جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« همجنس بازی در سبزوار | بازگشت | حمام شيشه اي »


ماجرای من و داود


وقتي براي اولين بار به شهر پرند رفتم اصلا" فكر نميكردم كه اين بيابون بي آب و علف يك روز مركز عشق من باشه. داستان از اين قراره
در دانشگاه قبول شدم رشته... صبح ها با اتوبوس از ... به دانشگاه مي اومدم و دوري راه منو خسته ميكرد. تا اينكه يك روز موقع رفتن به خونه در تنهاصندلي خالي اتوبوس نشتم .كنار يك پسري كه سرش تو كتاب بود. از بس كه خسته بودم بعد از دقايقي چشمام سنگين شد و يواش يواش خوابم برد نمي دونم كه چقدر خوابيده بودم كه با يك تكون ماشين از خواب بيدار شدم ديدم كه سرم روي دوش پسري است كه بعدا" فهميدم اسمش داوود بود. خجالت كشيدم و از داوود پوزش خواستم كه ديدم گفت :اشكالي نداره راحت باشيد. ديگه خوابم نبردوتا انتهاي مسير همش به داوود فكر ميكردم. فرداي اون روز صبح موقع سوار شدن در ايستگاه متروي صادقيه داوود رو ديدم كه آخر صف ايستاده بود رفتم وپشت سرش ايستادم و سلام گفتم . داوود با لبخند به من جواب داد خلاصه باب آشنايي من و داوود از اونجا بود تا اينكه پدر و مادرم براي مسافرت عازم خارج شدند و زمان امتحانات فرا رسيده بود . توي دانشگاه با داوود قرار گذاشتم كه فردا (كه دانشگاه تعطيل بود ) به خونه ما بياد و با هم درس بخونيم اون اولش قبول نمي كرد و ميگفت كه از پدر ومادر و برادر بزرگت خجالت ميكشم و وقتي فهميد كسي خونه نيست قبول كرد.صبح زود بلند شدم و صبحانه داداشم رو دادم و اونو راهي كارخونه بابام كردم و منتظر داوود شدم.
داوود ساعت 8:30 زنگ خونه رو زد ومن درو براش باز كردم .داوود روي مبل نشست بهش گفتم صبحانه خوردي گفت:آره و من گفتم كه من نخوردم بيا باهم يك لقمه بزنيم. با هم به آشپز خونه رفتيم و هردو ما از دنيا بيخبر كه چه اتفاق ميخواد بيافته پرسيدم چايي ميخوري يا قهوه كه اون مثل من قهوه خواست من تا به اون روز اينقدر به چهره داوود خيره نشده بودم و زيبايش رو نديده بودم . خلاصه صبحانه تمام شد و رفتيم تو اتاق من که درس بخونيم.درس رو شروع كرديم اونقدر مشغول بوديم و گرم شده بودم كه متوجه نشدم روسريم افتاده وقتي داوود گفت چه موهاي زيبايي داري متوجه شدم و كمي صورتم سرخ شد. داوود گفت راحت باش منهم روسريم رو سرم نكردم و به اون گفتم خوب شما هم راحت باشيد و اشاره به لباسش كردم و اونهم پيرهنش رو در آورد زير پيراهن ركابي تنش بود گفتم چه ناز شدي و شوخي شروع شد نفهميدم كي من توبغل داوود بودم و داشتم بهش لب ميدادم داوود گفت ...اجازه ميدي لختتو ببينم من هم گفتم خودت لختم كن و اون لباسهامو در اورد و من هم گفتم تو هم لخت شو اونهم لخت شد واييييييي چه دودول قشنگ و صافي داشت همديگرو بغل كرديم و اون منو خوابوند رو تختم و شروع كرد به ماليدن سينم و لب گرفتن لذت عجيبي ميبردم لبشو آورد و شروع كرد به ليسيدن چوچولم . داشتم گر ميگرفتم و در حال پرواز بودم كه گفت اجازه ميدي ؟گفتم چكار ميخواي بکني ؟گفت كه ميخوام لذتت رو تكميل كنم گفتم باشه . ديدم كيرشو گذاشت رو چوچولم و شروع كرد به ماليدن .داشتم ديوونه ميشودم عرق كرده بودم داشتم ميمردم اونهم همينطور بود.داد زدم داوود تمومش كن بكن تو بكن تو. داوود گفت برگرد . برگشتم آروم سرشو گذاشت دم كونم و فشار داد نميدونم كه اون كير چطور تو كونم جاي گرفت. لذتم دو چندان شده بود و اون آروم آروم بالا و پايين میكرد . ديگه طاقتم تموم شده بود . احساس داغي ميكردم و دوست داشتم كه داوود رو با تمام وجودم بخورم اون هم دست كمي از من نداشت نداشت و به كارش وارد بود . اونقدر اين كارو ادامه داد كه احساس كردم چيز داغي تو کونم ريخته شد و احساس سبكي توام با لذت بهم دست داده بود . داوود همون طوري روم خوابيد و همون طور خوابمون برد . بعد از 2ساعت همون طوري كه خوابيده بوديم بيدار شدم و از داوود بخاطر درس!!! دادنش بسيار بسيار تشكر كردم. تا ساعت 5 چند بار با هم حال كرديم و قرارمون به فردا در دانشگاه موكول شد. بعد از دوش گرفتن براي داداش شام درست كردم و بسيار سرحال و شاد بودم كه داداشم بهم شك كرد.
فردا داوود رو ديدم و به خاطر ديروز كلي ازش تشكر كردم . چون امتحان ساعت 12بود داوود گفت بريم يه گشتي تو بيابونا بزنيم . توي پارك داشتيم با هم لبو لوچه تقسيم ميكرديم كه ديدم مآموراي انتظامات سر رسيدن و مارو بردن پيش رئيسشون و تلافي ديروز رو سرمون در آوردن.

-----------------
فرستنده : sagie

نظرات شما


Posted by at July 30, 2006