جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« پسری در بهار - قسمت دوم | بازگشت | پسری در بهار - قسمت چهارم »


پسری در بهار - قسمت سوم


نفسم رو خالى كردم و به خودم اومدم. بازم آسمون رو نگاه کردم به خودم گفتم كجاى اين هواى ابرى ستاره ميبينى آخه خله دو ساعته دارى نگاه ميكنى! پنجره رو بستم و تو تاریکی خونه رفتم سمتِ اطاقم.
صبح با صداى مزخرف دينگ دینگ ساعت از خواب پريدم. اى خدا يه روز پرکار ديگه شروع شد. از تخت اومدم پائين خونه مثل هميشه سوتو كور بود، همه رفته بودن پى بدبختی خودشون منم همچين وقت زيادى نداشتم. تند تند رفتم سمت آشپزخونه، شعله سماور رو زياد كردمو يه آبى به سر و كله زدم. لباسم رو پوشیدمو سفره رو انداختم. هيچ وقت دوست نداشتم با عجله غذا بخورم. از روی ناچاری يه لقمه ميذاشتم دهنم پا میشدم کیفمو چك ميكردم كه همه چى همراهم باشه. در كل صبحونه کوفتم شد و از خونه زدم بيرون. دلم نمى خواست برم سر كار، اونم كى! عيد، وقتى اكثرِ مردم مسافرتن و میخورن و میخوابن. همونجور که توی خیابون راه میرفتم سر جام واستادمو مثل بچّه اى كه لج ميكنه خواستم برگردم خونه بگيرم يكم ديگه فقط يكم ديگه بخوابم، دلم نمى خواست جلوتر برم. چند لحظه بعد يكم آروم تر شدم، چهره خسته مادر و پدرم اومد تو ذهنم. شايدم من در قبالِ اونا داشتم پادشاهى ميكردم، به خودم گفتم آخه بچه تو تازه دارى ميرى سر كار اونا که حتی زودتر از تو از خونه زدن بيرون. دوباره راه افتادم، اين بار مثل هميشه مصمم، با خودم تکرار میکردم من بايد موفق بشم. مهم نيست كه تعطيلات برام معنى نداره، مهم اينه که نگذارم بقيه وزنِ سنگین زندگى رو تنهايى به دوش بكشن. مثل همه روزای قبل مجبور بودم لباس رسمى تنم باشه که مثلاً مرتب باشم، كيفِ دستیم تو دستم بود و همینجور که راه میرفتم گه گاه از اين دست به اون يكى میدادمش، سعی کردم سرعتمو بیشتر کنم که زودتر به اتوبوس برسم. از دور ديدم راننده اتوبوس سوار شد و الانه كه راه بيافته و من كلى بايد صبر كنم تا اتوبوس بعدى پر بشه. شروع كردم دویدن سمت اتوبوس، يارو راننده منو ديد كه دارم دست تكون ميدم و میدوم سمت اتوبوس اما با كمالِ احترام خیر سرش از بغلم رد شد و رفت. از کارش بدجور حرصم گرفته بود همینجور که کنار خیابون واستاده بودمو دور شدنش رو نگاه میکردم بلند گفتم فاک. بعد از چند ثانیه پشتم رو كردم به اتوبوس و رفتم سمتِ ايستگاه. رفتم تو اتوبوس بعدى نشستم، مثل هميشه جلوى جلو نشستم كه موقع پياده شدن يه عالمه دردِ سر نكشم. كاملاً عصبى شده بودم، الكى با خودم حرف ميزدم كه مثلاً خودمو قانع كنم كه بايد خوشحالم باشم از اين زندگى. با خودم ميگفتم خب حالا اون يارو وانستاد به درک كه وانستاد، عوضش الان تو اين اتوبوس روی صندلی نشستى. اگه اونجا ميرفتى بايد تا آخر خط وامیستادی. از حرص زیاد و خستگى چشمامو بستم، خدا رو شكر انتظارم زياد طول نكشيد كه اتوبوس پر شد و راننده اومد كه حركت كنيم. ساعت رو نگاه كردم داشتم با خودم برنامه ريزى ميكردم كه اگه مثلاً ۳۵ دقيقه ديگه دوره ميدون برسم، اونوقت از اونجا يه کورس ديگه اتوبوس سوار شم، تا یک ساعت ديگه ميرسم انقلاب. از اونجا هم پياده اگه بدوم ميتونم ۲۰ دقيقه ای برسم شركت. اخمم بیشتر رفت تو هم، با اين حساب تازه اگه اول صبحی به گست ترافیک نخورم بازم حداقل ده دقيقه ای دير ميرسم. میله یه جلو دستامو گرفتم و با انگشتم از حرص ميزدم روش. نگاهم به سمت خیابون بودو بی تفاوت مغازه ها و خونه ها رو نگاه میکردم. چشمام قفل شد به فرهنگ سرایی که چند متر مونده بود اتوبوس بهش برسه، همینجور که نگاهم به در ورودی فرهنک سرا خیره بود آروم آروم اتوبوس از كنارش رد شد و منظره در ورودى مؤسسه از ديده من محو شد. تكيه دادم به صندلیمو چشمامو بستم، ...
** دم درِ مؤسسه منتظر رفيقم بودم، چند دقيقه ديگه كلاس زبانمون شروع میشدو بايد ميرفتيم بالا سر كلاس. نيما منتظر بود تا يكى از دخترهاى كلاس ما بياد اگه بتونه باهاش حرف بزنه. تكيه داده بودم به ديوار بغل در نيما هم رو به روم واستاده بود و هى اينور اونورو نگاه ميكرد.
من_ تو کس خلی بچه، با اين انتخابت.
نيما_ چشه مگه؟
من_ بگو چش نیست! هيچى فقط يكم قيافه اش قناسه، هیکلش كه ریدمونه، صداش هم كه مغز رو مياره پائين، آرايش كردنم بلد نيست، بس كه ميماله به خودش شبیه وزغ میشه، بازم بگم؟
نيما_ بى احساس، عوضِ موج مثبت دادنته
من_ جمعش كن بابا، صد سال اگه تنها هم بمونم با اين بشر حرف نميزنم.
نيما_ علف بايد به دهن بزی شيرين بياد
من_ آخه گاگول تو اندازه يه بزم حاليت نيست. به هر حال تو كه حرفمو گوش نميكنى اما اميدوارم ديگه زيادى خریت نكنىحداقل وارد بازی احساسات اين چيزا نشى.
نيما_ حواسم هست
شونه هامو انداختم بالا، به ساعت نگاه كردم. ديگه كم كم بايد حاج خانم پيداش ميشد. بعد از چند دقیقه ديدم نيما يكم اينور اونور رو نگاه کرد بعدش سيخ واستاد و ابروهاش رو با دستش مرتب كرد. بدون اينكه اينور اونورو نگاه كنم فهميدم كه طرف داره میاد. مثل همیشه عين خيالم نبود، همون جورى تكيه داده بودم به دیوار و با کتونیه پام با یه تیکه سنگ روی موزائیک های جلو مؤسسه بازی میکردم. زياد انتظارم طول نكشيد كه متوجه شدم که طرف از كنارم رد شد و رفت تو مؤسسه، نيما دوید طرفش. تو دلم گفتم فیس الملوک هم تشريف فرما شد. حوصله نداشتم برم بالا، واستادم تا نیما خودش بياد پائين ببينم چى كار كرد. همين جورى تو فكر و خيال خودم میچرخیدمو شعر میخوندم.
سال به بن بست رسیدن
پنجه به دیوار کشیدن
از معنویت گم شدن
تن به غریزه بخشیدن
قبیله یعنی یه نفر
همخونی معنا نداره
همبستگی خوابیه که
تقدیر فردا نداره
تو حال خودم بودم که یهویی يه سنگ از بالا خورد بغلم. حالته صورتم متعجب شد، يكم اينور اونورو نگاه كردم ببينم كى کرمش گرفته اما خبرى نبود. دوباره نگاهمو انداختم به زمين و پامو رو سنگا بازی ميدادم، يکم که گذشت دوباره یه سنگ كوچيكه ديگه خورد كنارم، فهميدم از بالا انداختن، بالا رو نگاه كردم اما كسى نبود. تو دلم گفتم از دست این مردم تو قبرم برم آرامش ندارم. دوباره تكيه دادم به دیوار اما هر از گاهى یهویی بالا رو نگاه ميكردم كه اين سرى رو دست نخورم. کاراگاه بازی زياد طولانى نکشید، یک سری که بی هوا بالا را نگاه کردم ديدم سه تا دختر سرشون بيرون بود و يكى از اونها ميخواست سنگی که توی دستش بود رو بندازه پائین، اما هل شد و برگشت تو. يه نیشخند زدم گفتم گور خودتو کندی ضعيفه جون. صبح سر کار دعوام شده بود، كلاً رو فرم نبودم حماقت نيما هم از اینطرف بيشتر عصبیم كرده بود، كرمِ اين دخترها هم شد قوز بالا قوز، اولش به خودم گفتم بابا ولشون كن يه كاره مسخره كردن ديگه، تو بى خيال شو. اما نمى شد، بالاخره باز تاريكى و شیطان به روشنایی غالب شد و من رفتم بالا. با همون استیل مغرورانه در حالی که سیخ واستاده بودمو سر سینه های درشتم خود نمایی میکرد پيچيدم تو طبقه سوم رفتم تو همون كلاسى كه دیده بودمشون، هيچ كس نبود. با خودم گفتم خب بگرد تا بگرديم، شروع كردم تو سالن رژه رفتن و گشتن كلاسها، همين جورى چشمام كار ميكرد كه یهویی یکیشون رو تو يكى از كلاسها شناختم. طرف داشت نقاشى ميكشيد كه برگشته بود قفل شده بود رو من، انگار كه ترسيد باشه. به وضوح فهمیدم ميديدم كه هل كرده. همينطورى كه اخمام تو هم بود آروم رفتم سمتِ كلاس که ببینم معلم بالا سرشون هست يا نه. ديدم كسى بالاسرشون نيست. دختر به بغل دستیش يه چیزی گفت اون يكى هم با شتاب برگشت منو نگاه كرد و اون هم رنگش پريد. تا خواستن به اون يكى كه سنگ رو تو دستش ديده بودم بگن من خودم زودتر رفتم پشت طرف
من_ بچه جون اگه قدرت كنترل رفتارت رو ندارى توصيه مى كنم همون توی خونت بمونی بهتره.
در كمال تعجب خيلى آروم برگشت طرفم، مثل لبو سرخ شده بود. سرشو يكم آورد بالا اما در ميانه راه دوباره سرشو انداخت پائين، نميدونم چم شد، یهویی آروم گرفتم، شايدم گيج شدم، نميدونم. عقب عقب رفتم تا دم در كلاس، بعدشم با سرعت همینجور که پله ها رو میومدم پائین از مؤسسه زدم بيرون. تصوير نصف نيمه شفاف اين دختر تو ذهنم حک شد، چقدر اين دختر زيبا بود. اصلاً نميدونم چم شده بود اما از رفتار خودم ناراحت بودم، نبايد اونطورى عصبانى ميشدم، نبايد. به حالته عصبى تند تند را افتادم سمت ميدون. صداى نيما رو مى شنيدم كه داشت بلند و بلندتر صدام ميكرد اما برنگشتم ببينم چى ميگه، تند تند به را رفتنم ادامه ميدادم تا حس كردم نيما داره به طرفم میدوه. منو از پشت نگه داشت و اومد رو به روم
نيما_ چته تو باز؟ چى شده ديوونه؟
من_ هيچى
نيما_ آره ارواح عمت، هيچى نشده و اينطورى عصبى راه ميرى؟ كسى حرفى زده؟ با كسى دعوات شده باز؟
من_ نه، نه، نه. ولم كن بابا
پشتم رو كردم بهش رفتم رو پله های يه بقالى نشستم و سرمو گرفتم بين دستام. با خودم غر غر ميكردم، از دست خودم عصبانى بودم كه چرا نمى تونم جلوى خودمو بگيرم، به خودم ميگفتم تا كى ميخواى واسه اينو اون شاخ و شونه بكشى؟ كى ميخواى عين آدما رفتار كنى! هان؟ واسه خودم سعی کردم بهانه بتراشم که رفتارم رو توجیه کنم، با خودم گفتم خب بابا من عین آدم به ديوار تكيه داده بودم خودشون كرم ريختن سنگ انداختن، به من چه؟ دوباره يه صدايى گفت چرت و پرت نگو. تو منتظرى يكى يه كارى كُنه خودتو خالى كنى ديوونه روانى.
با تکونای نيما به خودم اومدمو نشد بيشتر از اين با خودم خلوت كنم
نيما_ بهت ميگم چى شده؟ حالا ما نامحرم شديم؟
من_ دست كشيدم تو موهام يكم نگاش كردم، گفتم نه عزيز از رفتار خودم کلافه ام همين
نيما_ مگه چى كار كردى باز؟
من_ هيچى بابا وقتى تو رفتى دنبالِ اون دختره، من همون جورى واسه خودم شعر ميخوندم ديدم از بالا سنگ انداختن بغلم، دفعه اول دوم توجه نكردم اما دفعه سوم سر بزنگا مچشون رو گرفتم، رفتم بالا تو كلاس نقاشی دیدمشون به يارو توپیدم، برگشت نگاهم كرد عذر خواهى كرد، اينقدر اين دختر خوشگل و ملوس بود ريده شد تو حالم كه چرا اونجورى باهاش رفتار كردم.
نيما_ خب حالا طورى نشده كه. طرف كار اشتباهى كرده بعدشم عذر خواهى كرده رفته. تو هم اين وسط بی تقصیری
من_ اَه عجب خنگى هستیا! ميگم از يارو خوشم اومد. دلم ميخواست يه جورى باهاش حرف بزنم اما با اون رفتارى كه من كردم عمراً ديگه نگامم بكنه.
نيما_ آها پس قضيه اينه. منو باش گفتم سر رفتار خودت ناراحتی
من_ اونم هست، جديداً وقتى نمى تونم جلو خودمو نگاه دارم خودم کلافه میشم، بگذريم. تو با اون فیس الملوک كارت به كجا رسيد؟ چى شد؟ بالاخره نازشون تموم شد يا نه؟
نيما_ باهاش حرف زدم ميدونم خودش دلش ميخوادا اما عفه مياد، ميگه بايد فكر كنم. ميگه نميخوام الكى تمرکزم از درس دور بشه.
زدم زیره خنده
من_ نيست حالا خيلى تو كلاس درس بلده و انگليش بارشه، خانم نمى خواد تمرکزش به هم بخوره
نيما_ چى بگم والا
من_ هيچى، برو از يكجا خاک پيدا كن بزن تو سرت شايد آدم شى با اين انتخابت.
ساعت رو نگاه كردم کلاسمون شروع شده بود، را افتاديم سمت مؤسسه، از طبقه سوم كه رد شدم بى اختيار سرک كشيدم تو سالن و سعى كردم ببينمش اما درِ کلاسشون بسته شده بود.تو كلاس حواسم اصلاً به استاد نبود و تو هپروت خودم فكر ميكردم آخرش هم وسط كلاس اجازه گرفتمو پاشدم رفتم سمتِ خونه. همينطورى كه داشتم پله ها رو میرفتم پائین ميكردم بازم جذب شدم سمتِ كلاسش، اما اين بار هيچ كس اونجا نبود. لب و لوچم آویزونتر شد و با بی حوصلگی پله ها رو رفتم پائين به سمت طبقه اول. رفتم پيش منشی فرهنگ سرا آمارِ كلاسهاى نقاشى اون دختر ها رو گرفتم، كلاً دو بار در هفته كلاس داشتن كه کلاس بعدیشون با این حساب پس فردا میشد، خوشبختانه منم پس فردا کلاس داشتم پس اصولاً بايد میدیدمش. **
اتوبوس دوره ميدون نگه داشتو گوله پريدم پائين، ساعت رو نگاه كردم ديرم شده بود، حركت كردنم شبيه دويدن بود جاى تند راه رفتن. چند قدم میدویدم چند قدم با سرعت راه ميرفتم. خدا رو شكر اين بار سر وقت به اتوبوس رسیدمو سوار شدم و حركت كرد. به هر زحمتى بود رسيدم شركت. تند رفتم دفتر مديريت ببينم اين يارو اومده يا نه، شكر خدا من زودتر رسيد بودم. آقاى كاظمى ارواح عمش خيلى به وقت و اين چيزا دقيق بود، عين خود من سادیسم داشتو به هر چيزى الكى پيله ميكرد. اصلاً دلم نمى خواست ديگه ببينمش ام اچه فایده که مجبور بودم پول در بيارم، بعد از كلى ایندر اوندر زدن اينجا رو گير آوردم كه به نسبت تحصیلاتم بيشتر بهم پول ميدادن. برنامه اون هفته كارى خودم رو از رو میزش برداشتم و بازش كردم ببینم اين هفته چه آزمایشگاه و بیمارستانایی رو بايد ويزيت كنم. واى خداى من بازم پائين شهر؟ اَه كى حال داره از اينجا بکوبه بره اونجا. از دفترش اومدم بيرون رفتم سمت در كه هر چه زودتر كارهایی رو که باید انجام بدمو بتونم حداقل واسه عصر شركت باشم يكم استراحت كنم. همینجور که به سمت در میرفتم نگاه خیره حسابدار شرکت(خانم جهانی) روم سنگینی میکرد.
خانم جهانى_ چيه آقا فرهاد بازم مسیرت دوره؟
من_ مثل هميشه
همينطورى كه سرمو تكون ميدادم در رو بستم و با همین پاهای خودم راه افتادم تو خيابون. بعد از اینکه چند دقیقه ای پیاده راه رفتم رسیدم به ایستگاه مینی بوس ها. نشستم تو مینی بوس و از خستگى چشمامو بستم. نميدونم چقدر گذشته بود كه بيدار شدم، پردۀ آبى پنجره رو زدم كنار كه ببينم کجامو چقدر به جایی که باید پیاده میشدم راه مونده. شكر خدا زود بیدار شده بودم اونجایی كه ميخواستم رو رد نكرده بودم. مدت زيادى طول نكشيد تا از مینی بوس پياده شدم و شروع كردم راه رفتن و ويزيت كردن هر چى آزمایشگاه و بيمارستان تو اون منطقه بود. كفشی که پوشیده بودم ناخونامو بدجور میزد و تير عجيبى میپیچید تو پاهام. فکرمیکردم که كاش ميشد يه كفش نو بخرم. خیر سرم ایام عید بود، اما فكر كنم دو سالى شده بود اين کفشارو داشتمو و ديگه داشت همه جاش از هم در میرفت. دلم رو خوش ميكردم به شعارهای خودم كه بالاخره هر كسى يه جورى بزرگ ميشه، تو هم بايد تحمل كنى. بالاخره يه روزى اين روزها اين مشكلات واسط ميشه خاطره و از این حرفا.
ساعت رو نگاه كردم از ظهر گذشته بود، با خودم گفتم واسه امروز ديگه بسه، از اينهمه آزمایشگاهی که توی لیستم بود فقط چهار تاش موند كه اونم با خودم گفتم فردا ميام تموم ميكنم بره رد كارش. تونسته بودم از سه جا درخواست بگيرم، همين يكم خستگى رو از تنم بيرون كرده بود. آروم آروم راه افتادم سمت میدون چون ميدونستم مینی بوس ها از اونجا رد ميشن. اما تا ميدون فاصله زيادى بود، درد پامم جداً داشت کلافم ميكرد. با خودم گفتم اشكال نداره اين یه بار رو تا یه مسیری با ماشين ميرم بقیش رو هم يه اتوبوسی چيزى گير ميارم كه بتونم بشينم رو صندلی تا خود شركت. راهم رو كج كردم سمت خيابون. از جوب پريدم و هنوز چند ثانيه هم نگذشته بود که برخلاف زمانی که برای سوار شدن اتوبوس باید کلی واستی تا یه اتوبوسی چیزی بیاد ردشه از اون نقطه، یه تاكسى جلوم زد رو ترمز
من_ آزادى
راننده بوق زدو نشستم تو ماشين. نه به اينكه ديشب هوا ابرى و بارونى بود نه به الان كه آفتاب گرمى فضا رو پر كرده بود، با دستم عرقِ رو پیشونیمو پاك كردم و سرمو تكيه دادم به شيشه ماشين، با خودم گفتم خب صبح به كجاى خاطره پرستو رسيديم؟ آها، ...
** از شرکت با عجله اومدم خونه. حس عجيبى داشتم. يعنى امروز دوباره ممكنه ببينمش؟ اسمش چيه؟ چند سالشه؟ دنبالِ دوست پسر میگرده؟ اصلاً شايد خودش دوست پسر داشته باشه؟ یهو انرژیم تحلیل رفت با خودم گفتم اگه اينجورى باشه چه بد میشه ها. کلید رو انداختم توی درو رفتم توی خونه.
من_ سلام به همگى
صداى خودم تو خونه پيچيد اما مثل هميشه جوابى نيومد. يعنى آقا فرهاد امروز هم خونه تنهايى. پس خودت غذات رو گرم كن بخور، خودت لباسات رو بشور، خودت خونه رو مرتب كن، خودت كارهاتو بكن و شيطونى هم نكن.
شونه هام رو انداختم بالا رفتم تو اطاقم، هر تيكه از لباسم رو یه وری شوت كردم و ظرف غذا رو از يخچال كشيدم بيرون، بس که گرسنه بودم شروع كردم يخ يخ خوردن. هى ساعت رو نگاه ميكردم كه ببينم كى ميشه عصر من برم آموزشگاه.
چند ساعت بعد جلوى در آموزشگاه بودم، خودمو تو شیشه های كوچيكه در ورودى براى بار آخر نگاه كردم كه ببينم مرتبم يا نه. يه استرج ناز سفيد چسبون تنم كرده بودم كه بدنه عضله ایم رو قشنگ نشون ميداد و البته با شلوار لی آبى رنگ پام ست قشنگى شده بود. آروم آروم پله ها رو ميرفتم بالا. ضربان قلبم هم به طبع میرفت بالاتر. به خودم گفتم خوبه بابا تو ام چه خبرته انقدر استرس دارى؟ مگه باره اولته؟ اين مگه چه فرقى با قبلیا داره كه اينجورى نگرانى، شد كه شد نشدم كه نشد فداى سرت. اما اين حرفها هم فایده نداشت، احساس ميكردم گر گرفتم. رسيدم طبقه دوم، خدايا يه طبقه مونده. امروز بايد قال قضيه رو میکندم، دو روز شده بود که شب و روزم رو نمى فهمم. جلوى در ورودى طبقه سوم واستادم. آب دهنم رو قورت دادم و يه نفس عميق كشيدم رفتم سمت كلاسش، خوشبختانه در كلاس باز بود. با فاصله از کلاسشون واستادمو توى كلاس رو نگاه كردم. هرچی نگاه کردم ندیدمش. با خودم گفتم اِ، پس کجاست؟ هى اينور كلاس رو نگاه ميكردم هى اونور رو. صبر کردم تا چهره همه رو ببينم اما بعد از کمی تقلا مطمئن شدمتوی کلاس نیست. خودش تو كلاس نبود. به ذهنم رسيد شايد توی كلاس های دیگه داره شیطونی ميكنه، شروع كردم همه کلاسارو نگاه كردن، اما بازم دست از پا درازتر برگشتم سمت کلاسش که شاید یه اتفاقی پیش بیاد. توی همون موقع يكى از همون دو تا دختری که با پرستو منو اذیت میکردن از كلاس اومد بيرون. يه نگاه خريدارانه بهم كرد، گفت اگه دنبالِ دوستم ميگردى امروز نيومده. حسابی لبو لوچم آويزون شد. اما خودمو جمعو جور و كردم با بيحالى رفتم سمت در که برم سر كلاس زبان بشينم. رو صندلی نشسته بودم و واسه خودم با خودكار روش نقاشى ميكشيدم كه یهویی به ذهنم رسيد حداقل چند تا سؤال از دوستش بپرسم. سریع از پله ها دویدم پایین. جلوی کلاسشون که رسیدم دیدم استادشون سر كلاس نشسته. يكم طول كشيد تا اون دختره چشمش به من بیفته. وقتی منو دید با دستم بهش اشاره کردم که بياد بيرون. اون هم يكم اين پا اون پا كرد جعبه گوآش رو گرفت دستش به هواى عوض کردن آبش از كلاس اومد بيرون رفت سمتِ دستشویی. رفتم پيشش
؟؟؟_ چيه؟
من_ هيچى، يعنى هيچى که نه يه چند تا سؤال ازت داشتم
؟؟؟_ در مورد؟
من_ همون دوستت
؟؟؟_ خب؟
من_ اسمش چيه؟
؟؟؟_ ميخواى چى كار؟
من_ اى بابا چه گيرى کردیما، ميخوام بخورمش. مگه اسم رو چى كار ميكنن. ميخوام بدونم اسمش چيه
؟؟؟_ پرستو
من_ پرستو!! چه اسم قشنگى
قوطی گوآش رو پر آب كرد و داشت ميرفت سمتِ كلاس دوباره صداش زدم
من_ چند سالشه راستى؟
؟؟؟_ نميتونم بهت بگم
ميخواستم همون جا انگشت فاکم رو نشونش بدم بگم به درک اما منصرف شدم تو دلم گفتم واقعاً كه ریدم به این فرهنگ پایینت. غرورم اجازه نميداد منت كسيو كه اصلاً داخل آدم حساب نمى كردم بکشم. سرمو گرفتم بالا رفتم سمت کلاس خودم. رو صندلی نشستمو روش نوشتم پــرســتــو. **
به خودم اومدم تو ترافيك گير كرده بودم اما راه زيادى تا خود ميدون نمونده بود.
من_ عزيز من پياده ميشم، چقدر تقديم كنم؟
راننده_ نرخ روی شيشه زده شده، سیصد تومن
من_ يا حـسـيـن. سیصد تومــــــــن؟ چه خبره عمو
راننده_ چيه مگه تا حالا تاكسى سوار نشدى؟
من_ والا شدم اما اگه ميدونستم اينهمه قراره پول بدم پياده تا محل كارم پیاده گز ميكردم.
راننده_ به هر حال اين نرخ ماست. از اين به بعد حواستو جمع كن اگر برات سخته يه قرون پول دادن.
پول رو بهش دادمو از ماشين پياده شدم، به ماشينه يارو نگاه كردم داشت از هم وا ميرفت. شونه هام رو انداختم بالا گفتم طرف همچين ميگه يه قرون انگار میلیونره. اوغاتم تلخ شده بود، تو پیاده رو واستادم به پاهام نگاه كردم كه داشت تير ميكشيد، گفتم تقصير تو ديگه اگه درد نمى كردى منم مجبور نمى شدم انقدر پول بدم .نهایتش با صد تومن ميرسيدم. به خودم جواب دادم تا تو باشى ياد بگيرى درد رو تحمل كنى. مملكت گل بلبل همینه ديگه. بعضى ها پول دار به دنيا ميان باباهه ميريزه تو جیبشون بعضى ها هم بايد خودشون حركت كنن. توی اون هوای گرم با اون شیکم گرسنه که غار و غور راه افتادم سمتِ ايستگاهِ اتوبوس، بر خلا زمانی که خواستم تاکسی سوار شم کلی مجبور شدم سرپا واستادم تا یه اتوبوس بياد.

ادامه دارد ...

نویسنده : فــرهـــاد


Posted by Mandana at May 3, 2008