« دو نیمه سیب - قسمت 31 | بازگشت | دو نیمه سیب - قسمت 33 »
دو نیمه سیب - قسمت 32
یه دفعه بدون هییییییییییییییییچ فکری که بکنم با چشمای اشکی سرمو بردم بالا و لبامو گذاشتم رو لباش .. فقط فشار دادم .. نفس عمیقی کشید . سرمو با شدت گرفت تو دستاش و منو به خودش فشار داد ... اشکام میریختن رو لبامون .. مزه شوری لبامو گرفته بود .. موهامو با دستاش نواز میکرد ولی دست من روی سری بود که هیچ مویی نداشت .. قلبم تند تند میزد .. نفسام سرعت گرفتن .. چشامو دوختم به چشاشو و بانهایت عشقم بهش گفتم خیلی دوستت دارم نیما .. خیلیییییییییی ...
نيما منو محكم كشيد تو بغلش و محكمتر لبامو بوسيد . تقريبا لبامو كشيد تو دهنش . انگار از لباش انرژي وارد دهنم مي شد و همه بدنم رو مي گرفت . رو ابرها بودم كه يهو نيما پرتم كرد عقب و بلند شد وايستاد . اونقدر سريع و بيمقدمه اينكارو كرد كه فكر كردم كسي اومد . سريع برگشتم و در اطاقو نگاه كردم . ولي هيچ كس نبود . برگشتم به نيما بگم چته كه ديدم داره با كف دستش مي زنه رو پيشونيشو داد مي زنه خداااااااااااااا خدا منو بكش خداااااااااا . بعد همچين با مشت كوبيد رو ميز كه بشقابها پريدن بالا
- ندا چرا با من اينكارو مي كني ؟ لعنتي چرا اينكارو مي كني ؟
و شروع كرد گريه كردن
هنوز نفهميده بودم جريان چيه ؟ فكر مي كردم ديوونه شده
- چيه ؟ چيكار كردم مگه ؟ چرا اينجوري مي كني ؟
همونجوري كه گريه مي كرد با بغض گفت
- يه عمر به دختراي مردم به چشم خواهر خودم نگاه كردم . سعي كردم دست از پا خطا نكنم . چشم دنبال ناموس كسي نباشه . حالا من آشغال به خواهر خودم به چشم دختراي مردم نگاه مي كنم . چشمم دنبال ناموس خودمه . مي فهمي ؟ من فقط به درد مردن مي خورم
دوباره نشست پشت ميز و سرشو گرفت بين دستاش و شروع كرد هق هق كردن . دقيقا قاطي كرده بود . رفتم طرفش . ترسيدم باز پسم بزنه . وايسادم كنارش . با احتياط دستمو گذاشتم رو شونه اش و گفتم نيما اين چه حرفيه ؟ تو كجا چشمت دنبال من بوده . مگه با من چيكار كردي ؟
يهو سرشو گذاشت تو بغلم و عين بچه ها شروع كرد گريه كردن
- ندا به خدا من دوست دارم . به خدا دوست دارم . نمي خواستم به اينجا بكشه . به خدا همه كس مني ندا . به جون خودت من هيچوقت به چشم هوس به تو نگاه نمي كنم .
همونجوري كه كنارش وايساده بودم سرشو بوسيدم و نوازش كردم و گفتم مي دونم ديوونه مي دونم . احتياج نيست اينقدر قسم بخوري
نمی دونستم باید با هم چجوری رفتار کنیم ؟ عشقولانه باشه ؟ جدی باشیم ؟ محبت بکنیم به هم ؟ هر دفعه نیما یه واکنشی نشون میداد .. نمیشد حدس زد بعد از انجام هر کاری چه عکس العملی نشون می ده ..
يه كم كه آرو شد گفتم بيا . بيا داداشي بقيه ناهارتو بخور . خدا نكرده مي ميري ها
با چشماي اشكيش نگام كرد . نگاهش پر از عشق بود . بيشتر از همه دفعاتي كه ديده بودم . از کارم و تصمیم مشترکم با وجدانم راضی بودم .. يه قاشق غذا گذاشتم دهنش . عين مادرها . همونجوري كه نگام مي كرد دهنشو باز كرد و غذا رو خورد . يه قاشق ديگه هم گذاشتم دهنش . اگه قاشقو ازم نمي گرفت همه شو بهش مي دادم . ولي انگار معذب بود . دستمو آورد بالا . روي دستمو بوسيد و قاشقو ازم گرفت .
ناهارشو که تموم کرد کمکم جمع و جور کرد .. خیلی ساکت بود شاید 90 % گفتگوی بینمون از طرف من بود .. نیمای شاد و شنگوولی که خونه رو رو سرش میذاشت وقتی بود حالا به زور یه کلمه از زیر زبونش می کشیدم بیرون ..
کارا رو که انجام دادم برگشتم دیدیم نیست .. رفته بود تو اتاق خودش .. براش چایی ریختم و رفتم پیشش ... چمدونشو گذاشته بود جلوش و داشت وسایلشو دوباره جمع می کرد .. خاطرات اون شب باز اومد جلوی چشمام . چقدر اشک ریختم سر بستن چمدونش .. چقدر اون موقع خووب بود .. بازم افسوس خوردم که چرا راز دلمو بهش گفتم و رفتم تو .. چاییشو گذاشتم کنار دستش .. ترجیح دادم همش کنارش نباشم تا بازم از اون عکس العمل های هيستريكش نشون نده ... با لبخند گفتم نیما من تو اتاق خودمم . تحقیق یلدا رو باید تایپ کنم کاریم داشتی صدام کن ..
با چشمای پر از غم نگام کرد و سرشو به نشونه تائید تکون داد . دوباره مشغول کارای خودش شد ..
تمام ذهنم مشغول بود که خدایا من چی کار باید بکنم ؟ الان خووب شده یعنی ؟ بازم حرف می خواد باش بزنم ؟؟ من که حرفی نزدم .. در کل صبح تا حالا فقط یه ذره با هم حرف زدیم ... حوصله تایپ هم نداشتم .... دراز کشیدم رو تخت و چشمامو دوختم به سقف .. طبق معمول مرور خاطرات میکردم ... احساس میکردم بره اونجا بهتر میشه .. یه جورایی خوشحال بودم داره میره .. اونجا سرش گرم کاره .. منم دائم جلوی چشمش نیستم .. شاید بتونه راحت تر فکر کنه و راحت تر تصمیم بگیره ..
چه اوضاع قر و قاطی بود .. واقعا خسته شده بودم از زندگی ... آهی کشیدم و لحافو کشیدم رو خودم . بهتردیدم که یه ذره بخوابم و به این مغز بیچاره یه ذره استراحت بدم ..
نمیدونم چرا تو این چند وقت یاد شهروز می افتادم .. یه بارم خوابشو دیده بودم .. چی شد ؟ شهروز کجاست الان ؟ چی به سرش آوردیم ما حالا خودمون تو چه شرایطی هستیم ... نمیدونم .. شاید حقش بود .. مطمئنا حقش بود .. چشم چپم از شدت فشار وارد شده به مغزم میسوووخت ... سرم درد میکرد .. چشمامو بستم و خیلی سریع تر از اون چیزی که فکر کنم خوابم برد ...
.
.
.
احساس میکردم داره زلزله میاد .. تکون می خوردم ولی نمیدونستم برای چی ؟ چشمام باز نمیشد .. می ترسیدم .. یه داد خفیف کشیدم و با وحشت از خواب پریدم .. نفس نفس میزدم .. نیما بالای سرم بود .. داشت تکونم میداد ... با نگرانی خیره شد بهم .. پرسید چی شده نداااااااا ؟ چرا انقدر تو خواب ناله میکردی ؟؟؟
نشستم تو جام و دستمو گذاشتم رو سرم .. قلبم مثه چی د اشت میزد .. خواب دیده بودم ولی یادم نمی اومد .. یادمه تو خواب خیلی گریه کردم ولی یادم نمی اومد چه خوابی دیدم .. داشتم خل می شدم .. برگشتم سمت نیما ... دستاشو حلقه کرد دور گردنم . با بهت خیره شدم به ساعت دیواری اتاقم .. نفس هام آروم شد .. خودمو کشیدم عقب گفتم نیما من چی میگفتم تو خواب ؟؟؟
با ناراحتی گفت خیلی پریشوون بودی .. خواب دیدی ؟
نگاش کردم گفتم آره آره ولی یادم نیست چی دیدم !!!
خوب شد بیدارم کردی ... داشتم خفه میشدم .. خیلی تکون می خوردم .. انگار زلزله می اومد ..
لبخندی زد وگفت من بودم داشتم تکونت میدادم .. اصلا بیدار نمیشدی .. خیلی ترسیدم ..
دو تا دستامو گذاشتم دو طرف صورتش گفتم ببخشید عزیزم .. نگرانت کردم .. ببخشید ..
دستامو یه بوس کوچولو کرد و گفت پاشو .. پاشو بریم بیرون یه کم بچرخیم ..
تکیه دادم به دیوار گفتم کجا بریم ؟؟؟؟؟
دستمو گرفت کشید خندید گفت پاشو بریم نحسی 13 می گیرتموناااااااااااا
لبخند کمرنگی زدم و تو دلم گفتم فعلا نحسی ندا گرفته تو رو ... نحسی عشق ندا ..
با گنگی گفتم کجا بریم حالا ؟
پا شد از رو تخت و گفت من میرم حاضر شم زود باش یه جا میریم دیگه ..
.
.
نیم ساعت بعد تو کوچه بودیم ... ساعت طرفای 5 بود ... پیاده رفتیم سمت پارک نزدیک خونمون .. نیما گفت می خواد تا شب بیرون باشیم بگردیم .. تصمیم خوبی بود .. شاید از این حال و هوا در می اومد ..
دوربینم برداشت گفت میخوام تا می تونیم امروز از خودمون عکس بگیریم ..
دستای سردش دستامو گرفته بود و هم قدم با هم رفتیم سمت پارک .. هیچی نمی گفت ..
مردمو نگاه می کردیم .. چقدرهمه خوش بودن .. روز آخر تعطیلات همه اومده بودن بیرون و واسه خودشون عشق می کردن .. اصلا انگار هیچ غمی ندارن .. یه لحظه گفتم کاش من و نیما هم می رفتیم باغ . شاید از این تو خونه نشستن بهتر بود ..
رسیدیم دم در اصلی پارک ... اروم گفت چقدر شلووغه ...
با خنده گفتم نا سلامتی 13 بدره هاااا ... ما تو خونه نشسته بودیم . مردم واسه خودشون از صبح دارن خوش می گذرونن ..
دستمو یه کم فشار داد و لبخند کمرنگی بهم زد و همراه با من قدم میزد .. نگاش بیشتر رو مردم بود .. تو چهره اش غم موج میزد .. سکوتش بیشتر آزار دهنده بود ..
یه دفعه با هیجان گفتم نیمااااااا زنگ بزنیم یلدا و پویا هم بیان ؟؟
بدون این که نگام کنه دستمو فشار داد و اروم گفت میخوام باهات تنها باشم ...
پکر شدم .. شاید اگه اونا می اومدن یه کم می گفتیم و می خندیدم روحیه اش بهتر میشد .. ولی انگار نمی خواست از این حال و هوا در بیاد ..
با نگرانی از این که قاط نزنه گفتم امیر چی ؟ نیخوای ببینیش ؟ اونم میره دیگه نمی بینيش هااااااااااااا ...
فقط دستمو فشار داد فهمیدم منظورش چیه ..
با چشاش دنبال یه جای خوب میگشت .. آخرم پیدا کرد ..
برگشت سمتم گفت بریم اونجا ...
جای سوزن انداختن نبود ولی خب جا واسه ما دو نفر بود ...
زیر انداز کوچولویی که برداشته بودیمو پهن کردم و دو تایی نشستیم روش
نیما سرشو به درخت پشت سرش تکیه داد و چشاشو بست ..
دوربینو برداشتم و با شیطنت گفتم یه عکس ازش بگیرم
رفتم یواشکی عقب و سریع یه عکس ازش گرفتم ..
عکسو که نگاه کردم قلبم گرفت .. خنده رو لبم خشک شد .. چقدر غم انگیز بود .. اومدم پاکش کنم دلم نیومد .. خواستم یادگاری نگه دارم ازش ..
یه چشمشو باز کرد گفت فینگیلی عکس از کی گرفتی ؟؟
عکسو بش نشون دادم فقط نگاش کرد هیچی نگفت ...
صاف نشست و زل زد به مردم دوروبرمون .. یه کم که نگاشون کرد گفت ندااااا
مشغول بازی با دوربین بودم گفتم هووم ؟
همونطوری که مردمو نگاه می کرد گفت فکر میکنی همه اینا خوشن ؟ دارن اینطوری میخندن ؟
یه نگاهی به مردم پشت سرم کردم و گفتم چه میدونم .. حتما خوشن دیگه وگرنه آدم الکی که نمی خنده ...
همونطوری که تو فکر بود گفت خیلی جالبه ااا .. کی فکر میکنه کی میمیره ؟ کی میدونه ؟ همینایی که دارن اینطوری از زندگی لذت میبرن معلوم نیست 1 ساعت دیگه زنده باشن یا نه ..
با بهت بهش نگاه کردم و ترجیح دادم هیچی نگم ...
- کی میدونه تو دل اونی که اونجا نشسته چیه ؟ از کجا معلوم به آخر خط نرسیده ؟؟ شايد آرزوي مردن مي كنه
با تعجب سرمو آوردم بالا گفتم نیما اومدیم بیرون خیر سرمون از این فکرا بیایم بیروناااااااااااا کوتا میای یا بازم میخوای ادامه بدی ؟
برگشتم سمت صورتم گفت بذار بگم اروم میشم ...
سرشو باز تکیه داد به درخت . نگاهشو دوخت به من وگفت این دنیا هیچی برامون نداره جز دردسر و بدبختی ... همینا رو می بینی دارن میخندن و بازی میکنن ؟ هر کدومشون تو دلشون هزار تاغم و غصه دارن ... چاره ای ندارن .. مجبورم این دنیا رو تحمل کنن ..
سرمو آوردم بالا و با جدیت گفتم نیما اومديم خوش بگذرونيم . میشه انقدر از این بحثای فلسفی نکنی با من ؟؟؟
با چشای پر از غصه اش نگام کرد و پلکاشو باز و بسته کرد و گفت چشم ...
بعد با هیجان گفت اصلا پاشو عکس بگیریم .. این که دیگه اذیتت نمیکنه ؟
با خنده گفتم نه به شرطی که از خودتم بگیرم ..
چشمکی بهم زد و گفت تو اول کنار همین درخت بشین یه دونه بگیرم ازت ..
تا نیم ساعت بعدش ما همچنان داشتیم از هم عکس میگرفتیم .. یه دختره رو هم صدا کردم چند تا دوتایی ازمون گرفت
نشستیم رو صندلی دونه دونه عکسارو نگاه کردیم .. خیلی قشنگ شده بود ..
بهم گفت ندا یادت باشه اینارو با خودم ببرم ..
انقدر با هم قدم زدیم که دیگه واقعا پاهامون درد گرفته بود .. دستامو ول نمیکرد ... چند وقت یه بارم یه فشاری بهش میداد که بدونم حواسش بهم هست .. چقدر دوس داشتم اینطوری باهاش برم بیرون و خوش بگذرونم ...
یه کم هم رفتیم زمین بازی طبق معمول بچه بازی من گل کرد و کلی هم عکس اونجا گرفت از من .. بچه های بیچاره حرصشون گرفته بود از من که نوبتشونو گرفتم با این قد و هیکل ...
نیما به حرف اومده بود .. میخندید .. پارکو شاید ده بار دور زدیم .. یه کم می نشستیم و دوباره باز قدم میزدیم .. خبری از حرفای عاشقانه نبود ولی شاد بودیم .. فقط شوخی میکردیم با هم .. دلم میخواست تمام ناراحتی های این چند روزه رو از دلش بیرون کنم .. با دل خوش بره اونجا برای کار .. ولی میدونستم تا برسیم خونه بازم روز از نو روزی از نو ..
یه کم چیز میز خوردیم و دیگه با تاریکی هوا نیما گفت بریم خونه ؟؟
دلم نمی خواست تو اون غم خونه پامو بذارم .. حداقل تا مامان اینا نیومدن ..
گفتم نمیشه بازم بیرون باشیم ؟
اصلا بریم شام بخوریم ؟
به ساعتش نگاه کرد گفت ساعت 8 ئه ... شام ؟
با خنده و شیطنت گفتم برای با هم بودن بهونه خوبیه اااا ...
لبخند آرومی زد بهم و گفت یه چیزی بگم ؟
وایسادم گفت چی ؟
گفت میخوام امشب تو شام درست کنی برام .. میتونی یا خسته ای ؟
با ذوق دستامو زدم به هم و گفتم وایییییییییییی راست میگی ؟؟؟؟؟ آره چرا نتونم ؟ چی میخوای ؟
چشمکی زد و گفت هیچ فرقی نداره . فقط دست پخت تو باشه کافیه ..
با ذوق گفتم پس بدو بریم خونه که دیرم شده ...
با خستگی زیادی وارد خونه شدیم .. نیما گفت میره دوش بگیره منم سریع لباسامو عوض کردم و رفتم سر وقت آشپزخونه
از اونجایی که قرمه سبزیو بهتر از همه چیز درست می کردم تصمیم گرفتم همونو درست کنم .. تا نیما از حموم بیرون اومد من در زودپزو بستم و خورشتو گذاشته بودم ... برنجم خیس کردم و رفتم تو اتاقش با خنده گفتم به به چه بویی میاد ....
با تعجب گفت چه بویییییییییی ؟
خندیدم گفتم بوی قرمه سبزیییی
چشای غمگینش برقی زد و گفت درست کردی مگه ؟
گفتم خورشتشو گذاشتم تا یه ساعت و نیم دیگه غذا حاضره .. امری ندارید قرباااااااااان ؟؟
سرمو خم کردم جلوش به حالت تعظیم
سرمو با دستاش گرفت و آورد بالا پیشونیمو بوس کرد و گفت مرسی عزیزم .. مرسیییی
لپشو کشیدم و با عجله گفتم من برم برنج و درست کنم پس
خودمو حسابی مشغول کرده بودم .. نمیخواستم باش زیاد باشم تا بره تو فاز غم دوباره ..
دوربین به دست رفت تو اتاق من و گفت ندا عکسارو برای تو هم میریزم ..
بلند گفتم صدام کن بیام ببینم ..
یه دستم تو سالاد بود یه دستم به برنج ..
صدام کرد برم عکسارو ببینم .. دوباره بلند گفتم میام بذار برنجو دم کنم ..
سریع همه چیزو جمع و جور کردم و رفتم تو اتاقم ..
گفتم کوو کوو ؟
عکسارو دونه دونه بهم نشون داد ..
با این که ظاهرا داشتیم میخندیدم ولی واقعا غم تووجود جفتمون مشخص بود .. عکس اولی نیما که دیگه کاملا نشون دهنده حال درونیش بود .. پشیمون شدم که چرا اون عکسو گرفتم ..
برای اين که باز حرفی زده نشه گفتم من برم سالادمو درست کنم .. راستی .. از اون سسای مخصوص نیمایی میای درست کنی ؟
خندید و گفت میام الان میام
تمام فکرم پیش نیما بود .. نمی دونستم الان خووب شده یا بازم ممکنه از اون واکنشای بداخلاقی نشون بده ؟
سالادم درست کردم و نیما هم مشغول سس درست کردن بود .. سسای نیما تو فامیل معروف بود .. یه مدت یه دوستی داشت تو رستوران کار می کرد ... طرز درست کردنشو از اون یاد گرفته بود ... جایی مهمونی هم میرفتیم همه از نیما می پرسیدن چجوری درست کنن ..
خلاصه در ظاهر به کلی عوض شده بود .. نمی دونستم تو فکرش الان چیه ؟ داره کجاها سیر میکنه ..ساکت بود بازم . ولی خوب از اون همه گریه و ناله و افسردگی فعلا خبری نبود ..
شام آماده شد و نیما با به به و چه چهی که نمیدونم تعارفی بود یا واقعی بود شامشو تا قاشق آخر خورد .. خیلی خوشحال بودم که انقدر سر حال تر از صبح شده ..
انصافا هم خوش مزه شده بود ..
من جمع و جور کردم و نیماهم زنگ زد به بابا .. تو راه بودن .. ولی تو ترافیک .. می دونستم آخر شب میرسن . هر سال همین جریان بود ..
یه لحظه فکر کردم که یعنی 13 بدر سال دیگه چی شده ؟ جریان من و نیما به کجا کشیده ؟ سال دیگه من و نیما میریم باغ ؟ کجاییم ؟؟
تلفنو که قطع کرد اومد پیش من و بهم گفت که بابا و مامان چیا گفتن .. بعد تكيه داد به یخچال و زل زدم بهم .. منم کارامو می کردم و سعی میکردم نشون بدم که حواسم بهش نیست ..
میدونستم خیلی مصنوعی خودمو به کوچه علی چپ زدم ..
برگشتم سمتش نگاش کردم گفتم چیه ؟ با خنده گفتم نیگا داره ؟
لبخندی بهم زد و گفت ندایی من میرم تو اتاقم کارات تموم شد بیا پیشم .. باشه ؟
سرمو تکون دادم و گفتم چشم .. یه کم استراحت کن خیلی خسته ای امروز ...
بدون این که جوابی بده رفت تو اتاقش
ادامه دارد ...
نویسنده : بهـــناز
Posted by Mandana at April 27, 2008

