« یکهو از وسط آسمون افتاد - قسمت اول | بازگشت | آرش و مادرزن (قسمت اول) »
یکهو از وسط آسمون افتاد - قسمت دوم
ادامه:
فرداش هم سیما سرما خورد. در اصل از من گرفت. خلاصه رسیدم خونه نزدیک 2 بود. نهار خوردم و یک دوش گرفتم و خوابیدم. فردای اون روز ، همونطوری که گفتم سیما سرما خورد و فقط چند دقیقه ای تلفنی صحبت کردیم با هم. اما روز بعدش یک خبر خوب بهم داد. اونم اینکه از این به بعد قرار شده صبح ها هیچکدوم از بچه ها شرکت نیان و به جای همه اونا من بیام. البته به بهانه تدریس فتوشاپ!!! که در این صورت باید تمام دوستا ، یعنی همون همکارای سیما رو واسه قبول کردن این دلیل صددرصد منطقی، خر فرض کرد... چون معمولا شبا خیلی بیش از حد دیر میخوابیدم ، یعنی درواقع وقتی میخوابیدم که خورشید پهن شده بود وسط آسمون ، صبح زود بیدار شدن خیلی واسم سخت بود اما نمی تونستم از یک همچین نون مفتی که قل خرده افتاده وسط سفره بگذرم. از ساعت 4 توی تخت بودم و به اینکه قراره چی کار بکنم فکر میکردم. تمام مدت توی روز گذشته از هیجان سکسی که به خودم وعده می دادم ، کیرم راست راست مونده بود و حاظر نبود حتی برای چندثانیه هم استراحت کنه. دیگه یواش یواش داشتم شق درد می گرفتم. وای که عجب دردیه. شمائی که این داستان رو می خونین اگه مثل خود من یک پسر هستید اونم از نوع کاملا پخمه ، فک میکنم بفمید وقی میگم داشتم از شق درد میمردم ، یعنی چی... تا ساعت 6 بیشتر نتونستم خودمو توی تخت نگه دارم. تقریبا خوابم نبرده بود و بیستر چرت زده بودم. از تخت اومدم بیرون و دوش گرفتم. ساعت 7 قرار داشتیم با هم. آخه می خواستیم از تمام طول روز استفاده کنیم و اگر سیما می تونست زودتر از ساعت 7 از خونه بیاد بیرون حتما قرار به همون موقع تغییر میکرد. موهامو خشک کردم و لباس پوشیدم. به خودم بازم عطر زدم. چندتا سی دی نرم افزار ریختم تو کیفم که اگه مزاحم پیدا شد ، حضورم یک جورایی توجیه پذیر باشه. ساعت یک ربع به هفت بود که سیما بهم زنگ زد. سلام. چطوری؟ می بینم که سحر خیز شدی. گفت : زنگ زدم که معلممو از خواب بیدار کنم روز اول کلاس خواب نمونه... من که خنده ام گرفته بود و توی کونم هم عروسی بود بهش گفتم خودمو زود میرسونم. فقط یک پتویی چیزی با خودت بردار که به جای زیر انداز بشه استفاده کرد. آخه بهم گفته بود که مبل یا کاناپه بزرگ ندارن تو شرکت که بشه روی اون رفت تو بغل هم. در ضمن کف هم سرامیک و سرامیک هم سرد و هم سفت... گفت : فکر همه جارو کرده و دیشب که همه خواب بودن اونارو گذاشته توی ماشین. بهم گفت می خوای بیام دنبالت؟ گفتم نه. تو زودتر برو که درو باز کنی از شوخی احتمالی بچه ها جلوگیری کنی اگه کسی اومده بود شرکت. آخه من چندباری که زنگ زده بودم شرکتشون تا با سیما صحبت کنم، یک کمی سربه سرشون گذاشته بودم. اونجا فک می کنم 3نفر دیگه هم با سیما شریک بودن که اسم دوتاشون حداقل آزاده بود و منم به شوخی هر وقت اونا گوشی رو بر میداشتن بهشون می گفتم : الو! اونجا بنیاد آزادگانه؟ واین اسم بنیاد آزادگان مونده بود روشون. درضمن اگه با هم وارد شرکت نمی شدیم بهتر بود و ممکن نبود کسی به ورودمون شک کنه... خلاصه اون رفت و منم چند دقیقه بعدش تاکسی گرفتم و در عین ناباوری تمام خانواده که علیرضا ساعت 7 صبح داره از خونه میره بیرون ، راهی جاده ای شدم که داشت به اولین تجربه من منتهی میشد. شرکت طبقه بالای یک مجتمع تجاری بود. هنوز همه تعطیل بودن اما سرایدار پاساژ درو باز کرده بود و مشغول نظافت بود. اونم از دیدن من توی اون وقت صبح که مستقیم به سمت پله ها میرفتم تعجب کرده بود و قاعدتا هم می دونست که فقط یک نفر دیگه توی اون مجتمع هست که اونم همون سیماس... رفتم پله ها رو بالا و طبق آدرسی که داده بود در زدم. اما هیچ خبری نشد. دوباره در زدم. یازم همه چیز ساکت بود. اما حضور یک نفرو پشت در حس کردم. نزدیک در شدم که یکهو در باز شد. اما بازم کسی روبروم نبود. بهترین کار توی راهرو نموندن بود. رفتم تو اما کنجکاوانه. وقتی در بسته شد ، پشت در یک دختری رو دیدم با شلوار لی تنگ ، جورابای کوتاه قرمز رنگ، بلوز بافتهء بازم قرمز رنگ با دکمه های نیمه باز که برجستگی های سینه اشو خوب بیرون انداخته بود و کمر شلوارلیشو خوب نشون می داد که اندامشو دوبرار نمایش می داد. دوباره یاد شق دردای روز قبلش افتاده بودم و قدم برداشتن واسم واقعا سخت بود. اومد جلو و خودشو محکم پرت کرد توی بغلم و یک لب طولانی خودشو مهمون کرد. تازه بعدش به هم سلام کردیم. اونجا زیاد بزرگ نبود. تقریبا یک سالن بود که در ورودی از وسطش باز می شد. سمت راست دوتا میز چوبی معمولی و یک کامپیوتر که روی اونا بود. مقابل در یک بخاری و سمت چپ 2 تا در بسته. یکیشون سرویس بهداشتی و یکی دیگه یک آشپزخونه چند متری. بعد از ورنداز کردن همه جا رفتم سراغ کامپیوتر و سی دی ها رو از کیفم درآوردمو گذاشتم روی میز. حالا شما در نظر بگیرین پخمه گی تا چه حد؟ اگه هزار بارم بهم بگین خاک بر سرت حقمه... خلاصه تا سیما رفت یک چایی درست کنه من سیستمو روشن کردمو رفتم سراغ موزیک. یک چیز ملایم گذاشتمو تا اون وقت هم سیما با 2تا چایی برگشت. توی سرمای هوای اون وقت صبح فک می کردم تنها چیزی که آدمو میتونه خوب گرم بکنه همون چایی... فنجونارو گذاشت روی میزو اومد نشست روی پاهای من. من که از دیروز شق بودم ، فشار زیادی اومد روی کیرمو فقط تونستم بگم سیما ، شکستیش... اونم یک کمی خندید و خودشو روی پاهام جابه جا کرد و پرسید بهتر شد؟ گفتم آره. خوب می دونست باید کجا بشینه. که من اینو گذاشتم به حساب اتفاق. خودشو می چسبوند به منو دستامو دور بدنش گره میکرد و همونجوری که نشسته بودیم با موسیقی اینطرف و اونطرف میرفتیم توی بقل هم. من دیگه کاملا گرم شده بودم بدون اینکه لب به چایی زده باشم. یواش یواش دستامو از کنترل اون در می آوردم و واسه خودم روی بدنش سیاحت می کردم. اونم سرشو از پشت میزاشت روی سینه منو با دستاش که حالا بیکار شده بودن رونای منو چنگ میزد. کم کم از پشت سینه هاشو فشار میدادم و گردنشو می خوردم. این کار خیلی طول کشید و هردومون از این مالش ها و لیسیدن ها که گاهی با فشار زیاد به گردنامون به لب تبدیل می شد، لذت می بردیم. یواش یواش دکمه های بلوز سیما بیشتر باز می شدو دستهای من به پوست بدنش نفوذ میکرد. با نوک انگشتام تمام پوستشو دست می کشیدم و حسابی سینه هاشو فشار می دادم. دستمو میکردم توی سوتینش و با دوتا انگشتام نوک های برجسته و سفت شدهء سینه هاشو می کشیدم و اون از این کار خیلی رازی بود. همین که یک کم صدای نفساش در حال تغییر بود سریع از روی پای من بلند شد و رفت اون پتویی که با خودش آورده بود پهن کرد زمین. بلوزشو که حالا دیگه نیمه تنش بود خیلی زود درآورد و دکمه های شلوارشو سریع باز کرد و توی یک چشم به هم زدن اونو پرتاب کرد روی یک صندلی. من که تا حالا هیچ دختری رو با شرت و کرست ندیده بودم روی صندلی میخکوب شده بودم. اومد جلو و دوباره لباشو چسبوند روی لبام. دستمو گرفت و همونطوری که از هم لب میگرفتیم بلندم کرد ، خودشو توی بغلم ولو کرد و هردومون دراز کشیدیم روی پتو. پوست بدنش از بی لباسی سرد شده بود و تمام ماهیچه های بدنش زیردستم سفت شده بودن بر خلاف اینکه خودش مثل یک تیکه خمیر نونوایی توی بغلم می چرخید و مثل دیوونه ها داشت منو میخورد. گاهی گاز میگرفت ، گاهی می مکید و دوباره می بوسید. همونجوری که داشتیم توی بدن هم وول میخوردیم، من دستامو روی تمام بدنش بالا و پائین میبردم. از پشت گردنش شروع میکردمو تا کپلای کونش میرفتم. بعد روی رونای پاهاش و دوباره بر می گشتم بالا. سینه هاشو میمالوند روی سینه هام و کسشو فشار می داد روی کیرم. منم توی این کارا کمکش می کردم. تا اینکه دستاشو از دور گردنم آورد پائین. مجبور شد یک کمی از من فاصله بگیره و لبمون قطع شد. دستاشو می کشید روی سینه هام و هی میرفت پائین تر. توی چشمام نگاه می کرد. گفت : تو دستات خیلی مهربونن. انگار خوب بلدی چجوری روی بدن یک نفر دیگه ازشون استفاده کنیو ممنونم که مثل پسرای دیگه فقط به فکر خودت نیستی... اونجا یک نفر لازم بود که بیاد و فک منو از روی زمین جمع کنه... دوباره لب و لب بازی شروع شد. دستاشو برد دور کمرمو از زیر بلوزم کرد تو. بلوزمو به بالا می کشید تا دستاش اونجا جا بشه و به سینه هام برسه. با نوک انگشتاشو و ناخوناش نوک سینه ها مو از لابلای پشمای بلند و زیاد روی سینه پیدا میکرد و با کف دست روی موهای سینه ام عشق بازی میکرد. وقتی بین موهای بدنم چنگ مینداخت ، محکم تر لب میگرفت. یکبار هم بهم گفت که خیلی دوست توی بغل کسی که هست مو زیاد داشته باشه و ازم پرسید همه بدنت اینجوری پشمالویه؟ وقتی گفتم تازه کجاشو دیدی... برق قشنگی توی چشماش زد و گازی از روی گرنم گرفت که مجبور بودم جای کبودی دندوناشو تا چند روز از همه مخفی کنم... دستامو داد بالا و بلوزمو درآورد. با لباش سر سینه هامو می بوسید و با زبونش وست موهای سینم بازی میکرد. هیچ وقت فکر نمی کردم که اینقدر توی این نقطه بدم حساس باشم و از این کار لذت ببرم. حالا این من بودم که صدای نفس کشیدنام عوض شده بود و سیما رو محکم به خودم فشار می دادم. دستام کتفای سیما رو چنگ میزد و یواش یواش کرستشو باز می کردم. راستشو بخوائین اصلا بلد نبودم باید چیجوری این کارو بکنم و در اصل خودش باز شد. من بهش می گم امداد غیبی. وقتی سوتینش باز شد اون دیگه دستاش روی کیر من بود. به سختی از زیر کمربند دستشو کرده بود توی شلوارم اما از روی شرت کیرمو میمالید. چند سانتیمتری از روی سینه من فاصله گرفت تا سوتینشو هم بتونه از بین ما جدا کنه و بندازش روی همون صندلی که لباسای دیگشو انداخته بود و دوباره خوابید روی سینه من. این بار خیلی نرم تر از همیشه تا بتونم تمام حرکت سینه های متورم شدشو ببینم. چشمام داشت از حدقه درمی اومد. عجب صحنه زیبا و لذت بخشی بود پسر. وقتی سر سینه هاش می چسبید روی پوست بدنم ، نرمی خاصی رو توی بدنم حس میکردم. واسه من که تاحالا تجربه نکرده بودم مثل یک معجزه بود اون لطافتهای برجسته. اون خودشو روی بدن من می مالوند و منم داشتم سعی میکردم از پشت دستمو به کسش برسونم و بیشتر بمالونمش تا حشری ترشدنشو ببینم. چشماش دیگه از هم باز نمی شد و سرعت حرکتش روی بدنم بیشتر شده بود. صدای هردومون با هم قاطی شده بود. اون از مالوندن کسش و من از بازی اون با کیرم که حالا دستشو کاملا توی شرتم کرده بود. دیگه طاقت نیاوردو از روی من بلند شد. خیلی سریع رفت سر کمربندم و بازش کرد. بعد نوبت دکمه های شلوار و بعدش سریع دستمو کشید و از روی زمین بلندم کرد. به زور شلوارمو تا پائین کشید و گفت بقیشو خودت در بیار. جلوی من ایستاد و همونطور که توی چشمای من نگاه می کرد، تنها چیزی رو هم که تنش بود در آورد. شورتشو محکم کشید از پاش بیرون و مثل توی فیلما پرت کرد پشت سرش. من که تا حالا از نزدیک کس ندیده بودم محو تماشای اون چروک وسط پاهاش شده بودم. بنابراین مجبور شد خودش شلوارمو از پام بیرون بیاره تا مزاحم دیدزدن من نشه این کار. شلوار منم پرت کرد یک گوشه ای و خودشو دوباره حل داد توی بغل من. منم دودستی و محکم چسبوندمش به خودم. شرتمو خودم در آوردم. کیرم که از حد معمول بزرگتر شده بود محکم خودشو زد به شکم سیما و تقی صدا کرد. سیما یک کم قدبلندی می کرد تا کیرم برسه به کسش و اونو بین دوتا پاش نگه داشت و شروع کرد به لب گرفتن. من یک کمی سرمو آوردم پائین تر و شروع کردم به خوردن سینه هاش. گاز میزدم و محکم میکردم توی دهنمو و می مکیدم و می کشیدمشون. خیلی از این کار لذت می برد. یک دستمم دائما بین کسش بود که حالا دیگه خیس خیس شده بود و داشتم با چوچولش بازی می کردم. احساس میکردم که دیگه هیچکدوممون نمی تونیم سر پا بیاستیم و دوباره دراز کشیدم روی پتو ، توی بغل هم. اما اینبار لخت. کیر من لای پای سیما بود و اونو محکم داشت به خودش فشار میداد. منم هی لاپایی عقب و جلو می کردم. دیگه نمی شد تحمل کرد. بهش گفتم بکنم؟ که یک هو مثل اینکه برق گرفته باشش روی سینمو با دستاش فشار داد و با عجله گفت نه! مواظب باش! من دخترم! کلی تعجب کردم. گفتم ولی خودت پشت تلفن می گفتی باید بکنی تو کسم... گفت : اونجا پشت تلفن بود و خطری نداشت... البته من هنوزم نسبت به اینکه دختر باشه مشکوکم... گفتم خوب حالا چی کار کنیم؟ از عقب... که این دفه مثل جن زده ها داد زد اصصصصصصلا... میدونی چقد درد داره. یکبار این دردو تجربه کردم و دیگه به هیچ عنوان حاضر نیستم دوباره تجربه اش کنم. اونم با این کیر کلفت تو. چند سانت؟ گفتم قبل از اینکه تو رو ببینه وقتی شق میشد 18 سانتی میشد... حرفمو قطع کرد و گفت اصلا که بزارم از عقب بکنی. قول بده اذیتم نکنی. با لاپایی کنار بیا. منم که تا همینجاشو هم خیلی خوش شانسی می دونستنم قبول کردمو به همون لاپایی ادامه دادم. سر کیرمو میکشیدم روی خط کسش از پائین به بالا و از بالا به پائین. یواش یواش آه کشیدناش داشت تبدیل می شد به جیغ کشیدن که منو خیلی تحریک می کرد واسه محکم تر فشار دادن. لای کس خیسشو با انگشتان باز میکردمو سر کیرمو به اون پوست نازک و صورتی وسطش می مالوندم. پاهاشو محکم گره کرده بود دور کمرمو با دستاش مچ دستامو محکم چسبیده بود و فقط جیغ میزد. منم هی محکم تر کیرمو به کسش فشار میدادم. صدام زد. گفتم چی میگی؟ گفت میشه وقتی آبت خواست بیاد بریزیش روی بدن من؟ من دوباره هنگ کردم از این حرف و داشتم همون جا منفجر می شدم. گفتم حنما همین کارو می کنم. گفت خیلی دوست دارم. خیلی. علیرضا دوست دارم... فهمیدم که دیگه داره ارزاء میشه. سرعتمو بیشتر کردم و به حرکاتم به صورت رفت و برگشتی نظم دادم. این کار باعث میشد روی سینه هاش یک موج زیبا بیافته که بدجوری منو حشری میکرد. فشار پاهاشو دور کمرم بیشتر میکرد و تقریبا اگه جلوی خودمو نمی گرفتم تا کمر رفته بودم توی کسش. که یک هو آنچنان لرزید و جیغی کشید که منم از اورگاسب اون آبم اومد و همونجوری که قولشو داده بودم همشو ریختم روی بدنش. حالا آب من تموم نمیشد و همینجور داشت می پاشید بیرون. سیما هم که این صحنه ها رو می دید ، با پاهاش فشار بیشتری به کمر من می آورد و منم تمام آبمو می پاشیدم روی بدنش. اینقد جهش آب کمرم زیاد بود که بیشترش پاشید روی صورت و چشماش و دهنش. توی نافش پر شده بود از آب سفید رنگ من. تمام سینه هاش برق میزد از قطره های آب منی من و سیما با ولع تمام ، تمام هوا رو تنفس می کرد. با هربار تنفس کردن سینه هاش چند برابر بزرگتر می شد و با آهی کشیده و بلند دوباره خالیشون میکرد. دیگه فشار پاهاش دور کمرم کمتر شده بود و دستاش دیگه تقریبا دستامو ول کرده بودن و کیرمو ماساژ می دادن. بدون اینکه به بدنش بچسبم کنارش دراز کشیدم و ولو شودم کف زمین. دیگه واقعا توانی برای حرکت نداشتم. این جور ارزاء شدن اصلا با جلق زدن قابل مقایسه نبود. خیلی لذت بخش. مخصوصا همون بی حرکت افتادن بعد از پاشیدن آبت اونم روی بدن یک دختر. دیگه به هیچ چیز فک نمی کردم و فقط با چشمای نیمه باز و نا بینا خیره شده بودم به گوشه سقف و نفس نفس میزدم. این همون خلاء و آرامشی بود که دنبالش می گشتم و تو سکس پیداش کردم. تازه هنوز سکسی که من کرده بودم یک سکس کامل نبود که اینقد بهم حال داده بود. بعد از چند دقیقه دیدم سیما داره خودشو با دستمال کاغذی از آب من تمیز می کنه. بهش گفتم معذرت می خوام که ریخت روی صورتت. گفت اصلا مهم نیست و از این کار خیلی هم لذت برده. بعدشم اومد سروقت کیرمنو که کاملا کوچیک شده بود. تمیزش کرد و هرچی تهش مونده بود خیلی ماهرانه بیرون کشید و با دستمال کاغذی خشکش کرد. توی همون مالوندنا بود که دوباره کیر من داشت بلند میشد و سیما اونو خوب فهمید. گفت بابا تو دیگه چه جونوری هستی. دوباره کیرت داره بلند میشه. گفتم اون عادت داره. همیشه بلند بوده. الانم که تو رو دیده نمی تونه به خودش اجازه بده که بلند نشه. من هنوز داشتم به گوشه سقف نگاه می کردم و با سر انگشتام روی پشت سیما خط می کشیدم که احساس کردم یک چیزی به غیر از دستمال کاغذی و دستای سیما خورد به سر کیرم. دیدم سیما داره با زبونش کلاهک کیرمو لیس میزنه. دیگه هیچی نگفتم که مجبور نشه جوابمو بده و از ساک زدن منصرف بشه. که یک دفگی دندونای اونو روی پوست کیرم احساس کردم. اون بهترین لحظه ساک زدن بود واسه من وقتی دندوناش به زیر کلاهک کیرم می خورد. مجبور بود واسه خوردن کیرم دهنشو کاملا باز کنه اما بیشتر از یک سوم کیرم توی دهنش جا نمی شد. دستمو گذاشتم رو سرش و فشارش می دادم به کیرم. وقتی کیرم تا نصفه میرفت تو دهنش ، زود سرشو بالا می آورد و با فشار دادن من مقاومت می کرد. اما کمتر پیروز میشد و دوباره یک چیز بزرگتر از اندازه می رفت تو دهنش. تا اینکه کیرمو بیرون آورد وگفت سرمو فشار نده. خودم می دونم چی کار کنم. راست میگفت. با زبونش تمام کیرمو لمس می کرد و سر کیرمو می مکید و بعد از دهنش میاورد بیرون و دوباره شروع می کرد. اما من نمی تونستم دستمو از روی سرش بردارم و فشارش ندم تا کیرم توی حلقش نره. دست خودم نبود. اونم فهمیده بود و تصمیم گرفته بود که زود کارو تموم کنه تا خفه نشده. سعی می کرد زبونشو بیشتر زیر کلاهکم بکشه و محکم تر کیرمو لیس بزنه. سرعتشو زیاد میکرد و منم فشار دستمو بیشتر. صدای من تمام فضا رو پر کرده بود. ترسیدم اگه آبمو بریزم تو دهنش یک مرغ تخم طلا رو از دست بدم. واسه همین وقتی دیدم کار داره خطر ناک میشه بهش گفتم سیما داره آبم میاد. اما اون از دستی سر کیرمو بیشتر تو دهنش نگه داشت تا یکمی از آبم بریزه تو دهنش و بعدش که شروع به اومدن کرد درش آورد و برام اینقد مالوندش تا کاملا تخلیه بشم و کیرم بخوابه. وقتی این اتفاق افتاد با یک دستمال کاغذی سر زبونشو تمیز کرد و گفت تو چقد کمرت شله... خیلی زود اومد آبت. ولی خیلی زیاد میادها. بابا تمام پتو رو خیس کردی که تو. و من خودم احساس می کردم که هنور کاملا تخلیه نشدم... من دوباره تاق باز دراز کشیده بودم تا انرژی واسه تنفس کردن بگیرم. سیما هم رفت و دستمالای خیسو انداخت توی سطل آشغال و بخاری رو زیادتر کرد و گفت بچه ام فعالیت زیاد کرده سرما نخوره خدائی نکرده. صداشو شنیدم که از تو آشپزخونه می پرسید چایی میخوری؟ منم گفتم آره. دوتا فنجون دیگه چایی آورد. گذاشت رو زمین. هنوز شرت هم نپوشیده بود. دستشو از روی من دراز کرد تا بلوزشو از روی صندلی برداره به همین بهونه دوباره خودشو مالوند به من. این از اون شیطنت های مخصوص خودش بود. بولزشو برداشت اما نپوشیدش و فقط انداختش روی دوشش تا سردش نشه. منم سرمو گذاشتم روی پاشو همونجوری که خوابیده بودم از گوشه فنجون یک کمی چایی خوردم. دستمو گذاشته بودم روی رون سیما که دیده سیما داره بهم چپ چپ نگاه میکنه و میگه : علیرضا؟؟؟؟ گفتم چی شده؟ گفت چه خبرته بابا؟ باز که این بلند شده. خودمم حس نمی کردم. وقتی نگاه کردم دیدم راست میگه. مثل همون دقیقه اول کلفت و بلند و سرحال. احساس می کردم حالا خوردنی تر هم شده. سیما با چشمای گود شده از تعجب بهش نگاه می کرد. می گفت تا حالا اینجوریشو ندیده بودم. باید اینو تو دفتر خاطراتم بنویسم. اگه به بنیاد آزادگان بگم مطمئنم هیچکدومشون باور نمی کنن. گفتم : زحمتشو بکش دیگه. امروز می خوام خالی خالی بشم. می خوام طلافی همه چیزو تو این مدت دربیارم. گفت بچه جان اینجوری که میمیری تو... گفتم اشکال نداره. سرمو از روی پاش برداشت و درحالی که چشماش برق میزد به سمت کیرم رفت. تقریبا میشه گفت بهش حمله کرد و استادانه ، طوری باهاش رقتار میکرد و ساک میزد که دوبار دیگه هم اون روز آبمو آورد و دوباره از اینکه کیرم خود به خود شق میشد تعجب میکرد. کاملا مثل یک بازی کودکانه از این اتفاقات لذت میبرد. کلا اون روز من 5 بار آبم اومد که واسه خودمم هم دیگه همچین اتفاقی نیافتاد. دقیقا یک هفته و هر روز از ساعت 7 صبح تا 12 ظهر توی شرکت سیما کلاس آموزش فتوشاپ داشتیم و تو این مدت دیگه خودش میومد دنبالم و بعدشم منو میبرد میرسوند خونه. خوراکی های مقوی واسم می خرید و خلاصه من شده بودم یک برده سکس خانم که دیگه از خودم هیچ روحی نداشتم و فقط از خواب بیدار میشدم به خاطر سکس با سیما. اما توی روزای بعد، دیگه هیچ دفعه بیشتر از 3بار آبم نیومد و این باعث خنده واسه سیما می شد که نسبت به روز اول ضعیف تر شدم. توی این مدت حتی یکبار هم بهش نگفتم دوستت دارم. چون مابین سکسها چیزایی میگفت که منو از ادامه ارتباط با اون می ترسوند. و اینکه اون هنوز برده دست رعوفی(همون دوست پسر قبلیش) بود و گاهی بعد از ظهرها که من باهاش نبودم با یکی از دوستای رعوفی بود تا دوباره بتونه رعوفی رو به دست بیاره که بازم فهمیدم اینا هم نقشه بوده تا دوست رعوفی هم به فیض سیما برسه. خلاصه بعد از اون هفته طلایی ، ارتباط سیما با اون طرفیا بهتر شد و مثل اینکه همه چیز داشت به شرایط عادیش بر میگشت. ارتباط ما که همیشه هم یکطرفه و از طرف اون بود ، یکدفگی قطع شد و یکبار هم به روش آوردم که ارتباطاتشو می دونم و تقریبا یکی دونفرشون رو هم می شناختم که کی هستن. با نشونی هایی که موقع سکس سوتی میداد از یکی دونفر تحقیق کردم و دیدم که واقعیت داره... خلاصه دیگه ازش هیچی نمی دونم و خبر ندارم. فقط میدونم زنده اس. چون یک دفه نزدیک بود توی سه راه راهنمایی منو با ماشین زیر بگیره و یکبار دیگه هم توی ریس که داشتم با ماشین دوران می کردم دیدمش که از روبروم می اومد. خودمو زدم به کوچه علی چپ و فقط رد شدم.
از اینکه این همه رو خوندیدن ممنونم. این ایمیلوهم واسه این درست کردم که اگه نظری داشتین ، حرفی واسه گفتن بود ، خواستین بهم فحش بدین و ازاین جور چیزا...
فرستنده: علیرضا
Posted by Sara at October 5, 2006

