جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« دو نیمه سیب - آخرین قسمت | بازگشت | پسری در بهار - قسمت دوم »


پسری در بهار - قسمت اول


همينجور كه سرم پائين بود و دستم تو جيبم، به زمين خيره بودم و تو تاریکی شب توی یه کوچه خلوت زيرِ بارون و نسيم خنكِ هواى بهاری اين شهر پر دغدغه راه ميرفتم. چند روزى از عيد گذشته بود، همه شاد بودن، همه ميرفتن خونه آشناهاشون. اما بين اين همه آدمِ خوشحال من دلم گرفته بود. ساعت رو نگاه كردم از نيم شب گذشته بود و كوچه ها خلوته خلوت بود. تو جيبم دنبالِ پاکت سیگارم گشتم، آخرین سیگاری که توی پاکت بود رو آوردم بیرونو پاکت رو انداختم کنار کوچه، سیگار رو گذاشتم گوشه لبم و روشنش كردم. از موهاى نسبتاً بلندم آب چکه ميكرد، بارون خيلى شديد شده بود. از صورتم آب ميريخت پائين، اما واسم مهم نبود. داشتم ميرسيدم به انتهاى كوچه، از بالاى پله ها پائین رو نگاه كردم، منظرهِ جلو چشمام مثل هميشه پر از چراغ های خونه هایی بود كه سو سو ميزد. دوباره رفتم تو گذشته، گذشته ای نه چندان دور. ياد روزى افتادم كه تو كلاس نقاشیش پشتش به من بود، وقتى كه صداش كردم اون نگاه عمیق و چهره معصوصمش دلم ر لرزوند. ياد شبى افتادم كه بعد از مدتها بالاخره تونستيم حرف دلمون رو بهم بزنيم. چقدر شيرين بود وقتى دست در دست هم داشتیم بى خيالِ هر چى دنياست راه میرفتیمو از هم ميگفتيم. يه پوز خنده مسخره زدم به خودم گفتم خدا چقدر زود ميگذره. داشتم ميلرزيدم، نميدونم بخاطر فشار عصبى بود يا بخاطر لباساى نازکی كه تو اين هواى نسبتاً سرد زيرِ بارون تنم بود. تصميم گرفتم برگردم سمتِ خونه. حدود نيم ساعتی شده بود كه از خونه پياده راه اومده بودم و كلى راه بود كه بايد بر ميگشتم. دستامو كردم تو جیبمو خودمو مچاله كردم و راه افتادم سمتِ خونه، قدمام خيلى خسته بودن، گاهى حتى حال بلند كردن پاهامو نداشتمو میکشیدمشون رو زمين. نفسمو خالى كردم و به بخارى كه از دهنم مييومد بيرون نگاه ميكردم. كاش بود و بازم از وجود هم لذت مى برديم. اما افسوس كه تو زندگى من هيچى جز غم و اندوه پايدار نبود و نيست. آروم آروم راه برگشتن به خونه رو طى ميكردم، اما فقط جسمم تو اون کوچه خلوت زيرِ اون بارون بود، مثل هميشه فكرم مثل جت ميرفت به لحظه هاى خوشِ گذشته با كسانى كه ديگه نبودن.
** پرستو_ فرهاد
من_ جانم
پرستو_ ميدونى چقدر منتظرِ امشب بودم!
من_ كه اينجورى باهم راه بریمو حرف بزنيم؟
پرستو_ آره. خيلى روزها به امروز كه بالاخره بعد از اين همه مدت حرف دلمون رو به هم بزنيم فكر ميكردم
من_ اِ، پس بگو با برنامه قبلى نقشه كشيده بودى كه خرم كنى!
پرستو_ زد تو سرم با خنده گفت خيلى ناجنسی، پر رو
دستامو از دستش در آوردم گذاشتم روی اون يكى شونش فشارش دادم به خودم. هر دو مون ساكت بوديم و تو پیاده رو راه ميرفتيم. من كه بر حسب عادت ساکت بودمو فکر میکردم، ديدم پرستو هم صداش در نمیاد با لبخند به راه رفتنش با من ادامه ميده، فهميدم تو خيال خودش مى چرخه. ترجيح دادم سكوت رو حفظ كنم كه آرامشش بهم نريزه. بعد از چند دقیقه گفتم
من_ پرستو دیرت نشه ها، هوا حسابى تاريك شده. نميخواى كه يه كارى كنى از خونه بيرونت كنن همين امشب بيايى خودتو خراب كنى سر من
پرستو_ همينطورى كه بلند مى خنديد گفت از خداتم باشه پر رو
يه چشمك بهش زدم و باهم ديگه همين راهى كه رفته بوديم برگشتيم. جلو درِ خونه اش كه رسيديم كليد انداخت و در رو باز كرد
من_ مراقب خودت باش خوشگل
پرستو_ بهت زنگ ميزنم
يه چشمك زدم و پشتم رو كردم بهش و رفتم سمتِ خونه. چند متر ازش دور نشده بودم كه صدام كرد
من_ جانم
پرستو_ مراقب خودت باش عزيزم
با همون لبخندِ شيرينى كه رو لبم بود جوابشو دادم و رفتم سمتِ خونه. **
کلید رو انداختم رفتم تو حيات. از وسط حيات سرازیری ميشد ميرفت تو پاركينگ، آروم آروم با همون بيحالى رفتم تو پاركينگ يكم واستادم. شده بودم مثل موشِ آب كشيده، يكم سَرَمو به اطراف تكون دادم كه آبه رو موهام پرت شه به اطراف هى چیکه نكنه تو صورتم اعصابمو خورد كُنه. ميدونستم الان با اين وضعيت اگه برم تو خونه اين مادرم باز مى پيچه به پرو پاچم كه اينقدر به خودت سخت نگير، آخر سر هممون رو دق میدی و اين حرفها. از پله های راهرو رفتم بالا، در خونه رو باز كردم و يه راست با همون وضعيت رفتم سمتِ اطاقم. تو آينه قدیه اطاقم يكم خودمو نگاه كردم، لباسم چسبيده بود به تنمو همه جونمو خيلى تابلو نشون ميداد. براى اينكه بيشتر از این فرشِ اطاقم رو خيس نكنم رفتم سمتِ حموم. دم درِ حموم بالاخره بعد از تعقیب و گريز مادرم منو ديد.
مادرم_ پسر تو اين همه استخر ميرى سير نميشى از آب؟ ديگه به بارون هم رحم نميكنى؟ باخودت نمگى تو اين هوا ميرى بيرون يه وقت سرما بخورى من چقدر ناراحت ميشم؟
حوصله جواب دادن رو نداشتم، دستامو گذاشتم رو سينه ام بهش تعظیم كردم و يه چشمك زدم و رفتم تو حموم.
تن و بدنم رو شسته بودم اما حوصله اينكه از زيرِ آب بيام بيرون رو نداشتم، ياد حرف مادرم افتادم كه ميگفت تو به بارون هم رحم نميكنى، خندم گرفت. راست ميگفت خودمو داشتم با آب ديگه خفه ميكردم. تو دلم گفتم اينم دلش خوشه ها ميگه سرما ميخورى. عمراً سرما نخورم، يك سگ جونیم كه دومى نداره. خلاصه بعد از كلى مقاومت با تهديد مادرم از زيرِ شير اومدم بيرون و حوله رو تنم كردم. چشمم افتاد به آينه تو حموم كه بخار گرفته بودتش، با كفِ دستم آروم كشيدم روش، صورتِ خودمو يكم نگاه كردم. سست شدم ...
** پرستو_ فرهاد بيا بيرون ديگه حداقل اون در رو باز كن بذار بيام تو
من_ بیشین بينيم بابا، تو كه بيايى تو دوباره ميخواى از سرو كول من بالا برى. همين سه ساعت منو تو اون اطاقت مجازات كردى كافیه.
پرستو_ خيلى پر روى. از درد نمى تونم درست را برم اون وقت ميگى مجازات كردم؟ با خنده ادامه داد بيايى بيرون کلت رو مى كنم.
من_ اِ چه خوب، دنبالِ بهونه بودم كه بيشتر زيرِ آب بمونم. تو خيالت راحت تا چند ساعت ديگه نمیام بيرون، تو به كارت برس.
با خنده شيرو بستم و رفتم نشستم رو توالت فرنگی تو حموم خونه پرستو اينا يكم خستگى در كنم. واى خدا اين ديگه چه مدلش بود، پدرمو در آورد، مگه سير ميشد! خودم خندم گرفت، گفتم انتخاب خودت بوده ديگه ناقلا. چشمامو بستم و سعى كردم يكم آروم باشم، يه لبخندِ مليح رو لبم بودو تو خیالات خودم میچرخیدم. دوباره صداى ضربه های انگشتِ پرستو به درِ حموم منو از حال خودم كشيد بيرون
من_ اومدم بابا كشتى منو. دو دقیقه نميگذارى آروم باشم شيطون.
حوله ای كه برام تو حموم آويزون كرده بود رو پيچيدم دوره كمرم و يكم سَرَمو تکون دادم و موهامو زدم بالا اومدم بيرون. ديدم پرستو نشسته رو يكى از مبل راحتی های تو هالشون و داره با كنترلِ ماهواره ور ميره.
پرستو_ بيا اينجا برات شربت درست كردم
من_ دستت درست خانم گل، الان ميام. واستا برم یه چیزی تنم كنم
رفتم سمتِ اطاقِ خود پرستو. هنوز رو تختش بهم ريخته بود، خندم گرفت. ياد وحشى بازی هاش افتادم، موقعِ سكس اينقدر ورجه وورجه ميكرد كه ملافه ای که روی خوش خواب روی تختش کشیده بود از یه ور تخت اومده بود بيرون. يكم کلمو با خنده تكون دادم رفتم لباسم رو از روی صندلی برداشتم تنم كردم. داشتم شلوارمو بدونِ شرت پام ميكردم كه پرستو با لیوان شربت اومد تو اطاق. يه چشمك بهش زدم حوله رو گذاشتم روی موهام كه يكم نمش رو بگيرم. پرستو اومد جلوتر دستاى منو زد كنار كه مثلاً خودش سَرَمو خشك كُنه، بعدشم منو به زور نشوند جلو آينه شروع كرد شونه كردن موهام.
من_ چيه نكنه منو با دختر جونت اشتباه گرفتى؟
پرستو_ بى احساس جای تشکرته
زبونمو در آوردم يكم براش تکون دادم همينطورى كه كنارم واستاده بود آروم با دستم كه پشت كمرش بود پرستو رو آوردمش جلو خودم نشوندمش رو پاهام. سَرَمو گذاشته بودم پشت گردنش و دستامو حلقه كرده بودم جلو شكمش، هر دو ساكت بوديم. ميدونستم از گرماىِ تن من خيلى لذت ميبره واسه همون سعى ميكردم عين يه مرغ كه رو تخم مرغش ميشينه پرستو رو تو بغلِ خودم نگه دارم كه بازم مثل هميشه بهش نشون بدم چقدر دوستش دارم.
پرستو_ فرهاد، ميخوام يكم تمرينات باشگاه رو كمتر كنم، احساس ميكنم يكم بهم فشار مياره
من_ منظورت چيه! ضعف ميكنى؟
پرستو_ ضعف كه نه اما چون غذا كمتر ميخورم يكم همچين كم بنیه تر شدم
من_ خب خودت دارى ميگى چون غذا كمتر ميخورم اینجوری شدی، ربطى به میزان تمریناتت نداره. يكم بيشتر غذا بخور
پرستو_ نميخوام يه وقت استایل بدنم بهم بخوره
من_ مگه كشکه كه بهم بخوره. با اون برنامه تمرینی كه من بهت دادم خودت جداً نفهميدى تو اين شش ماه چقدر استایلت بهتر شده؟
دست كشيدم رو شکمش يكم تیکه های عضله ایه شکمش رو لمس كردم ادامه دادم
من_ تو شش ۶ ماه پيش اين عضله ها رو داشتى؟ كجا انقدر كمرت خشك و كات بود؟ تمریناتت عالین استعدادِ بدنیتم كه همون اوايل گفتم فوق العادست.. نگران نباش حتى اگه تمرینو كلاً بگذاری كنار تا چندين ماه بعد هم هيچ تغيرى تو بدنت ايجاد نميشه
سَرَمو بردم كنار گوشش يكم كنار صورتمو ماليدم زيرِ گوشش. فشار دستامو هم يكم بيشتر كردم. ميدونستم این کارا چقدر احساس خوبى به پرستو ميده واسه همون موقع هايى كه پيش هم بوديم سعى ميكردم كارى كنم كه ۱ لحظه رو هم بدونِ آرامش سپرى نكنه. اونم نامردى نكرد خودشو يكم رو چیکو تكون داد و همينجور كه تو آينه به صورتِ من خيره بود يه لبخندِ شیطنت بار زد.
دستامو از كنار بدنش آزاد كردم و باهم از صندلى پاشديم. چشمم به لیوان شربت افتاد احساس عطش عجيبى ميكردم يکسره هورت كشيدم.
من_ پرستو من ديگه برم. باشه؟
پرستو_ تا چند ساعت ديگه تنهاما، ميدونى كه اگه بمونی من كه خيلى خوشحال ميشم.
من_ ميدونم، اما بهتره برم، هم خونه يه سرى كارا دارم كه بايد انجام بدم هم اينكه تو معلومه خيلى خسته اى، لپش رو كشيدم ادامه دادم ماشالله اينقدر ورجه وورجه كردى كه هركى بود تا الان بيهوش ميشد. اون وقت واسه من بهانه مياره میگه ارواح عمم كم بنیه شدم
همینجور که دستمو توی دستاش گرفته بودو جلوم واستاده بود روی لبم رو بوس كرد منو كشيد سمتِ تخت.
من_ واى دوباره نـــــــه. ديگه كافیه
پرستو_ بابا نترس من خودم بدتر از تو خستم. ديگه جون ارضا شدنم ندارم. ميخوام بخوابم، ميخوام تا خوابم ميبره پيشم باشى بعدش برى. باشه؟
يكم سَرَمو تكون دادم صندلى جلو آينه توالتش رو كشيدم طرف تخت نشستم روش. پرستو همينطورى كه دمر خوابيده بود با چشماى شهلا شدش منو نگاه ميكرد دستامو كه تو دستش بود يكم بيشتر فشار داد
پرستو_ دوسِت دارم
من_ من بيشتر. حالا بگير عين دخملای خوب بخواب
انتظارم زياد طول نكشيد احساس كردم با آرامشه محض خوابيده. دستامو آروم از دستش در آوردم پتوش رو كه بغلِ تختش افتاده بود برداشتم آروم تكون دادم و خيلى آروم روى پرستو رو پوشوندم. داشتم از درِ اطاقش ميرفتم بيرون که يه نگاه بهش كردم. عين يه طفل خوابيده بود اما لبخندِ قشنگى به لبش از هر چیزی بیشتر خودنمایی میکرد. شايد داشت خواباى خوب ميديد. رفتم جلو گوشه پیشونیش رو بوسیدم و تو دلم گفتم خيلى دوسِت دارم**
مادرم_ فــــــــرهــــــــاد، زنده اى؟ دو ساعته اونجا چى كار ميكنى؟
به خودم اومدم، دوباره آينه رو نگاه كردم جاى كفِ دستم كه كشيده بودم روش رو بخار دوباره تار كرده بود، خودم تعجب كردم چطور با اين عمق به فكر فرو رفته بودم. در حموم رو باز كردم و با دیدن قيافه نگرانِ مادرم یهویی خندم گرفت
من_ واه واه حالا انگار چه تحفه ای هستم من كه نگرانم ميشى
مادرم_ داشتى رمان مينوشتى؟
من_ نه عزيزم، یهویی رفتم تو فكر. راستش يكم دورى پرستو اذيتتم ميكنه
مادرم_ سخت نگير
يه لبخند بهش زدم و رفتم تو اطاقم. چراغِ اصلى سقف رو خاموش كردم و رفتم سمتِ آباجوری كه كنار تختِ دو طبقه منو برادرم بود، روشنش كردم و نور کمرنگ آبى تيره پيچيد تو اطاق. نسيم خنکی از لاى در بالکن ميومد تو اطاق كه بدنم رو مور مور ميكرد، رفتم بستمش و استریو اطاق رو روشن كردم. تو اون نور كم داشتم توی کمد رو ميگشتم كه يه شلوارکی چيزى پيدا كنم بپوشم، با اينكه ميدونستم شلوارکام رو تو كشوى اون يكى كمد ميذارم اما انگار با خودم لج بودم دلم ميخواست اين يكى رو پيدا كنم چون حس ميكردم بايد اينجاها باشه. بعد از كلى گشتن و ريختن همه وسیله ها و لباسا كفِ اطاق بالاخره پيداش كردم، يه لبخندِ خيلى كوتاه رو لبم نشست، اما اون لبخند هم بيش از چند لحظه زنده نموند. آروم دست ميكشيدم رو پارچه نرم و لطیفش. بعد از چند دقیقه که همینجوری شلوارک رو نگاه میکردم بالاخره رضايت دادم بپوشمش. حوله حموم رو طبق عادت هميشگى انداختم روی درِ كمد ديوارى و هر چى خرت و پرت كفِ اطاق بود همون جورى برداشتم ريختم تو كمد. صداى ياور خيلى آروم از استریو پخش ميشد. باهاش زمزمه ميكردم،
خدایم، خدایم
آه ای خدایم، صدایت میزنم
بشنو صدایم
شکنجه گاه این دنیاست جایم
به جرم زندگی این شد سزایم
آه ای خدایم، بشنو صدایم
مرا بگذار با این ماجرایم
نمیپرسم چرا این شد سزایم
آه ای خدایم، بشنو صدایم
گلویم مانده از فریاد و فریاد
ندارد کس غم مرگ صدا را
تكيه داده بودم به ميزِ كامپيوتر، رو به روم رو كه نگاه كردم چشمم افتاد تو آينه قدیه اطاقم. تو اون نور ملایم آبى، سمتِ راسته بدنم كمى مشخص بود هر چى ميرفتى سمتِ چپ تاریک و تاريك تر ميشد مثل دل من. چشمام به شلوارك كه تا يكم بالاى زانوم بود دوخته شده بود، باز يكم دست كشيدم روشو چشمامو بستم، …
** من_ دُخمله شيطون کجایی پس؟ مگه نگفتى زودى مياى. ميام از اطاق بیرونا
پرستو_ نه نه نیای بیرونا، الان خودم ميام.
من_ یک دقیقه وقت دارى كه روى ماهت رو بهم نشون بدى مگرنه از كانال كولر هخم که بشه ميام بیرون
پرستو_ حيف كه اونجا رو نميشه كاريش كرد مگرنه مثل درِ اطاق اونم قفل ميكردم كه يک دقیقه بشه يكجا نگهت داشت
من_ ديگه ديگه
نشستم رو تختش و به دورو برِ اطاقش باز خيره شدم. به عروسکایی كه گوشه اطاقش كنار هم چيده بود و ميگفت اون خرس سفیده که پشمالو و گنده هست رو شبها ميگيرم بغلم با ياد تو ميخوابم. از سرمستیه زياد لبخندِ موندگاری به لبم بود و داشتم ثانيه شمارى ميكردم كه دوباره بتونم تو صورتِ نازش نگاه كنم
من_ پرستو كجايى پس، بابا حوصله ام سر رفت. دل من کوچـــولــوهه زياد صبر نداره بيا ديگه
پرستو_ واااااای ، اومدم بابا
روی تختش پشت به در نشسته بودم که صداى چرخوندن كليد تو درِ اطاقش رو شنيدم، سریع برگشتم روم رو سمتِ در كردم تا داشت در رو باز ميكرد سریع پريدم رفتم جلو در، يه دستشو پشتش گرفته بود و داشت با شیطنت خاصِ خودش نگاهم ميكرد
پرستو_ خلِ چل ترسيدم اينجورى حمل ميكنى سمتِ در! برو بشين رو تخت كارت دارم
من_ من آرزو به دل موندم يه بار تو با من كار داشته باشى كارمون به تخت مربوط نشه
پرستو_ با خنده گفت ديونهِ
شونه هام رو انداختم بالا با همون لبخندى كه به صورتم بود رفتم نشستم رو تخت ببينم دردش چيه. با فاصله جلوم واستاد هنوز يه دستش پشتش بود
پرستو_ فرهاد. اين تاپی كه تنمه يادته؟
من_ خب معلومه، هم اين تاپه تنت رو هم اون شلوارت رو خودم برات خريدم
انگار كه تازه حواسم به لباسش افتاده باشه يكم خيره شدم بهش، مثل دفعه های پيش از بالا تا پائینش رو با دقت و به آرومى شروع كردم نگاه كردن و مثل هميشه لذت بردن. چقدر اين لباس بهش ميومد. رنگ آبى ملایمش كه كنارش با نگین های بنفش آبى تيره تزیین شده بود كاملاً روى سينه هاى درشتش رو ميگرفت و از يكم بالاتر از سينه اش حلقه ميشد دوره گردنش با اون موهاى قهوه ای روشن بلندش كه اكثراً به خاطره لخت بودن بيش از حد هميشه شونه هاش رو میپوشوند. لباس اينقدر چسبون بود كه كاملاً بدنه ورزش کاریش و كمرِ باریکش رو نشون ميداد. رفتم پايين تر، شلوارِ تيره تر از لباسش كه فوق العاده چسبون بود رو هم کمی نگاه کردم و ادامه دادم. همینجوری ميرفتم پائین تر و به خودم بخاطر داشتن همچين عشقى حسودى ميكردم
پرستو_ خب تموم شد؟ برای بار ده هزارم سر تا پامو ديدى؟ تو منو دق ميدى آخر بس كه اينجورى نگاهم ميكنى
من_ نه هنوز تموم نشده داشتم ميرسيدم انگشتهاى پاتو نگاه كنم
با شیطنت يه پاشو آورد يكم بالاتر گفت
پرستو_ بفرمائید، به دليل ريز بينىِ جناب عالى ناخونام رو هم لاكه آبى زدم كه دقــــیقاً همرنگ لباسمه.
از حرفش خندم گرفته بود.
من_ اين حرفا رو ولش كن. ببينم اون دستت رو تو نميخواى نشون بدى؟ چيه دو ساعته پشت خودت قایمش كردى
پرستو_ اوه اوه، اصلاً يادم رفت. همچين حواسِ آدم رو پرت ميكنى كه! داشتم ميگفتم اين همون لباسیه كه تقريباً چند ماه پيش توی همين اطاق بهم كادو شده دادى. من روی تخت نشسته بودم تو هم دقیقاً رو به روم واستاده بودی و از كيفِ کولیه خودت اون بسته یه ناز رو آوردى بيرون
من_ خودمونیما، تو اين لباس وقتى مى بينمت دلم مى خواد تو بغلِ خودم انقدر فشارت بدم که له بشی
چند ثانيه فقط با سكوت داشت نگاهم ميكرد. بعدشم دستشو از پشتش آورد بیرون، يه بسته سفيد در دار توی دستش بود بود كه روشو بوسه بارون كرده بود
پرستو_ اينو چند شب پيش براى تو گرفتم
من_ ديونهِ اين كارا يعنى چى
پرستو_ يعنى همين
يكم سَرَمو تكون دادم و دستامو باز كردم كه بياد بغلم، با همون لبخندى كه تو صورتش موج ميزدبا ملایمت اومد تو بغلم، رو پام نشست و سرشو آوردم جلو لبم رو گذاشتم روی لبش. بعد از چند دقيقه که يكم نرمال تر شديم و برگشتيم به حالته اول تو بغلم برش گردوندم. پشتش به من بود و مثل من پاهاش از تخت آويزون بود، به خودم فشارش دادم و بسته رو كه كنارم گذاشته بودم آوردم جلو. خيلى آروم درش رو برداشتم. تا خواستم دستامو ببرم تو بسته با یکی از دستاش دستش دستمو گرفت و با اون يكى دستش آروم چیزی که توی بسته بود رو آورد جلوم بازش كرد كه قشنگ نشونم بده. همين شلوارک آبی كه الان پام بود رو برام خريده بود.
پرستو_ موقع خريدنش اين تاپی كه برام گرفته بودی رو با خودم برده بودم كه دقيقاً همرنگ همين رو برات بگيرم. پيدا كردنش آسون نبود اما بالاخره اونى كه ميخواستم رو گير آوردم. اميدوارم خوشت اومد باشه.
سرم رو آوردم پايين تر گذاشتم روی شونه هاش. بسته رو گذاشتم روی پاشو دستامو دور کمرش حلقه كردم. فشار دستامو يكم بيشتر كردم كه مثل هميشه به زبون بى زبونى بهش نشون بدم كه بودنش برام از هر چيزى مهمتره. همینجور گرمای تنش رو حس میکردمم، كنار صورتمو ميماليدم پشت سرشونش. تو همون حالت که پرستو توی بغلم بود آروم خودمو دراز كردم روی تخت. يكم كه گذشت خودشو چرخوند و بعد از چند ثانيه سكوت و تماشای چشمای رنگیم لبش رو گذاشت رو لبم**


ادامه دارد ...

نویسنده : فرهاد


Posted by Mandana at May 1, 2008