جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« دختر خاله با حال من | بازگشت | حسین و مریم - قسمت دوم »


حسین و مریم - قسمت اول


این داستان مربوط به سال 76 می باشد.
در یک روز تابستان وقتی از سر کار به منزل باز می گشتم دیدم درمسیر راه به خانه دخترکی جلوی من آمد و گفت آقا میشه تا درب منزل منو همراهی کنی . من با تعجب به او نگاه کردم و به او گفتم بینم مشکلی برایت پیش آمده . ؟ او در جواب به من گفت آره چند نفر د رتعقیب من هستند. و من هم میترسم. من هم که قبول کرده بودم او را همراهی کنم. به او نه نگفتم . خلاصه او را تا درب منزل شان همراهی کردم تا ایشون به داخل منزل تشریف بردن بعد من خدا حافظی کردم . و رفتم.
از این ماجرا یک هفته گذشت . تا اینکه یک روز آن دخترک دوبار سر راه من سبز شد این بار دیگر کسی مزاحم اون نبود. تا به من رسید سلام داد احوال پرسی کرد وبابت آن روز تشکر کرد من هم متقابل تشکر کردم و یک دونه قابل نداره بهش گفتم. او هم با لبخندی ملیح جواب داد خواهش میکنم. از او پرسیدم چرا آنروز از دست اون آقایون فرار میکردی . جواب داد که چندی پیش یکی از او بچه ها مزاحم من شد ومن هم با عصبانیت به او پرخاش کردم که دیگه سر راه من سبز نشه و گر نه جیغ میزنم . و برای اینکه منو اذیت کنه دنبال من را افتاد تا اینکه از من زهره چشمی گرفته باشد . و از آن به بعد دیگه اون رو ندیدم. شاید خدا شما رو فرستاد تا اینکه منو از دست اونا نجات بدی. منم که از این هم صحبتی با این خانم خوشحال بودم یک بار دیگه از او تشکر کردم . این بار به او گفتم می شه یک سوالی از شما کنم اون هم در جواب گفت که البته بپرسید!
بهش گفتم که ناراحت نمی شید؟ گفت تا چی باشه. من هم گفتم چیز زیادی نیست گفتم بپرسم؟
گفت بگو من از او اسم اون را خواستم لبخندی زد و گفت . ها پس این دست و اون دست کردن شما برای این بود. ؟ بهش گفتم اگه میبینی برات سخته نگو. ؟ من هم اصراری به این موضوع ندارم جواب داد که نه اشکال نداره و اینکه اسم منو برای چی می خوای و چرا. ؟ دیگه داشت منو سوال پیچ میکرد . بهش گفتم اگه مایلی بگو اگر نه خدا نگه دار. ؟ صدام کرد وگفت چون پسر خوبی هستی باشه. و یک دفعه به صدا درآمد وگفت اسم من مریم است. من که منتظر شنیدن اسم اون بودم گفتم که این دیگر گفتن داشت که منو جون به سر کردی. خنده ای کرد وگفت دیگه همین که هست دوست داری رفاقت کن . دوست نداری بای. منم که تازه دوست خوبی مثل اون پیدا کرده بودم بهش گفتم چرا که نه. ؟ دوست از این بهتر کجا پیدا می کنم . بهش جواب آره دادم. از آنروز به بعد سر دوستی و آشنایی را با هم آغاز کردیم. مریم که 25 سال داشت بعد از این همه کش وغوص ها بالاخره دوست جون جونی من شد. !
از این به بعد هرموقع که می دیدمش با او چاغ سلامتی گرمی می کردم . نا سلامتی بچه محل بودیم ااااا خبر نداشتم.
در برخود با هم کمی احتیاط جانب را فراموش نمی کردم . که نکنه خدای نا خواسته مشکلی برام پیش بیاید. چون در اون محل من پسر خوبی جلوه می کردم و. همه روی من حسابی دیگر باز کرده بودند وبعنوان پسر فلانی که آدم خوبی است منو می شناختن.
یک روز بعد ظهر که از خانه بیرون می آمدم اون با خواهرش قصد بیرون رفتن داشت . به من که رسید سلام کرد ومنو به خواهرش معرفی کرد و گفت فلان روز این آقا تا درب منزل منو همراهی کرد . من هم به نوبه خود از او تشکر کردم. به او گفتم حالا کجا میری او در جواب گفت که با خواهرم برای خرید به بازار می رویم بهش گفتم من هم با شما همراه بشم گفت عیبی نداره تا بازار با اونا همراه بودم در بازاز از اونا خداحافظی کردم . وبه دنبال کارخود رفتم.
این آشنایی ادامه داشت . دیگر ما با هم دوست بودیم . اما پنهانی درست بود که بچه محل مان بود اما دلیل نمی شد که در انزار در محل خود رو ضایع کنیم.
سلام وعلیک مون برقرار بود . در تماسهای بعدی که با هم داشتیم شماره تلفن منزل شان رابه من داد که هر موقع کاری داشت براش انجام بدم . یک روز به منزلشان زنگ زدم و از او پرسیدم که آیا می تونیم با هم کمی صحبت کنیم . در جواب گفت که الان مهمان داریم بعدا زنگ بزن من هم زیاد مزاحمش نشدم . شب به او زنگ زدم و قرار بعدازظهرفردا رو که از سر کار اومدم گذاشتم . ؟
او هم قبول کرد . ساعت 6 بعدازظهر با هم بدون اینکه کسی با اطلاع شود بیرون رفتیم و در پارکی مشغول صحبت کردن شدیم. از او پرسیدم که شما چند برادر خواهر هستید. گفت که من دو خواهر و یک برادر دارم . برادرم کوچکتر از ماست. من بزرگتر هستم. بعد شروع کردیم درد دل کردن از همه جا صحبت می کردیم . در آخر سر بهش گفتم چرا شما ازدواج نمی کنی . به من گفت که تا به حال آن خواستگاری که من دوست داشته باشم سراغم نیامده ومن به این موضوع خیلی حساس هستم حتی خانواده من ایچنین نظری دارن. بهش گفتم درسته حساب یک عمر زندگی کردن در پیش است . اون هم با نظر من موافقت کرد. وهمین حرف منو تایید نمود. بهش گفتم که در حال حاضر به چه کاری مشغول هستی. گفت فعلا خانه داری وشغل بخصوصی را انجام نمی دم .
آنقدر با هم مشغول صحبت بودیم که تا به خود آمدیم دیگر شب شده بود . رو به من کرد وگفت من باید دیگر بروم الان مادرم میگه این دختر تا حالا کجا بوده از من خدا حافظی کرد ورفت . آنروز صحبتهای خوبی رو وبدل شد . کاملا دل اونو به دست آورده بودم. دیگه در دلم جای گرفته بود . نمی توانستم از او دل بکنم. فکر اون از سرم بیرون نمی رفت . همیشه به یاد اون بودم.
یک روز دیدم تلفن منزلمان زنگ می زنه گوشی رو بر داشتم دیدم . سلام داد و گفت منو شناختی من هم بی درنگ گفتم چرا که نه. عزیز. برای کاری منو به خانه خودشان دعوت کرد من هم که تا اون موقع با هیچ دختری اینچنین صحبت نکرده بودم . دست وپاچه شدم . بهش گفتم خیره. ؟
گفت بله زود بیا. به نظرم آمد که کسی در خانه آنها نیست . بیرون آمدم به این طرف و آن طرف سرک کشیدم دیدم کسی نیست . وارد خانه شدم . بهش گفتم مادر خواهر اینا نیستن گفت نه وتا شب نمیان
من وارد خانه شدم اما تمام بدنم میلرزید. تا به آنروز تنهایی در خانه با دختری تنها نبودم . حس عجیبی در من بوجود آمده بود. دیدم اومد جلو سلام کرد و گفت بفرمایید تو . من که دست وپای خود رو گم کرده بودم گفتم بله الان مبام. ترس ازاینکه خدای ناکرده کسی یکدفعه بیاد و اوضاع خراب شه.
داخل خونه که رفتم خودش تک وتنها بود . با یک لباس نازک چون هوا گرم بود راحت بود. من نشستم تا برام یک لیوان شربت بیاره. از پشت سر که بهش نگاه میکردم . یک بدن خوش استیل به هم افتادهای داشت که هر تنابنده ای رو مجذوب خود می کرد. دیگه داشتم از حال میرفتم. عرق سر ورویم رو گرفته بود . به خود گفتم نکنه یک دفعه آبروریزی بشه. به خود دلداری دادم و گفتم پسر راحت باش هر چی شد که شد . دیدم دو لیوام شربت خنک . یکی برای من ودیگری برای خود. وگفت بنوش وفکر نکن. من متعجب شدم از این حرف . پیش خود گفتم چه فکری. بعد دیدم گفت خوب پسر خوب غرض از مزاحمت بنده این بود که بیشتر با هم آشنا شویم . من که هول شده بودم . گفتم بله البته دوستی با شما برای من افتخار بزرگی محسوب میشه. روبه من کرد وگفت مثل اینکه شما خیلی گرمتان شده من که دست وپاچه شده بودم اول گفتم نه بعد دوباره گفتم بله . دیدم گفت درست میشه. حال شما هم سر جایش می آد. فکری کردم به خود گفتم نکنه فکری درسرداره . دیدم اومد وکنار من نشست و گفت از خودت تعریف کن من گفتم از چی؟ گفت از کارت. از زندگی . از روزگار. از هرچی دوست داری. من هم کم رویی رو کنار گذاشتم وبا به حرف زدن پرداختم. دیدم لباس رویی خود رو در اورد و راحت و بی خیال نشست . و به من گفت اگه می خوای گرمت نشه همین کارو بکن که من کردم من هم ازخدا خواسته کار اونو انجام دادم و با لباس راحت کنارش نشستم. تلویزیون رو روشن کرد . شروع به کانال یابی کرد . روی یک شبکه متوقف شد . دیدم داره فیلم خانوادگی میده . به من گفت از این فیلم خوشت میاد . گفتم بد نیست. دیدم از زیر میز تلویزیون فیلمی در آورد . ودر دستگاه گذاشت . دیدم ظاهرا فیلم بدی نیست . چند لحظه که از فیلم گذشت دیدم . فیلم داره به جای حساس خود نزدیک میشه. و اون همینطور به من ذل زده ومنو نگاه میکنه . و گفت این چی . خوبه منم گفتم عالیه از این بهتر نمی شه. فیلم تقریبا خانوادگی نیمه سوپر بود. خوب که محو تماشای فیلم بودیم . دیدم داره با خود زمزمه میکنه ویک چیز هایی رو میگه بهش گفتم چی داری میگی . بلند بگو تا منم هم بشنوم. دیدم خنده ای کرد . و گفت . دارم با این فیلم حال میکنم . درسته. تو هم همین حس منو داری. نگاهی بخش کردم وگفتم بله منم الان مثل شما هستم. الان چه کنم. گفت بلند شو بیا پیش من تا بگم چکار کنیم. منم بلند شدم و نزدیک او شدم . دیدم یک دفعه دست منو گرفت وبه طرف خود کشاند . ومنو ودر بغل خود نشاند . وای چه حسی به من دست داد . لباس زیر را در آورد و کاملا لخت شد . من که تا به حال با چنین منظره ای برخورد نداشته بودم . جا خوردم. دیدم یک سینه مرمری جلوی من نشسته . و با اون چشمهای خمار منو صدا می کرد . و میگفت بیا دیگه . من هم دست بر روی سینه گذاشتم و شروع کردم به فشار دادن . داشتم کم کم حس عجیبی پیدا می کردم. خودش هم داشت از حال خود خارج می شد. رو به من کرد وگفت تا می توانی فشار بده. دیدم سر رو جلو آورد . و لبهای قشنگ غنچه رو در روی لبای من گذاشت . داشتم پرواز می کردم . به به . چه حالی به من دست داد . 5 دقیقهای لب گرفتیم. کم کم شروع به مالش دادن کردیم. تا به قسمت پایین بدن رسیدیم. دیدم گفت که چرا اونو در نمی آری گفتم چی رو . دیدم خنده ای کرد وگفت . با با خودتو به اون راه نزن. من گفتم چی. یکدفعه گفت. کیرتو. گفتم آها. به اون هم می رسیم. دیدم دست برد . و کیر م رو در آورد . وتند تند درو وبرش رو شروع به لیس زدن کرد. من هم که دیدم داره این کارو می کنه بهش گفتم باید برای اینکه حال بیشتری بده داخل بشه اول بدش اومد بعد گفت که یواش یواش . دیدم یواش کیر رو جلوی دهانش گذاشت و کم کم داخل دهانش کرد . مثل بستنی لیس میزد و حال میکرد. بعد از چند دقیقه. بیرون آورد . و روی سینه خود گذاشت لابلای پستونهای خود جلوعقب میکرد. داشت حال خودشو میبرد منو در اوج لذت با او همراه بودم. به قسمت پایین تر رفتیم . من شروع به مالیدن کوسش کردم . دیدم گفت فقط در این قسمت یواش کار کن گفتم چرا گفت این قست خطرناکه . من خندهای کردم گفتم خطرناکه . یعنی چی. گفت یعنی تو اینقدر نادونی. بهش گفتم باشه . فقط در حد مالش میشه یا نه گفت اشکالی نداره. بعد از مالشهای فراوان و دسته وپنجه نرم کردن . اون رو به پشت خوابوندم و بر روی اون دراز کشیدم چه حالی میداد. حالی که تا اون موقع با دختر همسایه نکرده بودم. بعد از روی پشت به روی شکم خوابید . من هم بهش گفتم که چکار کنه روی دو زانو بلند شد . وقتی که بلند شد گفت میخوای چکار کنی گفتم شما فقط بلند شو بعد می بینی. این کار رو انجام داد . سپس از عقب شروع به مش ومال کردم کمی که نرم شد. پماد بی حس کننده را روی آلت خود گذاشتم . وچند لحظه صبر کردم تا تا خوب جذب شود. مریم خانوم که تا اون موقع چنین برنامه ای را ندیده بو گفت ای کلک خوب این کارو بلدی.
گفتم با با منو شرمنده نکن . بعد دیدم دوباره گفت جدی می گم کار کشته ای ها. دوباره از هم لب گرفتیم . لب به وسعت تمام لب گفتنای جهان. جای شما خالی چه حالی میداد . طفلک دختر همسایه که تا کنون فکر میکرد پسر همسایه پسری سر به زیر باشه دید چگونه از آب در آمد. یک کوس کن قهار. و راه بلد. خلاصه روی دو زانو بلند شد . من هم کیر شق شده را میزون سوراخ . مریم خانم گذاشتم . و یواش یواش فرو کردم اول کمی دردش اومد بعد گفت که لطف کن یواش یوای فرو کن . من که دیگر متوانستم صبر کنم یک دفعه هل دادم . دیدم داد ش در اومد بهش گفتم ببخشید . ومعذرت خواهی هم کردم. گفت که شما کار خودتو کردی دیگه چی . وشروع به رفت وآمد کردم شاید دروغ نگفته باشم نزدیک به 10 دقیقه رفت وآمد ادامه داشت . دیگر نه توانی برای من باقی مانده بود و نه برای او . اون که داشت میگفت با با کونم پاره شد بکش بیرون. اما در اوج لذت خود به سر میبرد . نا کس. من که کیرم داشت می سوخت داشت ازش دود بلند میشد. داغ کرده بود . دیدم ناله وفریاد میریم بلند شد که می گفت بکش بیرون مردم داشت ارضاً می شد من هم که یواش یواش داشت آبم می امد . گفتم اگه چند ثانیه صبر کنی تمومه مریم داشت با ناخن های خودزمین رو شخم میکرد چون بد جوری بهش فشاراومده بود . در همین راستا به یکباره من کیر خود رو بیرون کشیدم . و ودیدم مریم هم روی زمین ولو شده و میگه بیار آبو بریز روی پسونهای من می خوام ببینم چطوریه من که کیر رو سفت گرفته بودم تا آبش بیرون نریزه اون رو روی سینه های اون ریختم . واون با چه هرس ولعی اونارو به خودش می مالید . ومز مزه میکرد. دیگر هر دو بی حال کنار هم ولو شده بودیم . دیدم گفت که عجب حالی داد نه. منم گفتم چرا که نه. دوباره لب از هم گرفتیم . وبلند شدیم هردو مان لباسهای خود رو پوشیدیم . آبی به سر و روی خود زدیم سر و صورت صفا دادیم . وکنار هم نشستیم . واز حال دادن ها صحبت کردیم بهش گفتم من که در عمرم چنین حالی نکرده بودم . تو چی. دیدم لب ها رو جلو آورد و لبی از من گرفت وگفت آره عزیزم . دوستت دارم . و اینو اضافه کرد که ما می تونیم با هم دوست باشم. من که بدم نمی اومد گفتم چرا که نه از این به بعد ما دوتا دختر خاله پسر خاله . می رویم خونه خاله خوبه.
دیدم نگاهی از روی محبت به من کرد و گفت عشق منی . دوستت دارم برای همیشه . و دستای پر از مهر ومهبت خودشو دور گردنم گره زد. تا با این کار محبت خودشو به من ثابت کنه. از اون روز به بعد ما همیشه با هم بودیم . وهستیم. و عاشق برای همدیگر . و هر موقع که هر دو مان اراده می کنیم همدیگر را در آغوش می گیریم. و از همدیگر لذت میبریم.
از شما بروبچ هم تشکر میکنم
امیدوارم که این داستان مورد قبول خواننده ها واقع شود.
با تشکر
فرستنده: حسین


Posted by admin at July 3, 2006