جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« دو نیمه سیب - قسمت 32 | بازگشت | دو نیمه سیب - آخرین قسمت »


دو نیمه سیب - قسمت 33


سعی می کردم یه کم لفتش بدم تا زمان بگذره و زیاد باهاش تنها نباشم . از عکس العمل های ناگهانیش می ترسیدم . دلم نمی خواست دوباره چیزی بگه و قاط بزنه .. ترجیح دادم خودمو با کارای خونه سرگرم کنم تا شاید نیما بخوابه .. هر چند می دونستم اون تا با من خدافظی درست و حسابی نکنه نمی خوابه امشب ...
تقریبا کارا تموم شد .. باز زنگ زدم به بابا .. مامان جواب داد .. ازش پرسیدم کی خونه این ؟ با اخم و تخم همیشگی شبای 13 بدرش که ناشی از خستگی راه و ترافیک بود گفت معلوم نیست .. شما بگیرین بخوابین .. یواشکی از نیما پرسید ازم .. گفتم بهتره.. یه کم با هم رفتیم بیرون .. الانم تو اتاقشه . داره وسایلشو جمع و جوور می کنه ..
بیچاره مامان فکر می کرد الان نیما خووب شده .. گفتم ما که فعلا بیداریم و باش خدافظی کردم .. دو تا چایی ریختم و رفتم سمت اتاق نیما ..
نشسته بود رو تختش و لپ تابشم رو پاش بود .. منو که تو اتاقش حس کرد سرشو آورد بالا و لبخندی زد . رفت کنار گفت بیا بشین .. لیوان چاییشو دادم دستشو خودمو جا کردم کنارش .. چشممو دوختم به عکسی که داشت می دید ... عکس تولد من بود .. مال سال پیش ... چقدر به نظرم نیما پیر شده بود .. نمیدونم چرا ؟ شاید به خاطر موهاش بود .. عکس دو تاییمون بود .. زل زده بودم بهش .. نگام کرد گفت یادته ؟ سرمو گذاشتم رو شونه اش و به زور گفتم آره .. یادش بخیر .. چقدر خوش بودیم ..
دستشو انداخت دوره گردنم و منو کشوند سمت خودش و آروم گفت الان دیگه خوش نیستی فینگیلی ؟
یه آهی از ته دل کشیدم و گفتم بی خیال نیما ... بی خیال
خودم عکسا رو رد کردم ببینم دیگه چی داره .. چند تا عکس هم از خودش بود عسلویه انداخته بود .. چقدر خوشتیپ بود .. لباس رسمی که می پوشید محشر میشد ... شروع کرد معرفی دوستاش .. یه کم از اونجا و دوستاش و کارش و محیطش برام تعریف کرد .. نگاش نمیکردم .. سرم رو شونه اش بود ... ولی صداشو با تموم وجودم گوش میدادم ..
بعد ازتموم شدن عکسا گفت ندا ...
همون طوری که تکیه داده بودم بهش گفتم هووم ؟
یه نفس عمیقی کشید و گفت من حال ندارم برم اونجا دیگه .. حوصله اونجا رو ندارم ..
با تعجب سرمو بلند کردم نگاش کردم و گفتم جااااااااانم ؟؟ یعنی چی ؟
خیلی جدی نگام کرد گفت بابا اونجا هیچ کسو نمی شناسم .. دورم از همه .. از تو دورم .. دلم تنگ میشه برات ..
بدون این که خودمو احساساتی نشون بدم مثل همیشه گفتم .. ببخشیدااااااااا مردی گفتن زنی گفتن .. پس چی فکر کردی ؟ تو مردی .. اگه نتونی این فاصله رو تحمل کنی دیگه هیچی که ...
یه پوز خندی زد و روشو کرد اون ور گفت چی میگی ندا .. اصلا متوجه میشی ؟
چیزی جوابشو ندادم .. فقفط به سر بی موش نگاه میکردم و دلم براش میسووخت .. ولی ترجیح دادم دیگه رفتنشو با اشک و آه بدتر نکنم ..
دستمو گذاشتم رو سرش و اروم نازش کردم . گفتم میدونم نیما .. به خدا برا منم سخته .. من بدون تو مي ميرم ... ولی چی کار کنیم آخه ؟ اونجا جای خووبیه برای رشد کردن تو .. برای آینده ات .. نمیخوای همیشه اونجا باشی که . شاید اینجا یه کاری برات پیدا شد و برگشتی .. مگه امیر نیست بیچاره میره تا دبی از بعد از عید .. جای اون بودی چی کار میکردی ؟
سرشو برگردوند و گفت چه میدونم .. به خدا دارم خل میشم .. اصلا باورم نمیشه دیگه تو رو نمی بینم تا دو سه ماه دیگه .. اصلا نمیتونم تحمل کنم ..
با لبخند گفتم عزیززززززززززم .. زنگ میزنم .. با هم حرف میزنیم ..
خندیدم گفتم اصلا وب کمو برا چی ساختن ؟ همدیگه رو می بینیم ...
با ناراحتی تو چشام نگاه کرد و گفت ندا .. یه مکثی کرد و بعد آروم گفت .. من میخوام حست کنم .. نه از پشت مانیتور ..
سرشو برای چندمین بار نوازش کردم و گفتم می گذره عزیزم .. به خدا عادت میکنی .. یه کمم از این فشاری که الان روت هست خلاص میشی . سرت گرم میشه با کار یه کم این جریاناتو فراموش میکنی و بهتر میشی ..
دستشو کشید به سرش و یه نفس عمیقی کشید و گفت نمیدونم .. نمیدونم ..
با خنده گفتم حالا چاییتو بخور سرد شد ..
جفتمون چاییامونو خوردیم و اومدم پاشم برم بذارمشون تو اشپزخونه دستمو گرفت گفت بشین .. ولش کن .. اینجا باش .. میخوام تا می تونم امشب کنارت باشم ...
با تردید نگاش کردم و آروم نشستم رو تخت ..
دستشو انداخت گردن من و اروم زیر گوشم گفت امشبم مثه شب آخر میذاری پیشت بخوابم ؟
از حرف زدنش زیر گوشم قلقلکم اومد .. نمی دونستم دو دقیقه دیگه چه واکنشي نشون میده . میترسیدم .. ولی بدون فکر کردن به این چیزا اروم گفتم حتمااا ..
با عجله پا شد رفت چراغ اتاقشو خاموش کرد ..
منم عین بهت زده ها نگاش می کردم .. واقعا قابل پیش بینی نبود کاراش ..
برگشت سمت من و خوابید رو تخت . منم عین آدم آهنی دراز کشیدم کنارش .. سرمو بلند کرد و دستشو گذاشت زیر سرم .. صورتم روی بازوی نرمش قرار گرفت .. خودشم رو پهلو خوابید که جای بیشتری برای منم باشه .. صورت به صورت خوابیدم روبروی هم .. اون یکی دستشم انداخت دوره کمرم و با تمام وجودش منو کشوند تو بغلش و یه آهیییییی کشید ..
جرات انجام دادن هیچ کاری رو نداشتم .. ترجیح دادم خودش اگه میخواد کاری بکنه شروع کنه .. نه من .. تا دیگه نخوام واکنشای عصبیشو ببینم .. صورتشو گذاشته بود کنار گردنم و نفسای آروم میکشید .. خب منم آدم بودم .. یه جوری میشدم .. فکرشم نمیکردم ..تک و تنها ... تو بغل نیما .. عشقم .. برخورد نفسای داغش با گردنم ..
با خنده گفتم نفس نکش قلقلکم میاد ..
سریع خودشو صاف کرد و اون یکی دستشو خم کرد گذاشت زیر سرش ..
حالا راحت تر شدم .. دستمو انداختم روی شکمش و گفتم بخوابیم نیمایی ؟
با همون لحن آروم همیشگیش گفت ندا ..
حلقه دستمو محکم تر کردم و گفتم جوون ندا ؟
- تو فکر میکنی چی میشه ؟
میدونستم منظورش چیه .. گفتم چه میدونم والا .. چی بگم ؟
- میگم ندایی .. من رفتم مواظب خودت باشیاااااااا .. زیادم غصه نخور ..گریه نکن .. باشه ؟
بی اختیار لبخندی نشست رولبام .. گفتم چشم .. تو خووب باش اونجا منم خووبم .. قول میدم .. حسابی درسمو بخونم تا برا تابستون که میای کلی با هم خوش بگذرونیم ..
- تا خدا چی بخواد ..
بدون این که جوابشو بدم گفتم نیما من خسته ام بخوابم ؟
- بخواب ناز گل من .. بخواب ..
بعد شروع کرد با همون دستش که زیر سرم بود باموهام بازی کردن .. و زیر لبی میگفت .. بخواب زندگی من.. بخواب ناز من .. بخواب عشق من ...
بعد از چند دقیقه احساس کردم دولا شد رو من .. بدون این که عکس العملی نشون بدم چشمامو به هم فشار میدادم و خودمو زدم به خواب .. هر چند اون میدونست من تو دو دقیقه خوابم نمیبره !!!
با دو تادستاش موهامو نوازش کرد و حرکت لباشو روی موهام احساس کردم ... نزدیک پنج دقیقه فقط داشت منو میبوسید و نوازش میکرد ..از حرکت دستاش رو سرم ارامش میگرفتم .. خودمو بیشتر تو دلش جا کردم و سرمو بالاتر بردم جوری که به گردنش نزدیک شد .. به دلیل لمس صورتم با پوست گردنش چشمام باز شد .. با شیطنت سرمو بردم بالا و گردنشو یه بوس ریز کردم ... هیچ عکس العملی غیر از یه آه خفیف نشون نداد .. ترجیح دادم بیشتر از این اذیتش نکنم .. دوباره خودمو بردم پایین تر و چسبیدم بش و چشمامو بستم .. نیما هم برگشت سر جاش و به ظاهر خوابید ..
با چشای بسته گفتم نیماا ..
موهامو یه دستی کشید و گفت جان ؟
گفتم مامان اینا بیان ضایعس ما رو اینجا ببیننا ..
دوباره موهامو دست کشید و گفت تو بخواب من بیدارم .. صدات میکنم ..
خیالم راحت شد .. واقعا خسته بودم .. کاری نکرده بودم ولی فشاری رو مغزم اومده بود امروز و روزای قبل که واقعا خسته ام کرده بود ..
چشمامو بستم و برای دومین بار تو اغوش نيما خوابم برد ..
.
.
.
احساس خیلی قشنگی داشتم .. نمی فهمیدم چرا .. فقط دلم میخواست خواب نباشه .. جرات باز کردن چشمامو نداشتم .. میخواستم لذت ببرم .. صورتم داشت غرق بوسه میشد .. با یاد آوری این که چند ساعت قبل پیش نیما بودم و تو بغلش خوابیدم به سرعت چشامو باز کردم .. بعله .. خود نیما بود .. خواب نبود .. چراغ روشن بود .. نیما پایین تخت نشسته بود .. داشت صورتمو میبوسید ..
با تعجب نگاش کردم .. لبخندی بهم زد و گفت بیدار شدی بالاخره ؟
پا شدم نشستم گفتم چی شده ؟
خیلی ریلکس گفت پاشو مامانینا اومدن .. برو تو اتاق خودت بخواب ..
خیلی هول شدم گفتم کووشن ؟ کجان ؟ اومدن تو ؟
دستامو گرفت گفت انفدر نتررررررس .. چیزی نشده که .. نه تو حیاطن تازه .. پاشو عزیزم برو تو اتاق خودت بخواب ..
با گیجی پا شدم یه نگاه به نیما کردم و رفتم پشت پنجره اتاقش .. اره .. مامان و بابا تو حیاط بودن .. برگشتم سمتش گفتم کی اومدن ؟
گفت یه دو دقیقه اس .. منم از اون موقعی که اومدن دارم بیدارت میکنم ..
با لبخند گفتم اینطوری بیدار میکنی همه رو ؟
اومد سمتم گفت همه رو که نه ..
سرشو آورد پایین و پیشونیمو بوسید گفت عشقمو ..
نیشم باز شده بود عینه ضایعا ..
خندیدم بش و گفتم خیلی بلایی نیما ..
با خنده گفت برو بخواب عزیزم . برو .. شبت به خیر ..
رفتم تو اتاق خودم و ولو شدم تو تختم .. یه کم به لحظه های نابی که چند دقیقه پیش داشتم فکر کردم و بی اختیار چشمام رو هم رفت و بازم خوابم برد ..
.
.
.
.
با سر و صدای تی وی از خواب پا شدم .. اه .. بازم تعطیلات تموم شد .. اه .. چقدر چندش .. چقدر بدم می اومد از این که بعد یه مدت طولانی تعطیلات تموم بشه و همه چیز برگرده سر جاش .. دلم گرفت . از این که نیما میخواد بره و دیگه تا دو سه ماه بعد پیداش نمیشه
با غر غر از جام پا شدم .. رفتم بیرون .. طبق معمول تی وی روشن بود و هیچ کسم نگاه نمیکرد .. همه بودن .. بابا ..مامان .. نیما .. مثل این که من فقط خواب بودم .. ساعتو نگاه کردم .. 8 بود .. نیما 11 پرواز داشت .. آخرین لحظه های بودن با نیما داشت میگذشت ..
یه سلامی کردم و رفتم دست و صورتمو شستم و نشستم پشت میز صبحونه و خیره شدم به سفره .. همه چیز بود .. انگار هیچ مشکلی نیست .. همه چیز سر جاش بود .. مامان می خندید .. بابا سر حال بود .. من و نیما ولی تو خودمون بودیم .. این مرتیکه مجری هم هی عر عر میکرد اون تو و داد و بیداد میکرد ..
برگشتم سمت مامان و گفتم دیشب کی اومدین ؟
همونطوری که چایی میریخت برام گفت خواب بودی .. طرفای 2 بود .. جاتون خیلی خالی بود .. همه سراغتونو گرفتن ..
شما کجا رفتین ؟
شونه هامو انداختم بالا و گفتم هیچی بابا نیم ساعت رفتیم دم همین پارک .. یه قدمی زدیم و اومدیم خونه ..
بعد یه دفعه یادم اومد با خنده گفتم .. مامان خانووم شام درست کردم دیشب .. نیماهم خورد کلیییییییییی تعریف کرد ازم ..
نیما هم سرشو آورد بالا و گفت واقعااااا خووب شده بود مامان .. امروز بخورش برا ناهار میبینی چی میگم ..
مامانم یه لبخند رضایت زد و گفت به به .. چه کارا.. از کی تا حالا ؟
بابامم باز شوخیش گل کرد و گفت خانوم اینا رو باید تنها گذاشت .. نباشی بالا سرشون هی بشون برسی غذا تو دهنشون بکنی ، تا خودشونو جمع کنن و این چیزا رو یاد بگیرن ..
یه کم تیکه میکه بار هم کردیم سر صبحونه و با شوخی و خنده پا شدم و هر کی رفت دنبال کار خودش ..
به بابا گفتم بابا ما هم میریم فرودگاه ؟
بابام یه نگاه به نیما کرد و گفت بیایم نیما ؟؟؟ لازمه ؟
برگشتم به نیما نگاه کردم
گفت نه .. اصلا .. چه کاریه .. خودم میرم ..
با حرص گفتم ئهههههه .. یعنی چی ؟ باید بریم .. من میخوام برم ..
بابام گفت برو . من حال ندارم بیام برسونمت و بیارمتاااا ..
برگشتم سمت نیما .. بهم اشاره کرد گفت بیا تو اتاق ..
خودشم رفت ..
پشت سرش رفتم تو اتاقش و گفتم چیه ؟ چی شده ؟
برگشت سمتم و گفت بی خیال اومدن شو ندا .. برا جفتمون بهتره .. اوکی ؟
با نارحتی نگاش کردم و گفتم چرا آخه ؟
اومد سمتم و دستامو گرفت گفت موقع رفتن دلم می گیره.. نمیخوام اونجا باشی .. بدتر میشم .. به خاطر من .. باشه ؟
یه دونه اشک افتاد پایین واسه خودش و داشت لیییییییز میخورد می اومد پایین .. با ناراحتی سرمو تکون دادم گفتم چشم .. هر چی تو بگی ..
سرمو گرفت تو دستاشو بوسیدش .. دم گوشم گفت مرسی .. مرسی که همیشه درکم میکنی ... واسه همه چیز ممنون ندا ..
اشکام هول شدن .. تند تند ریختن بیرون .. بغض جا مونده از دیروز داشت خودشو خالی میکرد .. جلوشو به زور نگه داشتم .. داشتم خفه میشدم .. زود از اتاقش اومدم بیرون و رفتم تو اتاق خودم و سرمو گذاشتم رو بالشت و زار زار گریه کردم .. جرئت نمیکردم با صدا گریه کنم .. خیلی خفیف ناله میکردم .. اگه مامان یا بابا می دیدن منو پیش خودشون بالاخره یه فکرایی میکردن .. نیم ساعتی تو حال خودم بودم .. یاد تمام خاطرات این 13 روز افتادم .. از اون شب عید باور نکردنی و حضور نیما .. اتاقک پشت مغازه و اولین بوسه عشقمون .. دعوام با نیما .. سیزده بدر خاص خودمون .. دومین شب ارامشی که تو بغلش داشتم .. با یاد تک تکشون سیل اشک بود که از چشمام میریخت .. به حال و روز خودم و بخت و اقبالم برای صدمین بار لعنت فرستادم و اشک ریختم ..
.
.
ساعت 9:30 بود .. نیما حاضر شده بود .. اومد دم اتاقم .. منو با اون شکل و قیافه دید بیچاره حالش گرفته شد .. اومد نشست پایین تخت و دستشو کشید رو موهام گفت ..مگه قول ندادی گریه نکنی ؟ چرا با چشات این کارو میکنی ؟
با بغض گفتم چیزی نیست .. تموم شد .. تو برو به سلامت .. مواظب خودت باش ..
لبخندی زد و گفت دوست دارم همیشه شاد ببینمت .. نبینم غمتو فینگیلیه من.. باشه ؟
صورتشو بوسیدم و گفتم چشم .. رسیدی زنگ بزن .. نگرانتم ..
بلند شد و دست منم کشید دنبال خودش و منو بلند کرد .. گفت چشششششم .. حتما تا رسیدم زنگ میزنم ..
با هم از اتاق اومدیم بیرون
زود رفتم دستشوویی و صورتمو شستم و اومدم بیرون ..
با مامان و بابا و نیما رفتیم تو حیاط .. حياطمون چقدر قشنگ شده بود . گلها همه باز شده بود . زندگي تو حياطمون جريان داشت . آخه مثلا بهار بود . ولي واسه من ... بهار هم مثل پائيز بود . چقدر اونروز به نظرم زشت مي اومد . مامان انگار تازه فهمیده باشه چی میخواد بشه .. با چشای اشکی تک پسرشو نگاه میکرد .. قرانم دست بابا بود .. بی اختیار رفتم تو اتاقم و گوشیمو برداشتم .. میخواستم از آخرین لحظه فیلم بگیرم برای یادگاری .. شروع کردم از دمه در به فیلم گرفتن .. به نيما گفتم نيما يه جمله تو دوربين بگو ... نيما تو دوربين نگاه كرد و گفت اين مسخره بازيها چيه ؟ زود بر مي گردم . دلم واسه همتون تنگ مي شه .
تنها کسی که می خندید بابا بود .. نبما تو خودش بود .. مامان با اشک همراهیش میکرد .. منم که عین دیوونه ها .. میخواستم زار بزنم ولی می خندیدم فقط واسه نیما .. دمه در با همه روبوسی کرد .. گوشیو دادم دست بابا و رفتم تو بغلش ..مثه همیشه پیشونیمو بوسید و گفت من رفتم ندا . مواظب خودت باش .. مواظب مامان باش . گريه نكني ها . من قلبم مي گيره
بعد بلند گفت رسیدم زنگ میزنم .. خدافظ
آخرین صحنه فیلم بسته شدن در بود ..

ادامه دارد ...

نویسنده : بهـــناز


Posted by Mandana at April 27, 2008