جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« ماجراي آمپول زدن زن دايي - 3 | بازگشت | عاشق آویزون »


عشق مهمتر از سکس


سلام چیزی که می نویسم شاید بخش سکسیش زیاد نباشه اما هم داستان خوشگلیه هم بهتون درس میده که از سکس مهمتر هم هست.
داستان از اون جا شروع شد که :
یه شب ساعت 2 اینا بود که از پشت کامپیوتر بلند شدم خواستم برم بخوابم که وسوسه شدم یه نگاه از پنجره به کوچه بندازم. همینجور یه نگاه ته خونه های بغلی هم بکنم ببینم چه خبره! تو خونه ی سمت راستی که مثل همیشه پر بود از برگای زرد که هیچی نبود تو خونه سمت راستی هم همینطور. اما دیدم چراغ های جدید برا حیاطشون خریدن همینجور که داشتم به چراغا نگاه میکردم ناگهان دیدم یه چیزی از جلوم رد شد. خوب که نگاه کردم دیدم دختر همسایه مونه. اولش ترسیدم که یهو منو نبینه اما بعد فکر کردم نه شیشه هامون رفلکسه چیزی نمی بینه. همینجوری که نگاش می کردم رفت تا رسید به دستشویی. اون دستشوییشون جوریه که وقتی درش باز باشه تا بیخش پیداست. خونه و حیاطشون هم به قدرت خدا همیشه روشن و پر نور. منم که همینجوری ضربان قلبم تند تر و تند تر میشد. آخه دفعه اولم بود که دختر غیر از فامیلمون رو می دیدم! وقتی دیدم رفت تو دستشویی اولش خواستم برم اما گفتم بذار از جلو هم یه نگاه بهش بندازیم.
چشمتون روز بد نبینه. اون رفت تو دستشویی اما درو نبست. من همینجوری با چشمای گرد و گشاد منتظر چیز فجیعی بودم. وقتی کشید پایین قلبم از جا کنده شد.
آره خودش بود. همون چیزی که مدت ها منتظرش بودم. بالاخره یه غیر فامیلش رو دیدم. . آخ آخ کسشم مثل خودش خوشگل بود. چه قدر ناز بود. چه سفید بود. هیچی هم پشم نداشت. وای خدایا دارم خواب می بینم؟
من الان 18 سالمه. تک فرزند خانواده هستم. یه خانواده ی نسبتا" مذهبی. همین که تک فرزندم باعث شده که خیلی لوس و ننر بشم. هر چی خواستم و بخوام پیش رومه. باور کنید اگر بگم زن میخوامم برام میگیرن. می دونم الان آرزو میکنید تک فرزند باشید. اما یه بدی هایی هم داره. حالا بگذریم. رسیدیم به اونجایی که نشست. بعد از چند ثانیه جیش کرد و بلند شد. اینو یادم رفت بگم موقع نشستن نوار بهداشتیشو برداشت گرفت دستش بعدم وقتی می خواست بذاره یه خورده خودش رو آورد پایین. وقتی این کارو کرد از شق درد مردم. داشتم خودمو میکشتم. نفسم تو سینه حبس چهار چشمی با دهن آب افتاده اونو نگاه میکردم.
خلاصه نوارو گذاشت و شورت گلی خوشگلش رو کشید بالا بعدم دو تا دست کشید به کسش بعدم شلوارش رو کشید بالا. یه شلوار سفید و تنگ. که از روی اون می تونستی کسش رو ببینی و لمس کنی.
وقتی رفت حسابی تو فکر بودم تا صبح یه بار جق زدم و چند بار دیگه ام خواسم بزنم اما یاد کمر خالیم
می افتادم.
اسمش پریساست. چند وقته اومدن بغل ما. اما از همون اول بنای دوستی و رفت آمد گذاشتن. مامان من هم که حسابی پایه این جور برنامه هاست. خلاصه رفت و آمد ها شروع شد و چشم تو چشم افتادن ها هم همینطور.
اسم مامان پریسا مریم بود. اسم باباش علی اسم خواهر کوچیکه اش که 5 سالش بود مبینا.
من که تو این اوایل این صحنه رو دیده بودم هر شب پشت پنجره بودم. همش هم تو فکر اونا. آخه ننه ش هم خیلی خوشگل و ناز و گوشتی بود. اینم که هی میگم غیر فامیل آخه من از بس دیگه با فامیل از دختر
18 ساله تا پیرزن 50 ساله رو یا لاس زدم یا خوردم یا کردم دیگه خسته شدم. دیگه جز یکی دو نفر تو فامیلمون نیست که من یه حالی بهش نداده باشم.
سر تون رو درد نیارم. دیگه حسابی تو کف بودم. همین شد که خیلی زود پای منم به خونه و زندگیشون باز شد. خیلی زود با پریسا و مامانش دوست شدم. دیگه اصلا" شده بودم پسر خانواده شون. این دو خونواده بودن و من. دیگه حسابی کیر تو کون یکی بودیم. از خوش اقبالی من هم پدرامون جفتشون شرکت داشتن و از صبح ساعت 9 – 8 می رفتن تا 10 – 9 شب . فصل بهار هم بود. حسابی سرگرم کار. گفتم کار و این حرفا یاد منشی شرکت بابام افتادم. آخه اونم کردم. نمی دونید من چه مارمولکی هستم. همچین کیرم همه جا میره. از بس که زبون بازم. پیرمرد هم میتونم براتون ردیف کنم!
این شد که من دیگه حسابی قاطی کرده بودم. دیگه تو راه مدرسه تو خونه تو سفرها همه جا من بودم و پریسا. هر جا میخواست بره علیرضا. هر کار میخواست بکنه علیرضا. هر گهی می خواست بخوره علیرضا.
اما یه چیزی رو بگم. توی این مدت من احساس کردم دوسش دارم. برای اولین بار تو عمرم به زن به چشم یه کس تنها نگاه نکردم. نمی دونم چه مرگم شده بود. اما حس میکردم خیلی دوسش دارم. هر روزهم بیشتر میشد.
روابطمون کم کم فیزیکی شد. از دست دادن شروع شد. بعد شد بوس کردن. آخ که وقتی بوسش میکردم چه حالی میداد. میخواستم همونموقع بکنمش اماوقتی اون منو بوس میکرد نمی دونم چرا دلم می لرزید. نمی دونم چرا شل می شدم.
یه روز شد که برای بار هزارم تو خونه با هم و البته ایندفعه با مبینا تنها شده بودم. امروز دیگه ناهار هم به عهده ی پریسا بود. مامان اینا رفته بودن ختم یکی ازاین همسایه ها. از اونجایی که یه احساس عشق و عاشقی بین من و پریسا پیش اومده بود تا اونروز دیگه جرات همچین حرفایی نداشتم. اما اونروزوقتی ناهار خوشمزه ی پریسا رو خوردیم و بعدم مبینا خوابید منم رو مبل دراز کشیدم. تا خواستم پلک روی پلک بذارم و یاد کس عمه ام بیفتم که وقتی کردم توش چقدر داغ بود یهو پرسیا گفت غذا چطور بود؟ گفتم دستت درد نکنه. خیلی خوشمزه بود. نگا کن انگشتام نیست!
همینجور خنده کنان اومد طرفم. اومد کنارم نشست. یه کم حرف زدیم بعد حرفامون قطع شد. پریسا یه کم من من کرد بعدم گفت علیرضا میخواستم یه چیزی بهت بگم. نمی دونم چجور بگم. من دل تو دلم نبود. نمی دونستم میخواد چی بگه. تا حالا اونجوری ندیده بودمش.
بالاخره با هزار تا من من گفت خیلی ممنون که هستی. من گفتم هان؟ گفت خیلی ممنون که اینجایی. خیلی ممنون که همیشه کنارم هستی. من گفتم من باید ممنونت باشم. تو خیلی مهربونی. دوست دارم همیشه با تو باشم. تو همین حرفا هی به من نزدیک تر می شد. و من هم همینطور. بالاخره یه حرفی زد که شل شدم. گفت فکر کنم دوست دارم. فکر کنم اگر یه روز نبینمت دلم از غصه میمیره. سرم رو انداختم پایین. نمی دونستم چی بگم. اما بالاخره گفتم من هم همینطور. من هم خیلی دوستت دارم. اصلا" به نبودنت فکر نکردم. یهو دیدم چشماش پر اشک شد. دیدم یه جوری نگاه میکنه که اگه الان بغلش نکنم میمیرم. آره افتاد تو بغلم. وای که چقدر داغ بود. چقدر دوسش داشتم. چقدر برام عزیز بود. چقدر بوسش کردم. چقدر بوسم کرد. چه لبایی وای که چه لحظه هایی بود.
دیگه از اون موقع به بعد هر وقت تنها میشدم میرفتیم تو بغل هم و حسابی کیف میکردیم. تو یکی از این روزا یه چیزی شد. یهو وسط این کار بلند شد و سرا سیمه رفت دستشویی. از بس عجله داشت در رو هم سفت نبست. من نگران شدم رفتم دنبالش. وقتی در زدم گفتم پرسیا چی شده? گفت هیچی فکر کردم ...
گفتم چی؟
گفت فکر کردم پریود شدم. میدونستم پریود چیه اما پرسیدم چیه؟ گفت بی خیال یه چیزی هست دیگه. من حسابی انگلش شدم. آخر گفت هر ماه زنا ... . وقتی حرفش تموم شد انگار یه حسی تو جفتمون بوجود اومده بود. وقتی دوباره تو بغل هم رفتیم حسابی حواسمون به چیزای دیگه هم بود. یه کم همدیگر رو لاس زدیم و شوخی وخنده که یهو دستم خورد به پستوناش. کیرم پرید بالا. گفتم مال تو چرا اینقدر شله؟ با نگاهی که تعجبش رو نشون بده گفت خب هنوز بزرگ نشده. گفتم یعنی بزرگتر هم میشه؟ گفت آره کجاشو دیدی.
تو همین حس و حال بهش گفتم بذار یه بار دیگه دست بذارم ببینم چقدر سفته. این شد که حسابی حشری شدیم. خلاصه رفتیم حسابی تو بغل همو لاس زدیم و لب گرفتیم. یواش یواش لباسای همو در آوردیم. مطمئن بودیم مامان اینا حالا حالا ها از روضه برنمیگردن. خلاصه رفتم سراغ پاهاش. آخ آخ چه بلدم بود. خود به خود همه کارا رو پیش می برد.
من عاشق لمس کردن از رو لباسم. یعنی اولش آدم خوب از رو لاس بزنه بعدم لخت کنه خلاص.
همینکارم کردم. خلاصه کنم به جایی رسید لخت لخت تو بغل هم بودیم. خوابوندمش رو تخت. واسه اش ملس خوردم. اونقدر که داشت غش میکرد. بلند بلند میگفت بکن. بکن. من دیدم پرده داره. گفتم پریسا تو که پرده داری. گفت عیبی نداره فقط بکن. گفتم خفه شو احمق میدونی پس فردا که بزرگ شدی چی میشه؟ ولی اون که حسابی مست بود میگفت فقط بکن. من دو دل بودم از یه طرف کس ناب و تمیز از یه طرف نگرانی برای اون. ناسلامتی دوسش داشتم. عاشقش بودم. گفتم بکنم یا نکنم؟ راه دوم رو انتخاب کردم.
بعدم لباسام رو پوشیدم. اون رو بغل کردم بوسیدمش گفتم اگر من تو رو پاره میکردم معلوم بود دوست ندارم. تو رو برا خودت نمی خوام.
شاید بگید اه اینکه کس کردن نداشت. چه فایده اما تو داستان بعدی براتون ماجراهای کس داغ مریم خانوم مامان پریسا رو براتون میگم. میگم چجور قشنگ 40 بار کردمش.
فرستنده: علی رضا


Posted by admin at August 20, 2006