« دو نیمه سیب - قسمت 30 | بازگشت | دو نیمه سیب - قسمت 32 »
دو نیمه سیب - قسمت 31
صبحونه رو که خوردیم داشتم جمع و جور می کردم که دیدم داره کمکم میکنه .. گفتم تو برو عزیزم نمی خواد .. من خودم جمع می کنم ..
به آرومی گفت میخوام زودتر کارات تموم شه باهات کار دارم ..
لبخند رضایتی از حرفش زدم و با هم کارا رو کردیم و رفتیم تو اتاق نیما ..
نشست لب تخت .. یه دستی به سر بی موش کشید و پشتش یه آهی کشید که تا ته قلبم سوخت .. رفتم سمت لپ تابش دنبال یه آهنگ میگشتم ..
یه کم گشتم و معینو انتخاب کردم . آهنگ زندگانی ..
عشق میکردم با این آهنگ ...
دل بریدم از تمام زندگی
در تو گم گشتم به نام زندگی
با تو بودن شد برایم هر نفس
معنی ناب کلام زندگی
برگشتم سمتش .. سرش پایین بود و دستاش رو سرش .. دلم برای موهاش تنگ شده بود ..
معین خوند
به نام زندگانی حرامم شد جوانی
سرشو اورد بالا گفت اینو برای من گذاشتی ؟
رفتم پایین تختخش کنار پاش نشستم ..
جوابی براش نداشتم .. الکی گفتم ارومم میکنه ..
با صدایی که به زور می شنیدم پرسید دیگه چی ارومت میکنه ؟
دستامو دادم عقب و بهشون تکیه دادم .. زل زدم تو چشاش گفتم تو
وجود تو .. بودن تو .. خنده تو .. آغوش تو .. نفس تو .. هر چیزی که به تو ربط داشته باشه .. این آهنگا هم منو یاد تو ميندازه واسه همین ارومم میکنه ..
بدون هیچ تغیری که تو چهرش ایجاد بشه گفت اگه من نباشم چی میشه ؟
با تعجب گفتم یعنی چی نباشی ؟
گفت یعنی نباشم .. دیگه وجود نداشته باشم ..
قلبم ریخت پایین ..
گفتم میشه این بحثو تمومش کنی نیما ؟ اصلا خوشم نمیاد .. باشه ؟
لبخند تلخی زد و دراز کشید رو تختش ..
برگشت سمت من گفت میدونی چیه ندا ؟
اومدم چسبیدم به لب تختش و سرمو گذاشتم کنار سرش گفتم چیه ؟
این عشق ما خیلی قشنگه .. من دوسش دارم .. از فکر کردن بهش لذت میبرم .. ولی ته نداره .. آخری واسش نیست ... جز
اینجا حرفشو قطع کرد ..
دوباره ادامه داد
ندایی وقتی بهت فکر میکنم تمام وجودم آروم میشه .. احساس بی نیازی به تمام دنیا میکنم ..
احساس میکنم هیچی تو این دنیا نیست که اینطوری دوسش داشته باشم
چرخید به سمت من و گفت من نباشم کی تو رو می رسونه دانشگاه ؟ با کی درد دل میکنی ؟
با تردید نگاش کردم .. یه کم فکر کردم گفتم هستی .. هیمشه هستی .. این دو ماهی هم که نبودی شاید جسمت تو خونه نبود ولی رووحت بود .. من حست می کردم .. محبتتو از این همه فاصله احساس میکردم .. درسته خیلی سخته نبودت ولی تمام دل خوشیم به روزی بود که بر میگردی و همه این روزا رو فراموش می کنم ..
دوباره صاف خوابید و دستشو گذاشت رو پیشونیش و یه کم سکوت کرد و بعد گفت حالا اگه مثلا برم پیش امیر کار کنم .. یه جای دور .. تو چی کار میکنی ؟
دستمو بردم رو صورتش .. کشیدم رو لپش گفتم میشه از این حرفا نزنی ؟ دلم میگیره نیما
هیچ وقت تو عمرم نیما رو انقدر له شده ندیده بودم . انگار هیچی نداشت دیگه .. ظاهرشم عوض شده بود و این اوضاعشو بدتر میکرد .. دلم میخواست یه جوری از این حال و هوا درش بیارم ولی نمیشد .. انقدر سخت تو خودش فرو رفته بود که کار من نبود دیگه .. از پسش بر نمی اومدم ..
هوس کردم دوباره کنارش بخوابم .. اروم با لبخند گفتم میری اون طرف تر منم بخوابم ؟؟؟
تن صداش عوض شد یه دفعه .. با تحکم گفت .. منو به خودت وابسته نکن ندا ... برو تو اتاقت ...
گیج شدم .. یعنی چی ؟ این چرا اینطوری شده ؟ نه به صبح که منو کشوند تو بغل خودش نه به الان ..
با ناراحتی گفتم منظوری نداشتم .. فقط میخواستم از بودن با تو بیشتر لذت ببرم همین .. ببخشید ..
هیچی جوابمو نداد .. به سرعت برگشت اون سمت و پشتشو کرد به من ..
واقعا مونده بودم این چه رفتاریه .. یه دقیقه یه جوره لحظه بعد رنگ عوض میکنه ..
با دلخوری گفتم باشه .. هر چی تو بخوای میرم تو اتاقم ..
پا شدم از در اودم بیرون و با بغض رفتم پشت سیستمم نشستم .. نمیدونستم میخوام چی کار کنم .. احساس میکردم خورد شدم .. نیما خیلی عوض شده بود .. اون از فریاد دیشبش .. اینم از الان .. چرا اینطوری میکنه ؟ نه به اون رفتار صبحش نه به الان .. خدایا نیما دیوونه شده ؟؟؟؟؟؟
کامو روشن کردم و یه کم واسه خودم چرخ زدم آهنگ گوش دادم عکس دیدم .. عکسای تولدمو .. چه روزایی بود .. عکسای مهمونی یلدا .. عکس و فیلم شب چهارشنبه سوری .. با دیدن هر کدومشون سیل اشک بود که از چشمام میریخت بیرون .. چقدر خوش بودیم اون موقع .. درسته عشقمون پنهون بود ولی خوش بودیم .. راحت بودیم .. مشکلی نداشتیم ولی الان غمه که تو خونمون لونه کرده و ول کن ما هم نیست ..
از بی کاری نشستم تحقیق یلدا رو که قبل عید بهم داده بود براش تایپ کنم تایپ کردم ...
تمام فکرم تو اتاق پیش نیما بود همش غلط تایپ میکردم .ولی این کار الان بهترین کار بود برای گذروندن زمان .. با خودم فکر کردم که امروزم نشد باهاش صحبت کنم .. کاش اصلا نمی گفتم بره کنار تا پیشش بخوابم شاید الان کلی با هم حرف زده بودیم ..
دو ساعتی میشد که چشمامو دوخته بودم به مانیتورو تایپ میکردم .. تو حال خودم بودم .. مثه همیشه معین برام میخوند و منم تایپ میکردم ولی ذهنم اون سمت دیوار بود .. نگرانش بودم .. میترسیدم از حرفاش .. از کاراش .. از این دیوونه بازی هاش .. چرا اینطوری شد ؟ کاش میشد با یکی مشورت میکردم .. وی با کی آخه ؟؟؟ برم چی بگم ؟ هر چی بود کاری بود که انجام شده بود باید خودمون جمعش میکردیم ...
چشمام دیگه درد گرفت از نگاه کردن مستقیم به مانیتور .. کمرمم درد گرفته بود .. تصمیم گرفتم بقیه اشو بعدا تایپ کنم .. ساعتو نگاه کردم 1:30 بود ... گشنم شد با دیدن ساعت .. کاش ناهار درست کرده بودم ... پاشدم باز یه تلفن به بابا زدم و سراغشونو گرفتم .. خوشی میگذروندن اونجا با هم .. مامان گوشیو گرفت و سراغ نیما رو گرفت ازم .. بهش گفتم قاطیه نمیشه باهاش حرف بزنم .. خیلی بهم اصرار کرد که هر طور میتونم آماره این دختره رو از نیما بگیرم .. تو دلم به حرفاش میخندیدم که خبر نداری دختره همون دختر خودته .. به جون داداششو زندگیش افتاده و گند زده به همه چیز ..
نمی دونستم باید چی کار کنم ؟ زنگ بزنم ناهار بیارن ؟ خودم یه چیزی بخورم .. برم باز سراغ نیما ... قاطی کرده بودم حسابی .. گفتم به درک زنگ میزنم ناهار بیارن میرم صداش میکنم بیاد ناهارشو بخوره اگه باز چیزی گفت دیگه نمیرم سراغش .. ولی مگه دلم می اومد ؟؟؟؟
دو تا غذا سفارش دادم و یه کم چیز میزه ناهارم آماده کردم و رفتم دم در اتاقش .. تکون نخورده بود .. فکر کنم خواب بود .. داشتم می رفتم بیدارش کنم که زنگ درو زدن .. سریع رفتم درو باز کردم . غذا آورده بودن .. اومدم تو و میزو کامل چیدم و با سلام و صلوات باز رفتم تو اتاقش .. بالا سرش وایسادم .. خیلی جدی بدون هیچ لحن محبت آمیزی گفتم
نیما ... نیما .. پاشو ناهار سرد میشه .. پاشو نیما
یه غلتی زد و چشاشو باز کرد معلوم بود هنوز تو باغ نیومده که چی گذشته ..
گفت چیه ؟
با جدیت گفتم پاشو ناهار آماده است بیا بخور .. بعدا سریع از اتاق رفتم بیرون ..
چقدر از این جور برخوردا بدم میاد .. ولی خودش باعثش شد ..
نشستم پشت میز و خیلی تو قیافه مشغول خوردن شدم .. صبر نکردم نیما بیاد .. بعد از چند دقیقه نیما با قیافه در هم و برهم و سر و ضع آشفته اومد تو اشپزخونه .. سرمو بلند کردم نگاش کردم تا اومد نگام کنه چشامو دوختم به غذام و سرمو انداختم پایين .. تند تند قاشقمو از غذا پر میکردم و میخوردم . دلم می خواست بفهمه که رفتارش با من عوض شده و من چقدر ناراحتم ... معلوم بود متوجه رفتارم شده .. ولی من به روی خودم نمی آوردم .. تو ده دقیقه غذامو تموم کردم و پا شدم ظرفشو انداختم دور و خودمو با جمع کردن وسایل آشپزخونه سرگرم کردم .. یه چایی هم واسه خودم ریختم و رفتم نشستم جلو تی وی .. حالم از خودم داشت بهم می خورد... انگار نیما وجود نداشت تو خونه .. چقدر از دست خودم و خودش شاکی بودم .. الکی نشستم پای یه فیلم سینمایی تخمی چینی بزن بزنی .. چشمامو دوخته بودم به تلويزيون . ولی تمام حواسم اون سمت تو آشپزخونه بود ..
چون پشتش به من بود می تونستم گه گداری یه نگاهی بهش بکنم . یواشکی نگاش کردم .. دلم کباب شد براش .. سرشو گرفته بود تو دستاش و شاید سر جمع سه چهار تا قاشق بیشتر نخورده بود از غذاش ... دلم براش خیلی سووخت .. از دست من ناراحته ؟؟ یا خودش ؟ باز برم پیشش ؟ اگه باز یه چیزی بهم گفت چی ؟
نه تو باید درکش کنی اون الان تو حال خودش نیست .. ممکنه بدتر از اینا هم بهت بگه ولی تو نباید ناراحت بشی و تنهاش بذاری ..
بعد از کلی سر و کله زدن با وجدانم پاشدم آروم رفتم پشتش ..
با استرس و احتیاط دستامو گذاشتم رو دستاش که روی سرش بود .. تنش لرزید .. ولی هیچی نگفت .. دو تا دستاشو با دستام گرفتم آوردم پایین .. سرمو بردم پایین و سر خالی از موی عشقمو بوسیدم و صورتمو کشیدم بهش ... چقدر دلم هوای موهاشو کرده بود ...
دستاشو رها کردم و شونه هاشوبا دستام گرفتم به حالت ماساژ براش مالیدم .. بازوهاشو ... گردنشو .. کمرش و .. خیلی اروم و با نظم انگشتامو روی سرش میکشیدم هیچی نمی گفت .. دلم میخواست با این کارام آرامش بگیره ..
به غذای نیمه کارش نگاه کردم .. اشکام ریخت بیرون .. تواین چند روزی که اینجا بود سر جمع اندازه 3 تا وعده چیز نخوره بود .. با چشای اشکی نشستم کنارش .. قاشقشو از غذا پر کردم و بردم دم دهنش .. با بغض گفتم بخور عزیزم .. به خاطر من بخور .. دستشو آورد رو صورتم و اشکامو پاک کرد گفت گریه نکن فینگیلی داغون میشم .. بغضم ترکید .. با ناله گفتم تو خووب شو من دیگه گریه نمیکنم .. به خداااااا .. فقط تو خووب بشو .. دهنشو باز کرد و غذاشو خورد .. عینه یه مادر که به بچش غذا میده .. با اشتیاق غذارو می خورد .. اشکام میریختن پایین .. فکر میکردم داره خووب میشه .. از کارم و تصمیم راضی بودم .. غذاشو تموم کرد .. یه دفعه بدون هییییییییییییییییچ فکری که بکنم با چشمای اشکی سرمو بردم بالا و لبامو گذاشتم رو لباش .. فقط فشار دادم .. نفس عمیقی کشید و سرمو با شدت گرفت تو دستاشو منو به خودش فشار داد ... اشکام میریختن رو لبامون .. مزه شوری لبامو گرفته بود .. موهامو با دستاش نواز میکرد ولی دست من روی سری بود که هیچ مویی نداشت .. قلبم تند تند میزد .. نفسام سرعت گرفت
ادامه دارد ...
نویسنده : بهـــناز
Posted by Mandana at April 27, 2008

