام كه فرق وسطم يكم پف دارتر بشه. از خونه زدم بیرونو از بس فکرم مشغول بود نفهمیدم کی رسیدم دم در آموزشگاه. شروع کردم بالا رفتن از پله ها. ریلكس شده بودم، به خودم مطمئن بودم كه مى تونم از پسش بر بيام. با همون استایل خاص خودم پيچيدم تو طبقه سوم، رفتم سمتِ كلاس اما درش بسته بود. يكم صبر كردم ببينم چى ميشه، رفتم اون سمت سالن رو یکی از صندلی ها نشستمو منتظر شدم، هر چی صبر کردم دیدم خبری نشد، نه كسى ميره توی کلاس نه كسى مياد بیرون. پاشدم آروم رفتم سمت در گوشمو چسبوندم ببينم چه خبره ديدم سكوت محضه، بى اختيار در رو باز كردم و در كمال ناباورى ديدم كلاس خالیه خالیه. خورد تو پرم، گیج شدم که چرا کلاس خالیه. به خودم گفتم يعنى این همه آدم کجان؟ شروع کردم چک کردن بقیه کلاسای اون طبقه اما ازشون خبرى نبود. از پله های راهرو رفتم پائين پيش منشى
من_ ببخشيد اين كلاس نقاشى که یکشنبه و سه شنبه همین ساعت برگزار میشد چرا کلاسشون امروز تشکیل نشده؟ من رفتم سر کلاسشون دیدم هیچ کس نیست!
منشی_ اجازه بدید دفتر رو ببينم. شروع کرد ورق زدن به دفتر بزرگ بعد از يه كمى مكث ادامه داد، هفته پيش آخرِ هفته امتحان دادن و این ترمشون تموم شده و چون تعدادشون هم كم بود ديگه اينجا اين كلاس برگزار نميشه.
من_ با ناباوری یکم نگاش کردم گفتم يعنى چى؟
منشى_ يعنى مدير آموزشگاه تصمیم گرفت بجاى كلاس نقاشى یه کلاس دیگه اونجا برگزار کنه که به احتمال زیاد اون رو هم کلاس زبان میکنه.
من_ مدير غلط كرد كه نشسته فكر كرده
منشیه بیچاره کپ كرد، اصلاً انتظار نداشت من اينجورى یهویی قاطى كنم. خب حق داشتم دیگه. اين همه روز علاف شده بودم آخرش هم هيچى كه هيچى.
منشى_ آقا اين چه طرز حرف زدنه. چى شده مگه؟
من_ shit بابا
كلافه شده بودم پشتم رو كردم بهش از اونجا زدم بيرون، رفتم دم روزنامه فروشى يه نخ سيگار گرفتم و روشن كردم تا شايد يكم آروم شم. خيلى عصبى كام میگرفتمو با قدرت نفسمو خالى ميكردم، به طور عجيبى سيگار رسيد به تهش. خواستم يكى ديگه بگيرم اما ساعت رو نگاه كردم دیدم كلاس خودم دير شده. به خودم اومدم يادم افتاد واقعاً از درس این چند وقته دور شده بودم. بهتره برم سر كلاس تا اونجا هم عذرم رو نخواستن. **
كاظمى_ اینجایی فرهاد جان. دنبالت ميگشتم
من_ بله! كارى دارين؟
كاظمى_ ميرى از اين بيمارستان بقل چند كيسه خونه بگير؟ سفارش دادیم الان گفتن پیکشون نیست من گفتم یکی رو الان میفرستم. دستت درد نكنه.
از شرکت زدم بیرون، همینجوری که سیگارم رو میکشیدمو به پرستو فکر میکردم رفتم سمت بیمارستان. بعد از اینکه بسته های خون رو گرفتم واسه خودم الکی توی ساختمو میچرخیدم. مثل اين موزه های قديمى ميموند، یه جورایی متروك بود. سالن های دراز و طولانی که کنار دیواراش کمدهای آهنی رنگ پریده قرار داشت، نور کمش و تابلوهای تک و توکی که روی دیوار به صورت نا منظم نصب شده بود جلوه جالبی به اونجا داده بود. چى چيه اون مکان شبيه بيمارستان بود من که آخر نفهميدم. خلاصه بعد از کمی گشت زدن تصمیم گرفتم برگردم شرکت.
من_ آقاى كاظمى اينم بسته هاى خون. فقط اگه ديگه كارى نداريم امروز من يه نيم ساعت زودتر برم.
کاظمی_ مشکلی نیست.
بسته های خون رو داد به یکی از بچه های شرکت بعدش رفت سمت دفترش که با چند تا پله که میرفت بالا از سالن اصلی جدا میشد. رفتم نشستم پشت کامپیوتر شركت و سعى كردم بيش از اين فكر نكنم، يادآوری خاطرات اون روز پرستو عصبیم كرده بود. هنوز چند دقیه نشده بود که توی اینترنت میچرخیدم که کاظمی اومد طرفم
كاظمى_ عزيز من مسیرم فكر كنم تا يه جايى بهت بخوره امروز، میرسونمت.
من_ مزاحم نميشم
كاظمى_ تو ماشين منتظرم
اینو گفتو از در شرکت زد بیرون
با حرص به خودم گفتم بيا دو دقیقه هم كه ميخوايم تنها باشيم نميشه، اه. پاشدم کیف و کتم رو برداشتم و از شرکت اومدم بیرون. ديدم داره ماشینش رو روشن ميكنه، يه زانتیا نقره ای رنگ داشت. برام جالب بود، تا حالا توى زانتیا ننشسته بودم، در رو باز كردم و نشستم توش.بدون هيچ صحبتى حركت كرد، منم سعى ميكردم دقيق همه قسمتاى ماشين رو نگاه كنم ببينم چى به چيه.
كاظمى_ خب من ميرم طرف آریاشهر، ديگه هركجا كه احساس كردى جاى مناسبیه بهم بگو نگه دارم.
من_ مرسى
چه ماشينه نرمى بود، شتابه قشنگى هم داشت. البته تو اين ترافیک خیابونا كه نميشه بيش از چند ثانيه گاز داد. با خودم فکر کردم خب مثلاً اين ماشين الان چقدر مى ارزه؟ وانت باباى ما كجا اين كجا. سر بسته ميدونستم وضع اين يارو كاظمى خوبه اما فكر نمى كردم اينقدر باشه که همچين ماشينى رو واسه خیابونای داغون و خطرناک تهران بندازه زير پاش.
كاظمى_ کمربندت رو يادت نره ببندى
من_ اوه بله. چشم.
آخه وانت بابام کمربندو اين چيزا نداشتکه. از بس سوار اینجور ماشینا نشده بودم یادم رفته بود این کارا. به خنده تو دلم گفتم تو ماشين نشستن چقدر اصول داره! مثل هميشه گرمم شده بود، دنبال اين دکمش ميگشتم كه شيشه رو بدم پائين. یکم که گشتم پیداش کردم، بايد این دکمه باشه. دکمه رو فشار دادمو شیشه شروع کرد پایین رفتن.
كاظمى_ گرمت شد؟
من_ يكم
كاظمى_ بذار کولرش رو روشن كنم.
شيشه رو از طرف خودش داد بالا، کولر رو روشن كرد. مدت زيادى نگذشته بود که هواى ماشين شد مثل يخچال. باد میخود تو صورتم، به خودم گفتم نكنه با اين سینوزیت مسخره سرما بخورم حالا. عجب غلطى کردیما. من همون وانت بابامو ميخوام، اصلاً هم از اين خوشم نيومد. انگار سفينه سوار شده بودم. سكوت ماشين بيشتر از هر چيزى عذابم ميداد. هر چی میگذشت حال من خرابتر میشد. دنبالِخیابونی جایی ميگشتم كه سریع بپرم پائين. همینور نگاه میکردم که یه جای آشنا دیدم. با خودم گفتم آها از اينجا هم مى تونم برم.
من_ آقاى كاظمى لطف كرديد. من اينجا پياده ميشم
بدون تبادل حرف خاصی خداحافظى كرديم و پريدم پائين. وقتی در ماشين رو بستم و کاظمی از اونجا دور شد احساس مطلوبى بهم دست داد. هواى نسبتأ گرم بیرون بدن در حال انجمادم رو لمس ميكرد. ناخودآگاه يه لبخندِ عميق زدم و يكم خودمو کشو قوس دادم. به سرم زد یکم بشینم فکر کنم، آروم کنار خیاون به نرده تکیه دادمو واسه خودم مشغول شدم. چشمم به یه باشگاه تو اون جا افتاد و باز چشمامو بستم که پرواز کنم تو دنیای فکر. ...
** از اون روزی که فهمیدم دیگه کلاس نقاشی اونجا برگزار نمیشه چندين ماه گذشته بود، من ديگه پرستو رو نديدم، با اينكه بدجور تو مغزم لونه كرده بود اما كم كم كلاً داشت قضیش يادم ميرفت و به خودم قبولونده بودم كه ديگه نميبينمش.
شب بعد از شرکت رفتم باشگاه که به تمریناتم رو بکنم. برنامه اون روزم رو مثل عادتم توی چهل دقیقه تمو کردم اما نمیتونستم از وزنه ها جدا بشم. بعد از چند دقیقه که با کلافگی توی باشگاه راه میرفتم بالاخره رفتم سمت دستگاه های مربوط به پا. جلوی دستگاه واستاده بودمو وزنه ها رو اضافه ميكردم رو دستگاه. خشم عجيبى تو وجودم شعله ميكشيد. حواسم متمرکز عضلاتم شده بود، يكم تو آينه به چشم و ابروى عصبانیم نگاه كردم و وزنه رو بردم بالاتر، اين شد 100 كيلو. به خودم گفتم بالاتر، همینجوری وزنه ها رو به دو طرف اضافه میکردم. این شد ۲۰۰ كيلو. شايدم داشتم با خودم بلند بلند حرف ميزدم، نميدونم اما نگاه های متعجب چندين نفر كه تمرین خودشون رو ول کرده بودنو منو نگاه ميكردن توجهمو جلب كرد.
من_ بلند گفتم چیـــــــــه؟ اينجا اومدى تفريح کنی مگه كه منو نگاه ميكنى؟
عباس(مربی باشگاه) از اونور باشگاه پاشد اومد طرف ما
عباس_ چى شده؟ چرا داد ميزنى؟
من_ هيچى، اينا چرا واستادن بر بر منو نگاه ميكنن؟ بگو برن سر تمرين خودشون
عباس_ چته فرهاد؟ باز قاطى كردى؟
بدون اينكه جوابشو بدم بازم وزن هاى ۲۰ کیلویی رو بلند مى كردم و اضافه ميكردم رو دستگاه، شد 220,
عباس_ مگه نگفتم از ۲۰۰ بالاتر نرو؟ احمق بذار حداقل عضله پات خوب بشه بعداً دوباره چت بزن
من_ فقط ميخوام خالى شم، همين. ديگه هيچى مهم نيست
عباس_ بهت ميگم اضافه نكن
من_ شد ۲۴۰، نمیخوای به اينا بگى برن رد كارشون؟ من اعصاب ندارم عباسا
عباس_ بچه ها بريد سر تمرینتون، بريد اين يكم عصبیه بهتره دورش خالى باشه
من_ شد 260
عباس_ ميگم بسه دیوانه. یه چیزیت بشه ننه بابت یقه منو میچسبن. حاليته؟
بدون اينكه نگاش كنم رفتم جلو دستگاه، تو دلم غوغا بود. عضله ساقه پامو يكم سر جاش منقبض كردم تا گرم بشه و آماده بشه. رفتم جلوتر با سطحِ دستگاه يكى شدم. (حركت ساقه پا بود، رو دستگاه هاگ. يه صفحه شیبداره كه وزنه ها دو طرفش قرار میگیرن و شخص همينطورى كه پاهاش رو از زانو خم نمیکنه رو نوك پاش بالا پائین میشه) نگاه آخرو تو آينه به خودم انداختم، از خشم و نفرت حتى دندونام هم ديده ميشدن. چشمامو بستم و با داد وزنه رو از جا كندم. شروع كردم با داد شمردن
یک، دو
۳ تا، مشكلاته زندگى میومد جلو چشمام
۴ تا، بی پولیه مسخـــــره
۵ تا، بدهی های خودم
۱۰ تا، مریضی مــــادرم از كاره زياد
۱۳ تا، ديدن آب شدن پدرم زيرِ مشكلات
۱۶ تا، نامردی های روزگار
۱۹ تا، حس کردن کامل تنهایی
۲۲ تا، شغل مزخرفم
۲۳ تا، ۲۴ تا
۲۵ تا، دوست دختر قبلى كه با پررویی تموم بعد از خیانتش باهم تموم كرديم
۲۶، جور نشدن پرستو
۲۷، دختر
۲۸، دختر
۲۹، دختر
احساس كردم يكى داره از زير وزنه میکشدم بيرون، اما من بى توجه به اون همه زور که منو به عقب میکشید خودمو چسبونده بودم به دستگاه و روی نوک پا بالا پائين میشدم. آره براى بار هزارم جنون اومده بود سراغم. درموندۀ یه جایی بودم كه روح داغونمو خالى كنم و باشگاه برام از همه جا بهتر بود.
نميدونم چى شد اما احساس ميكردم چندين تا دست دورو بر بدنمو گرفته داره میکشدم عقب، ديگه نمیتونستم خودمو به دستگاه نگه دارم. با خودم بلند بلند تكرار ميكردم دختر، دختر، دختر، با قدرت داد زدم از همتون متنــــــــــــــــــــفــــــــــــــرم.
چشمامو باز كردم اما اشكى كه رو چشمام بود نمى گذاشت خوب همه جا رو ببينم، تصویر مات عباس رو میدیدم که همینجور که منو روی یکی از میزهای پرس سینه خوابونده بود داشت با حوله خودم منو باد میزد.
عباس_ آروم باش، آروم باش، همه چى حل ميشه فرهاد جان
خيلى خسته شده بودم، نزديك به یک ساعت بود كه خودمو با وزنه ها خفه كرده بودم حالا هم اون فشار عجيب كه روی خودم آوردم بدجور امونم رو بريده بود، از ضعث زیاد حالت تهوع داشتم.
من_ عباس دارم بالا ميارم
سریع زير بغلمو گرفت با هم رفتيم سمت دستشويى. در دستشویی رو باز کردو خواست با من بیاد داخل
من_ خودم ميرم. نمى خواد بيايى تو
عباس_ نگرانتم. ميترسم اون تو حالت بد بشه
با تكون دادن سرم نذاشتم بياد تو دستشويى.
چند دقیقه بعد از اینکه بالا آورده بودم داشتم به صورتم آب میزدم. روم نمیشد برم بيرون. عباس يكى دو بار اومد در زدو حالم رو پرسيد كه بهش گفتم بهترم. از جلوی شیر يكم رفتم عقبتر، به در تكيه دادم و سعى كردم آروم باشم، اما مگه ميشد؟ مگه يه آدم چقدر جون داره كه تحمل كنه؟ چقدر ببينم كه پدر مادرم دارن كار ميكنن كه يه پولى در بياد كه آخر ماه لنگ نمونیم. از اون طرف هم منتهای مزخرف پدربزرگم كه خودش خارج زندگى ميكرد اما چون ما چند سالى بود که توی يكى از خونه هاش زندگى ميكرديم روی سر مادرم خراب میشد. پدر مادرم هیچی به من نمیگفتن چون ميدونستن من نمى تونم جلو خودمو بگيرم اما من ختم روزگارم، گاهى وقتها نصف شبها كه خوابم نمى برد مى شنيدم كه مادرم داره آروم گريه ميكنه و پدرم باهاش حرف میزد که آرومش کنه. بار ها توی خودم میشکستم. داغ ميشدم، اون موجود با ارزش ترين كس من تو زندگیمه، نمى تونستم دردشو ببينم. مگه اين فكرا، اين اتفاق ها ميذاره آدم آروم باشه؟ بريده بودم. بريده بودم. اما بايد صبر ميكردم، خود خدا گفته من با صابرینم. زدم زیر خنده باز تکرار کردم آره خودش گفته، خدا راستگو ترينه پس حتماً یه روزی یه نگاهی هم به خانواده ما ميندازه، ميدونم. داشتم خودمو آروم ميكردم، تا حدودی هم موفق شدم اما ديگه نشد جلوى اشكم رو بگيرم. سر جام آرومو بى صدا شروع كردم هق هق كردن. تصوير مردى كه هیکلش مثل دایناسوره، با اون قیافه خشن و اون غرورش در حالى كه تو يه دستشویی چند مترى داره هق هق ميزنه شايد خيلى تكون دهنده باشه. اما بيشتر توی دید مردم ملت ما خنده داره، چون ما ايرانيا فقط ياد گرفتيم به همه چى بخنديم. آدم بى پولى كه روز عيد زغال ميماله به صورتشو واسه منو تو بالا پائين مى پره، توی چهره همه خنده مياره اما من ميدونم اون خندۀ رو لب خودش خنده نيست، همش گريه و درده، دردى كه هيچ كس جز خودش شايد ندونه. اى ريدم به طرز فكر و فرهنگ این مردم.
با حرص گفتم fuck them all.

ادامه دارد ...

نویسنده : فــرهـــاد


Posted by Mandana at May 4, 2008