« کینه - بخش دوم | بازگشت | شکست عشقی کیوان »
کینه - بخش سوم
منظورش رو فهمیدم گفتم من دیگه از همه چی دست شستم و با زنم خوشم هیچی هم نمی خوام اگه تونستم کاری میکنم اگه هم نشد که خوب هیچی . منو به کلانتری ...... راهنمائی کردن اونجا بود که فهمیدم اون دو تا آشغالو برای حمل و فروش مواد دستگیر کردن اونهم با کلی جنس با تغییر زدم و بیرون و گفتم میخواین چیکار کنم دعوا که نکرده ضامن بشم صحبت حبس و شایدم اعدام باشه شوخی نیست باورم نمیشد اونقدر جنس از اونها گرفته باشند . شیرین تو ماشین ضجه میزد و نگار التماس میکرد اونها رو گذاشتم تو ماشین و خودم رفتم داخل کلانتری اجازه دادن اونها رو ببینم حبیب کلی پیر شده بود و از ریخت افتاده بود کامبیز هم خورد شده بود معلوم شد از بی پولی و افلاس با یه قاچاقچی عمده همکاری میکردن و کارشون حمل بوده و بعدشم هیچی گیر افتادن با اون پرونده ذهنم به هیچ جا نرسید برگشتم بیرون و تو راهرو سرهنگ ....... منو دید آشنای قدیمی بود موضوع رو براش گفتم منو به اتاقش برد و اون دوتا رو هم صدا کرد اومدن همون حرفها رو گفتن سرهنگ گفت تو باور میکنی . گفتم آره اینا پولشون کجا بود که اینهمه جنس داشته باشند و بیشتر اونها رو تحقیر میکردم تا کمی دلم خنک بشه اخرش سرهنگ گفت اگه با یه نقشه حساب شده صاحب جنسو گیر بندازشم میتونیم از مزایای همکاری برا دوستات استفاده کنیم و چند ماهی حبس و بعدش مشروط آزاد میشن بعدش سریع با هماهنگی کرد و چند ماشین شخصی اون دوتا حیوون رو تحت نظر گرفتن و اونها با جنسهای واقعی رفتن سر قرار طرف بدون کمترین شکی به دام افتاد و و قتی جنسها رو گرفت و رفت تو خونه سریع خونه محاصره شد و اون با جنسها دستگیر شد و همشون باز برگشتن به کلانتری و رفتن به قرارگاه شب بود که میخواستم برم خونه اما گفتم موضوع رو به نگار بگم رفتم اونجا و نگار منو به آپارتمانش دعوت کرد رفتم بالا و سریع برام مشروب آورد براش توضیح دادم و گفتم با اینحال فکر نکن که همین فردا آزاد میشن بهر حال اونها با جنس گرفته شدن چند تا پیک که زدیم مست شدیمو و نگار اومد و دلبری رو شروع کرد کمی که باهام ور رفت دیدم شیرین اومد تو اتاق سریع خودمو جمع و جور کردمو نگاه تندی به نگار انداختم شیرین گفت رسول میخواستم بخاطر لطفی که کردی به آرزوت برسی من در اختیارتم تنها چیزی که یادم میاد داد زدنها و فحش دادنهام بود انگار قاطی کرده بودم آنچه به دهنم میومد بهش گفتم و زدم بیرون نگار تا دم در دنبالم دوید و تو ماشین وقتی دید حالم بهتره خداحافظی کرد و رفت با آخرین سرعت رفتم خونه مهسا خواب بود و بر خلاف همیشه نیمود سر وقتم وقتی وجود منو احساس کرد برگشت و برق شیطنت رو تو چشاش دیدم برای اولین بار ازش ترسیدم یه لب بی حال داد و روشو اونور کرد و خوابید منم خوابیدم گفتم شاید چون دیده کمی مستم بی خیال شده صبح با خستگی مفرط از خواب بلند شدم مهسا خیلی راحت و آروم صبحانه آورد بیرون که میرفتم گفت کی بر میگردی گفتم مثل همیشه چطور؟ گفت هیچی لابد فردا هم میری ماموریت گفتم نه ؟ معطلی که من برم ماموریت ؟ ! یدفعه برگشت و گفت نه بخدا همیشه دعا میکنم نری و خیلی عصبی به کارش ادامه داد بذر شک داشت تو دلم جوانه میزد و یقین کردم ریگی به کفش مهسا خانمم وارد شده اینه که تصمیم گرفتم از ته و توی قضیه سر در بیارم .
بعد از مدتی فهمیدم که برا حبیب و کامبیز هر کدوم 5 سال حبس بریدن مدتی بود که نگاهم به مهسا جور دیگه ای شده بود چندیدن بار گفتم دارم میرم ماموریت و شب نمیام یا اینکه دیر میام و ناگهانی میومدم خونه مدتی بود اون پسره رو ندیدم یه روز تو خونه مهمون داشتیم و مهسا آلبوم ها رو آورده بود که اتفاقی چشمم به عکس اون پسره افتاد که تو مهمونها بوده و دسته جمعی عکس گرفته هر چی زور زدم نفمیدم کی بوده بعد از رفتن مهمونها مهسا رو نشوندم کنارم و همینطوری دست میذاشتم رو عکسها و ازش میپرسیدم کین تا رسیدم به عکس مورد نظر تا گفتم این کیه مثل اینکه فهمید لحن صدام عوض شده یک کمی این دست و اون دست کرد و آخرش گفت این مهرداد پسر خالمه چطور نمیشناسیش ؟ گفتم آخه بعد از ازدواجمون دیگه ندیدمش شایدم وقتی من نیستم میان خونمون رنگ مهسا مثل گچ سفید شد و خودشو انداخت رو مبل گفت منظورت چیه ؟ گفتم منظور خاصی ندارم و فعلا بحث رو کنار گذاشتم و مهسا که دید گیر ندادم کمی آروم شد و بلند شد و خونه رو جمع و جور میکرد . خیلی بهم ریختم فکر خیانت مهسا داشت دیوونم میکرد اصلا انتظار اینو نداشتم قصه های خیانت رو تو داستانها و کتابها زیاد خونده بودم اما هیچوقت فکر نمیکردم به سر خودمم بیاد خودمو دلداری میدادم که طوری نشده و هنوز قابل پیشگیریه اما اینکه چندین بار اونو تو راهرو خونه دیده بودم عذابم میداد همش تصویر سکس مهسا رو با مهرداد تو ذهنم تصور میکردم و تا سر حد مرگ عصبی میشدم . از خونه زدم بیرون و مونده بودم این قضیه رو چطوری و با کی در میون بذارم تا کمی سبک بشم خودمو جلوی خونه نگار دیدم زنگ زدمو و درو باز کرد رفتم بالا اومدو یه لب جانانه چسبوند به کناری روندمشو رفتم افتادم رو یه مبل و سرمو تو دستام گرفتم نگار اومد جلو و یه سیگار روشن داد دستم و گفت چته؟ باز عاشق شدی ؟ سیگار رو گرفتم و پک عمیقی زدم و گفتم نمیدونم چم شده شک به دلم افتاده عاشقی دیگه یادم رفته نشست کنارمو و گفت بمن بگو من رفیقتم مطمئن باش . به تلخی گریه کردم اختیارم با خودم نبود تا حلقم رو عقده پر کرده بود و داشتم خفه میشدم داشتم سبک تر میشدم که یه لیوان ودکا بدون مزده داد دستم منم یه ضرب رفتم بالا از سوزش و تلخیش چند لحظه بلند شدم واستادم لیوان نوشابه رو گرفت جلوم و یه جرعه خوردم گرمای مشروب حالمو جا آورد صورتمو شستمو و اومدم دومین سیگاررو داد دستم رفت اشپزخانه و چند تا قوطی مشروبهای جورواجور که داشت آورد و چید رو میز و گفت امشب علاجت فقط مستیه و برام ریخت یادم نمیاد چقدر خوردم ولی تا عصر روز بعدش خونه نگار خواب بودم خودش به محل کارم و مهسا زنگ زده بود و یه جوری غیبتم رو موجه کرده بود عصر با خستگی مفرط از جام بلند شدم چند لحظه طول کشید تا بفهمم کجا هستم نگار با لبخندی اومد چیشم و گفت بترکی با این خوابیدنت ساعدشو مالید به صورتم و از زبری ته ریشم خوشش میومد گفتم باید کمکم کنی گفت هر کار بخوای گفتم باید یه پسره رو به حرف بیاری . گفت همین گفتم آره گفت من میارمش اینجا و باقیش با خودت و نشست رو پاهام خیلی داغ بود لباسهام چروک شده بود و گفت درشون بیار مرتبت کنم و تا شلوارم رو درآوردم کیرم رو دست نگار دیدم خیلی حشری بود و اختیارش با خودش نبود انقد ساک زد تا آبم اومد بلند شد و گفت میدونستم حوصله سکس نداری ولی بعضی وقتها منم مثل تو ! خندیدم و مشخصات و آدرس مهرداد رو بهش دادم و برگشتم خونه مهسا خیلی صمیمانه برخورد کرد و غذای مفصلی پخته بود و بعد از غذا مشروب رو خودش آورد و خودشم با من خورد چند روز مرخصی گرفتم و با مهسا رفتیم مسافرت انقدر خوش گذشت که اصلا شک و دودلی یادم رفته بود برگشتم و همه چیزو از ذهنم پاک کردم یه روز تو دفتر بودم و که نگار زنگ زد و گفت تا یه ساعت دیگه خونه ما باش گفتم چه خبره ؟ گفت مهرداد میاد اینجا همه چیز به سرعت برق تو حافظه ام نقش بست سریع رفتم خونه نگار دیدم خودشو آرایش کرده و اماده است گفتم سعی کن به حرفش بیاری اگه نشد بعد من خودمو نشون میدم بلافاصله صدای زنگ اومد من کفشهامو برداشتم و رفتم تو آشپزخونه اومد بالا و خیلی حشری چسبید به نگار نگار هی آرومش میکرد و بردش تو اتاق خواب بعد اومد بیرون و به هوای پذیرائی کردن گفت بیا پشت اتاق خواب من که خیلی عصبی شده بودم یه تی کف شور رو با خودم بردم که اگه مقر اومد حسابی خدمتش برسم . نگار کارشو خوب بلد بود کمی حال داد و بعد کشید عقب پسره داشت میسوخت و التماس میکرد نکار بهش گفت ببین تاحالا سکس داشتی ؟ گفت نه تو اولینی ! گفت اه چه بد اگه تجربه نداری معلومه که نمی تونی بهم حال بدی یدفعه مهرداد گفت نه یه سکس کوچیک داشتم گفت کی بوده ؟ گفت یه زنه فامیله نگار گفت شوهر داره ؟ گفت آره شوهرش بیغه و نمی تونه ارضاش کنه چند بار کردمش خیلی حشریه نگار گفت مهسا رو میگی یدفعه مهرداد مثل برق گرفته ها گفت : تو از کجا میدونی دیگه طاقت نیاوردم و با دسته تی پردیم تو اتاق و اولین ضربه رو محکم رو پشت لختش فرود آودرم چوب باریک شکست و دادش به هوا رفت پشت خون اومد و نگار وحشت زده رفت بیرون مهرداد تا منو دید خشکش زد باورش نمی شد من اونجا باشم با لکنت گفت باور کن دروغ گفتم خالی بستم گه خوردم همش دروغ بود دویمن ضربه دهنشو بست لبش پاره شد و خون از دهنش بیرون ریخت نگار که از دور نگاه میکرد اومد و. منو گرفت گفت میکشیش ولش کن مهرداد بلند شد که فرار کنه گرفتمش و گفتم کجا ؟ میدونی سنگسار میشی ؟ وقتی دید زورش بهم نمیرسه زد زیر گریه و افتاد به التماس خیلی برام سخت بود که ازش بگذرم گفتم باید یه کاری بکنی تا ازت بگذرم و گرنه وصیتت رو باید بنویسی گفت بگو گفتم باید با مهسا روبرو بشی گفت اصلا از من مدرک نداری گفتم آره این حرفها رو تو دادگاه بزن وقتی پوزخند نگار رو دید گفت چی ؟ چه مدرکی دارین نگار چند تا کلینکس انداخت جلوش و گفت تمام روزهائی که اونجا بودی صداتون ضبط شده کاندوم و دستمالهاتون الان تو فریزر رسوله و خیلی چیزای دیگه حالا خود دانی . مهرداد برگشت و گفت قول میدی کاریم نداشته باشی گفتم من مهسا رو طلاق میدم اما اگه یه دندگی کرد باید کمک کنی وگرنه هیچ تضمینی بهت نمیدم درمونده نگاهی کرد و گفت باشه رفت و دست روشو شست به سختی راه میرفت صورتش بد جوری بهم ریخته بود نشوندمش عقب ماشین کنار پنجره و نگار هم جلو و خودم پشت فرمون رفتم و ماشینو جوری پارک کردم که مهرداد از پنجره آشپزخونه دیده بشه رفتم بالا و مهسا طبق معمول اومد بغلم و یه لب داد و رفت تو آشپزخانه گفتم مهمون داری گفت کیه ؟ گفتم نمیدونم تو ماشینو نگاه کن گفت کجاست و با دست اشاره کردم از دور مهرداد و شناخت اما خودشو لو نداد .و گفت چرا تو ماشینه نمیاد بالا گفتم کمی صورتش بهم ریخته یدفعه ترس برش داشت و گفتم ناراحت نشو چیزی نیست تا اومد جلو گفتم بازی تموم شد میریم محضر و خلاص تازه خیلی بهت لطف میکنم گفت نه تو اینکارو نمی کنی ! گفتم چرا میکنم موقعیکه داشتی با مهرداد حال میکردی یاد منم بودی ؟ زد زیر گریه و گفت من زندگیمو دوست دارم گفتم تو فاتحه اشو خوندی گفت مهرمو اجرا میذارم لبخند تلخی زدمو و گفتم همه رو بهت میدم فقط از زندگیم گمشو به نگار اشاره کردم و با مهرداد اومد بالا از هم رو میگرفتن گفتم چیه فکر کنید ما نیستیم لاس بزنید مهسا اومد جلو و محکم زد تو گوشم گفتم چیه دادی طلبکار هم هستی کثافت چی واست کم گذاشتم مرد نبودم پول نداشتم معتاد بودم بیکار چی چه مرگت بود کثافت و جواب سیلیشو دادم گفتم لازم نیست جواب بدی هوس فقط همین مهرداد بلاتکلیف بود و میخواست بره گفتم الان اینجا صورتجلسه میکنی که با زن من رابطه نامشروع داشتی بعد گم میشی اون دیگه راضی به هر کاری بود کل قضیه رو بصورت یه ضورتجلسه بی مصرف و بچه ترسان نوشتیم و مهرداد رو فرستادم رفت به مهسا گفتم یالا بریم دادگاه خانواده درخواست طلاق توافقی .بدون ارداه بلند شد گفتم وسائل هم هر چی داری جمع کن دیگه اینجا رو نخواهی دید همه رفتیم دادگاه و اونجا تقاضای طلاق توافقی دادیم چون هیچ مسئله ای نداشتیم رفتیم تو اتاق پیش قاضی و پرسید چرا ؟ گفتم نمیتونم ارضاش کنم قاضی گفت یعنی مردانگی نداری گفتم نه ندارم و اگه داشتم الان ایشون زنده نبود قاضی سری تکان داد و با مهسا هم صحبت کرد اونم خیلی راضی گفت آره ایشون مشکل جنسی داره و توافق کردیم جدا بشیم دستور جهت محضر صادر شد و همگی رفتیم اما پدر دختر لازم بود و شاهد هم میخواست بردمش خونه باباش پیادش کردم و گفتم فردا صبح با بابا جونت میای دم همین محضر امروزی وگرنه نامه مهرداد جونتو که پاش انگشت زده برای همه فامیل تکثیر میکنم و اون با چمودنهاش رفت خونه باباش تو خونه مشروب نداشتم و رفتیم خونه نگار سبک شده بودم و راحت شاید همه بمن فحش بدن و منو لعنت کنن اما من برای مهسا هیچی کم نذاشتم که بره با کس دیگه ای باشه رفتیم خونه نگار و کمی مشروب و بعدش خواب صبح هم رفتیم محضرو اونم با بابا و برادرش اومده بود پدرش بطرفم اومد و اول گفت باورم نمیشه و بعد زد تو گوشم خندیدمو و گفتم حاجی اشکال نداره بازم بزن چون نمی دونی چی شده دیدم مهسا داره پس میفته ! حاجی نگاه پرسش گرش رو به مهسا دوخت و اون نتونست چیزی بگه گفت یالا بگین چی شده ؟ گفتم حاجی ولش کن فقط وفقط بدون که من هیچ تقصیری ندارم و اگه تو جای من بودی از این بدتر میکردی انگار فهمیده باشه شونه هاش افتاد و جلو جلو رفت تو محضرخونه و همگی رفتیم تو تا فرق سر حاجی سرخ شده بود و محضر دار کاراشو انجام داد و گفت مهریه حاجی گفت مهرشو گرفته هیچی هم نداره تموم کن بریم نیم ساعت بعد راحت و آزاد رفتم خونه تمام البومها رو پاره کردم تمام یادگاری هاشو ریختم تو کارتن تا برا خودش ببرم هیچ اثری از اون باقی نذاشتم رفتم شرکت و مرخصی خواستم و تصمیم گرفتم به یه استراحت طولانی برم روز بعد رفتم پیش نگار بهم گفت میدونی یه نفر دیگه هم مثل تو تو وضعیت مشابهی هست گفتم کی ؟ گفت یه بنده خدائی شوهرش طلاقش داده چون بابای شوهرش اینطور خواسته بود.
گفتم ولش کن دیگه برام مهم نیست دیگه راحت شدم و نمیخوام تو قید وبند باشم گفت برنامه ات چیه ؟ گفتم میخوام یه سفر طولانی برم و مخم یه مدتی استراحت کنه . گفت خوبه کجا میری گفتم معلوم نیست اما از شمال شروع میکنم و کل ایران رو دور میزنم و بعد از زاهدان بر میگردم مشهد گفت چه خوب تنها حوصله ات سر نمیره گفت ابدا گفت منو میبری؟ یه نگاهی بهش کردم این زن خیلی بمن خوبی کرده بود خیلی هوامو داشت و خیلی بهم حال داده بود بعضی وقتها که عقده ها تو دلم جمع شده بود تو بغلش گریه کرده بودم همه جوره پا بود بارها و بارها وحشیانه از عقب و جلو کرده بودمش جوری که نمیتونست چند روز راه بره اما هیچ وقت شکایتی نکرده بود لبخندی زدمو و گفتم با تو باید بیشتر خوش بگذره گفت میدونی چند وقت مرد نداشتم چند وقته تنهام میدونی دیوونتم گفتم آره میدونم منم خیلی میخوامت تا صبح برا هم نجوا کردیم و صبح زود رفتیم از سمت شمال شروع کردیم بندر ترکمن چند تا فامیل داشت رفتیم اونجا و دو روز موندیم بعد رفتیم رشت و از اونجا تهران کل ایران رو دور زدیم بعضی شبها کنار جاده تو پارکینگ نگه میداشتم و تا صبح میکردیم خیلی لذتبخش بود و خیلی خوش گذشت بعد از 18 روز برگشتیم مشهد اصلا جوون شده بودم و یه آدم دیگه بعد از چند روز زفتم خونه پدرم شنیدم که مهرداد مجبور از طریق پدر مهسا مجبور شده که از مهسا خواستگاری کنه و قرار بعد از عده با هم ازدواج کنند هیچ احساسی نسبت به مهسا نداشتم . نگار یه مدتی بود که میخواست چیزی رو بمن بگه اما روش نمیشد یه روز عصر زنگ زد شرکت و گفت امشب بیا پیشم منم که تنها بودم قبول کردمو و رفتم تا رسیدم در رو باز کرد و رفتم بالا تو تمام اتاقها شمع روشن کرده بود و تمام لامپها خاموش بود با اینحال اتاقها تاریک بود دیدم رو یه کاناپه نشسته و رفتم کنارش محکم بغلش کردم مسته مست بود یه لیوان مشروب رو میز بود برداشتم و سر کشیدم گرماش با گرمای شهوت قاطی شد و میخواستم برم تو کارش اما گفت میخوام باهات حرف بزنم سیگاری روشن کرد و گفت از شیرین یادت میاد خنده تلخی کردم و گفتم مگه میشه یادم بره اون اولین و آخرین عشقمه من دلمو فقط به اون باختم گفت هنوز هم میخوایش گفت نه مثل روز اول اون موقع احساسها پاک بود و عشق مفهومش با الان فرق میکرد اما با این هم کیر خوردن از زندگی ماها هم عوض شدیم اما با تمام این حرفها دلم پیش اونه خیلی میخوامش گفت آخرین بار که دیدیش یادته چقدر فحش بارش کردی گفتم آره حقش بود اون نباید خودشو اینجوری در اختیار من میذاشت اون خیلی بر من ارزش داشت نمیخواستم به راحتی زیر من بخوابه پوزخندی زد و گفت به این حرفها اعتقاد داری گفتم راجه به شیرین آره گفت میدونی طلاق گرفته انگار برق منو گرفت گفتم چی میگی ؟ شوهرش که باید تقریبا آزاد بشه گفت نه چند بار خواستم بهت بگم ولی نشد بعد از زندان رفتن کامبیز بابای کامبیز با نفوذی که داشت میخواست درش بیاره اما شرط رو جدائی از شیرین قرارداد کامبیز هم که از شیرین کام گرفته بود به راحتی ازش جدا شد و بچه رو گرفت الان شیرین تنهاست گفتم دیگه فرقی نمیکنه دوست دارم فقط باهاش رفیق باشم اما دیگه نمیتونم باهاش ازدواج کنم حضور گرمی رو کنارم حس کرد و هق هق گریه برگشتم سمت صدا اول فکر کردم مهساست اما تو تاریکی خوب نمیدیدمش چسبید بهم و گفت گناه من چیه ؟ یه روز برام میمردی اما حالا برای تو چه فرقی کردم دیدم شیرینه قدرت نگاه کردن بهش و دیدن اشکهاشو نداشتم سرمو پائین انداختم و گفتم موقعیکه عشق منو رد کردی فهمیدی چه به روز من اومد فهمیدی با من چیکار کردی حالا که از همه جا موندی اومدی سمت من ؟ نگار گفت از همه جا نمونده هنوز خیلی خواستگارهای جورواجور و پولدار داره گفتم پس چی ؟ منو واسه چی میخواد ؟ شیرین گفت میدونم که تو منو فقط واسه خودم دوست داری همین میدون عاشقمی برا همین و های های شروع به گریه کردن کرد نگار بلند شد رفت اتاقش دیگه نتونستم و دست انداختم دور گردنش تمام صورتش خیس اشک بود یه دفعه چراغها روشن شد وای هنوز همون شیرین بود نگار با یه لیوان بزرگ مشروب اومد سمت ما و داد دست من لیوانو بردم سمت لبای شیرین گفتم بخور آروم میشی کمی مزه کرد و پس زد گفتم بخور به خاطر من بخور یه نگاهی بهم کرد و لیوانو ازم گرفت و تا ته رفت بالا لبامو گذاشتم رو لباش تلخی ویسکی رو لباش بود دستشو محکم پشت سرم حلقه کرد و چندیدن دقیقه لباش رو لبام بود عقده های چندین ساله ام سر باز کرد یقه لباسشو محکم گرفتم و تا پائین جر دادم و بعد سینه بندش . سینه هاشو تو دستام گرفتم و مالوندم باورم نمیشد شیرین تو دسترسمه چند لحظه بعد نگار منو رو شیرین خوابوند و داشتیم شدیدا تقلا میکردیم شیرین فقط زل زده بود تو چشام و صورتش سرخ سرخ بود منم داشتم محکم تلمبه میزدم و عرق میریختم کمی بعد همشو اون تو خالی کردم و افتادم یه کنار نگار اومد و کمی سرحالم اورد و نشستم شیرین یه شورت پوشیده بود و کنارم بود گفتم شیرین حاضری همین جوری با هم زندگی کنیم گفت منظورت چیه گفتم من و تو و نگار میریم خونه من و با هم زندگی میکنیم اما فعلا باهات ازدواج نمیکنم یه نگاهی به نگار و بعد هر دو با سر موافقتشون رو اعلام کردن اون شب پیش هم خوابیدیم و صبح همگی رفتیم خونه من الان مدتیه که منو و نگار وشیرین با هم هستیم چند وقت پیش رفتیم و شیرین رو عقد رسمی کردم و نگار هم باماست همیشه با هم سکس میکنیم و خوش میگذرونیم .
=====
فرستنده: كيوان
نظر شما درباره این داستان
Posted by admin at June 7, 2006

