جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« پسری در بهار - قسمت اول | بازگشت | پسری در بهار - قسمت سوم »


پسری در بهار - قسمت دوم


از بس فكر كرده بودم بدجور گرسنم شده بود. يكم ديگه خودم رو توی آينه نگاه كردم، خواستم برم بخوابم اما بدجورى گشنه بودم. تا داشتم از اطاق ميرفتم بيرون كامران(برادرم) اومد تو اطاق كه بگيره بخوابه.
من_ميخواى بخوابى داشى؟
از بس خسته بود بدونِ حرف زدن فقط کلش رو به نشانه آره تكون داد و رفت تو تختش. استریو رو خاموش كردم و همينطورى كه دستم تو جيب شلوارك بود و حسرت رو با تمام وجودم حس ميكردم رفتم سمتِ آشپزخونه. يكم فكر كردم چى بخورم چى نخورم، حوصله گرم كردن غذا رو نداشتم واسه همون يكم شير ريختم تو يه کاسه و یکم نون سوخاری هم از بالا يخچال برداشتم ريختم توش رفتم سمتِ پنجره دیواری بزرگِ توی پذیرایی. پنجره رو باز کردمو بالا تنه لختم رو ازش رد کردم. ديگه بارون به اون شدت نمیبارید، خيلى نم نم ميومد اما هوا سوز عجيبى گرفته بود. منم مثل هميشه غد و مغرور انگار با خودم هم لج بودم با اينكه تنم مور مور ميشد با همون شلوارك همون جا واستادمو تیکه های نون سوخاری رو از تو کاسه با قاشق میاوردم بیرونو میخوردم. اينقدر ذهنم درگير بود نفهميدم كى كلِ کاسه خالى شد. شونه هام رو انداختم بالا با بی تفاوتی کاسه رو بردم گذاشتم رو ميز دایره ای شکل توی آشپزخونه. مادر پدرم هم رفته بودن تو اطاقشون و خوابيده بودن. سكوتِ عميقى تو خونه پر شده بود، رفتم لامپ كم مصرف راهرو دم در رو هم خاموش كردم كه هيچ نورى ديگه تو خونه نباشه. واسه خودم تو تاریکی خونه قدم ميزدم. خواب از سرم پريده بود، تو اون تاريكى دنبالِ بسته سیگارم گشتم، آخر سر با يكم تقلا پيداش كردم و دوباره رفتم جلو پنجره. یکی از سیگار ها رو روشنش كردم و گذاشتم گوشه لبم. يه دستم رو لبه پنجره بود و خودمو بهش تكيه داده بودم با اون يكى دستم با سيگار بازى ميكردم. هوا اينقدر سوز داشت كه اگه نفست رو آروم ميدادى بيرون بخار زيادى جلوت ميديدى، واسه همين دود سیگار رو كه ميدادم بيرون بيشتر از حالته عادى جلومو دود و بخار ميگرفت. ديگه كاملاً بارون بند اومده بود و بدليلِ بادى كه ميومد يكم لاى ابرا باز شده بود. صورتم رو کردم طرف آسمون تا اگه بتونم لا به لای ابرا يه ستاره ببينم.
** پرستو_ چی توی آسمون اينهمه برات دلچسبه كه هميشه انقدر بهش نگاه ميكنى؟
من_ اِ، اومدى. نفهميدم
پرستو_ بس كه تو حس بودی دلم نمى اومد صدات كنم اما هر چى صبر كردم ديدم نخیر حسابى غرق شدى واسه همون گفتم نجاتت بدم
من_ همه جای هستى جذاب و قشنگه، هر جاش قشنگى خودشو داره
يكم ديگه نگاش كردم بعد دوباره صورتمو بردم سمتِ آسمون. صداى ظبط و بزن و بکوب هنوز از توی ساختمون امارت شنيده ميشد.
پرستو_ نميخواى بريم تو؟
من_ بابا تو ديگه كى هستى. من مغزم گیریپاج كرد از بس صدا اونجا بلند بود. خدايى دل اينام خوشه ها. حالا خوبه نامزدیه رفیقته يكم مجلس رسمیه اگه پارتى مارتی بود ببين چى میشد. من كه حوصله اون تو رو ديگه ندارم
پرستو_ اما اون تو هم حال خودشو داره. مخصوصاً با شیطنتای تو ديونهِ
من_ واسه تنوع خوبه اما اون هم حدى داره. تو که میدونی زياد از اين جلف بازى ها خوشم نمياد. اگه تو باهام نبودى همون یک ساعت اول خداحافظى ميكردم ميرفتم، اما چى كار كنم وقتى باهامی كلمه رفتن برام معنايى نداره
پرستو_ كم زبون بريز وروجک
من_ ما مخلصتیم عروسك
به سمت راست چرخیدمو رو به رومو نگاه كردم، فضاىِ سبز و تیره حيات بزرگش شکوهه عجيبى داشت. صداى نزديك شدن پرستو رو مى شنيدم اما عكس العمل خاصى نشون ندادم ميدونستم مثل عادتش مياد خودشو از بغل میچسبونه بهم، انتظارم زياد طول نكشيد بعد از چند ثانيه خودشو تكيه داد بهم، دستامو بردم پشت كمرش يكم بیشتر به خودم فشار دادم. سكوت بين هردومون بيداد ميكرد. انعكاسِ تصوير هر دومون توی آب استخری كه رو به رومون بود تو اون لرزش امواج آرومه استخر خيلى زيبا شده بود. يكم كه گذشت پرستو برگشت پشتمونو نگاه كرد منم فكر كردم چيزى شده برگشتم. محوطه خلوت بود جز منو پرستو فقط چند نفر بودن كه اونا هم زوج بودن. همين جورى به ساختمون خيره بودم. چقدر با عظمت ساخته شده بود. وقتی از حیات میگذشتی میرسیدی به خود ساختمون اصلی پنج طبقه. جلوی خود ساختمون چند پله یه کشیده سنگی بود که محوطه جلوی ساختمون رو از حیاط جدا میکرد. ستون های گرد و كلفت كه جلوى ساختمون رو نگه داشته بود با اون گچ کاری های روش فوق العاده با شکوه بود. كنار درِ شیشه ای بزرگ ورودى دو تا نره خر با كت و شلوار واستاده بودن كه حدس ميزدم حتى مسلح باشن. نامزدیه یکی از دوستان پرستو بود. ما هم با اشتیاق اومده بوديم چون اولين مجلس نسبتأ رسمى بود كه باهم ديگه میرفتیمو كلاً يه حس عجيبى داشتیم.
پرستو_ بيا بريم تو ديگه؟
من_ بابا حوصله داريا، اون وسط بريم كه چى بشه، دو ساعت بالا پائين پریدی بسه ديگه. نه؟
پرستو_ نخیرم. با تو يه حال ديگه ميده.
من_ بابا من از اين جوون ها خولو چلا خوشم نمياد
پرستو_ مگه ما جوون نيستيم؟
من_ بحثِ اين حرفها نيست، بعضى ها اينجا مجردن فقط قيافه ميان كه خونه آخرش يكى رو واسه خودشون گير بيارن، منو تو كه اين حرفها از سرمون گذشته. بذار همينجا از وجود هم لذت ببريم. یکم بهم لبخند زدو ديگه چيز خاصى نگفت. همينطورى كه از بغل بهم تكيه داده بود داشت جلوى ساختمون رو نگاه ميكرد. منم واسه خودم كلِ ساختمون رو نگاه ميكردم چون بنظرم فوق العاده زيبا بود. نگاهم رو از درِ ورودى بردم بالاتر داشتم اطاقا رو نگاه ميكردم، بعضي ها تاريك بودن يه چند تایی هم چراغاشون روشن بود. همينجورى كه نگاه ميكردم یهویی يه صحنه ديدم كه به سختى توونستم جلوی خندم رو بگیرم.
من_ پرستو اونجا رو نگاه
با دستم یواشکی اون اطاق رو نشون دادم. يكم گذشت پرستو اطاق و پيدا كرد يكم با دقت نگاه كرد یهویی پقی زد زيرِ خنده. صحنه فوق العاده جالبى بود. يه دختر از پشت روی تخت داشت دراز ميكشيد. يه پسر هم جلوی تخت واستاده بود مشخص بود داشت شلوار شو از پاش ميكشيد پائين.
من_ واقعاً كه احمقن، خيرِ سرشون چراغ رو خاموش كردن كه مثلاً ديده نشن. آباژور بغلِ تخت رو روشن كردن نميدونن كه سایشون خیلی تابلو رو پرده اطاق افتاده، اونم با چه کیفیتی.
از دست اين جوون ها خندم گرفته بود. واقعاً كه خل چلن.
پرستو_ واقعاً كه
يكم اطراف رو نگاه كردم ديدم اصلا كسى حواسش به ما نيست ما هم با آرامش داشتیم سايه يه فيلم سوپر رو روی پرده ميديديم. دختر رو به جلو خيز برداشت رفت سمت صورتِ پسره، پسره هم خودشو طرف دختر خم كرد و سایشون رو تخت با هم يكى شد. یه چند دقیقه که نگاه کردیم حوصلم سر رفت. داشتم دست پرستو رو ميكشيدم كه يكم باهم راه بريم، یهویی يه فكرى به ذهنم خورد. با خودم بلند گفتم خدا كُنه پيداش كنم. خدا كُنه پيداش كنم.
پرستو_ چى رو؟
من_ یه لحظه صبر كن.
همينطورى جیبمو ميگشتم بسته سیگارم رو پيدا كردم توش رو نگاه كردم يه نفس عميق كشيدم و برق شیطنت از چشمام ريخت بيرون
پرستو_ باز چى تو اين کلته؟
من_ پایه شيطونى هستى؟ يه نقشه مشتى واسه خنده دارم.
پرستو_ فرهاد آبرو ريزى نكن بى خيال. مجلس رسمیه ها
من_اِ، ناز نكن ديگه. تو كه بيشتر از من پایه شرارت هستی. بيا ببينم
دستشو گرفتم رفتيم سمتِ درِ ورودى ساختمون اصلى امارات. توى سالن بزرگِ ورودى هنوز پر از آدم بود، همين جورى از بینشون رد شديم تا رسيديم به ته سالن از پله ها کشیده و سفید رنگ انتهای سالن که روی هم فرشهای قرمز بود رفتيم بالا. قصدم اين بود بريم همون طبقه که دختر پسره بودن. طبقه دوم رو هم رد كرديم رفتيم سوم. بالاى پله ها كه رسيديم دقيقاً رو به رومون يه سالن دایره ای شکل خیلی بزرگ بود. دور اين سالن یک راهرو بود به قطر نهايت دو تا آدم، كه فهميدم از هر سمت وصل ميشن به هم. خلاصه يكم نفس تازه كرديم و همینجور که آروم آروم میرفتم سمت راهرو سمت راست دست پرستو رو هم با خودم ميكشيدم. لامپ های سالن و راهرو خاموش بود و هر چند ده متر يه لامپ خيلى كوچولو رو ديوار كنارى روشن بود كه ديده كمى رو ميداد. فرشِ قرمزِ تيره زيرِ پامون و پرده هاى بنفش و آبى تيره پنجره ها، عكسهاى نسبتأ تاريخى که توی تابلوهای بزرگ رو دیوار نصب شده بود، گچکاری های دیوار های راهرو، همه و همه بدجورى تحت تأثیرم قرار داده بود. سمتِ راستمون هر چند ده متر يه در بود كه در واقع در های اطاق بودن. لامپ اکثر اطاقا خاموش بود، اما یه چند تایی هم يه نور كمى از زيرِ در به راهروی نسبتاً تاریکی که ما توش واستاده بودیم میتابید. اما قسمت جالب قضیه سكوتِ عميق اونجا بود با اينكه کاملاً حس میکردم حتماً اينجا تو چند تا از اين اطاقا آدم هایی هستند. لامپ اطاق اولی و دومی خاموش بود اما اطاقِ سومى از نوری که از زیر در بیرون میزد خودنمایی میکرد. دست پرستو رو آروم کشیدم رفتیم سمت اون اطاق.همینجور که به دیوار کنار در تکیه داده بودم آروم خم شدم که از توی سوراخ محل قفل در داخل رو نگاه کنم ببینم چیزی معلومه یا نه. هر چر نگاه کردم آدمی ندیدم یعنی دیدم ناقص بود، اطاق به نظر خیلی بزرگ میومد و نمیتونستم به خوبی سمت چپ اطاق رو ببینم. به آرومی گوشم رو چسبوندم به در چوبی اطاق، ساکت ساکت بود. با خودم گفتم شاید کسی نیستش و من توهم زدم، همین که خواستم از در دور شم به نظرم صدای ناله کردن خیلی خفیف شنیدم، دوباره گوشم رو چسبوندمو نفسمو تو سینه حبس کردم که مطمون بشم. آره حدسم درست بود توی اطاق خبرای خوب خوب بود. خواستم نقشه رو عملى كنم اما بازم عجله نكردم با خودم گفتم خب من كه نميدونم دکراسیون سمت چپ اون اطاق چه شکلیه. پس بهتره اول بعضى از اطاقا رو نگاه كنم، چون فكر ميكردم بايد شبيه هم باشن. اگه اينجورى میبود که خيلى عالى ميشد. رفتم دم اطاق اولی، آروم دستگیره در رو گرفتم دستم
پرستو_ مواظب باش. اگه كسى بود چى؟
من_ هيچى يه معذرت خواهى ميكنيم در رو میبندی.
پرستو_ بيا بى خيال شو. باشه؟
من_ هیـــــس
آروم دستگیره رو دادم پائین و نفسمو حبس كردم، نور كمِ لامپی كه تو راهرو روشن بود يكم اتاقِ تاريك رو روشن كرد و تونستم سر بسته بفهمم سيستم اتاق چه شکلیه. در رو بستم و رفتم سراغ اطاق دوم، با جسارت بیشتری نسبت به اطاق قبلى درش رو باز كردم، اون هم مثل اطاق اولی بود. خيالم نسبتأ راحت شد، به احتمال زياد دکراسیون اطاق سوم هم مثل اون دوتا قبلیا بايد باشه. اصلاً كونه لقش اگه نبودم یه کاریش ميكنم. پرستو رو كشيدم كنار آروم گوشش رو آوردم جلو،
من_ خوب گوش كن ببين چى تو سرمه
آروم بسته سیگارم رو از جيبم آوردم بيرون، نميدونم از كى اما دو تا سیگارت بزرگ توش پيدا كردم. برای خودم جالب بود که تو بسته سیگار من سیگارت چی کار میکرد واسه همون یکم فکر کردم تا شاید یادم بیاد. بعد از یکم تقلا يادم اومد كه مال كامران بوده كه چند وقت پيشا باهم مینداختیم تو خونه اينو اون. سیبگارت ها رو آوردم بيرون، فندک رو هم از جيب شلوارم كشيدم بيرون دادم به پرستو.
من_ ببين ميريم دو طرف در اطاق طورى كه اصلاً ديده نشيم، اينا رو آتيش ميزنيم، تو در رو آروم باز ميكنى، من مى ندازمشون یه جای مشت تو اطاق گند میزنیم به سیستم حالشون و ده برو كه رفتى. كلى ميخنديم، ميريم از طبقه پائين يا از سالن نگاه ميكنيم ببينيم چى ميشه.
پرستو_ تو آدم نميشى خره
من_ نُچ نميشم. آماده ای؟
آب دهنشو قورت داد و با همون نیشخند شرارت بارش رفت اونطرف در واستاد. سیگارت ها رو کنار هم گرفتم. بردم طرف پرستو، فندک رو روشن كرد آورد نزديكِ سیگارتا. یکم تو چشمهاى من نگاه كرد، سرمو به علامتِ مثبت بالا پائين كردم كه فندک رو گرفت جلوى سیگارتا. بعد از چند ثانيه صداى فیــــس فیــــس سیگارتا بلند شد. اولش هل كردم اما كار از كار گذشته بود. احساس كردم از صداى سیگارتا پرستو هم هل کرده، واسه همون احمق در رو یهوییتا نصفه باز كرد، منم يكم خودمو كشيدم جلو که اول یه نیم نگاه به اطاق بندازم. قلبم داشت وامیستاد با خودم گفتم با این سوتی پرستو هر کی تو اطاق بوده الان فهمیده، خیلی آروم سرم رو از کنار دیوار بردم تو اطاق دیدم يارو هنوز مشغوله. اولش فکر میکردم فقط دو نفر باشن اما اشتباه حدس زده بودم. دو تا زن روی تخت خوابیده بودن یه مرد هم هنیمجور که داشت با دهنش با کس یکیشون بازی میکرد با اون یکی دستش مال اویکی زنه رو میماوند. هر کیدومشون توی دنیای خودشون سیر میکردن. یه نیشخند زدم و سیگارت ها رو پرت کردم سمت تخت دو نفره ای که روشون مشغول بودن، سیگارتا با یکم فاصله نسبت به تخت افتاد زمین دقیقاً پشت مرده. درو کیپ كردم و با سرعت رفتم سمتِ سالن، پرستو دم پله ها واستاده بود هی به من اشاره میکرد تند تر بریم پیشش. از اولین پله که رفتیم پائین سیگارتا پشت سر هم تركيدن. صدای بـــنـــگ پیچید توی محوطه پشتش هم صداى جيغ زنا رفت هوا. حسابی خندم گرفته بود اما از شدت هیجان و اینکه اگر گیر بیوفتیم احتمالاً آبرو برامون نمیموند ضربان قلبم رفته بود بالا. خیلی دلم میخواست الان قيافه اونا رو ببينم. يارو تو اوج لذت یهویی ريدم به مجلسشون با خودم گفتم يارو تا بياد لباس بپوشه بياد دنبالمون ما رسيديم خونه تازه اگر هم بياد. رسیده بودیم به طبقه دوم خواستيم بريم طبقه پائين تو جمعيت اما بى خيال شدم، تو همون طبقه دوم پرستو رو كشيدم سمتِ يكى از اطاقا. آروم از لاى در نگاه كرديم ببينيم چى ميبينم. زياد نگذشته بود كه مرده رو ديدم با سر و صورتِ آشفته اومد پائین و خواست پله ها رو بره پائين كه منصرف شد. يه نگاه به پرستو كردم لب شو گرفته بود بين دندوناشو مى خنديد. يارو عين پپه ها همين جورى دوره خودش میچرخید، كه دو تا زنا هم اومدن، چیزی که خیلی خود نمایی میکرد وضعیت آشفته موهاشون بود، بدونِ اينكه به مرده توجه كنن از كنارش رد شدن كه برن سمت طبقه اول که مرده گرفتشون، فاصلمون اونقدر نبود كه بتونيم قشنگ بفهميم چى ميگن اما اينطور به نظر ميرسيد كه زنا خورده تو ذوقشون حالا مى خوان برینن به مرده. منم كر كر ميخنديدم سادیسمم ارضا ميشد. يارو هر چى اين زنه رو نگه مى داشت اونیکی ميرفت پائین، اونیکی رو نگه مى داشت اين يكى حركت ميكرد آخرش هم یکی از زنا مرده رو هل داد با اخم رفتن پائين. درو خیلی آروم بستم و تو چشمهاى شیطون پرستو كه داشت میچرخید طرف من ذُل زدم. احساس قابل توصیفی نداشتم. يعنى رفتارم عادى نبود، بحث سر ارضا شدن بود، ارضا شدن روح مريضم، سادیسمم.همینجور که وشکن میزدم آروم آروم رفتم عقب نشستم رو تخت، پرستو هم همینجوری که به دیوار کنار در تکیه داده بود آروم مى خنديد.
پرستو_ خل تر از تو پيدا نميشه ديونهِ
من_ ما مخلصيم خوشگلکم
يكم نگاهم كرد، آروم دستامو باز كردم که بیاد بغلم. خيلى آروم شروع كرد به طرفم قدم برداشتن. **
نفسم رو خالى كردم و به خودم اومدم. بازم آسمون رو نگاه کردم به خودم گفتم كجاى اين هواى ابرى ستاره ميبينى آخه خله دو ساعته دارى نگاه ميكنى! پنجره رو بستم و تو تاریکی خونه رفتم سمتِ اطاقم.

ادامه دارد ...

نویسنده : فرهاد


Posted by Mandana at May 2, 2008