« زن عمو | بازگشت | بوتیک - قسمت دوم »
بوتیک - قسمت اول
داستان از وقتی من 18 ساله بودم شروع شد. پدرم چند مغازه و بوتیک داشت که اغلب آنها را اجاره داده بود و بعضی را نیز خودش از طریق شاگرد اداره میکرد. البته خودش که به مغازه ها نمیرسید و همه کارها را همین شاگردها که البته از نظر او مورد اعتماد بودند انجام میدادند. یکی از این مغازه ها یک بوتیک فروش پوشاک بود که درون یک پاساژ بود و توسط جوانی بنام محمد اداره میشد. این پسر حدود 5 سال از من بزرگتر بود و از حدود 16 سالگی برای پدرم کار میکند و الان 30 سالش هست. او حدود 4 ساله که ازدواج کرده ولی چه قبل از ازدواج چه بعد از آن بشدت دنبال مخ زنی و تورکردن است. من از18 سالگیم بخاطر تعریفهای جالبش با او خیلی جور بودم و با هم خیلی صمیمی بودیم و اون همه شاهکارهاش رو برام تعریف میکرد که چه جوری زن یا دختر تور میکنه و تو خونه خودشون یا خانه خالی دوستاش یا حتی در بوتیک کارش رو انجام میده والبته این موضوعها بین خودمان بود و من چیزی به پدرم نمیگفتم. برای اون جنس مخالف فرقی نمیکرد دختر یا زن و شوهردار یا مجرد اگر احساس میکرد میتونه روطرف کارکنه با استادی که در چربزبانی داشت تا حصول نتیجه مخش را تلیت میکرد و در این راه چه دروغهایی هم که تحویل دخترها نمیداد. محمد مدام به من میگفت "بابک تو با این وضع بابات چرا این قدر بیعرضه هستی و کاری نمیکنی" ولی من این جوری بار نیامده بودم و این کارها رو الواتی میدونستم و تو کار خودم خصوصا درس خوندن بودم. محمد حتی پیشنهاد میکرد که خودش میتونه برام دختر و جا جور کنه و من همیشه بحث رو عوض میکردم. گاهی میشد که در بوتیک پهلوش بودم مثلا یک دختر رو نشان میداد و از سکسی که با اون داشته برام میگفت. یا مثلا یکبار زنی زیبا را نشان داد و گفت این شوهرداره و دلش میخواد، مدتی دارم روش کار میکنم ولی هنوز راه نداده. وچند مدت بعد فاتحانه از سکسش با اون برام گفت. محمد بعد از ازدواجش زنش که او هم خوشکل بود را تو مغازه آورد یعنی اکثراوقات خودش بود ولی بعضی موقعها که نبودش و کار داشت زنش میامد.
من برام عجیب بود که چرا اون حتی بعد از ازدواجش هم از این کاراش دست بر نمیداره. به من هم مربوط نبود ولی خیلی مراقبت میکردم که گذر دختر یا زنی از آشنایان وفامیل به این مغازه نیفتد هرچند محمد در سکس خیلی بی مهابا و غیرعرفی بود ولی ازنظر کارهای مغازه و درستکاری در حساب و کتابها خیلی کارش درست بود و یکی از دلایل اصلی ماندگاریش پیش پدرم هم همین خصوصیتش بود. و پدرم هم الحق خیلی براش کار کرد خصوصا در عروسی و اجاره خانه براش و راه انداختنش اول زندگی مشترکشان. من بعد ازدیپلم بلافاصله دانشگاه تهران قبول شدم و باز هم به محمد سر میزدم و او هم مطابق معمول از کاراش برام میگفت و سوژه جدیدش هم این بود که چرا از دخترهای دانشجو یکی را تور نمیکنم. من هم مطابق معمول تو این فازها نبودم. یک روز که کمی بعد از عروسیش تو بوتیک پهلو محمد بودم سه نفر از دخترهای همکلاسی ما که دوتاشون اصفهانی و یکی شمالی بودن رو تو پاساژ دیدم به محمد گفتم اینها همکلاسیهای من هستند و او هم مطابق معمول زنها رو از زاویه نیاز خودش میدید. اصلا دلم نمیخواست اونها تو بوتیک ما بیان ولی از بخت بد ما هرسه تاشون اومدن تو بوتیک و شروع به سلام و احوالپرسی کردیم. برای خرید شلوار لی اومده بودن ومحمد هم براشون شلوارهای مختلف میاورد و مطابق هنرش از زبونش خوب استفاده میکرد. یکیشون شلوار انتخاب کرد وخرید و برای یکی دیگه قرار شد فردا بیاد تا جنسهای جدید رو ببینه من هم به اونها خودم را فقط یک دوست معمولی محمد که بواسطه خرید ازبوتیک باهاش آشنا شدم معرفی کردم. آنها پس از مدتی خداحافظی کردند ورفتند. پس از رفتن آنها محمد یک شلوار آورد وگفت اون دختره اینو میخواست. منم با تعجب گفتم "تو که داشتی چرا گفتی بره فردا بیاد؟" گفت "خوب دیگه!" گفتم: "محمد ببین اینا بنوعی دوستهای من محسوب میشن تو سرت خیال مخ زنی پیدا نشه خصوصا وقتی تکی بیان." اونم با مسخرگی جواب میداد ولی من با جدیت دوباره موضوع رو براش تکرار کردم و اون که دید من شوخی نمیکنم کوتاه اومد وبحث رو عوض کرد. این موضوع گذشت تا هفته بعد که سراغش رفتم پس از مدتی یهو گفت "راستی حال همکلاسیت الهام چطوره؟" من تعجب کردم چه کسی رو میگه؟ زد زیر خنده وگفت "همونی که اومدن برای شلوار." یهو من یادم اومد. الهام همون دختر اصفهانی بود که قرار بود فرداش برای دیدن جنسهای جدید بیاد ولی این از کجا اسمش رو میدونه؟ تو این فکر بودم که دیدم فامیلش و مشخصاتش و تعداد خواهر وبرادر و خلاصه چیزای دیگه مربوط به الهام رو برام گفت. کله ام سوت کشید گفتم "تو اینها رو از کجا میدونی؟" که یک چشمک زد و از خنده منفجر شد و برام تعریف کرد که چه جوری مخش رو زده و باهاش سکس داشته حتی مشخصات اندامها و بدنش رو هم برام میگفت. راستش من از دستش عصبانی شدم بهش گفتم محمد چرا این کار رو کردی؟ من که گفته بودم به اونها کاری نداشته باش!
محمد گفت :"بابا بیخیال ولی عجب تکه ای بود اگه بخوای میتونم برا تو هم جورش کنم تو که خودت عرضه نداری." منم گفتم: "خفه شو الاغ بهت گفته بودم به اونها کاری نداشته باش" راستش یه جوری غیرتی شده بودم. محمد هم با مسخرگی و شوخی موضوع رو میگذراند و هی از اندامهای الهام و چگونگی سکسش با اون برام میگفت و من عصبانی میشدم. برای بار اول بهش گفتم اگه یکی با خواهر یا زن خودت هم این کارها رو بکنه خوشت میاد. یهو خنده اش خشک شد وقیافه عصبانی و جدی بخودش گرفت و گفت: بابک از این حرفها نداشتیم. منم گفتم جواب منو بده. گفت: کسی نمیتونه این کار رو بکنه چون اونها اهلش نیستند. گفتم اگر زنت بفهمه که تو این کارها را میکنی حتی با زنهای شوهردار چی؟ فکر نمیکنی ازت انتقام بگیره؟ که باز عصبانی شد و گفت : اون غلط میکنه و اصلا اهل این چیزا نیست. خلاصه این موضوع گذشت و من از دست این کارش عصبانی و دلخور بودم و او نیز این موضوع را فهمیده بود. درس من هم تموم شد و بنا بدرخواست پدرم پهلو خودش و جهت سرو سامان دادن و رسیدن به کارهای مغازه هاش ماندم.
من پسرخاله ای دارم حدود 30 ساله که زمان دانشجوییش تو شمال با دختری شمالی ازدواج کرده وبعدش آمدن تهران، این زن زیبا و از نظر برخورد اجتماعی خیلی باز است که این اخلاقش هم خیلی مورد پسند خانواده خاله نبود. من وپسرخاله و زنش(مهین) رابطه خوبی با هم داشتیم وبا مهین خیلی صمیمی و نداربودیم. روزی داشتم میرفتم پیش محمد تو بوتیک که دیدم جلوی من مهین رفت توپاساژ و اتفاقا رفت تو بوتیک ما، من که نمیخواستم من رو اونجا ببینه کمی صبر کردم تا از بوتیک وپاساژ بیاد بیرون و بعد من برم پیش محمد. ولی هر چه منتظر ماندم بیرون نیامد کمی به داخل پاساژ رفتم و از دور به مغازه نگاهی کردم که از تعجب دهانم بازماند. کرکره مغازه پایین کشیده شده بود. ساعت حدود 1 بعداز ظهر بود و من مطمئن بودم که مهین بیرون نیامده و پاساژ درب دیگری هم ندارد. حدسهایی زده بودم ولی امیدوار بودم درست نباشد با احتیاط نزدیک بوتیک آمدم و دیدم کرکره پایین است و درب هم قفل ولی قفل کرکره از بیرون زده نشده و فقط درب قفل است یعنی یا کسی درب را از بیرون قفل کرده و فقط کرکره پایین کشیده و رفته یا کسی کرکره را پایین کشیده و درب را از داخل قفل کرده و هنوز در مغازه هست. سر پاساژ منتظر ماندم حدود ساعت 2 بود که متوجه شدم درب از داخل باز شد وکرکره مغازه بالا رفت . محمد را دیدم که به بیرون بوتیک آمد و اطراف را دید میزد جایی بودم که من رو نمیدید پاساژ خلوت بود. محمد به درون بوتیک رفت و پس از لحظاتی مهین بیرون آمد و بطرف درب پاساژ آمد. من خودم را مخفی کردم که دیده نشوم. دنیا دور سرم میچرخید فهمیده بودم آنجا چه خبر است باز محمد با یک زن در بالکن بوتیک سکس داشت ولی آن زن مهین زن پسرخاله من و مثل خواهر من بود. چند دقیقه درب پاساژ گیج ایستاده بودم ولی بالاخره بخودم مسلط شدم. تصمیمی گرفته بودم که میخواستم عملی کنم. بطرف بوتیک رفتم و داخل شدم محمد کمی تعجب کرد چون من معمولا نزدیک ظهر یا عصر پیش او میرفتم. به او گفتم "ناقلا تکه داشتی؟" از این حرف من متعجب شد. گفتم : "ناقلا اون زنی که از بوتیک اومد بیرون!" اون کمی ناباورانه مرا نگاه کرد وبعد زد زیر خنده گفت: "بابک ناقلا تو کجا بودی؟" گفتم: "داشتم میامدم که دیدم اون زن از بوتیک اومد بیرون بازم..؟؟"
محمد گفت: "بله عجب تکه ای هم بود!" گفتم : "خوب کی برام تعریف میکنی!" اون که حسابی جا خورده بود چون معمولا او مشتاق تعریف بود و من تا بحال به این صراحت از او نخواسته بودم راجع به سکسش برام تعریف کنه گفت: "هر موقع بخواهی اصلا همین حالا چیه داری راه میفتی تو هم اونو دیدی راست کردی؟" بهش گفتم نه الان باید برم و ازش خداحافظی کردم ورفتم. من یک ضبط صوت کوچک جیبی داشتم که با کیفیت عالی صدا ضبط میکرد و سر بعضی کلاسها ازش استفاده میکردم تصمیم گرفتم تعریفهای محمد رو ضبط کنم. فرداش با ضبط رفتم پیش محمد و اونو خوب مخفی کرده بودم. بهش گفتم "خوب تعریف کن موضوع دیروز رو! البته با جزییات مثل فیلمهای سکسی!" اون که حسابی از این اشتیاق من جاخورده بود و کلی هم کیف میکرد که من به کارش اینطور علاقمند شدم با حرص و ولع و بطور کامل از آشنایی و مخ زنی و سکسش با مهین برام گفت و اینکه بار دومش هست که با اون سکس داشته و اون شوهرداره و شمالی هست و خیلی چیزای دیگه. از اون روز سعی کردم چند تا تعریف آبدار دیگه رو هم از اون ضبط کنم حتی جریان الهام رو خواستم دوباره برام تعریف کنه و طی چندروز به بهانه های مختلف اون رو به حرف میکشیدم تا از سکسهاش خصوصا با زنهای شوهردار ودختران برام بگه و من همشون رو ضبط کردم و رو نوار آنها رو پیاده کردم. تقریبا 3ساعت از تعریفهاش که کیفیت صداش خوب بود و جزییات خوبی داشت رو روی نوارهای اصلی پیاده کردم. حالا نوبت من بود که منتظر باشم و به حسابش برسم. حدود یک ماه بعد او مجبور شد برای آوردن جنس به یک سفر 4 روزه به بندر بره و بجاش زنش(شهره) به مغازه بیاد.
روز اول ساعت 9 صبح به بوتیک رفتم شهره تازه اومده بود از دیدن من کمی تعجب کرد سلام و احوالپرسی کردم و گفتم که امروز کاری نداشتم گفتم بیام ببینم کمکی میتونم بکنم؟ سر صحبت رو باز کردیم و از هر دری صحبت میکردیم. شهره هم چون مثلا من پسر صاحب بوتیک و مثلا کارفرماش بودم خیلی سعی میکرد هوام رو داشته باشه. خلاصه صحبتهامون کشیده شد به ازدواج و انتخاب همسر و ملاکهای انتخاب ازش پرسیدم "ملاک تو برای انتخاب محمد چی بود؟"
اونم همون چیزایی که خیلیها میگن رو گفت و ازجمله صداقت و نجابت! گفتم "اگر یک زن بفهمه مردش اونی که نشون میده نیست چکار میکنه؟"
گفت "منظورت چیه؟"
گفتم" مثلا بفهمه کارهای خلاف میکنه"
گفت"خوب خیلی از مردها کار خلاف میکنن"
گفتم"هرکارخلافی؟ مثل همه؟ مثلا اگر مردی دنبال زن دیگه ای بیفته چی؟"
گفت:"نه این دیگه خلاف نیست این خیانته"
گفتم"پس؟"
گفت"پس چی؟"
گفتم"اگه یکی خیانت بکنه اون دیگری باید چکار بکنه؟"
گفت:"تو زندگی از هر دست دادی از همون دست میگیری" هرچند جوابش صراحت کامل نداشت ولی تقریبا همان چیزی بود که میخواستم بشنوم ولی هنوز یکی دو قدم دیگر تا رو کردن برگم مانده بود.
مدتی سکوت کردم و سرم را زیر انداختم و خودم رو در حال تفکر نشان دادم.
شهره سکوت رو شکست و گفت" منظورت از این حرفها چی بود؟"
گفتم "شهره(تا بحال اینجوری با اسم کوچک صداش نکرده بودم) اگه تو رازی رو راجع به یک مرد بدونی که به زنش خیانت میکنه با زنهای شوهردار و دخترهای گوناگون رابطه داره چکار میکنی؟"
شهره که از تعجب هاج و واج مونده بود و صورت خوشکلش تو این حالت دیدنی بود پس از مدتی سکوت گفت" خوب به زنش میگفتم تا تکلیفش رو بدونه"
گفتم" خوب این کار که یک زندگی مشترک رو شاید ازبین ببره"
گفت" ببخشید کدوم زندگی مشترک، زندگی با زنهای شوهردار و دختران مردم!!؟" من ایندفعه بیشتر قیافه متفکر و غمگین گرفتم و با کشیدن آهی سکوت کردم.
شهره که کنجکاو شده بود گفت"بابک این حرفها چیه؟ چی میخواهی بگی؟"
همانطوری که سرم زیر بود پس از مکثی طولانی من من کنان
گفتم "من یکی از این آدمها رو میشناسم."
شهره ناباورانه گفت "تو!!؟"
همانطور که سرم زیر بود آرام گفتم"آره و شاید تو هم بشناسی!!" و سکوت کردم تا تاثیر این جمله کاملا در او نفوذ کنه. شهره که هم گیج، هم کلافه و هم کنجکاو شده بود
گفت"کیه؟ من؟ من بشناسم!!؟"
بدون اینکه چیزی بهش بگم سراغ ضبط صوت کوچکی که در مغازه بود رفتم و یکی از نوارها رو توش گذاشتم و با اشاره به کاست شهره را در حالت تعجب وگیجی تنها گذارده و بطرف در بوتیک رفتم در آستانه در برگشتم و به شهره گفتم"اگر خواستی اون کاست رو گوش کنی درب بوتیک رو از تو قفل کن" و از بوتیک بیرون زدم. ساعت 10:30بود باید یک مدت خودم رو سرگرم میکردم. حدود ساعت 12 به بوتیک برگشتم درب قفل بود. میدانستم که شهره درون بوتیک است. در زدم کسی نیامد حدود 10 دقیقه آنجا بودم و متناوب در میزدم تا بالاخره شهره جلو آمد و چون دید من هستم درب را باز کرد. به داخل رفتم کرکره را کشیدم و درب را از پشت قفل کردم. شهره پشتش به من بود صداش کردم برگشت قیافه اش وحشتناک بود معلوم بود گریه کرده چشمهایش پف کرده بود و مثل ببر ماده خشمگین بود. در همین حین سیلی آبداری به من زد من که آمادگی نداشتم کمی تعادلم را از دست دادم و دو بازویش را گرفتم اولین بار بود دستم به بدنش میخورد. با صدای نسبتا بلندی
گفتم "شهره!"
ادامه دارد...
Posted by Sara at October 5, 2006

